[از تمارض آدمى گردد مريض]
90-
«گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ
رنج آرد تا بميرد چون چراغ
اشاره است بدين روايت:
لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفُروُا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوُا[1].
كنوز الحقائق، ص 156 و در كتاب اللؤلؤ المرصوع، ص 100 آمده است كه:
لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفرُوا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوا فَتَدْخُلُوا النَّارَ. قَالَ ابْنُ الرَّبيع لَا اصْلَ لَهُ
[2].
[ص 12 احاديث مثنوى]
[بهر معراج رسول6آمد بُراق]
91-
«وان كه پايش در ره كوشش شكست
در رسيد او را بُراق و بر نشست
بُراق «اسبى بود از خر مهتر و از شتر (ظ: استر) كهتر. و دنبالش چون دنبال شتر بود. و برش (ظ: بر) او چون بر اسب بود. و رويش چون روى آدميان، دست و پايش چون دست و پاى شتر بود و سم او چون سم گاو و سينهاش چون ياقوت سرخ بود و پشتش چون دُرّ سفيد بود. زينى از زينهاى بهشت بر او نهاده و او را دو پر بود چون پر طاووس. رفتنش چون برق بود و يك گام او يك چشم زدن بود.» و به روايت ديگر «چون جبرئيل آمد و مرا از حجره امّ هانى بيرون آورد ميكائيل را ديدم عنان اسبى را گرفته كه آن را براق مىگفتند به سلسلهاى از زر بسته. رويش چون روى آدميان و خدّش چون خدّ اسب، برش از مرواريد به مرجان سرخ بر پيموده. و موى پيشانيش از ياقوت سرخ و گوشهاش از زمرّد سبز و چشمانش چون زهره، اغرّ محجّل. پرهايش چون پر كركس، دنبالش چون دنبال گاو، شكمش چون سيم سفيد بود و گردن و سينه و پشتش چون زر سرخ.» تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، ج 3، ص 311 [ص 411 شرح مثنوى]
[1]- تمارض نكنيد كه مريض مىشويد. و گور خود را نكَنيد كه( زودتر) مىميريد.
[2]- تمارض نكنيد كه مريض مىشويد. و گور خود را نكنيد كه( با اين كار زودتر) مىميريد و در آتش جهنم خواهيد افتاد. ابن الربيع در اصالت اين روايت ترديد كرده است.
[چون مگس، پنداشت خود را هست كس]
92-
«ماند احوالت بدان طرفه مگس
كه همين پنداشت خود را هست كس
مأخذ اين تمثيل قطعهاى است از ابو نواس در هجاى جعفر بن يحيى برمكى:
وَ اعْظَمُ زَهْواً منْ ذُبابٍ عَلَى خُرْءٍ
وَ ابْخَلُ منْ كَلْبٍ عَقُورٍ عَلَى عَرْق
وَ لَوْ جَاءَ غَيْرَ الْبُخْل منْ عنْد جَعْفَرٍ
لَمَا وَضَعُوهُ النَّاسُ الَّا عَلَى حُمْق[1]
عيون الاخبار ابن قتيبه، طبع مصر، ج 1، ص 273 [ص 14 قصص مثنوى]
[اهل تفسير به آرا دوزخى است]
93-
«بر هوا تأويل قرآن مىكنى
پست و كژ شد از تو معنىّ سَنى
اشاره است به حديث:
مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ برَأْيه وَ أَصَابَ الْحَقَّ فَقَدْ أَخْطَأَ[2].
تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، ج 1، ص 3، مجمع البيان طبع تهران، ج 1، ص 4 و حديث:
مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ برَأْيه فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ منَ النَّار[3].
عوالياللآلي ج 4 ص 104 و كنوز الحقائق، طبع هند، ص 131 [ص 416 شرح مثنوى]
[1]- او( جعفر برمكى)، بيش از مگسى كه مغرورانه بر شىء نجسى نشسته است خود را پر آوازه كرده و بيش از سگ هارى كه به استخوانى دل بسته بخل مىورزد.
