[حق غيور است و غيوران را مُحب]
138-
«جمله عالم زان غيور آمد كه حق
برد در غيرت بر اين عالم سبق
مقتبس است از مفاد اين حديث:
أَ تَعْجَبُونَ منْ غَيْرَة سَعْدٍ فَوَ اللَّه لَانَا اغْيَرُ منْهُ وَ اللَّهُ اغْيَرُ منِّى منْ اجْل غَيْرَة اللَّه حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[1]. [1]
مسلم، ج 4، ص 211 و احياء العلوم ج 2، ص 30 و ج 4، ص 117 و با تفاوت مختصر بخارى، ج 3، ص 170 نيز رجوع كنيد به:
مسلم ج 8، ص 100- 101 و ج 3، ص 27 و حلية الاولياء، ج 5، ص 44 و رساله قشيريه، ص 115 و فتوحات مكيه، ج 2، ص 12 و ص 323 و ج 4، ص 642.
و اين حديث به صور ذيل هم روايت مىشود: [2]
لَا احَدَ اغْيَرُ منَ اللَّه عَز وَ جَلَّ فَلذَلكَ حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[2].
مسند احمد، ج 1، ص 381 و با تفاوت اندك- اللآلىء المصنوعة، ج 2، ص 362
انَّ اللَّهَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ الْغَيُورَ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 70
انَّ اللَّهَ غَيُورٌ لَا يُحبُّ انْ يَكُونَ في قَلْب الْعَبْد احَدٌ الَّا اللَّهُ[4].
ربيع الابرار، باب الحياء و السكون [ص 18 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] الطرائف ج 1 ص 223 به نقل از حميدى در كتاب الجمع بين الصحيحين.
[2]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ كُلَّ غَيُورٍ وَ لغَيْرَته حَرَّمَ الْفَوَاحشَ ظَاهرَهَا وَ بَاطنَهَا.
(خداى متعال، غيرتمند است و هر غيرتمندى را دوست دارد، به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان- (بر بندگانش) حرام كرده است.) كافى ج 5 ص 535 باب الغيرة ح 1
[1]- پيامبر6فرمود از غيرت سعد( نام يكى از اصحاب رسول خدا است) تعجّب مىكنيد، به خدا سوگند غيرت من از او بيشتر است و خدا از من غيرتمندتر است. به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( قسمتى از آيه 33 سوره اعراف)
[2]- كسى از خدا غيرتمندتر نيست به همين جهت هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( همان آيه)
[3]- خداى متعال، غيرتمند است و غيرتمند را دوست دارد.
[4]- خداوند، غيرتمند است و دوست ندارد در دل بندهاش جز او كس ديگرى، جاى داشته باشد.
[ «وقت» باشد جلوهاى از غيرتش]
139-
«شاه را غيرت بود بر هر كه او
بو گزيند بعد از آن كه ديد زو
ممكن است مستفاد باشد از مضمون سخن ابو بكر شبلى: غَيْرَةُ الْبَشَريَّة للْاشْخَاص وَ غَيْرَةُ الْالَهيَّة عَلَى الْوَقْت انْ يَضيعَ فيمَا سوَى اللَّه. (غيرت بشرى بر اجسام و افراد بشر است و غيرت خدايى بر وقت است كه نبايد در غير حق صرف شود و تباه گردد.) اللمع، چاپ ليدن، ص 252 [ص 705 شرح مثنوى]
[حق بُوَد مشتاق دلهاى حزين]
140-
«نالم ايرا نالهها خوش آيدش
از دو عالَم ناله و غم بايدش
ظاهراً مقتبس است از مفاد حديث: «و در خبر مىآيد كه بندهاى دعا كند خداى تعالى او را دوستتر دارد گويد اى جبرئيل، اندر حاجت اين بنده تأخير كن كه من دوست دارم كه آواز وى شنوم.» ترجمه رساله قشيريه، انتشارات بنگاه و ترجمه و نشر كتاب، ص 440 و نيز حديث:
انَّ اللَّهَ يُحبُّ الْقَلْبَ الْحَزينَ
(خداى دل اندوهگين و غمناك را دوست دارد).
