و در احياء العلوم، ج 2، ص 29 مصدّر به لفظ: قيلَ نقل شده كه مشعر بدان است كه غزّالى آن را حديث نمىداند.
و در شرح احياء العلوم موسوم به: اتّحاف السَّادة المتّقين. ج 5، ص 356 نسبت آن به پيغمبر6انكار شده و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در ذيل آن روايت مىگويد:
قَالَ السَّيوُطىُ باطلٌ لَا اصْلَ لَهُ لَكن فى مَعْنَاهُ حَديثٌ
اطَاعَةُ النِّساء نَدَامَةٌ
وَ حَديثٌ
هَلَكَت الرِّجَالُ حينَ اطَاعَت النِّسَاءَ
[1]. اللؤلؤ المرصوع، ص 44 [ص 30 احاديث مثنوى]
[ «تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش»]
214-
«گفت پيغمبر على را كاى على
شير حقى، پهلوانى، پر دلى
ليك بر شيرى مكن هم اعتميد
اندر آ در سايه نخل اميد
تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش
نى چو ايشان بر كمال برّ خويش
يَا عَلىُّ اذَا تَقَرَّبَ النَّاسُ الى خَالقهمْ في ابْوَاب البرِّ فَتَقَرَّبْ الَيْه بانْوَاع الْعَقْل تَسْبقْهُمْ بالدَّرَجَات وَ الزُّلْفَى عنْدَ النَّاس وَ عنْدَ اللَّه في الْآخرَة[2].
حلية الاولياء، طبع مصر، ج 1، ص 18
اذا تَقَرّبَ النَاسُ بابْواب البرِّ وَ الْاعْمال الصَّالحَة فَتَقَرَّبَ انْتَ بعَقْلكَ[3]
احياء العلوم، ج 1، ص 64 و با مختصر تفاوت ج 3، ص 13.
نيز رجوع كنيد به: اتحاف السادة المتقين، ج 1، ص 462 [ص 30 احاديث مثنوى]
[1]- سيوطى گفته است اين حديث باطل است و اصيل نيست اما به همين معناست:
- حديث-: اطاعت از زنان موجب پشيمانى است و نيز: زمانى كه مردان از زنان اطاعت كردند به هلاكت افتادند.
[2]- اى على هنگامى كه مردم با مبرّات و اعمال نيك بر خالقشان تقرّب مىجويند تو با تكيه كردن بر عقل خود به خدا تقرّب كن، تا در قيامت از نظر درجات، بر آنان سبقت گيرى و تقرّبت به خدا بيشتر گردد.
[3]- هنگامى كه مردم به كمك مبرّات و اعمال صالح قصد تقرّب به خدا دارند، تو به كمك عقلت در صدد تقرّب به خدا باش.
[هست دور از رحمت حق خال كوب]
215-
«سوى دلّاكى بشد قزوينيى
كه كبودم زن بكن شيرينيى
كبودى زدن رسم خال كوبى است كه هم اكنون نيز معمول است.
... اين كار در اسلام مذموم است در حديث آوردهاند:
لَعَنَ اللَّهُ الْوَاشمَةَ وَ الْمُسْتَوْشمَةَ[1].
