بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 441

[نفس من دشمن‌ترين دشمنان‌]

752-

من كه خصمم هم منم اندر گريز

تا ابد كار من آمد خيز خيز

مستفاد است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره [65] و شماره [107] ذكر كرديم.

[ص 154 احاديث مثنوى‌]

[گفت احمد6فقر من فخر من است‌]

753-

فقر فخرى را فنا پيرايه شد

چون زبانه شمع او بى‌سايه شد

به حديث مذكور در ذيل شماره [174] اشاره است.

[ص 154 احاديث مثنوى‌]

[ «قطره مى‌باريد و بالا ابرنى»]

754-

آنچنان كاندر صباح روشنى‌

قطره مى‌باريد و بالا ابر، نى‌

اشاره به قصه‌اى است كه در دفتر اول [رديف 161] نقل شده است.

[صص 23 و 162 قصص مثنوى‌]

[انتخاب فقر فخر است و غنا]

755-

فقر فخرى بهر آن آمد سنى‌

تا ز طمّاعان گريزم در غنى‌

اشاره است به خبرى كه در ذيل شماره [174] مذكور شد.

[ص 155 احاديث مثنوى‌]

[پير در هر قوم باشد چون نبى‌]

756-

كاو نبىّ وقت خويش است اى مريد

تا ازو نور نبى آيد پديد


صفحه 442

مبتنى است بر حديثى كه در ذيل شماره [438] آمده است.

[ص 155 احاديث مثنوى‌]

[در معيّت بين تو محبوب و مُحب‌]

757-

تا معيّت راست آيد زان كه مرد

با كسى جفت است كاو را دوست كرد

اين جهان و آن جهان با او بود

و اين حديث احمد خوش خو بود

گفت الْمَرْءُ مَعَ مَحبُوبِه‌

لا يُفَّكُ القلبَ مِن مطلوبه‌

مقصود اين حديث است:

الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَ‌[1].

مسند احمد، ج 1، ص 399، حلية الاولياء، ج 4، ص 112، ج 5، ص 37، ج 6، ص 37، ج 6 ص 285، ج 7، ص 308، احياء العلوم، ج 3، ص 126، جامع صغير، ج 2، ص 184.

كه بدين صورت نيز روايت مى‌شود:

الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ وَ لَهُ مَا اكْتَسَبَ، الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ وَ انْتَ مَعَ مَنْ احْبَبْتَ‌[2].

كنوز الحقائق، ص 137 جامع صغير، ج 2، ص 184

الْعَبْدُ مَعَ مَنْ احَبَّ، الْعَبْدُ عِنْدَ ظَنِّهِ بِاللَّهِ وَ هُوَ مَعَ مَنْ احَبَ‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 67، كنوز الحقائق، ص 84 [ص 155 احاديث مثنوى‌]

[كن حذر ز اموات يعنى اغنيا!]

758-

هر كه سازد زين جهان آب حيات‌

زو تَرَش از ديگران آيد ممات‌

ناظر است بدين خبر:

إِيَّاكُمْ وَ مُجَالَسَةَ الْمَوْتَى. قِيلَ وَ مَنْ هُمْ؟ قَالَ الأَغْنِيَاءُ[4].

طبقات الشافعية، طبع مصر، ج 4،

[1]- آدمى با كسى كه مورد علاقه اوست همراه و مأنوس مى‌شود.

[2]- آدمى با كسى كه مورد علاقه اوست همراه و مأنوس مى‌شود. و نيز آنچه را كسب كرده است از آن خود مى‌داند. هر كس، با محبوبش همنشين مى‌شود. تو هم با محبوبت همنشين مى‌شوى.

[3]- عبد با محبوب خود( خدا) در ارتباط است. او به خدا مى‌انديشد و خود را در معيّتش مى‌داند.

[4]- از همنشينى با مردگان بپرهيزيد سؤال شد مردگان كيانند؟ گفته شد ثروتمندان!.


صفحه 443

ص 156 به نقل از احياء العلوم و با تعبير:

لَا تُجَالسوا المَوْتَى‌[1]

شرح تعرف، ج 1، ص 63 [ص 156 احاديث مثنوى‌]

[چون غنى محتاج شد رحمش كنيد]

759-

«گفت پيغمبر كه رحم آريد بر

جان مَن كَانَ غَنيّا فَافْتَقَر

مقصود روايت ذيل است:

إرْحَمُوا ثَلَاثَةً غَنىَّ قَوْمٍ افْتَقَرَ وَ عَزيزَ قَومٍ ذَلَّ وَ فَقيهاً يَتَلاعَبُ به الْجُهَّالُ‌[2].