كنوز الحقائق چاپ هند، ص 27. [ص 705 شرح مثنوى]
[خنده آيد خالق ما را ز ما]
141-
«جسم جسمانه تواند ديدنت
در خيال آرد غم و خنديدنت
... ممكن است مصراع دوم اشاره باشد به احاديثى كه در آنها خنده و ضحك به خدا نسبت داده شده است از قبيل:
انَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيَضْحَكُ الَى ثَلَاثَة: الصَّفُّ فى الصَّلَاة وَ الرَّجُلُ يُصَلِّى فى جَوْف اللَّيْل وَ الرَّجُلُ يُقَاتلُ خَلْفَ الْكَتيبَة.
(خداى، براى سه دسته از مردم
مىخندد: صفى در نماز، مردى كه در دل شب نماز گزارد، مردى كه در پشت جبهه بجنگد.) جامع صغير، طبع مصر، ج 1، ص 72.
انَّ اللَّهَ لَيضحَكُ منْ اياس الْعبَاد وَ قُنُوطهمْ وَ قُرْب الرَّحْمَة لَهُمْ.
(خداى، از نوميدى بندگان خود با وجود نزديكى بخشايش بدانها، مىخندد.) كنز العمّال، طبع حيدرآباد، ج 1، ص 211 [ص 712 شرح مثنوى]
[بر گياهان چنگ اندازد غريق]
142-
«مرد غرقه گشته جانى مىكَند
دست را در هر گياهى مىزند
... اين مضمون موافق اين مثل است: الْغَريقُ يَتَشَبَّثُ بكُلِّ حَشيشٍ[1].
[ص 720 شرح مثنوى]
[ «كوشش بىهوده به از خفتگى»]
143-
«دوست دارد يار اين آشفتگى
كوشش بىهوده به از خفتگى
«مروى است كه رسول-7- بر شخصى گذشت و به او هيچ التفات نفرمود، چون باز گشت بر وى التفاتى كرد. صحابه پرسيدند كه اين چه سرّ بود؟ فرمود:
اوّل بىكار بود و شيطان قرين او بود، چون برگشتم خطى بر زمين مىكشيد. شيطان را با او نديدم، التفات كردم.» شرح ولى محمد اكبر آبادى طبع لكنا هو، ج 1، ص 132 [ص 720 شرح مثنوى]
[در پناه كوه، الياس آرميد]
144-
«كوه، يحيى را نه سوى خويش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز
تا پناهت باشم، از شمشير تيز
[1]- غرق شده( براى نجات خويش) به هر گياهى چنگ مىزند.
تا كنون در هيچ يك از روايات اسلامى اين قصّه را منسوب به يحيى بن زكرّيا نيافتهام، ظاهراً مأخذ آن داستان ذيل است: فَقَالَ الْيَاسُ لَهُمْ يَا بَنى اسْرَائيلَ انِّى ارَاكُمْ منْ نَفْسى عَجَباً قَالُوا نَعَمْ فَصَاحَ صَيْحَةً عَظيمَةً فَارْتَعَبَ قُلُوبُهُمْ منْ خَوْف الصَّيْحَة فَهَمَّ الْمَلكُ بقَتْله فَهَرَبَ عَلَى وَجْهه حَتَّى وَصَلَ الَى جَبَل وَ تَوَرَّعَ منْهُمْ فَبَعَثُوا فى طَلَبه فَلَمَّا قَرُبُوا منْه انْفَتَحَ الْجَبَلُ وَ دَخَلَ فى بَطْنه وَ كَلَّمَهُ الْجَبلُ وَ قَالَ ايها (ظ: ايه، ائْت) الْيَاسُ فى مَسْكَنكَ وَ مَأْوَاكَ. قصص الانبياء از محمد بن عبد الله كسايى، طبع ليدن. 1922، ص 244 (الياس روزى گفت اى بنى اسرائيل من كارى شگفت از خود به شما نمايم. گفتند آرى. الياس فريادى سخت و بلند بر كشيد كه از بيم آن دلهاى اسرائيليان به ترس افتاد.
پادشاه به قتل او همت بست و او بگريخت و به راه خود رفت تا به كوهى رسيد و از آنها پرهيز جست. در پى او فرستادند و چون به نزديك او رسيدند كوه دهان باز كرد و الياس به درون كوه رفت و كوه با او در سخن آمد كه اى الياس در منزل و پناهگاه خود در آى.) مطابق روايات ديگر الياس بر اسبى آتشين نشست و به جمع فرشتگان پيوست. تفسير طبرى، طبع مصر، ج 23، ص 54. ظاهراً مولانا داستان يحيى و الياس را به هم آميخته است.