نهايه ابن اثير، در ذيل: وشم. شرح معلقّات سبع، ذيل: بيت اول از قصيده طرفة بن العبد. [1] [ص 1232 شرح مثنوى]
[شير و تقسيم غنايم را شنو]
216-
«شير و گرگ و روبهى بهر شكار
رفته بودند از طلب در كوهسار
مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب نثر الدّر از ابو سعد آبى (باب چهاردهم، امثال و نوادر عَلَى الْسنَة الْبَهَائم، نسخه كتاب خانه آستانه رضويه) و در محاضرات الادباء، ج 2، ص 417 و در كتاب الاذكياء، تاريخ ابو الفرج عبد الرّحمن بن جوزى، طبع مصر، ص 157 روايت شده و ما آن را از كتاب محاضرات الادباء نقل مىكنيم:
وَ زَعَمُوا انَّ اسَداً وَ ذئْباً وَ ثَعْلَباً اشْتَرَكُوا فيمَا يَصيدُونَ فَاصْطَادُوا حمَاراً وَ ظَبْياً وَ ارْنَباً فَقَالَ الْاسَدُ للذِّئْب اقْسمْ بَيْنَنَا وَ اعْدلْ فَقَالَ امَّا الْحمَارُ فَلَكَ وَ امَّا الظَّبْىُ فَلى وَ امَّا الْارْنَبُ فَللثَّعْلَب فَغَضبَ الْاسَدُ وَ ضَرَبَهُ ضَرْبَةً انْدَرَ رَأْسَهُ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه ثُمَّ قَالَ للثَّعْلَب اقْسمْ بَيْنَنَا وَ اعْدلْ فَلَمَّا رَأى الثَّعْلَبُ مَا صَنَعَ بالذِّئْب خَشىَ انْ يُصيبَهُ مثْلَهُ فَقَالَ امَّا الْحمَارُ فَلَكَ تَتَغَدَّى به وَ امَّا الْارْنَبُ فَخلَالٌ تَتَخَلَّلُ به فيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّيْل وَ امَّا الظَّبْىُ فَلَكَ تَتَعشَّى به فَقَالَ لَهُ الْاسَدُ وَيْحَكَ يَا ثَعْلَبُ مَا يَنْبَغى لَكَ الَّا انْ تَكُونَ قَاضياً مَنْ عَلَّمَكَ هَذَ الْقَضَاءَ قَالَ الرَّاْسُ الَّذي بَيْنَ يَدَيْكَ[2].
و همين حكايت در فرائد السّلوك باب دوم بدين گونه آمده است:
______________________________ [1] مجمع البحرين ج 4 ص 189 ذيل كلمه نمص براى اطلاع بيشتر به منابع ذيل مراجعه شود كافى ج 5 ص 559 باب نوادر ح 13 و وسائل الشيعة ج 17 ص 133.
[1]- خداوند هم استاد خال كوب و هم متقاضى خال كوبى را لعنت كرده است.
[2]- آوردهاند كه شير و گرگ و روباهى تصميم گرفتند با هم به شكار پردازند.
نتيجه اين شد كه دراز گوش، آهو و خرگوشى را شكار كردند. شير به گرگ گفت شكارها را تو عادلانه تقسيم كن. گرگ اطاعت كرد و گفت دراز گوش براى تو، آهو براى من و خرگوش براى روباه. شير( كه اين تقسيم را باب طبع نديد) غضبناك شد و با يك حمله شديد سر از بدن گرگ جدا كرد و به زمينش انداخت آن گاه روى به روباه كرد و گفت تو تقسيم كن و مواظب باش به عدل عمل كنى. روباه كه سرنوشت گرگ را تباه شده ديد، از ترس اين كه مبادا همان بلا به سرش آيد گفت دراز گوش براى صبحانه تو، خرگوش غذاى بين صبح و شام تو و آهو هم براى شام تو! شير( كه سخت خوشحال و هيجان زده شده بود به روباه) گفت آفرين! واقعاً قضاوت كننده شايستهاى هستى. چه كسى به اين خوبى تعليمت داده است؟ روباه پاسخ داد سر از تن جدا شده گرگ!
آوردهاند كه شيرى كه گاو و ماهى از نهيب پنجه او در زمين نفس بنيارستندى زد، و شير آسمان از صولت چنگال او در مرغزار فلك، گام نيارستى نهاد، مرغ از هيبت او بالاى بيشه نيارستى پريد و پيل از دهشت او پيرامون صحرا نيارستى گرديد،
يَذُودُ عَنْ غَيْضَةٍ مُلْتَفَّةٍ اشِب
مَنِيعَةٍ فِى حِمَاهُ ذَاتَ اشْبَالِ[1]
در بيشهاى مقام داشت و در وادى اى متمكّن بود. و گرگى و روباهى از جمله مرتّبان خدمت و خاصّگيان حضرت او بودند. روزى شير را تماشاى شكار آرزو كرد. به نشاط صيد مايل شد. گرگ و روباه در صحبت او روانه شدند و در خدمت ركاب او برفتند. شير گفت هر يك در طلب صيد به گوشهاى بيرون رويم و موضع اجتماع ما با آنچه از شكار حاصل شده باشد به فلان بيشه بود. مثال را امتثال نمودند و فرمان را ارتسام واجب دانستند. و هر يكى به طرفى روى نهادند [و] از جانبى برفتند. چون زمانى چند بر آمد به هم جمع شدند به موضع معهود. شير، خر گورى شكسته بود و گرگ، آهويى صيد كرده و روباه، خرگوشى گرفته. چون جمله جمع شدند شير گرگ را گفت بيا اين صيدها را قسمت كن. گرگ گفت قسمت راست است و نصيب هر يك مفروز. خرگور ملك را و آهو مرا و خرگوش روباه را. شير از اين قسمت در خشم شد پنجه بزد و سر گرگ از تن برگرفت و پيش نهاد. و در ميان خشم و كينه روباه را گفت بيا قسمت كن. روباه گفت خرگور را ملك راتب چاشت سازد و آهو راتب شام و خرگوش حالى را تنقّلى مىفرمايد.