اتحاف السادة المتقين، ج 2، ص 335 با بحث در وجوه و طرق روايت اين حديث، اللآلى المصنوعة، ج 10، ص 211 و با تفاوت مختصر احياء العلوم، ج 4، ص 21 و منسوب به فضيل بن عياض، ج 1، ص 45.

ثَلَاثَةٌ يُرْحَمُونَ عَاقلُ يُجْرَى عَلَيْه حُكْمُ جَاهلٍ وَ ضَعيفٌ فى يَد ظَالمٍ قَوىٍّ وَ كَريم قَوْمٍ احْتَاجَ الَى لَئيمٍ. (عَلىٌّ عَلَيه السَّلامُ)[3].

شرح النهج البلاغه، ج 4، ص 540 [ص 156 احاديث مثنوى‌]

[همدمى با غير خود باشد عذاب‌]

760-

«تا سليمان گفت كان هدهد اگر

عجز را عذرى نگويد معتبر

بكشمش يا خود دهم او را عذاب‌

يك عذاب سخت بيرون از حساب‌

[1]- با مردگان همنشينى نكنيد.

[2]- به سه نفر رحمت آوريد: ثروتمند قومى كه اكنون دستش خالى شده. بزرگ قومى كه خوار شده. و دين شناسى كه بازيچه دست جاهلان گشته است.

[3]-( على7فرمود:) به سه نفر بايد رحمت آورد: عاقلى كه محكوم به حكم يك جاهل گردد. ضعيفى كه در دست ستمگرى قومى گرفتار شود. و بزرگ قومى كه به شخص پست و فرو مايه محتاج گردد.


صفحه 444

هان كدام است آن عذاب اى معتَمَد

در قفس بودن به غير از جنس خَود

مبتنى است بر روايت بعضى از مفسرين در تفسير آيه:لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ‌(سورة النمل، آيه 21) بدين گونه: لَالْزمَنَّهُ صُحبَةَ الاضْدَاد[1]. تفسير امام فخر: ج 6، ص 560، تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 155 [ص 157 احاديث مثنوى‌]

[ريشه در افكار دارد تسميه‌]

761-

«شد محمّد الْب الُغ خوارزمشاه‌

در قتال سبزوار پُر پناه‌

مأخذ آن حكايتى است كه ياقوت در معجم البلدان، ج 7 ص 160 نقل مى‌كند به شرح ذيل:

وَ عَنْ ظَريف مَا يُحْكَى انَّهُ وُلَّىَ عَلَيهمْ وَالٍ وَ كَانَ سُنِّياً مُتَشَدداً فَبَلَغَهُ عَنْهُمْ انَّهُمْ لبُغْضهمُ الصَّحَابَةَ الْكرَامَ لَا يُوجَدُ فيهمْ مَن اسْمُهُ ابُو بَكرٍ قَطُّ وَ لَا عُمَرُ فَجَمَعَهُمْ يَوْماً وَ قَالَ لَرُؤَسَائهمْ بلَغَنى انَّكُمْ تُبْغضُونَ صَحَابَةَ رَسُول اللَّه6وَ انَّكُمْ لبُغْضكُمْ ايَّاهُم لَا تُسَمُّونَ اوُلَادَكُمْ باسْمَائهمْ وَ انَا اقْسمُ باللَّه العَظيم لَئن لَمْ تُجيئُونى برَجُلٍ منْكُم اسْمُهُ ابُو بَكرٍ اوْ عُمَرُ وَ يَثْبُتُ عنْدى انَّهُ اسْمُهُ لَافْعَلَنَّ بكُم وَ لأَصْنَعَنَّ فَاسْتَمْهَلُوهُ ثَلَاثَةَ ايَّامَ وَ فَتَّشُوا مَدينَتَهُمْ وَ اجْتَهَدُوا فَلَمْ يَرَوْا الَّا رَجُلًا صُعْلُوكاً حَافياً عَارياً احْوَلَ اقْبَحَ خَلْق اللَّه مَنْطَراً اسْمُهُ ابُو بَكر لَانَّ ابَاهُ كَانَ غَريباً اسْتَوْطَنَهَا فَسَمَّاهُ بذَلكَ فَجَاءُوا به فَشَتَمَهُمْ وَ قَالَ جئْتُمونى باقْبَحَ خَلْق اللَّه تَتَنَادَرَونَ عَلَىَّ و امَرَ بصَفْعهمْ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ ظُرَفَائهمْ ايّهَا الاميرُ اصْنَعْ مَا شئْتَ فَانَّ هَوَاء قُمِّ لَا يَجيى‌ءُ منْهُ مَن اسْمُهُ ابُو بَكر احْسَنَ صُورةً منْ هَذَا فَغَلَبَهُ الضحْكُ وَ عَفَا عَنْهُمْ‌[2].