مردم از جعفر( برمكى) انتظارى جز بخل ورزيدن ندارند و اگر استثنايى ببينند آن را حمل بر حماقت وى مىكنند!
[2]- كسى كه قرآن را با رأى خويش تفسير كند، هر چند به حقيقتى دست يابد، به خطا رفته است.
[3]- كسى كه قرآن را با رأى خويش تفسير كند جايگاهش پر از آتش خواهد شد.
[ «مصطفى فرمود دنيا ساعتى است»]
94-
«پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است
مصطفى فرمود دنيا ساعتى است
اشاره به حديث ذيل است:
الدُّنْيَا سَاعَةٌ فَاجْعَلْهَا طَاعَةً
عوالياللآلي ج 1 ص 285 الفصل العاشر و مصباحالشريعة ص 22 الباب التاسع في الرعاية[1].
كه مؤلف اللؤلؤ المرصوع آن را از احاديث موضوعه شمرده است. اللؤلؤ المرصوع، ص 36 [ص 12 احاديث مثنوى]
[هر نَفَس دنياى ما نو مىشود]
95-
«هر نَفَس نو مىشود دنيا و ما
بى بىخبر از نو شدن اندر بقا
جهان به عقيده اشعريه عبارت است از جوهر واحدى كه اعراض گوناگون بر آن طارى مىشود. و اين اعراض دايم و پيوسته در تغيّر و تبدّل است.
... اين قاعده را «تجدّد امثال» مىنامند. و از ابو الحسن اشعرى نقل كردهاند كه:
الْعَرَضُ لَا يَبْقَى زَمَانَيْن[2].
... به گفته ابن عربى: وَ منْ اعْجَب الْأُمُور انَّهُ فى التَّرَقّى دَائماً وَ لَا يَشْعُرُ بذَلكَ للطَافَة الْحجَاب وَ دقَّته وَ تَشَابُه الصُّوَر[3]. فصوص الحكم، چاپ بيروت ص 124 [ص 441 شرح مثنوى]
[پشّهاى نمرود را در هم شكست]
96-
«پشّهاى نمرود را با نيم پَر
مىشكافد بىمُحابا دَرز سر
اشاره است به داستان نمرود پادشاه بابل كه ابراهيم را به آتش افكند و با خداى تعالى
[1]- دنيا ساعتى بيش نيست آن را براى بندگى خدا اختصاص ده.
[2]- عَرَض( دايماً در تغيير است و) در دو زمان نمىپايد.
[3]- از شگفتيهاى امور جهان اين است كه دايماً ارتقا مىپذيرد اما به علت لطافت، نازكى و همانندى، صورتهاى آن درك نمىشود.
به جنگ برخاست. و ايزد تعالى ضعيفترين سپاه خود را كه پشه بود به جنگ وى فرستاد. نمرود گفت تا سپاه او پشهها را بكشند. روزى سه هزار پشه مىكشتند و پشه بيشتر مىشد و درماندند. و نمرود نيز درماند و «بفرمود تا خانهاى ساختند ريخته از مس و درى ساختند كه چون فراز شدى هيچ شكاف نماندى. و به مقدار نفس وى كه بيرون آمدى سوراخى بگذاشتند. آن گاه حق تعالى پشهاى را فرمان داد تا به آن شكاف در آمد.
يك پرش بشكست از تنگى سوراخ. بيامد و بر سر بينى نمرود بنشست. نمرود خواست كه بزند تا برود پشه به بينى او در رفت. نمرود خواست كه بيرون كند به مغزش در رفت.
حق تعالى آن پشه را زنده بداشت در مغز وى. تا مغزش بخورد سيزده شبان روز. پس نمرود بىطاقت شد. گفت چگونه كنم؟ بفرمود تا بوقها بساختند و مىزدند بر سر او. تا آن آواز در سرش افتادى. و آن پشه ساعتى از خوردن بايستادى از آواز بوق. تا او را يك ساعت قرار بودى» مطابق اين روايت خدم و حشم بعد از آن تازيانه بر سر نمرود مىزدند و از آن پس سرهنگان عمود بر سرش مىكوفتند و آخر به ضرب عمودى كشته شد.