شير گفت قسمتى بدين زيبايى از كه آموختى؟ گفت از آن سر كه در پيش تخت ملك نهاده است! [ص 28 قصص مثنوى]
[1]- او( شير) از بيشهاى كه داراى درختان انبوه و به هم پيچيده است دفاع مىكند.
چنين بيشهاى( از دست دشمنان) به دور است و پناهگاه فرزندان اوست.
[در جماعت هست رحمتهاى حق]
217-
اين چنين شه را ز لشكر زحمت است
ليك همره شد جماعت رحمت است
اشاره بدين حديث است:
الْجَمَاعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذَابٌ.[1]
جامع صغير، ج 1، ص 144
فِي الْجَمَاعَةِ رَحْمَةٌ وَ فِي الْفُرْقَةِ عَذَابٌ.[2]
كنوز الحقائق، ص 88 [ص 31 احاديث مثنوى] [1]
[آن كه گويد «من» ز محرومان شود]
218-
آن يكى آمد دَرِ يارى بزد
گفت يارش كيستى اى معتمدَ
مأخذ آن حكايتى است كه جاحظ در كتاب الحيوان، جلد اول، ص 165 نقل مىكند و هى هذه: وَ حَدَّثَني ابُو عَلىٍّ الْانْصَارىِّ وَ عَبْدُ الْكَريم الْغَفَّارىِّ قَالا حَدَّثَنَا عيسَى بْنُ حَاضرٍ قَالَ كَانَ عَمْروُ بْنُ عُبَيْدَةَ يَجْلسُ فى دَاره وَ كَانَ لَا يَدَعُ بَابَهُ مَفتوُحاً فَاذَا قَرَعَهُ انْسَانٌ قَامَ بنَفْسه حَتَّى يَفْتَحَهُ لَهُ فَاتَيْتُ الْبَابَ يَوْماً فَقَرَعْتُهُ فَقَالَ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ انَا فَقَالَ مَا اعْرفُ احَداً يُسَمّى انَا فَلَمْ اقُلْ شَيْئاً وَ قُمْتُ خَلْفَ الْبَاب اذْ جَاءَ رَجُلٌ منْ اهْل خُرَاسَانَ فَقَرَعَ الْبَابَ فَقَالَ عَمْرو مَنْ هَذَا فَقَالَ رَجُلٌ غَريبٌ قَدَمَ عَلَيْكَ يَلْتَمسُ الْعلْمَ فَقَامَ لَهُ فَفَتَحَ لَهُ الْبَابَ فَلَمَّا وَجَدْتُ فُرْجَةً ارَدْتُ انْ الَجَّ الْبَابَ فَدَفَعَ الْبَابَ فى وَجْهى بعُنْفٍ فَاقَمْتُ عنْدَهُ ايَّاماً ثُمَّ قُلْتُ فى نَفْسى وَ اللَّه انِّى يَوْمَ اتَغَضَّبُ عَلَى عَمْرو بْن عُبَيْدٍ لغَيْر رَشيد الرَّأْى فَاتَيْتُ الْبَابَ فَقَرَعْتُهُ عَلَيْه فَقَالَ مَنْ
______________________________ [1] براى اطلاع بيشتر به منابع ذيل مراجعه شود:
بحارالأنوار ج 28 ص 104 باب 3- تمهيد غصب الخلافة و قصة الصحيفة الملعونة، و كتاب إرشاد القلوب ج 2 ص 334 في فضائله من طريق أهل البيت:و كتاب الصوارم المهرقة في جواب الصواعق المحرقة ص 77
[1]- در يكپارچگى مردم، رحمت( خدا متجلّى) است و در پراكندگى آنها عذاب( خدا).