اين حكايت را قاضى نور اللّه در مجالس المؤمنين (مجلس اول در ذكر قم) از معجم البلدان نقل كرده و مى‌گويد نظير اين حكايت را از اهل سبزوار نيز نقل كرده‌اند. و ظاهراً مأخذ او همين نقل مولاناست. و اكنون در سبزوار ديهى وجود دارد معروف به ديه بد نام. كه اهالى سبزوار مى‌گويند كه آن ابو بكر نام را از اين ده به دست آورده‌اند. و گمان‌

[1]-( حضرت سليمان هدهد را كه غايب شده بود چنين تهديد كرد:) قطعاً به سختى عذابش مى‌دهم يا ذبحش مى‌كنم.

او را( هدهد) مجبور مى‌سازم كه با غير همجنس( در يك قفس) همنشين شود.

( به قول سعدى: روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم).

[2]- از شنيدنيهاى تاريخى يكى هم اين است كه حاكمى سنّى و متعصّب بر ايشان( مردم قم) حكومت يافت. به او گزارش دادند كه مردم اين سرزمين به علت كينه‌اى كه از خلفا دارند هرگز( فرزندان خود را) به نام ايشان نام‌گذارى نمى‌كنند. حاكم يك روز همه را احضار كرد. و علت را از بزرگانشان جويا شد و سوگند خورد اگر فردى از بين خود را به نام يكى از آنان نزد من نياوريد و ثابت شود كسانى با اين نام نداريد چنين و چنان مى‌كنم. حاضران از وى سه روز مهلت خواستند. در اين مدت تمام شهر را جست و جو كردند. سرانجام با تلاش فراوان توانستند تنها يك نفر را پيدا كنند. آن هم مردى كه تهيدست، لخت، پا برهنه و يك چشم بود و زشت‌ترين مخلوق خدا! بعداً هم معلوم شد پدر آن مرد، غير بومى بوده و به اين شهر پناه آورده است. وقتى او را نزد حاكم آوردند خشمگين شد و به ناسزاگويى پرداخت. و دستور داد كتكشان بزنند. در اين ميان بذله گويى فرياد زد اى حاكم، هر كارى مى‌خواهى بكن. اصلًا آب و هواى اين شهر فردى با چنين نام را بهتر از اين نمى‌پرورد!


صفحه 445

مى‌رود كه اين حكايت كه ياقوت در باره اهل قم نقل مى‌كند مخلوط شده است به قضيه تاريخى كه عطا ملك در جهانگشاى جوينى نقل مى‌كند به تفصيل ذيل:

و چون سلطان شاه خبر مراجعت برادر بشنيد، برقرار معهود و طمع در اختيار ملك نشابور دگر بار عازم شادياخ شد. و يك چندى حرب كرد. و چون دانست كه كارى متمشى نخواهد شد و اهل شهر غالب بودند، از آنجا عزيمت سبزوار كرد. و آن را در حصار گرفت. و مجانيق نهاد و اهالى سبزوار او را فحشها گفتند. و سلطان شاه كينه گرفت و در استخلاص آن مبالغتى عظيم داشت. چون كار اهل سبزوار به اضطرار رسيد و ملجأ و مهر بى نبود، به شيخ وقت احمد بديلى كه از ابدال زمانه بود و در علوم دينى و حقيقى يگانه، توسل جستند. سبب استخلاص آن طايفه بيرون رفت و نزديك سلطان شاه شفيع گشت. سلطان شاه مورد او را تعظيم فرمود. و ملتمس او را در صفح جميل و اغضاء بر هفوات و بادرات آن قوم، مبذول داشت. و شيخ احمد از سبزوار بود. وقت آن كه سبب شفاعت از سبزوار بيرون مى‌آمد اهالى آن سبب انكارى كه با اهل صفّه و مشايخ داشتند او را فحش مى‌گفتند. جهانگشاى جوينى، چاپ ليدن، ج 2، ص 24 [ص 162 قصص مثنوى‌]