ص 727 شرح مثنوى]
[مادح خود را خفيف و خوار ساز/ «مدح» باشد در حقيقت همچو «قتل»]
145-
«او چو بيند خلق را سر مست خويش
از تكبّر مىرود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او
ديو افكنده است اندر آب جو
... حضرت رسول اكرم (6) تمجيد و مدح را هرگز نمىپسنديد.
قَالَ6مَرَّةً للْمَادح وَيْحَكَ قَصَمْتَ ظَهْرَهُ لَوْ سَمعَكَ مَا افْلَحَ الَى يَوْم الْقيَامَة.
(پيغمبر يك نوبت به ستايشگرى گفت: واى بر تو پشت اين ممدوح را شكستى اگر از تو بشنود و بپذيرد تا رستخيز روى رستگارى نبيند.) و همچنين فرمود:
الَا لَا تُمَادحُوا وَ اذَا رَأَيْتُمُ الْمَادحينَ فَاحْثُوا فى وُجُوههمُ التُّرَابَ.
(هلا تا يكديگر را نستاييد و چون ستايشگران را يافتيد خاك در روى آنها پاشيد.) [1] احياء العلوم، طبع مصر ص 200 و گفتهاند:
______________________________ [1] الصراط المستقيم ج 3 ص 35
الْمَدْحُ وَافدُ الْكبْر. (ستايش پيش آهنگ خود بينى است.) عيون الاخبار، طبع مصر، ج 1، ص 275 [ص 731 شرح مثنوى]
[بو سعيد و قصّه طنبور زن]
146-
«آن شنيدستى كه در عهد عمر
بود چنگى مطربى با كرّ و فر
مأخذ آن حكايتى است كه در اسرار التوحيد، چاپ تهران به اهتمام بهمنيار ص 76- 87 نقل شده و آن حكايت اين است:
الحكاية، حسن مؤدب گفت كه روزى شيخ در نشابور از مجلس فارغ شده بود و مردم رفته بودند، و من در خدمت شيخ ايستاده بودم چنان كه معهود بود و مرا وام بسيار جمع آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مىكردند و هيچ معلوم نبود و مرا مىبايست كه شيخ در آن، سخن گويد و نمىگفت. شيخ اشارت كرد كه واپس نگر. بنگريستم پير زنى ديدم از در خانقاه مىآمد. من نزديك وى شدم، صرّهاى به من داد گران سنگ و گفت صد دينار زر است. پيش شيخ برو بگوى تا دعايى در كار من كند. من بستدم و شاد شدم و گفتم هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم شيخ گفت اينجا منه بردار و مىرو تا به گورستان حيره آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده و در آن جا شو پيرى آن جا خفته.
سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده و بگوى كه چون اين نماند، باز نماى تا بگويم ديگر بدهند و ما اينجا [باشيم] تو باز آيى.
حسن گفت: من به آنجا رفتم كه شيخ اشارت كرده بود. در شدم پيرى را ديدم سخت ضعيف. طنبورى در زير سر نهاده و خفته، او را بيدار كردم و سلام شيخ بدو رسانيدم و آن زر بدو دادم. آن مرد فرياد در گرفت و گفت مرا پيش شيخ بر. پرسيدم كه حال تو چيست؟ پير گفت من مردىام چنين كه مىبينى و پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم به نزديك خلق قبولى عظيم داشتم. و در اين شهر هيچ جاى دو تن به هم نبودندى كه من سوم ايشان نبودمى و بسيار شاگردان دارم. اكنون چون پير شدم حال من چنان شد كه هيچ كس مرا نخواندى تا اكنون كه دست تنگ شدم. و من هيچ شغلى ديگر ندارم و مرا از خانه بيرون كردند و گفتند ما تو را نمىتوانيم داشت و ما را در كار خداى كن. راه فرار هيچ ندانستم بدين گورستان آمدم. و به درد بگريستم و با حق تعالى مناجات كردم كه خداوندا، هيچ پيشهاى ندانم و جوانى و قوّت ندارم. همه خلقم رد كردند. اكنون زن و فرزند نيز مرا بيرون كردند. اكنون من و تو و تو و من. امشب، مطربى خواهم كرد تا نانم دهى تا به وقت
صبحدم چيزى مىزدم و مىگريستم. چون بانگ نماز آمد مانده شدم بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى.
