[كسب ما باشد كليد رزقها]
818-
«گفت پيغمبر كه بر رزق اى فتى
در فرو بسته است و بر دَر قفلها
جنبش و آمد شُد ما و اكتساب
هست مفتاحى بر آن قفل و حجاب
ظاهراً مستفاد است از اين خبر:
انَّ مَفَاتيحَ الرِّزْق مُتَوَجهَةٌ نَحْوَ الْعَرْش فَيَنْزلُ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى النَّاس أَرْزَاقَهُمْ عَلَى قَدْر نَفَقَاتهمْ فَمَنْ كَثَّرَ كَثَّرَ لَهُ وَ مَنْ قَلَّلَ قَلَّلَ لَهُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 97 و يوسف بن احمد مولوى اين خبر را كه در جامع صغير، ج 1، ص 43 و كنوز الحقائق، ص 14 آمده در ذيل ابيات فوق آورده است:
أُطْلُبُوا الرِّزْقَ في خَبَايَا الأَرْض[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 343 [ص 168 احاديث مثنوى]
[حق چو رزّاق است جز او را مخوان/ «رزق آيد پيش هر كه صبر جست»]
819-
رزق آيد پيشِ هر كه صبر جست
رنجِ كوششها ز بىصبرى توست
اشاره است به خبر ذيل:
لَوْ أَنَّكُمْ تَوَكَّلْتُمْ عَلَى اللَّهِ حَقَّ التَّوَكُّلِ لَرَزَقَكُمْ كَمَا يَرْزُقُ الطَّيْرَ تَغْدُو خِمَاصاً وَ تَرُوحُ بِطَاناً[3].
حلية الاولياء، ج 10، ص 69، جامع صغير، ج 2، ص 128 با مختصر تفاوت. [ص 169 احاديث مثنوى]
[1]- كليدهاى رزق از عرش دستور مىگيرند. خداوند متعال روزى هر كس را متناسب با مخارج او مقدر مىسازد. اگر مخارج زياد يا كم شد خداوند هم روزى وى را زياد يا كم مىكند.
[2]- رزق و روزى را از درون و اعماق زمين جست و جو كنيد.
[3]- اگر توكلتان به خداوند كامل باشد روزى شما را تأمين مىكند همان طورى كه نياز پرندگان را تأمين مىكند. آنها صبح با شكم خالى بيرون مىروند و شب سير برمىگردند.
[گنج بىپايان قناعت را بدان]
820-
چون قناعت را پيمبر، گنج گفت
هر كسى را كَى رسد گنجِ نهفت
مقصود روايتى است كه در ذيل شماره [173] راجع بدان سخن گفتيم.
[ص 169 احاديث مثنوى]
[تا طمع باشد بُوَد احساس فقر]
821-
گفت اين معكوس مىگويى بدان
شور و شر از طمْع آيد سوى جان
اشاره است بدين حديث:
إِيَّاكُمْ وَ الطَّمَعَ فَإِنَّهُ هُوَ الْفَقْرُ الْحَاضِرُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 116، كنوز الحقائق، ص 43 [ص 169 احاديث مثنوى]
[تو به رزق و رزق بر تو شايق است]
822-
آن چنان كه عاشقى بر رزق زار
هست عاشق رزق هم بر رزق خوار
اشاره به حديثى است كه به صور ذيل روايت مىشود:
الرِّزْقُ يَطْلُبُ الْعَبْدَ كَمَا يَطْلُبُهُ، الرِّزْقُ يَطْلُبُ الْعَبْدَ كَمَا يَطْلُبُهُ اجَلُهُ، الرِّزْقُ اشَدُّ طَلَباً لِلْعَبْدِ مِنْ اجَلِهِ[2].
نثر الدر (از ابو سعيد آبى)، كنوز الحقائق، ص 68، جامع صغير، ج 2، ص 25 [ص 169 احاديث مثنوى]
[1]- از طمع بپرهيزيد. زيرا با بودن آن( طمع) هميشه احساس فقر و نداشتن مىكنيد.