صفحه 446

[هست دلها منظر پروردگار]

762-

«گفت لَا يَنْظُر الَى تَصوير كُمْ‌

فَابْتَغُوا ذَا الْقَلْب فى تَدبيركُمْ‌

مقصود روايتى است كه در ذيل شماره (316) ذكر كرديم.

[ص 157 احاديث مثنوى‌]

[ «ما زبان را ننگريم و قال را»]

763-

«ننگرم در تو در آن دل بنگرم‌

تحفه او را آر اى جان بر برم‌

به ذيل شماره (316) رجوع كنيد.

[ص 157 احاديث مثنوى‌]

[ «زير پاى مادران باشد جنان»]

764-

«با تو او چون است هستم من چنان‌

زير پاى مادران باشد جنان‌

مقتبس است از اين حديث:

الْجَنَّةُ تَحْتَ أَقْدَام الأُمُّهَات‌[1].

جامع صغير، ج 1، ص 144، كنوز الحقائق، ص 56 [ص 157 احاديث مثنوى‌]

[بود و خواهد شد غريب اسلام ناب‌]

765-

«بهر اين گفت آن نبىّ مستجيب‌

رمز الاسْلامُ فى الدُّنيا غريب‌

مقصود اين حديث است:

بَدَأَ الإسلَامُ غَريباً وَ سَيَعُودُ كَمَا بَدَأ غَريباً فَطُوبَى للْغُرَبَاء[2].

صحيح مسلم، ج 1، ص 90، احياء العلوم، ج 1، ص 29 و با تعبير: انَّ الاسلَامَ بَدَأَ- مسند احمد، ج 1، ص 398 و با تعبير: ان الايمان: ج 1، ص 184 و با عبارت: انَّ الدِّينَ- ج 2: ص 389، حلية الاولياء، ج 2، ص 10 و نيز رجوع كنيد به: جامع صغير،

[1]- بهشت زير پاى مادران است.

[2]-( پيامبر- ص- فرمود:) اسلام با غربت آغاز شد و طولى نخواهد كشيد كه همچون اولش به غربت مى‌افتد. خوشا به حال غريبان آن زمان!


صفحه 447

ج 1، ص 77 و كنوز الحقائق، ص 28.

[ص 157 احاديث مثنوى‌]

[از عزيز مصر و خواب او شنو]

766-

«آن عزيز مصر مى‌ديدى به خواب‌

چون كه چشم غيب را شد فتح باب‌

اين مطلب مقتبس است از مضمون آيه شريفه:

وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‌ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ‌[1]. (سوره يوسف، آيه 43) و تفصيل آن در كتب تفسير ذكر شده. رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 12، ص 125 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 105 [ص 163 قصص مثنوى‌]

[دامها بنهاد ابليس از زنان‌]

767-

«گفت ابليس لعين دادار را

دام زفتى خواهم اين اشكار را

مأخذ آن روايتى است مذكور در احياء العلوم، ج 3، ص 26:

وَ قَالَ ابُو امَامَةَ انَّ رَسُولَ اللَّه6قَالَ انَّ ابْليسَ لَمَّا نَزَلَ الَى الارْض قَالَ يَا رَبِّ انْزَلْتَنى الَى الارْض وَ جَعَلْتَنى رَجيماً فَاجْعَلْ لى بَيْتاً قَالَ الْحَمَّامَ قَالَ اجْعَلْ لى مَجْلساً قَالَ الاسْوَاقَ وَ مَجَامعَ الطُّرُق قَالَ اجْعَلْ لى طَعَاماً قَالَ طَعَامكَ مَا لَمْ يُذْكَرُ اسْمُ اللَّه عَلَيه قَالَ اجْعَلْ لى شَرَاباً قَالَ كُلَّ مُسْكرٍ قَالَ اجْعَلْ لى مُؤَذِّناً قَالَ الْمَزَاميرَ قَالَ اجْعَلْ لى قُرْآناً قَالَ الشِّعْرَ قَالَ اجْعَلْ لى كتَاباً قَالَ الوَشْمَ قَالَ اجْعَلْ لى حَديثاً قَالَ الْكذْبَ قَالَ اجْعَلْ لى مَصَايَدَ قَالَ النِّسَاءَ[2].