[2]- در يكپارچگى مردم، رحمت( خدا متجلّى) است و در پراكندگى آنها عذاب( خدا).
هَذَا فَقُلْتُ عيسَى بْنُ حَاضرٍ فَقَامَ فَفَتَحَ لىَ الْبَابَ[1].
و اين حكايت را تا جمله «مَا اعْرفُ احَداً يُسَمَّى انَا» و بدون ذكر عيسى بن حاضر در ربيع الابرار، باب الاسماء و الكنى، هم مىتوان ديد.
عبد اللَّه انصارى نيز، اين حكايت را بدين شكل نقل كرده است:
عاشقى از كمال شوق بر در سراى معشوق آمد، حلقه بر سندان زد. بر ضميرش گذر كرد كه اگر معشوق گويد كيستى چه گويم؟ اگر گويم منم گويد تو را تا تويى در عالم ما بار نيست. و اگر گويم تويى گويد من در هودج كبريايى خود متمكّنم و از وجود تو مستغنى.
باز شو و از در درگذار شو. مسكين تا روز بر قدم انتظار بىچارهوار شرمسار بماند. (رساله عقل و عشق از عبد اللَّه انصارى).
و شيخ عطّار در بيان اين قصّه گويد:
عاشقى را بود معشوقى چو ماه
مهر كرده ترك، پيش او كلاه
مدّتى در انتظارش بوده بود
جان به لب بر خون دل آلوده بود
داد آخر وعده وصليش باز
گفت خواهد بودت امشب روز ناز
مرد آمد تا در دل خواه خويش
اوفتادش مشكلى در راه خويش
گفت اگر اين حلقه را بر در زنم
گويدم اين كيست من گويم منم
گويدم پس چون تويى با خويش ساز
عشق اگر بازى همه با خويش باز
ور بدو گويم نيَم من، آن تويى
گويدم پس تو بر كه مىروى
در ميان اين دو مشكل چون كنم
خويش را بىخويش حاصل چون كنم
آن شبانگه بر دَر آن دل فروز
هم در اين انديشه بود او تا به روز
اين سخن مىگفت پيش صادقى
گفت عاقل بود او نه عاشقى
زان كه همچون عاقلان صد گونه حال
گشت بر وى در جواب و در سؤال
زان كه گر بوديش عشقى كارگر
در شكستى زود و در رفتى به در
تا برانديشى تو كار از بد دلى
حاصلت گردد همه بىحاصلى
عاشقان را نيست با انديشه كار
مصلحت انديش باشد پيشه كار
مصيبت نامه عطار [ص 30 قصص مثنوى]
[1]- ابو على انصارى و عبد الكريم غفارى از قول عيسى بن حاضر نقل كردهاند كه عمرو بن عبيده عادت داشت هميشه در خانه اقامت كند و در خانهاش همواره بسته بود. اگر كسى در مىزد خودش آن را باز مىكرد. روزى من( عيسى بن حاضر) در خانهاش را زدم. پرسيد كيست؟ گفتم: منم. گفت كسى را به نام منم نمىشناسم! من هم چيزى نگفتم و همچنان پشت در ماندم. در اين اثنا مردى از خراسان سر رسيد و در زد. عمرو پرسيد كيست؟ پاسخ داد غريبهاى هستم كه براى كسب دانش به خانه شما روى آوردهام. عمرو در را باز كرد. من از فرصت استفاده كرده خواستم داخل شوم ولى به شدّت در را به رويم بست. چند روز همچنان پشت در ماندم. با خود گفتم بىشك خشمى كه من نسبت به عمرو پيدا كردهام بيجا و دور از انديشه سالم است. آن گاه در خانه را زدم و وقتى پرسيد كيست؟ گفتم عيسى بن حاضر. اين بار وى در را به رويم باز كرد.
[هست هر لحظه خدا را سه سپاه]
219-
«كمترين كاريش هر روز آن بود
كاو سه لشكر را روانه مىكند
لشكرى ز اصلاب سوى امّهات
بهر آن تا در رحم رويد نبات
لشكرى ز ارحام سوى خاكدان
تا ز نرّ و ماده پر گردد جهان
لشكرى از خاك زان سوى اجل
تا ببيند هر كسى حسن عمل
مقتبس است از كلام
مولاى متقيان على (ع):
للَّه تَعَالَى كُلَّ لَحْظَةٍ ثَلَاثَةُ عَسَاكرَ فَعَسْكَرٌ يَنْزلُ منَ الْاصْلَاب الَى الْارْحَام وَ عَسْكَرٌ يَنْزلُ منَ الْارْحَام الَي الْارْض وَ عَسْكَرٌ يَرْتَحلُ منَ الدُّنْيَا الَي الْآخرَة[1].