[2]- همان طورى كه انسان به دنبال رزق است رزق هم به دنبال اوست. رزق همچون اجل در تعقيب انسان است. رزق بيش از اجل طالب انسان است.
[رزق تعقيبت كند هر جا روى/ قصّه حلوا و آن صوفى شنو]
823-
«آن يكى زاهد شنود از مصطفى
كه يقين آيد به جان رزق خدا
گر بخواهى ور نخواهى، رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
مناسب است با روايت ذيل:
لَوْ أَنَّ ابْنَ آدَمَ هَرَبَ منْ رزْقه كَمَا يَهْرَبُ منَ الْمَوْت لَأَدْرَكَهُ رزْقُهُ كَمَا يُدْركُهُ الْمَوْتُ[1].
حلية الاولياء، ج 7، ص 90، ج 8، ص 246، جامع صغير، ج 2، ص 127 [ص 170 احاديث مثنوى] مأخذ آن حكايت ذيل است:
حَدثَني مُحَمَّدُ بْنُ هَليل بْن عَبْد اللَّه قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاضى احْمَدُ بْنُ سَيَّار قَالَ حَدَّثَني رَجُلٌ منَ الصُّوفيَّة قَالَ كُنْتُ اصْحَبُ شَيْخاً منَ الصُّوفيَّة انَا وَ جَمَاعَةٌ فى سَفَرٍ فَحَدَّثنَى حَديثَ التَّوَكُّل وَ الارْزَاق وَ ضَعْف النَّفْس فيهمَا وَ قوَّتهَا فَقَالَ ذَلكَ الشَّيْخُ عَلىَّ وَ عَلىَّ لَاذُقْتُ مَأكُولًا اوْ يَبْعَثَ الىَّ بجَامَة فَالُوذَج حَارٍّ وَ لَا آكُلُ الَّا بَعْدَ انْ يَحْلفَ عَلىَّ قَالَ وَ كُنَّا نَمْشى فى الصَّحْرَاء فَقَالَتْ لَهُ الْجَمَاعَةُ الآخرُ جَاهلٌ وَ مَشَى مَشْينَا وَ انْتَهَينَا الَى قَرْيَةٍ وَ مَضَى عَلَيْه يَوْمَان وَ لَيْلَتَان لَمْ يَطْعَمْ فيهنَّ شَيئاً فَفَارَقَتْهُ الْجَمَاعَةُ غَيرى فَانَّهُ طَرَحَ نَفْسَهُ فى مَسْجدٍ فى الْقَرْيَة مُسْتَسْلماً للْمَوْت ضَعْفاً فَاقَمْتُ عَلَيْه فَلَمَّا كَانَ فى لَيْلَة الْيَوْم الرَّابع وَ قَدْ انْتَصَفَ اللَّيْلُ وَ كَادَ أَنْ يَتْلَفَ الشَّيْخُ فَاذَا ببَاب الْمَسْجد قَدْ فَتَحَ وَ اذَا جَاريَةٌ سُودَاءٌ وَ مَعَهَا طَبَقٌ مُغَطَّى فَلَمَّا رَأَتْنا قَالَتْ انْتُمْ غُرَبَاءُ اوْ منْ اهْل الْقَرْيَة فَقُلْنَا غُرَبَاءُ فَكَشَفَ الطَّبَقَ فَاذَا بجَامَة فَالُوذَج يَفُورُ لحَرَارَتة فَقَالَتْ كُلُوا فَقُلْتُ لَهُ كُلْ فَقَالَ لَا افْعَلُ فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّه لَتَأكُلَنَّ لَابَرُّ قَسَمَهُ فَقَالَ لَا افْعَلَ قَالَ فَشَالَت الْجَاريَةُ يَدَهَا فَصَفَعَتْهُ صَفْعَةً عَظيمَةً وَ قَالَتْ وَ اللَّه لَئنْ لَمْ تَأكُلْ لَاصْفَعَنَّكَ هَكَذَا الَى انْ تَأْكُلَ قَالَ فَقَالَ كُلْ مَعى فَاكَلْنَا حَتَّى