و به همين جهت در كنايه از زنان مى‌گويند سلاح ابليس و در حديث آمده است‌

النِّسَاءُ

[1]- پادشاه( مصر) گفت در خواب هفت گاو چاق را ديدم كه هفت گاو لاغر را مى‌خورند.

[2]- ابو امامه از رسول خدا6چنين نقل كرده كه وقتى ابليس( از بهشت رانده و) در زمين مستقر شد گفت خدايا، حال كه مرا به زمين فرود آوردى و از رحمتت دور كردى، خانه‌اى در اختيار من قرار ده. پاسخ شنيد حمام را خانه تو قرار دادم.

گفت محلى هم براى اجتماعات نياز دارم. پاسخ شنيد بازار و گذرگاهها براى تو.

گفت طعام چه طور؟ پاسخ آمد آنچه نام من بر آن برده نشود طعام توست. گفت نوشابه‌ام چيست؟ ندا آمد هر مست كننده‌اى براى توست. گفت اذان گوى من كيست؟ پاسخ شنيد، نى و مزمارها. گفت قرآنم كدام است؟ پاسخ آمد شعر. گفت كتابم چيست؟ پاسخ آمد خال كوبيها. گفت حديثم كدام است؟ پاسخ آمد دروغ! گفت دام و تله‌ام چيست؟ پاسخ آمد زنان!


صفحه 448

حَبَائلُ الشَّيْطَان‌[1].

شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 270 [ص 164 قصص مثنوى‌]

[ياور ابليس در اغوا «زن» است/ بى‌وفايى‌هاى زن را قصّه‌هاست‌]

768-

«چون كه خوبى زنان فا او نمود

كه ز عقل و صبر مردان مى‌فزود

پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد

كه بده زوُتر رسيدم در مراد

مناسب است با مضمون خبر ذيل:

إتَّقُوا الدُّنيَا وَ اتَّقُوا النِّسَاءَ فَانَّ إبليسَ طَلَّاعٌ رَصَّادٌ وَ مَا هُوَ بشَي‌ءٍ لفُخُوخه بأَوْثَقَ لصَيده في الأَتْقيَاء منَ النِّسَاء.[2]

جامع صغير، ج 1، ص 7 [ص 158 احاديث مثنوى‌] مضمون اين ابيات مأخوذ است از مضمون اين حكايت كه در كتاب اكمال الدين و تمام النعمة، تأليف شيخ صدوق، چاپ ايران، ص 328 نقل شده است:

زَعَمُوا انَّ رَجُلًا كَانَ لَهُ ثَلَاثَةُ قُرَنَاءٍ وَ كَانَ قَدْ آثَرَ احَدَهُمْ عَلَى النَّاس جَميعاً وَ يَرْكَبُ الاهْوَالَ وَ الاخْطَارَ بسَبَبه وَ يُغَرِّرَ بنَفْسه لَهُ وَ يَشْغُلُ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ فى حَاجَته وَ كَانَ الْقَرينُ الثَّانى دُونَ الأَوَّل مَنْزلَةً وَ هُوَ عَلَى ذَلكَ حَبيبٌ الَيْه اثيرٌ عنْدَهُ يُكْرمُهُ وَ يُلَاطفُهُ وَ يَخْدمُهُ وَ يُطيعُهُ وَ يَبْذُلُ لَهُ وَ لَا يَغْفُلُ عَنْهُ وَ كَانَ الْقَرينُ الثَّالثُ مَحْقُوراً مُسْتَثْقلًا لَيْسَ لَهُ منْ‌

[1]- زنان دامهاى شطانند.

[2]- از( جاذبه‌هاى) دنيا و زن بر حذر باشيد. زيرا ابليس( به كمك اين دو) همواره به شما رو مى‌آورد و در كمينتان است. او براى شكار تقوا پيشگان دامى محكم‌تر از زن ندارد( چه رسد براى افراد عادى).