قصص الانبيا، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 59- 57 به اختصار، نيز قصص الانبيا، ثعلبى چاپ مصر، ص 81 با اختلاف در روايت. [ص 447 شرح مثنوى]
[گر خدا خواهد بگيرد عقلها]
97-
«چون قضا آيد نبينى غير پوست
دشمنان را باز نشناسى ز دوست
مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ[1][1].
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ.
امام رضا7مىفرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند. مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.
[1]- وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را( موقتاً) از وى سلب مىكند.( تا مانع تحقق آن كار نشود).
[2]- وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[3]- وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[تيز بين هدهد نبيند دام را!]
98-
«چون سليمان را سراپرده زدند
پيش او مرغان به خدمت آمدند
مأخذ اين قصه روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى ص 262 باختصار و در كتاب نثر الدّر از ابو سعد آبى مفصّلتر نقل شده و در تفسير قمى ج 2 ص 237 و در بحار الأنوار ج 14 ص 100 نيز آمده است و ما آن را از كتاب اخير در اين جا در مىآوريم:
كَانَ نَافعُ بْنُ الْأَزْرَق يَسْأَلُ ابْنَ عَبَّاسٍ عَن الْعلْم اوْ غَيْره وَ يَطْلُبُ منْهُ الاحتجَاجَ باللُّغَة وَ شعْر الْعَرَب فَيُجيبُهُ عَنْ مَسَائله وَ رَوَى ابُو عُبَيْدَةَ انَّهُ سَأَلَهُ فَقَالَ أَ رَأَيْتَ نَبىَّ اللَّه سُلَيْمَانَ عَلَيْه السَّلَامُ مَعَ مَا خَوَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اعْطَاهُ كَيْفَ عَنَى بالْهُدْهُد عَلَى قلَّته وَ ضَئُولَته فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ انَّهُ احْتَاجَ الَى الْمَاء وَ الْهُدْهُدُ عَلَى قَمَّاء الارْض لَهُ كَالزُّجَاجَة يَرى بَاطنَهَا منْ ظَاهرهَا فَسَأَلَ عَنْهُ لذَلكَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْازْرَق قفْ يَا وقّافُ كَيْفَ يَبْصُرُ مَا تَحْتَ الْارْض وَ الْفَخُّ يُغَطَّى لَهُ مقْدَارُ اصْبَعٍ منْ تُرَابٍ فَلَا يَبْصُرُهُ حَتَّى يَقَعُ فيه فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَيْحَكَ يَا ابْنَ الْازْرَق أَ مَا عَلمْتَ انَّهُ اذَا جَاءَ الْقَدَرُ عَمَى الْبَصَرُ[1].
نيز رجوع كنيد به: تفسير امام فخر، ج 1- ص 274.
و همين حكايت به صورت ديگر ولى با حفظ نتيجه در كتاب سندباد نامه، چاپ استامبول ص 336- 334 و در جوامع الحكايات، باب سيزدهم از قسم چهارم نقل شده. و هر چند اين روايت در دو كتاب اخير الذكر از حيث تفصيل و اجمال اندك اختلافى دارد ما آن را از روى جوامع الحكايات در اينجا مىآوريم:
آوردهاند كه وقتى هدهدى در صحرا مىپريد كودكى را ديد كه فخّى بر زمين مىنهاد.