حسن گفت: با هم به نزديك شيخ آمديم و شيخ هم آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت اى جوانمرد، از سر كمى و نيستى و بىكسى در خرابه نفسى بزدى ضايع نگذاشت. برو و هم با او مىگوى و اين سيم مىخور. پس روى به من كرد و گفت اى حسن هرگز هيچ كسى در كار خداى تعالى زيان نكرده است. اين او را پديد آمده بود از آن تو نيز پديد آيد. حسن گفت ديگر روز كه شيخ از مجلس فارغ شد كسى بيامد و دويست دينار زر به من داد كه پيش شيخ بر. شيخ فرمود كه در وجه وام صرف كن پس دلم از وام فارغ گشت.
و همين حكايت را شيخ عطار در مصيبت نامه به نظم آورده است اينك گفته عطّار:
بود پيرى عاجز و حيران شده
سخت كوش چرخ سرگردان شده
دست تنگى پاى مالش كرده بود
گرد پيرى در جوالش كرده بود
بود نالان همچو چنگى ز اضطراب
پيشه او از همه فعلى رباب
نه يكى بانگ ربابش مىخريد
نه يكى ناز و ثوابش مىخريد
گُرْسنه مانده نه خوردى و نه خواب
برْهنه مانده نه نانى و نه آب
چون نبودش هيچ روى از هيچ سوى
برگرفت آخر رباب و شد به كوى
مسجدى بود از همه نوعى خراب
رفت آنجا و بزد لختى رباب
رخ به قبله زخم را بر كار كرد
پس سرودى نيز با او يار كرد
چون بزد لختى رباب آن بىقرار
گفت يا رب من ندانم هيچ كار
آنچه مىدانستم آن آوردمت
خوش ثنايى با ميان آوردمت
عاجزم پيرم ضعيفم بىكسم
چون ندارم هيچ نانى جان بسم
نه كسى مىخوانَدَم بهر رباب
نه كسم نان مىدهد بهر ثواب
من چو كردم آن خود بر تو نثار
تو كريمى نيز آن خود بيار
در همه دنيا ندارم هيچ چيز
رايگان بشنو سماع من تو نيز
كار من آماده كن يكبارگى
تا رهايى يابم از غمخوارگى
چون ز بس گفتن دلش در تاب شد
هم در آن مسجد خوشى در خواب شد
صوفيان بو سعيد آن پير راه
گرسنه بودند جمله چند گاه
چشم بر ره تا فتوحى در رسد
قوّت تن قوت روحى در رسد
عاقبت مردى در آمد با خبر
پيش شيخ آورد صد دينار زر
بوسه داد و گفت اصحاب تو راست
تا كنند امروز وجه سفره راست
شد دل اصحاب الحق خوش از آن
رويشان بفروخت چون آتش از آن
شيخ آن زر داد خادم را و گفت
در فلان مسجد فلان پيرى بخفت
با ربابى زير سر پير نكوست
اين زر او را ده كه اين زر، آن اوست
رفت خادم تا بَرَد درويش را
گرسنه بگذاشت قوم خويش را
آن همه زر چون بديد آن پير زار
سر به خاك آورد و گفت اى كردگار،
از كرم نيكو نعيمى مىكنى
با چو من خاكى كريمى مىكنى
بعد از اينم گر نيارد مرگ خواب
جمله از بهر تو خواهم زد رباب
مىشناسى قدر استادان تو نيك
هيچ كس مثل تو نشناسد و ليك
چون تو خود بستودهاى چه استايمت
ليك چون زر بستدم باز آيمت
[ص 20 قصص مثنوى]
[صور اسرافيل احياگر شود]
147-
«همچو اسرافيل كاوازش به فن
مردگان را جان در آرد در بدن
... اسرافيل به هنگام رستخيز در صور مىدمد و مردگان از گور بر مىخيزند. صور شاخى است عظيم كه دايره آن از پهناى آسمان و زمين فراختر است. و اسرافيل لب بر آن نهاده و منتظر فرمان الهى است. به موجب روايتى بسيار مفصّل وى سه بار در صور مىدمد. نخستين را «نفخه فَزَع» مىگويند كه از اثر آن كوهها به شتاب در حركت مىآيند و زمين چون كشتى گران بارى بر روى آب به گردش مىافتد و جهان دگرگون مىشود.
دومين، «نفخه صَعَق» نام دارد كه مردم و هر زندهاى در آسمان و زمين مىميرند. و جز خدا هيچ كس باقى نماند. تا بدانجا كه ملك الموت نيز جان مىسپارد. سومين را «نفخه بَعث» مىنامند كه بر اثر آن جانها به سوى ابدان باز مىگردند. و مردگان از گور بر مىخيزند و به سوى موقف و صحراى محشر رانده مىشوند. نظر مولانا درين ابيات به نفخه سوم است كه زندگانى مىبخشد و جانها را به بدنها باز مىآورد.