[1] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 559.
[ص 31 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 318 ح 657.
[1]- خدا را هر لحظه سه لشكر است: 1- لشكرى كه از پشت پدران به رحم مادران منتقل مىشود. 2- لشكرى كه از رحم مادران به صحنه زمين قدم مىگذارد. 3- لشكرى كه از دنيا به آخرت رحلت مىكند
[انبيا فرزند نور واحدند]
220-
«هر نبى و هر ولى را مسلكى است
ليك تا حق مىبَرَد جمله يكى است
ظاهراً مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
انَا اوْلَى النَّاس بعيْسَى بْن مَرْيَمَ فى الْاولى وَ الْآخرَة قَالُوا كَيْفَ يَا رَسُولَ اللَّه قَالَ الْانْبيَاءُ اخْوَةٌ منْ عَلَّاتٍ وَ امُّهَاتُهُمْ شَتَّى وَ ديْنهُمْ وَاحدٌ فَلَيْسَ بَيْنَنَا نَبىُ[1].
مسند احمد، ج 2، ص 319 و با اختلاف در ترتيب عبارت ص 406، 437، بخارى ج 2، ص 163، مسلم (به طريق و اشكال مختلفه) ج 7، ص 96، قصص الانبياء ثعلبى، طبع مصر، ص 341، جامع صغير، ج 1، ص 107.
[ص 32 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6امّتم مرحومه است]
221-
«امت مرحومه زاين رو خواندمان
آن رسول حق و صادق در بيان
اشاره بدين حديث است:
انَّ امَّتى امَّةٌ مَرْحُومَةٌ لَيْسَ عَلَيْهَا فى الْآخرَة عَذَابٌ انَّمَا عَذَابُهَا في الدُّنْيَا الْقَتْلُ وَ الْبَلابلُ وَ الزَّلَازلُ[2].
مسند احمد، ج 4، ص 408
انَّ هَذه الْأُمَّة مَرْحُومَةٌ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَذَابَهَا بَيْنَهَا فَاذَا كَانَ يَوْمَ الْقيَامَة دَفَعَ الَى كُلِّ امْرئ منْهُمْ رَجُلًا منْ اهْل الْادْيَان فَقَالَ هَذَا يَكُونُ فدَاءَكَ منَ النَّار[3].
همان مأخذ، ص 410
امَّتي امَّةٌ مَرْحُومَةٌ مَغْفُورٌ لَهَا مَتَابٌ عَلَيْهَا[4].
جامع صغير، ج 1، ص 64 [ص 33 احاديث مثنوى]
[1]- پيامبر6فرمود من به عيسى بن مريم از ابتدا تا انتهاى خلقت( يا در دنيا و آخرت) بيش از ديگران اولى و برتر هستم. اصحاب پرسيدند اى رسول خدا چگونه؟ فرمود انبيا پدرى واحد دارند( از نور واحدى هستند) و مادرانى پراكنده و متعدّد. و همگى مأمور به دين اسلام هستند. در عين حال بين ما( من و عيسى) پيامبر ثالثى نيست.( بنا بر اين به عنوان پيامبر و برادر عيسى بن مريم اولويّت با من است).
[2]- امّت من، امّتى است كه مشمول رحمت الهى شده و در آخرت عذاب نخواهد شد. عذابش در همين دنياست از نوع مبتلا شدن به بلاى قتل، وحشت، زلزله و امثال آن.
[3]- اين امت( در روز قيامت) مشمول رحمت حق خواهد بود. خداى- عزّ و جلّ- عذاب امت را( در همين دنيا) بين خودشان قرار داده و در عوض روز قيامت به جاى هر يك از آنان، يك نفر از معتقدان به دينهاى ديگر را عذاب مىكند.
[4]- امت من امتى مورد رحمت، مغفرت و توبه الهى خواهد بود.
[هديه آيينه را بينى مدام!]
