بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 96

[ «غيب را ابرى و آبى ديگر است»]

161-

«مصطفى روزى به گورستان برفت‌

با جنازه مردى از ياران برفت‌

مأخذ آن روايتى است موضوع كه سيوطى آن را در كتاب اللئالئ المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة، چاپ مصر، ج 1، ص 173 نقل كرده و آن روايت اين است:

عَنْ انَسٍ قَالَ بَيْنَمَا نَحْنُ نَطُوفُ مَعَ رَسُول اللَّه6اذْ رَأَيْنَا بَرْداً وَ نَدىً فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّه مَا هَذَا الْبَرْدُ وَ النَّدَى قَالَ وَ قَدْ رَأَيْتُمْ ذَلكَ قُلْنا نَعَمْ فَقَالَ ذَاكَ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ سَلَّمَ عَلَىَّ.

[ص 23 قصص مثنوى‌] از انس بن مالك نقل مى‌كنند كه گفت روزى با پيمبر گردش مى‌كرديم، ناگاه سردى و رطوبتى را احساس كرديم. پرسيديم اى پيامبر اين سردى و رطوبت چيست و چراست؟

فرمود: مگر شما آن را دريافتيد؟ گفتيم بلى. فرمود عيسى بن مريم بود كه بر من درود فرستاد.

[ص 826 شرح مثنوى‌]

[ «تن مپوشانيد از باد بهار»]

162-

«گفت پيغمبر ز سرماى بهار

تن مپوشانيد ياران زينهار

اشاره است به روايت ذيل:

وَ قَالَ عَليّ7: تَوَقَّوُا الْبَرْدَ في أَوَّله وَ تَلَقَّوْهُ في آخره فَإنَّهُ يَفْعَلُ في الْأَبْدَان كَفعْله في الْأَشْجَار أَوَّلُهُ يُحْرقُ وَ آخرُهُ يُورقُ.

[1] شرح نهج البلاغه طبع مصر، ج 4، ص 304،. ربيع الابرار، باب الهواء و الريح.

(از امير مؤمنان على7نقل مى‌كنند: از سرماى خزانى كه در اول مى‌رسد بپرهيزيد و سرماى بهارى را كه در آخر سال آغاز مى‌شود پيش‌باز رويد و بپذيريد زيرا سرما در هر دو حالت آن مى‌كند كه با درختان مى‌كند در اول مى‌سوزاند و در آخر برگ و بار مى‌دهد.) [ص 840 شرح مثنوى‌]

[آن ستون نالان شد از هجر رسول‌]

163-

«استُن حنّانه از هجر رسول‌

ناله مى‌زد همچو ارباب عقول‌

______________________________ [1] نهج‌البلاغة ص 491 ح 128


صفحه 97

اشاره به قصّه‌اى است معروف كه بخارى در صحيح و حافظ ابى نعيم در كتاب دلائل النّبوّة نقل كرده‌اند و ما آن را از صحيح بخارى در اينجا مى‌آوريم:

عَنْ جَابر بْن عَبْد اللَّه قَالَ كَانَ جذْعٌ يَقُوم الَيْه النَّبىُّ فَلَمَّا وُضعَ لَهُ الْمنْبَرُ سَمعْنَا للْجذْع مثْلَ اصْوَات الْعشَار حَتَّى نَزَلَ النّبىُّ6وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَيْه‌[1].

مضمون اين روايت در كتاب الخرائج و الجرائح ج 1 ص 164 نيز آمده است. صحيح بخارى، ج 1، ص 107- نيز رجوع كنيد به دلائل النبوّة، چاپ حيدرآباد، ج 2، ص 143- 142. [ص 24 قصص مثنوى‌] ... روايت مثنوى مبتنى است بر حديث ذيل:

كَانَ رَسوُلُ اللَّه6يُصَلِّى الَى جذْعٍ وَ كَانَ عَريشاً فَكَانَ يَخْطُبُ الَى ذَلكَ الْجذْعُ فَقَالَ رَجُلٌ منْ اصْحَابه يَا رَسُولَ اللَّه نَجْعَلُ لَكَ شَيْئَاً تَقُومُ عَلَيْه يَوْمَ الْجُمُعَة حَتَّى يَرَاكَ النَّاسَ وَ يَسْمَعَ النَّاسُ فَقَالَ نَعَمْ فَصَنَعَ لَهُ ثَلَاثَ دَرَجاتٍ فَصَعدَ النَّبىُّ6فَقَامَ عَلَيْه كَمَا كَانَ يَقُومُ فَانْحَنىَ الَيْه الْجذْعُ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه اسْكُنْ فَقَالَ النَّبىُّ6لَاصْحَابه هَذَا الْجذْعُ حَنَّ الَىَّ فَقَالَ النَّبىُّ اسْكُنْ انْ تَشَأْ اغْرسْكَ فى الْجَنَّة فَيَأْكُلَ منْكَ الصَّالحُونَ وَ انْ تَشَأْ اغْرسْكَ رُطَباً كَمَا كُنْتَ فَاخْتَارَ الْآخرَةَ عَلَى الدُّنيَا.

پيمبر- ص- هنگام نماز به سوى ساقه درخت خرمايى كه در پيش روى محراب بود نماز مى‌خواند. و مسجد وى هنوز به شكل داربست و كازه مانندى بود كه سقف آن را با گياه و شاخه‌هاى درختان پوشانده بودند. و به وقت خطبه، بر آن ساقه درخت تكيه مى‌داد. يكى از صحابه گفت اى پيامبر خواهى كه براى تو چيزى بسازم كه روز جمعه بر آن ايستى تا مردم ترا ببينند و سخنت بشنوند؟ فرمود آرى. پس آن مرد منبرى سه پلّه بساخت و پيمبر بر بالاى آن رفت و همچنان بايستاد. آن ستون و ساقه درخت به سوى او متمايل شد.

پيمبر فرمود اى ستون بر جاى خود باش. آنگاه به اصحاب فرمود كه اين ساقه درخت به من ناليد. سپس گفت اى ستون آرام گير. اگر خواهى تو را در بهشت نشانم تا نيك مردان از ميوه‌ات بخورند و اگر خواهى تا تو را نخلى سازم چنان كه بودى. آن ستون آخرت بر دنيا برگزيد.

(با تفاوت‌هايى اين داستان در تفسير منسوب به امام حسن7ص 188 و در بحار الانوارج 17 ص 326 نيز آمده است) دلائل النّبوّة، چاپ حيدرآباد دكن، ج 2 ص 143- 142 [ص 862 شرح مثنوى‌]

[1]- جابر بن عبد الله نقل كرده است كه پيامبر- ص-( قبل از اين كه براى مسجد منبر بسازند) با تكيه بر شاخه درختى كه در بناى مسجد به كار رفته بود سخن مى‌گفت. بعداً كه منبر جايگزين آن شد، شاخه درخت( از شدت فراق) همچون شتر بچه‌اى ناله سر داد. پيامبر- ص- از منبر فرود آمد و با دست محبت خويش آن شاخه را نوازش كرد، تا آرام گرفت.


صفحه 98

[ «پنج نوبت مى‌زنند از بهر دين»]

164-

«از عصا مارى و از اسْتُن حَنين‌

پنج نوبت مى‌زنند از بهر دين‌

... چنان كه از اخبار تاريخى استنباط مى‌شود بر در سراى سلاطين به هنگام پنج وقت نماز، كوس و نقّاره مى‌زده‌اند. و اين نشانه، به منزله اعلام سلطنت و استقلال در امور پادشاهى بوده است. از گفته عماد الدين كاتب به صراحت مستفاد مى‌شود كه نوبت زدن براى اعلام اوقات نماز بوده است. او به مناسبت ورود مؤيد الملك عبيد الله بن نظام الملك (متولد 444، مقتول 494) به بغداد (سال 475) مى‌گويد: وَ فى جمَادى الْأُولَى وَرَدَ مُوَيِّدُ الْمُلْك منْ أصْفَهَانَ الَى بَغْدَادَ وَ نَزَلَ فى دَاره وَ ضُربَتْ عَلَى بَابه الطُّبُولُ فى اوْقَات الصَّلَوات الثَّلَاث‌[1]. (تاريخ السلاجقه، طبع مصر، ص 67) اين سه هنگام كه بر در سراى مؤيد الملك نوبت زدند بى‌گمان صبح و ظهر و شام بوده است ولى بر در كاخ پادشاهان در پنج وقت نماز (بامداد، ظهر، عصر، شام، وقت خفتن) نوبت مى‌زده‌اند.