نَظَفْنَا الْجَامَ وَ جَاءَت الْجَاريَةُ تَمْضى فَقُلْنَا لَهَا مَكَانَكَ خَبِّريَنا بخَبَركَ وَ خَبِّرْ هَذَا الْجَامَ فَقَالَتْ نَعَمْ انَا جَاريَةُ رَجُلٍ هُوَ رَئيسُ هَذه الْقَرْيَه وَ هُوَ رَجُلٌ احْمَقُ حَديدٌ فَطَلَبَ منَّا مُنْذُ سَاعَةٍ فَالُوذَجاً فَقُمْنَا لنُصْلحَهُ وَ هُوَ شتَاءٌ وَ بَرْدٌ فَالَى انْ تَخْرُجَ الْحَوَائجُ منَ الْبَيْت وَ تَشْعَلُ النَّارُ وَ يَعْقدُ الْفَالُوذَجُ تَأَخَّرَ عَنْهُ فَطَلَبَهُ فَقلْنَا نَعَمْ وَ طَلَبَهُ ثَانياً وَ لَمْ نَكُنْ فَرَغْنَا منْهُ وَ طَلَبَهُ الثَّالثَةُ فَحَرَدَ وَ حَلَفَ بالطَّلَاق لَا يَأْكُلُهُ وَ لَا احَدٌ منْ دَاره وَ لَا احَدٌ منْ اهْل الْقَرْيَة وَ لَا اكَلَهُ الَّا رَجُلٌ غَريبٌ فَجَعَلْنَاهُ فى الْجَام وَ خَرَجْنَا نَطْلُبُ فى الْمَسَاجد رَجُلًا غَريباً فَلَمْ نَجدْ الَى ان انْتَهَيْنَا الَى هَذَا الْمَسْجد فَوَجَدْنَا كَمَا وَ لَوْ لَمْ يَأْكُلْهُ هَذَا الشَّيْخُ لَقَتَلْتُهُ ضَرْباً الَى انْ يَأْكُلَ لئَلَّا تَطَلَّقَ ستِّى منْ زَوْجهَا قَالَ فَقَالَ الشَّيْخُ كَيْفَ تَرَى اذَا ارَادَ انْ يَرْزقُ[2].
الجزء الثانى من نشوار المحاضرة، طبع دمشق، ص 42- 41 و نيز رجوع كنيد به:
تلبيس ابليس، صفحه 310 و 314 و نظير آن در صفحه 312.
[ص 178 قصص مثنوى]
[1]- اگر آدمى همان طورى كه از مرگ مىگريزد از رزق نيز بگريزد سرانجام رزق، او را در مىيابد همان طورى كه مرگ او را در مىيابد.
[2]- محمد بن هليل بن عبد اللّه از قاضى احمد بن سيار و او از يك نفر صوفى نقل كرده است كه با عدهاى در معيت شيخى از متصوفه در سفر بوديم. وى براى ما گاهى از توكل و رزق آدمى سخن مىگفت و گاه از شدت و ضعفهاى انسان در مواجه شدن با اين دو. سپس اشاره كرد قسمت من اين خواهد بود كه مدتها چيزى نخورم. سپس ظرفى از حلواى تازه و داغ به من پيشنهاد مىشود. ابتدا حاضر به خوردن از آن نمىشوم اما پس از اين كه مرا سوگند مىدهند از آن خواهم خورد. همراهان با شنيدن اين سخنان وى را نادان پنداشتند. به هر حال راه بيابان را ادامه داديم تا پس از دو روز و دو شب به قريهاى رسيديم. در طول اين مدت شيخ حاضر نمىشد چيزى بخورد. سرانجام جز من همگى وى را رها كردند و رفتند. او خودش را به مسجد قريه انداخت و از ضعف مفرطى كه عارضش شده بود، تسليم مرگ شد. من همچنان در كنارش بودم. چهارمين شب به نيمه رسيده بود و هر لحظه ممكن بود قالب تهى كند كه در مسجد باز شد.