رجوع كنيد به احياء العلوم، چاپ مصر، ج 4، ص 368- 366، اتحاف السّادة المتّقين، طبع مصر، ج 10، ص 453- 448 [ص 784 شرح مثنوى]
[حق براى صالحان چشم است و گوش]
148-
«رو كه بىيَسْمَع و بىيُبْصر تويى
سر تويى چه جاى صاحب سر تويى
اشاره است به حديث ذيل: [1]
انَّ اللَّهَ تَعَالى قَالَ مَنْ عَادَى لى وَليّاً فَقَدْ آذَنْتُهُ بالْحَرْب وَ مَا تَقَرَّبَ إلَىَّ عَبْدى بشَىْءٍ احَبَّ الَىَّ ممَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْه وَ مَا يَزَالُ عَبْدى يَتَقَرَّبُ الَىَّ بالنَّوَافل حَتَّى احبُّهُ فَاذَا احْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يَبْصُرُ به وَ يَدَهُ الَّتى يَبْطش بهَا وَ رجْلَهُ الَّتى يَمْشى بهَا وَ انْ سَأَلَنى لَأُعطيَنَّهُ وَ ان اسْتَعَاذَنى لَاعيْذَنَّهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ انَا فَاعلُهُ تَرَدُّدى عَنْ قَبْض نَفْس الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ انَا اكْرَهُ مَسَاءَتَهُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 70 [ص 18 احاديث مثنوى]
[هر كه وقف حق شود حق يار اوست]
149-
«چون شدى مَنْ كَان للَّه از وَ لَه
من تو را باشم كه كانَ اللَّهُ لَه
اشاره است به اين حديث:
مَنْ كَانَ للَّه كَانَ اللَّهُ لَه[2].
كشف الاسرار (انتشارات دانشگاه تهران) ص 562 و 371 [2] [ص 19 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ حَمَّاد بْن بَشيرٍ قَالَ سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ أَهَانَ لي وَليّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لمُحَارَبَتي وَ مَا تَقَرَّبَ إلَيَّ عَبْدٌ بشَيْءٍ أَحَبَّ إلَيَّ ممَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْه وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بالنَّافلَة حَتَّى أُحبَّهُ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يُبْصرُ به وَ لسَانَهُ الَّذي يَنْطقُ به وَ يَدَهُ الَّتي يَبْطشُ بهَا إنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعلُهُ كَتَرَدُّدي عَنْ مَوْت الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ.
(حماد بن بشير از امام صادق7نقل مىكند از رسول خدا6كه فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: كسى كه به دوست من اهانت كند براستى به جنگ من برخاسته است.
و خيلى دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كردهام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مىكوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى به من نزديك شود تا حبيب من گردد. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مىشوم تا با آن بشنود و چشم او مىشوم تا با آن ببيند و زبان از مىشوم تا سخن بگويد و دست او مىشوم تا با آن تلاش كند اگر مرا بخواند جوابش دهم و اگر درخواستى كند عطايش كنم.
هرگز ترديد در من راه ندارد فقط آنچه در انجامش جاى ترديد است قبض روح مؤمن است كه از مرگ ناخشنود است و من نمىپسندم آنچه را كه او بد مىداند.) كافى ج 2 ص 352 باب من آذى المسلمين و احتقرهم ح 7.
[2] بحار الانوار ج 82 ص 319
[1]- خداوند متعال فرمود كسى كه با دوست من به دشمنى برخيزد با او اعلام جنگ مىكنم و دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كردهام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مىكوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى حبيب من شود. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مىشوم تا با آن بشنود و چشم او مىشوم تا با آن ببيند و دست او مىشوم تا با آن كار كند و پاى او مىشوم تا با آن برود. و اگر چيزى از من درخواست كند به او عطا مىكنم و اگر به من پناه برد پناهش مىدهم. فقط آنچه در انجامش مردّد هستم اين است كه مؤمن را قبض روح كنم در حالى كه از مرگ ناخشنود است و من نمىپسندم كه آنچه را او بد مىداند در حقّش اعمال كنم.
[2]- كسى كه خود را وقف راه خدا كند خدا هم مدافع اوست.