[ص 877 شرح مثنوى‌]

[سنگ در دست نبى6تسبيح گفت‌]

165-

«سنگها اندر كف بو جهل بود

گفت اى احمد بگو اين چيست زود

مأخذ اين قصه را بدين صورت تا كنون نيافته‌ام. ولى مفاد آن يعنى تسبيح سنگ ريزه از معجزات مشهور حضرت رسول اكرم6است و به چند صورت نقل شده كه يكى اين است:

عَنْ ابى ذَر قَالَ كُنَّا جُلُوساً مَعَ النَّبىِّ6فَأَخَذَ حُصَبَاتٍ فى كَفِّه فَسَبَّحْنَ ثُمَّ وَضَعَهُنَّ فى الْأَرْض فَسَكَتْنَ ثُمَّ أَخَذَهُنَّ فَسَبَّحْنَ.

(از ابى ذر غفارى نقل مى‌كنند كه گفت ما با پيغمبر6نشسته بوديم و او چند سنگ ريزه در مشت گرفت و آنها تسبيح گفتند سپس بر زمينشان نهاد و خاموش شدند، ديگر بار در مشت گرفت و آنها تسبيح گفتند.) دلائل النّبوّة، طبع حيدرآباد دكن، ج 2، ص 154 [ص 882 شرح مثنوى‌]

[1]- مؤيد الملك در جمادى الاولى از اصفهان به بغداد رسيد و بر در سراى او در اوقات سه‌گانه نماز نوبت زدند.


صفحه 99

[كينه جو مى‌نوشد از مقتول خون‌]

166-

«اى بخورده خون من هفتاد سال‌

اى ز تو رويم سيه، پيش كمال‌

خوردن خون عملى بوده است كه جنگاوران از روى خشم و كينه جويى مى‌كرده‌اند.

استاد فردوسى پس از كشته شدن پيران ويسه به زخم زوبين گودرز گشواد، پهلوان ايرانى، مى‌گويد:

چنين گفت گودرز كاى نره شير

سر پهلوانان و گرد دلير

جهان چون من و چو تو بسيار ديد

نخواهد همى‌با كسى آرميد

فرو برد چنگال و خون بر گرفت‌

بخورد و بيالود روى اى شگفت‌

[ص 887 شرح مثنوى‌]

[كس نداند قيمت يك لحظه عمر]

167-

«داد حق عمرى كه هر روزى از آن‌

كس نداند قيمت آن در جهان‌

در باره ارزش عمر مولانا مى‌گويد: «تو مپندار كه همه، اسراف آن باشد كه چند درمى به گزاف خرج كنى يا چند خروار گندم بى‌حساب خرج كنى يا ميراثى به گزاف مال بسيار به عشرت خرج كنى. اسراف بزرگ آن است كه عمر عزيز [بى‌هوده صرف كنى.] كه يك ساعت عمر به صد هزار دينار نيابند كه الْيَوَاقيتُ تُشْتَرَى بالْمَوَاقيت وَ الْمَوَاقيتُ لَا تُشْتَرىَ بالْيَوَاقيت چون وقت عمر مهلت دهد ياقوتها و گوهرها به دست توان آوردن اما به صد هزار يواقيت و جواهر مواقيت عمر، نتوان خريدن.» مجالس سبعه، ص 20 [ص 891 شرح مثنوى‌]

[دو فرشته هر سحر پندت دهند]

168-

«گفت اى پيغمبر كه دايم بهر پند

دو فرشته خوش منادى مى‌كنند

كاى خدايا منفقان را سير دار

هر درمشان را عوض ده، صد هزار

اى خدايا ممسكان را در جهان‌

تو مده الّا زيان اندر زيان‌

مقصود حديث ذيل است: [1]

مَا منْ يَوْم يُصْبحُ الْعبَادُ فيه الَّا مَلَكَان يَنْزلَان فَيَقُولُ احَدُهُمَا اللَّهُمَّ اعْط مُنْفقاً خَلَفاً وَ يَقُولُ الاخرُ اللَّهُمَّ اعْط مُمْسكاً قَلَفاً[1].

بخارى، ج 1، ص 164، مسلم، ج 3، ص 83- 85؛ مسند

______________________________ [1]

عَنْ جَابر بْن يَزيدَ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ8قَالَ سَمعْتُهُ يَقُولُ إنَّ مُنَادياً يُنَادي عَنْ يَمينه أَيْ عَنْ يَمين الْعَرْش وَ مُنَادياً يُنَادي عَنْ شمَاله فَيَقُولُ أَحَدُهُمَا اللَّهُمَّ أَعْط مُنْفقاً خَلَفاً وَ يَقُولُ الْآخَرُ اللَّهُمَّ أَعْط مُمْسكاً تَلَفاً.