كنيز سياه پوستى با طبقى سر پوشيده وارد شد و سؤال كرد شما غريبه هستيد يا بومى؟ وقتى گفتم غريبه، سر پوش را از طبق برداشت و گفت حلواى تازه و داغ آوردهام تا بخوريد. من شيخ را به خوردن از آن دعوت كردم ولى نپذيرفت.
هر چند اصرار كردم و كفّاره قَسَمش را پذيرفتم سودى نبخشيد. در اين حال كنيزك كشيده محكمى به شيخ زد و گفت به خدا قسم اگر از اين حلوا نخورى همچنان تو را مىزنم! شيخ ناچار قبول كرد و مرا نيز به خوردن دعوت نمود. پس از صرف غذا و شستن ظرف آن، كنيزك باز گشت تا ظرف را ببرد. وقت رفتن از وى پرسيدم قضيه آمدنت را در نيمه شب به اينجا با طبق حلوا برايمان بگو. گفت من كنيزك مردى هستم كه رئيس اين قريه است. وى كم خرد است و زود عصبانى مىشود.
در اين وقت شب وى از ما حلوا خواست. ما هم در صدد تهيه آن برآمديم. اما به علت سرماى زمستان تا مواد آن را از خانه بيرون آورديم و آتش را برافروختيم مدتى طول كشيد. هر بار صدا مىكرد حلوا چه شد؟ مىگفتيم به زودى آماده مىشود. ناگهان با شدت خشم و عصبانيت تصميم عجولانهاى گرفت. و آن اين كه همسرم را( به خاطر اين سهل انگارى!) طلاق دادم. و تنها يك شرط را نقض كننده تصميمش اعلام كرد. شرط اين بود كه از حلواى تهيه شده ابتدا يك نفر غريبه بخورد. اين است كه من با ظرف حلوا همه جا را زير پا گذاشتم تا غريبهاى بيابم و اينجا موفق به يافتن شما شدم. من چارهاى نداشتم جز اين كه اين شيخ از حلوا بخورد. و براى تسليم شدن وى حاضر به خشونت بيشتر هم شده بودم.
چون مسأله مطلقه شدن بانوى من در ميان بود.
شيخ به من گفت جريان را چگونه مىبينى آن گاه كه اراده خدا بر آن قرار گيرد كه بندهاى به روزيش برسد!
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[دل به نور حق ز دنيا سرد شد]
824-
«كه علامات است زان ديدار نور
التَّجافى منْكَ عَنْ دَار الْغُرور
اقتباس است از روايتى كه در ذيل شماره (679) بدان اشارت رفت.
[ «اى خنك آن كس كه عقلش نر بود»]
825-
«اى خنك آن كس كه عقلش نر بود
نفس زشتش ماده و مضطر بود
يوسف بن احمد مولوى گويد اشاره بدين روايت است:
طُوبَى لمَنْ كانَ عَقْلُهُ ذَكَراً وَ نَفْسُهُ أُنْثَى وَ وَيْلٌ لمَن انْعَكَسَ[1].
طُوبَى لمَنْ كَانَ عَقْلُهُ أَميراً وَ نَفْسُهُ أَسيراً وَ وَيْلُ لمَن انْعَكَسَ[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 355 [ص 170 احاديث مثنوى]
[داستان خر برفت و خر برفت]
826-
«مطرب آن خانقه گو تا كه تفت
دف زند كه خر برفت و خر برفت
[1]- خوشا به حال كسى كه عَقلش( كه فرمانده اوست) مَرد و نفْسش( كه كانون عواطف اوست) زن باشد و واى به حال كسى كه( اين دو، در او) بر عكس باشد.