گفت چه مىكنى؟ خواست گويد كه دام نهادهام تا مرغ گيرم. گفت فخى نهادهام تا هدهد گيرم. گفت تو كى توانى گرفت كه ديدم و دانستم. اين بگفت و بر پريد و بر سر درختى ساعتى بنشست و فراموش كرد. آن حال، كه كودك خاك بر روى فخ و دانه بر سر زمين
[1]- نافع بن ازرق هر گونه سؤال علمى داشت از ابن عباس مىپرسيد و پاسخ مستدل آن را به زبان و شعر عرب از وى مىخواست. ابن عباس نيز پاسخ مىداد.
از آن جمله ابو عبيده نقل كرده است كه يك بار ابن ازرق از ابن عباس پرسيد چرا سليمان نبى( ع) با آن همه اطرافيانى كه خداوند متعال در اختيارش گذاشته بود به پرنده كوچك و ضعيفى مانند هدهد روى مىآورد؟ ابن عباس پاسخ داد آن حضرت هر وقت به آب نياز پيدا مىكرد از هدهد كمك مىگرفت. و او از بالاترين نقطه محل آب را اگر چه زير زمين بود نشان مىداد. سببش آن بود كه پشت و روى زمين براى هدهد مثل شيشه قابل ديدن بود. ابن ازرق( با شگفتى و معترضانه) گفت اى ابن عباس بس كن! هدهد چطور زير زمين را مىبيند در حالى كه دامى را كه با خاك اندكى پوشيده شده نمىبيند و در آن گرفتار مىشود! ابن عباس گفت جاى تعجب نيست مگر نمىدانى وقتى اجل و سرنوشت كسى برسد چشم او( هر قدر تيز بين باشد) بسته مىشود.
بگذاشت و از دور برفت و پنهان شد، هدهد بيامد. دانه ديد و فخ نديد. قصد دانه كرد و فخ در گردن او محكم شد. كودك بيامد و گفت نمىگفتى كه مرا نتوانى گرفت كه من ديدم كه تو چه مىكنى؟ گفت آرى دير است تا گفتهاند اذَا جَاء الْقَضَا عَمَى الْبَصَرُ.
و همين حكايت را قانعى طوسى (از شعراى قرن هفتم معاصر مولانا) در كليله و دمنه منظوم اين گونه به نظم آورده است:
يكى روز از بامدادان، پگاه
يكى مرد صياد ديدم به راه
دو هدهد بر مرد ناهوشمند
بر ايشان قفس كرده زندان و بند
بدو گفتم اين را چه خواهى بها
كه من هر دو را كرد خواهم رها
بها دو درم كرد و بگذاشتم
كه در كينه خود همان داشتم
دل من بدان كار رخصت نداد
كه هر دو درم داد شايد به باد
به آخر توكّل بدان آوريد
كه اين هدهدان را ببايد خريد
بدادم درم بستدمْشان از اوى
به صحرا نهادم همان لحظه روى
من آن هر دو آزاد كردم ز بند
نشستند بالاى شاخى بلند
مرا هر دو آواز دادند زود
كه اين نيكويى، دولت تو نمود
نهان است گنجى به زير درخت
به پاداش اين، مر ترا داد بخت
تو آن گنج بردار و شادى نماى
به جز خير و نيكى مكن هيچ راى
مرا آمد آن گفت ايشان عجب
به پاسخ گشادم به گفتار لب
كه چون گنج بينيد زير زمين
نبينيد صيّاد را در كمين
كه آسانتان اندر آرد به دام
عجب دارم از پختگان كار خام
دل هر دو شد زين سخن جفت تاب
گشادند با من زبان در جواب
كه دام قضا هست دامى چنان
كه زان كس رهايى نيابد به جان
چو نازل شود ز آسمانها قضا
بدان جاودان داد بايد رضا
كه دفعى نگنجد بدان در ضمير
تو كار قضا بر دل آسان مگير
قضا چشم روشن كند تيره گون
به ذرّه شمارد كُه بيستون
چو زيشان شنيدم جوابى چنين
من آن گنج برداشتم از زمين
و مفاد اين حكايت را در اين قطعه از بوستان نيز توان ديد:
چنين گفت پيش زغن كركسى
كه نبود ز من دوربينتر، كسى
زغن گفت ازين در نشايد گذشت
بيا تا چه بينى بر اطراف دشت
شنيدم كه مقدار يك روزه راه
بكرد از بلندى به پستى، نگاه
چنين گفت ديدم گرت باور است