(جابر مى‌گويد: از امام باقر7شنيدم كه مى‌فرمود: دو منادى از سمت راست و چپ عرش ندا مى‌زنند يكى به نفع كسى كه بخشنده است مى‌گويد: خدايا، عوضش ده و ديگرى به ضرر كسى كه خسيس است مى‌گويد: خدايا، زيانش رسان).

مستدرك‌الوسائل ج 15 ص 261 باب 17- باب استحباب الإنفاق و كراهة الإمساك ح 18187-.

[1]- بندگان خدا هيچ شبى را به صبح نمى‌رسانند مگر اين كه با نازل شدن دو فرشته همراه است. اولى به نفع كسى كه بخشنده است مى‌گويد خدايا، عوضش ده و دومى به ضرر كسى كه خسيس است مى‌گويد خدايا، زيانش رسان.


صفحه 100

احمد، ج 2، ص 306 و 347 و ج 5، ص 197 با اختلاف در صدر روايت و احياء العلوم، ج 3، ص 176 و حلية الاولياء، طبع مصر، ج 2، ص 233، 261.

[ص 22 احاديث مثنوى‌]

[قصّه مأمون و اعرابى و آب‌]

169-

«يك خليفه بود در ايّام پيش‌

كرده حاتم را غلام جود خويش‌

مأخذ اين قصه روايتى است كه شيخ عطّار در مصيبت نامه بدين طريق منظوم فرموده است:

بود آن اعرابى‌اى در گوشه‌اى‌

مانده [اى‌] بى بى‌زادى و بى‌توشه‌اى‌

گوشه‌اى كانجاى، مشتى عور بود

آب او گه تلخ و گاهى شور بود

در مذلت روزگارى مى‌گذاشت‌

روز و شب در اضطرارى مى‌گذاشت‌

خشك سالى، گشت قحطى آشكار

مرد شد از ناتوانى بى‌قرار

شد ز شورستان برون جاى دگر

تا رسيد آخر به آبى چون شكر

چون بديد آن آب خوش مرد سليم‌

گفت بى‌شك هست اين آب نعيم‌

آب دنيا تلخ و زشت آيد پديد

آب شيرين از بهشت آيد پديد

حق تعالى از پس چندين بلا

كرد روزى اين چنين آبى مرا

روى آن دارد كزين آب روان‌

پر كنم مشكى و برخيزم دوان‌

مشك بر گردن رهى بيرون برم‌

تحفه‌اى سازم بر مأمون برم‌

بى‌شكم مأمون از اين آب لطيف‌

خلعتى بخشد چو آب من، شريف‌

مشك چون پُر كرد و پيش آورد راه‌

همچنان مى‌رفت تا نزديك شاه‌

باز گشته بود مأمون از شكار

كرد خدمت گفت بر گو تا چه كار

گفت آوردستم از خلد برين‌

هديه‌اى بهر امير المؤمنين‌

گفت چيست آن هديه نيكو سرشت‌

گفت ماء الجنّه، آبى از بهشت‌


صفحه 101

اين بگفت و مشك پيش آورد باز

در زمان مأمون به جاى آورد راز

از فراست حال او معلوم كرد

مى‌نيارستش ز خود محروم كرد

چون چشيد آن آب گرم بويناك‌

گفت احسنت اينت زيبا آب پاك‌

هست اين آب از بهشت اكنون بخواه‌

تا چه مى‌بايد تو را از پادشاه‌

گفت هستم از زمينى شوره‌زار

آب او تلخ و هوايش پر غبار

هم طراوت برده از خاكش سموم‌

هم ز تفّ او شده سنگش چو موم‌

در قبيله، اوفتاده فاقه‌اى‌

هيچ كس را نه بزى نه ناقه‌اى‌

خشك سالى گشته كلى آشكار

جمله مردم شده مردار خوار

حال خود با شاه گفتم جمله راست‌

چون شدى واقف كنون فرمان تو راست‌

ريخت مأمون آن زمانش در كنار

بر سر آن جمع دينارى هزار

گفت بستان زر به شرط آن كه راه‌

پيش گيرى زود هم زين جايگاه‌

بى‌توقف باز گردى اين زمان‌

زان كه نيست اينجا تو را بودن امان‌

زر ستد آن مرد و حالى باز گشت‌

با خليفه سايلى همراز گشت‌

گفت بر گوى اى امير المؤمنين‌

كز چه تعجيلش نمودى اين چنين‌

گفت اگر او پيشتر رفتى به راه‌

آب ديدى در فرات اين جايگاه‌

از زلال او شدى حالى خجل‌

باز گشتى از بَر ما تنگ دل‌

عكس آن خجلت رسيدى تا به ماه‌

آينه انعام ما كردى سياه‌

او وسيلت جست سوى ما ز دور

چون كنم از خجلت اين مسكين نفور

او به وسع خويش كار خويش كرد

من توانم مكرمت زو بيش كرد

چون شدم از حال او آگاه من‌

باز گردانيدمش از راه من‌

و محمد عوفى در جوامع الحكايات (باب اوّل از قسم دوم) اين حكايت را به طرزى شبيه به گفته عطار آورده است. اينك روايت عوفى:

آورده‌اند كه در آن وقت كه امير المؤمنين مأمون رايت خلافت نصب كرد و آثار كرم او به اقطاع و ارباع عالم برسيد در عهد او اعرابى اى بود كه مسكين او در شورستانى بى‌نبات بود و در آن قبيله چشمه‌اى بود و هر آب كه از مشك سحاب بدان رسيدى به سبب شورى خاك آن زمين شور شدى. از اتّفاق عجب، قحطى پديد آمد و حدّتى روى نمود و امساك باران اتّفاق افتاد و اهل قبيله پريشان شدند. به ضرورت آن اعرابى از مسكن خود غربت اختيار كرد و بر سبيل انتجاع روى به حضرت امير المؤمنين‌


صفحه 102

نهاد. در راه كه مى‌آمد چون از حدّ زمين خود برون آمد و به موضعى برسيد آب شيرين در غديرى جمع آمده بود و به سبب مرور زمان صافى گشته و ز هومت آن را اجزاى خاك تمامت جذب كرده. اعرابى قدرى از آب بچشيد و تعجّب كرد و بى‌چاره نمى‌دانست كه در جهان آب خوش باشد و هرگز نخورده بود. بيت‌

مرغى كه خبر ندارد از آب زلال‌

منقار در آب شور دارد همه سال‌

با خود گفت وَ اللَّه مَا هَذَا الَّا فى الْجَنَّة به خداى كه اين بهشتى است كه آفريدگار عالم به جهت آن كه مرا از رنج و بليّت خلاص دهد از بهشت، اين آب فرو فرستاده است.

صواب آن باشد كه قدرى از اين بردارم و به نزديك خليفه برم. پس قدرى بر گرفت و روى به راه آورد و چون به نزديك كوفه رسيد ركاب دولت امير المؤمنين به سبيل شكار بر لب فرات آمده بود و در آن نواحى طواف مى‌كرد. ناگاه اعرابى برسيد امير المؤمنين فرمود تا او را به خدمت آوردند. پرسيد كه اى اعرابى چه تحفه آورده‌اى؟ گفت ماء الجنّة يا امير المؤمنين، حضرت تو را آب بهشت آورده‌ام آبى زلال و صافى خوش گوار. مأمون با كمال فراست صورت [حال‌] او بشناخت فرمود كه بيار. مشك در پيش امير المؤمنين برد.

فرمود كه مشك او را در مطهره تهى كردند و از راه لطف قدرى چشيد. گفت راست گفتى اى اعرابى حاجت چيست؟ گفت يا امير المؤمنين قحط و تنگى مرا از مسكن خود آواره كرد و هيچ مقصدى جز درگاه امير المؤمنين ندانستم. امير المؤمنين فرمود كه حاجت تو روا كنم به شرط آن كه هم از اينجا باز گردى و به مسكن خود روى. اعرابى گفت قبول كردم. امير المؤمنين فرمود تا مشك وى را پر زر كردند و موكل بر وى گماشت تا هم از آنجا به طرف باديه روان كرد. خواص و مقرّبان سؤال كردند كه يا امير المؤمنين حكمت در باز گردانيدن چه بود؟ گفت زيرا كه اگر گامى چند پيشتر رفتى و آب فرات بديدى از تحفه خود شرم داشتى. و من شرم دارم كه كسى به خدمت من تحفه‌اى به اميد آورد و شرم زده و خجل باز گردد. زهى حيا و كرم كه جهانى كرم در زير ركاب اين حيا مى‌رود.