[2]- خوشا به حال كسى كه عقلش امر كند و نفْسش اطاعت، و واى به حال كسى كه( اين دو، در او) بر عكس باشد.
چون كه خرگوشى بَرَد شيرى به چاه
چون نيارد روبهى خر تا گياه
بيت اول اشاره است به حكايت فروختن صوفيان بهيمه مسافر را [رديف 275) در دفتر دوم. و بيت دوم اشاره است به حكايت شير و خرگوش [رديف 64) در دفتر اول.
[ص 179 قصص مثنوى]
[واى اگر گيرند روبه را شتر!]
827-
«آن يكى در خانهاى در مىگريخت
زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت
مأخذ آن حكايت ذيل است:
وَ هَذَا كَمَا حُكىَ عَن الْحُسَيْن بن عَبْد السَّلَام الْمصْرىِّ الْمَعْرُوف بالْجَمَل انَّهُ مَرَّ ببَعْض اخْوَانه بعَقَبَة النَّجَارينَ وَ هُوَ يَعْدُو باكْثَرَ ممَّا يَقْدرُ عَلَيْه فَقَالَ قفْ عَليَّ فَخَافَ انْ تَكُونَ نَزَلَتْ به نَازلَةُ فَاتَاهُ الَى الدَّار فَخَرَجَ مُسْتَخْفياً فَقَالَ مَا لَكَ يَا ابَا عَبْد اللَّه قَالَ أَ مَا عَلمْتَ انَّ السُّخْرَةَ وَقَعَتْ فى الْجمَال فَمَا يُؤْمنَنى انْ يُقَالُ هَذَا الْجَمَلُ فَأُوخَذُ فَلَا اتَخَلَّصُ الَّا بشَفَاعَةٍ[1].
ذيل زهر الاداب، ص 63 و اين حكايت را شيخ سعدى در گلستان بدين گونه مىآورد: گفتم حكايت آن روباه مناسب حال توست كه ديدندش گريزان و بىخويشتن افتان و خيزان. كسى گفتش چه آفت است كه موجب مخالفت است؟ گفتا شنيدهام كه شتر را به سخره مىگيرند. گفت اى سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت خاموش كه اگر حسودان به غرض گويند شتر است و گرفتار آيم كه را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من كند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود مار گزيده مرده بود. گلستان، چاپ مرحوم فروغى، ص 31 [ص 180 قصص مثنوى]
[1]- اين هم داستانى است شبيه آنچه گفته شد. در باره حسين بن عبد السّلام مصرى معروف به جَمَل(: شتر). وى را يكى از دوستانش در عقبه نجاران ديد( ظاهراً نام محلهاى بوده است) كه به عجله مىدود. به او گفتند اين همه عجله براى چيست؟ ولى او نگران و مضطرب همچنان مىرفت تا به خانه رسيد. و بعد هم مخفيانه از خانه خارج شد. وقتى ماجرا را از وى پرسيدند گفت مگر نمىدانى شترها را به بىگارى گرفتهاند! بعيد نبود مرا هم به عنوان شتر بگيرند.
آن وقت( براى اثبات شتر نبودنم!) به شفاعت ديگران محتاج مىشدم.
[ «مكر شيطان است تعجيل و شتاب»]
828-
«مكر شيطان است تعجيل و شتاب
لطف رحمان است صبر و احتساب
ناظر است به حديثى كه در ذيل شماره (497) ياد كرديم.
[ص 170 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6عترتم چون كشتى است]
829-
«كوهها راهست ز اين طوفان فُضوح
كو امانى جز كه در كشتى نوح
مقتبس است از مضمون خبرى كه در ذيل شماره (575) نقل شده است.
[ص 171 احاديث مثنوى]
[ «گشت هفتاد و دو ملّت اهل دين»]
830-
«ز اين خيال رهزن راه يقين
گشت هفتاد و دو ملّت اهل دين
بر روايت مذكور در ذيل شماره (549) مبتنى است.