كه يك دانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجّب شكيب
ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پاى بندى دراز
ندانست از آن دانه خوردنش
كه دهر افكند دام در گردنش
نه آبستن دُرّ بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود
چو بينايى دام خصمت نبود
شنيدم كه مىگفت گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
بوستان سعدى، طبع مرحوم فروغى، ص 160 [ص 14 قصص مثنوى] ظاهراً (بيت 1202) ناظر است به روايت ذيل: «وهب بن مُنَبه گويد مىدانى ساخته بود (سليمان) چهار فرسنگ در چهار فرسنگ. و تختى فرسنگى در فرسنگى. و شادُ روانى فرمود بالاى آن تخت از زر و سيم بافته گرد بر گرد به مرواريد بافته. آن گاه مرغان بيامدندى از هر جنسى هفتاد. پر در پر بافتندى چنان كه تخت وى همه سايه داشتندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 283. نيز تفسير سورآبادى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ص 119. [ص 449 شرح مثنوى]
[ «چون قضا آيد شود دانش به خواب»]
99-
«چون قضا آيد شود دانش به خواب
مه سيه گردد بگيرد آفتاب
مأخذ آن در ذيل شماره (97) [1] [ص 449 شرح مثنوى]
[با كسان بودن همه دشوارى است]
100-
«ظلمت چَه به كه ظلمتهاى خلق
سَر نبُرد آن كس كه گيرد پاى خلق
ظاهراً مقتبس است از گفته جُنيد نهاوندى معروف به بغدادى: مُكَابَدَةُ الْعُزْلَة ايْسَرُ منْ مُدَارَاة الْخُلْطَة[1]. رساله قشيريّه، طبع مصر، ص 52- 50، كشّاف اصطلاحات الفنون در ذيل خلوت.
[ص 466 شرح مثنوى]
[ «چاه مُظلم گشت ظلم ظالمان»]
101-
«چاه مظلم گشت، ظلم ظالمان
اين چنين گفتند جمله عالمان
ظاهراً مستفاد است از مضمون حديث ذيل: [2]
اتَقُوا الظُّلْمَ فَإنَّ الظُّلْمَ ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقيَامَة وَ اتَّقُوا الشُّحَ فَإنَّ الشُّحَّ أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَمَلَهُمْ عَلَى أَنْ سَفَكُوا دمَاءَهُمْ وَ اسْتَحَلُّوا مَحَارمَهُمْ[2].
مجموعة ورام ج 1 ص 56 باب الظلم مسلم، ج 8، ص 18 و جامع صغير، ج 1 ص 8 و با تفاوت مختصر- احياء العلوم، ج 3، ص 174 [ص 13 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (3).
جامع صغير، ج 1، ص 66 (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مىكند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).
(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[2]
عن جابر بن عبد الله يرفعه قَالَ: اتَقُوا الظُّلْمَ فَإنَّ الظُّلْمَ ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقيَامَة وَ اتَّقُوا الشُّحَ فَإنَّ الشُّحَّ أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَمَلَهُمْ عَلَى أَنْ سَفَكُوا دمَاءَهُمْ وَ اسْتَحَلُّوا مَحَارمَهُمْ.
مجموعة ورام ج 1 ص 56 باب الظلم
[1]- كناره گرفتن و گوشهگيرى گر چه سخت است امّا از همنشينى و مصاحبت با ديگران آسانتر است.
[2]- از ظلم بپرهيزيد كه منشأ ظلمتهاى روز قيامت است و نيز از بخل اجتناب ورزيد كه گذشتگان شما را هلاك كرد و آنان را تا به آنجا رسانيد كه خون يكديگر را ريختند و محارم را بر خود حلال كردند.