[ص 24 قصص مثنوى‌] مأخذ و اصل اين حكايت بى‌گمان قصه ذيل است: وَ حُكىَ انَّ بَعْضَ الْاعْرَاب خَرَجَ قَاصداً بَعْضَ الْمُلُوك يَسْتَمْنحُهُ فَاسْتَطَابَ الْمَاءَ (ظ: ماءً) فى بَعْض الْمَرَاحل فى الطَّريق فَمَلَأَ مطْهَرَتَهُ ماءً فَجَاءَ الَى الْمَلك فَلَمَّا رَآهُ مَلَأَ مطْهَرَتَهُ دَنَانيرَ فَقَالُوا لَهُ نُدَمَاؤُهُ فى ذَلكَ فَقَالَ: جَاءَ الْاعْرَابىُّ بمَا لَمْ يَكُنْ لَهُ غَيْرُهُ وَ لَنَا منْ هَذه الدَّنَانير غَيْرُ مَا اعْطَيْنَاهُ فَالْيَدُ لَهُ.

آورده‌اند كه عربى بيابانى بر آهنگ بخشش و به اميد سخاى يكى از شاهان از محلّه خود


صفحه 103

بيرون آمد. و در يكى از منازل راه آبى يافت كه به مذاق وى خوش آمد. و قمقمه خود را از آن پر كرد و به سوى آن شاه آمد. همين كه چشم پادشاه بروى افتاد، قمقمه‌اش از مسكوك زر درآكند. نديمان شاه درين بخشش شگرف با او سخن گفتند و سبب پرسيدند گفت اين اعرابى جز اين كه آورد چيزى نداشت و ما از اين مسكوك زر بسيار داريم هنوز دست، دست اوست. از كتاب روح الارواح [ص 915 شرح مثنوى‌]

[سامرى منفور خاص و عام شد]

170-

«خويش و بى‌گانه شده از ما رَمان‌

بر مثال سامرى از مردمان‌

سامرى مطابق روايات يك تن از بنى اسرائيل [است‌] كه خاله زاده موسى بود و گاوى زرّين ساخت. و از خاك پاى اسب جبرئيل، كفى در دهانش افشاند تا بانگ بر آورد. و بنى اسرائيل آن گاو را پرستيدند به وقت آن كه موسى در كوه طور بود. موسى بنى اسرائيل را گفت كه با وى نياميزند و نخورند و داد و ستد نكنند. او تنها ماند و «حق تعالى وحشتى بر وى افكند تا هيچ كس با وى آرام نگرفت. نه پرى نه آدمى و نه وحوش تا همچنان بمرد.» و بعضى گفته‌اند كه اگر كسى دست بدو مى‌زد آن كس و سامرى هر دو تب زده مى‌شدند.

تفسير طبرى، طبع مصر، ج 16، ص 137- 130، قصص الانبياء، ثعلبى، طبع مصر، ص 178- 175، قصص الانبياء انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 220- 213.

[ص 963 شرح مثنوى‌]

[شد عيال اللَّه مخلوقات حق‌]

171-

«همچنين از پشّه گيرى تا به پيل‌

شد عيالُ اللّه و حق نعْمَ المُعيل‌

اشاره است به حديث ذيل: [1]

الْخَلْقُ كلهم عيَالُ اللَّه.

كه در شماره (73) از همين كتاب سند آنرا مى توان ديد [ص 22 احاديث مثنوى‌]

[يك جوال از گندم و ديگر ز سنگ!]

172-

«راست نايد بر شتر جفت جوال‌

آن يكى كوچك و آن ديگر كمال‌

______________________________ [1]

عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: الْخَلْقُ عيَالُ اللَّه فَأَحَبُّ الْخَلْق إلَى اللَّه مَنْ نَفَعَ عيَالَ اللَّه وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْل بَيْتٍ سُرُوراً (1).

كافى ج 2 ص 164 باب الاهتمام بأمور المسلمين و و با تفاوت در جامع صغير، ج 2، ص 11 و با تفاوت مختصر كنوز الحقائق، ص 62 [ص 10 احاديث مثنوى‌] (1) همه مردم خانواده خدايند. بنا بر اين كسى كه براى اين خانواده سودمندتر باشد و بر اهل خانه‌اى مسرت و خوشحالى بياورد نزد خدا محبوب‌ترين خلق است و ادّعايش در خدا دوستى صادق‌تر است.