[ص 171 احاديث مثنوى]
[جز براى حق پرستيدن خطاست]
831-
«هشت جنّت گر در آرم در نظر
ور كنم خدمت من از خوف سقر
مؤمنى باشم سلامت جوى، من
زان كه اين هر دو بود حظِّ بدن
موافق است با مضمون گفته مولاى متقيان على-7-:
مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً منْ ناركَ وَ لَا طَمَعاً في جَنَتِّكَ لكنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا للْعبَادَة فَعَبَدْتُكَ[1].
وافى فيض، ج 3، ص 70 حقايق فيض، طبع ايران، ص 103 و يوسف بن احمد مولوى اين جمله را به رابعه عدويه نسبت مىدهد. المنهج القوى، ج 5، ص 395
[1]- خدايا، تو را عبادت مىكنم نه به خاطر ترس از آتش جهنمت و نه به طمع بهشتت. بلكه چون تو را شايسته عبادت مىدانم.
و نظير آن روايت ذيل است:
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه عَلَيْه السَّلَامُ قَالَ الْعُبَّادُ ثَلاثَةٌ قَومٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفاً فَتلْكَ عبَادَةُ الْعَبيد وَ قَومٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَلَباً للثَّواب فَتلْكَ عبَادَةُ الأُجَرَاء وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَعَالَى حُبَّاً لَهُ فَتلْكَ عبَادَةُ الأَحْرَار وَ هىَ أَفْضَلُ الْعبَادَة[1].
وافى فيض، ج 3، ص 71 [ص 171 احاديث مثنوى]
[ «بهر عشق او را خدا لولاك گفت»]
832-
«با محمد بود عشق پاك جفت
بهر عشق او را خدا لولاك گفت
مقصود حديث معروف است:
لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الافْلَاكَ[2]
- كه در شرح تعرف، ج 2، ص 46 بدين صورت ديده مىشود:
لَوْ لا مُحَمَّدٌ (صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمْ) مَا خَلَقْتُ الدُّنْيَا وَ الآخرَةَ وَ لَا السَّمَاوات وَ الْأَرْضَ وَ لَا الْعَرْشَ وَ لَا الْكُرْسىَّ وَ لَا اللَّوْحَ وَ لَا الْقَلَمَ وَ لَا الْجَنَّةَ وَ لَا النَّارَ وَ لَوْ لَا مُحَمَّدٌ مَا خَلَقْتُكَ يَا آدَمُ[3].
و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در باره آن چنين گفته است:
لَمْ يَردْ بهَذَا اللَّفْظ بَلْ وَرَدَ: لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ النَّارَ. وَ عنْدَ ابْن عَسَاكرَ: لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ الدُّنْيَا[4].
اللؤلؤ المرصوع، ص 66 [ص 172 احاديث مثنوى]
[1]- امام جعفر صادق( ع) فرمود پرستندگان سه گروهند: گروه اول خداى- عز و جل- را از ترس عبادت مىكنند. اينها همچون بردگانند كه( از ارباب خود) اطاعت مىكنند. گروه دوم خداى- تبارك و تعالى- را به خاطر مزد عبادت مىكنند اينها مزد بگيرانى هستند كه اطاعتشان براى اجرت است. و گروه سوم خداوند متعال را به خاطر عشق به خدا عبادت مىكنند. اينها عبادتشان عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.
[2]-( خداوند فرمود اى محمد:) اگر به خاطر تو نبود جهان را نمىآفريدم.
[3]- اگر به خاطر محمد نبود دنيا، آخرت، آسمانها، زمين، عرش، كرسى، لوح، قلم، بهشت، جهنم و حتى تو را اى آدم نمىآفريدم.
[4]- اين حديث به صورت فوق نقل نشده. به اين صورت منقول است: اگر تو نبودى. بهشت و جهنم را نمىآفريدم. ابن عساكر هم به اين صورت نقل كرده: اگر تو نبودى دنيا را نمىآفريدم.