222-
«آمد از آفاق يار مهربان
يوسف صديق را شد ميهمان
مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب المستجاد من فعلات الاجواد تأليف ابو على محسن بن على تنّوخى، طبع مطبعة ترقّى دمشق، 1365، ص 248 مذكور افتاده و ابو اسحاق ابراهيم بن على حُصرى در ذيل زهر الاداب آن حكايت را نقل كرده و ما از روى كتاب اخير در اين جان مىآوريم:
وَ اهْدَى بَعْضُ الْكُتَّاب الَى رَئيسه مرْآةً فَقَالَ منْ ايْنَ وَقَعَ اخْتيَارُكَ عَلَيْهَا قَالَ لتَذْكُرَنى بهَا كُلَّما نَظَرْتَ الَى وَجْهكَ الْحَسَن[1]. ذيل زهر الاداب، طبع مطبعه رحمانيه 1353، ص 229 محمّد عوفى اين قصه را روايت مىكند به طريق ذيل:
آوردهاند كه در آن وقت كه امير المؤمنين معتز به خلافت نشست هر كس از امراى اطراف به خدمت او هديهها فرستادند. ابو على ايّوب كه امير فارس بود در ميان هديههاى خويش آينه چينى فرستاد كه آن را همتايى نبود در غايت صفا. احمد اسرائيل كه وزير بود بر وى اعتراض كرد، گفت بنده به نزد خلفا هديهها فرستد چون اسب قيمتى يا غلامان خوب يا كنيزكى صاحب جمال يا سلاحى گران مايه يا جامههاى مرتفع. چنان كه كسوت ملوك را شايد و اگر از اين نباشد باز يا چراغ يا يوز و امثال اينها. تو را چه بر آن داشت كه به خدمت او آينه فرستادى؟ احمد ايّوب جواب نوشت كه مرا باعث بر فرستادن آينه دو چيز بود: اوّل آن كه سخت خوب بود. و ديگر آن كه روى امير المؤمنين عظيم خوب است، خواستم كه چون امير المؤمنين در آينه بنگرد و جمال صورت خود بيند، از بنده خود ياد كند. جوامع الحكايات، باب شانزدهم، از قسم اوّل [ص 31 قصص مثنوى]
[گشت مرتد كاتبى عصر رسول]
223-
«پيش از عثمان يكى نَسّاخ بود
كاو به نسخ وحى، جدّى مىنمود [1]
مقصود از اين نسّاخ يا كاتب وحى، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح است كه داستان او را ابن عبد البرّ در كتاب استيعاب، طبع حيدرآباد، جلد دوم ص 381 و ابن الاثير در كتاب اسد الغابه، چاپ مصر، ج 3، ص 173 و ابو الحسن على بن احمد واحدى در كتاب اسباب النّزول نقل كردهاند.
اينك
روايت واحدى در ذيل آيه شريفهوَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ: نَزَلَتْ فى عَبْد اللَّه بْن سَعْد بْن ابى سَرْحٍ كَانَ قَدْ تَكَلَّمَ بالْاسْلَام فَدَعَاهُ رَسُولُ اللَّه6ذَاتَ يَوْمٍ يَكْتُبُ لَهُ شَيْئاً فَلَمَّا نَزَلَت الْآيَةُ الَّتى فى الْمُؤْمنينَوَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍامْلَاهَا عَلَيْه فَلَمَّا انْتَهَى الَى قَوْلهثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَعَجبَ عَبْدُ اللَّه فى تَفْصيل خَلْق الْانْسَان فَقَالَ تَبَارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخَالقينَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6هَكَذَا انْزَلَتْ عَلَىَّ فَشَكَّ عَبْدُ اللَّه حينَئذٍ وَ قَالَ لَئنْ كَانَ مُحَمَّدٌ صَادقاً لَقَدْ اوْحَى الَىَّ كَمَا اوْحَى الَيْه وَ لَئنْ كَانَ كَاذباً لَقَدْ قُلْتُ كَمَا قَالَ وَ ارْتَدَّ عَن الْاسْلام[2].
اسباب النزول، طبع مصر، ص 165 و اين حكايت در تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، جلد 1، ص 149 بدون ذكر عبد اللّه بن سعد نقل شده و روايت او چنين است:
ابو مالك گفت آيهفَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ ...سوره بقره آيه 79) در شأن دبيرى آمد كه پيغامبر را بود-7- و آنچه پيغمبر بر او دادى كه بنويس او به خلاف آن نوشتى. به جاى غفور رحيم، سميع عليم و به جاى سميع عليم، عزيز حكيم و مانند اين.
عاقبت مرتد شد و بگريخت.
[ص 32 قصص مثنوى]
______________________________ [1] در كافى ج 8 ص 200 حديث 242- داستان ابن ابى سرح را چنين نقل مىكند:
عَنْ أَبي بَصيرٍ عَنْ أَحَدهمَا8قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْل اللَّه عَزَّ وَ جَلَوَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ.
قَالَ: نَزَلَتْ في ابْن أَبي سَرْحٍ الَّذي كَانَ عُثْمَانُ اسْتَعْمَلَهُ عَلَى مصْرَ وَ هُوَ ممَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّه6يَوْمَ فَتْح مَكَّةَ هَدَرَ دَمَهُ وَ كَانَ يَكْتُبُ لرَسُول اللَّه6فَإذَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ كَتَبَ إنَّ اللَّهَ عَليمٌ حَكيمٌ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللَّه6دَعْهَا فَإنَّ اللَّهَ عَليمٌ حَكيمٌ وَ كَانَ ابْنُ أَبي سَرْحٍ يَقُولُ للْمُنَافقينَ إنِّي لَأَقُولُ منْ نَفْسي مثْلَ مَا يَجيءُ به فَمَا يُغَيِّرُ عَلَيَّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فيه الَّذي أَنْزَلَ.
(ابوبصير مىگويد: از امام باقر يا امام صادق8درباره آيهوَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ(سوره انعام آيه 93) (چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد، يا بگويد: «بر من، وحى فرستاده شده»، در حالى كه به او وحى نشده است، و كسى كه بگويد: «من نيز همانند آنچه خدا نازل كرده است، نازل مىكنم»؟!.) پرسيدم فرمود: اين آيه درباره ابن ابى سرح نازل شده كه عثمان او را (زمان خلافتش) حاكم ولايت مصر كرد و پيش از اين، پيامبر اكرم6در جريان فتح مكه او را مهدور الدم اعلام داشت و خونش را مباح دانست او كاتب پيامبر6بود هنگامى كه خداوند متعال آيهأَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ*را نازل كرد او نوشت:إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ، پيامبر6فرمود: (اين عبارت را كه نوشتى) رها كن، (گرچه) به حقيقت خدا عليم و حكيم است. او هميشه به منافقين مىگفت: من هم از جانب خويش مىگويم مثل آنچه كه او مىآورد و هيچگاه بر من اعتراضى نكرد، در اين هنگام خداوند متعال آيه فوق را نازل كرد).
[1]- كاتبى به رئيس خود آينهاى هديه داد. وى در پاسخ به اين سؤال كه چرا آينه را براى هديه انتخاب كردى گفت: براى اين كه هر بار كه چهره زيباى خود را در آن ببينى مرا نيز به خاطر آورى.
[2]- آيه شريفه(وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ ...سوره انعام آيه 93) در باره عبد الله بن سعد بن ابى سرح نازل گرديد. وى هنگامى كه اسلام را پذيرفت توسط پيامبر6براى كتابت وحى پذيرفته شد. زمانى كه آيه مربوط به مؤمنين نازل شد(وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ ...سوره مؤمنون آيه 12) پيامبر6آن را به وى املا كرد تا بنويسد، همين كه آيه به اينجا ختم شد كهثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَعبد اللّه از چنين توصيفى در باره انسان به شگفتى افتاد و به دنبال آيه افزود:
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ. پيامبر6فرمود آيه به همين صورت بر من نازل شده است. عبد اللَّه در اين مورد نسبت به پيامبر به شك افتاد و گفت اگر پيامبر در اظهار نظرش صادق باشد معلوم مىشود كه به من و آن حضرت هر دو وحى شده است. اما اگر كاذب باشد، من چيزى را گفتهام كه همان وحى بوده است. و به اين ترتيب وى مرتد شد.
داستان ابن ابى سرح را در بحارالانوار ج 17 ص 178 و در ج 22 ص 34 و در عين العبرة في غبن العترة ص 64 ملاحظه بفرماييد.