... بىگمان اين مثل، تقرير و تصوير جذاب و دلكشى است از اين بيت كه حضرت امام حسن بن على-7- بدان تمثّل مىجسته است:
«يَا أَهْلَ لَذَّات دُنْياً لَا بَقَاءَ لَهَا
إنَّ اغْترَاراً بظلٍّ زَائلٍ حُمُقٌ» [1][1]
احياء علوم الدين چاپ مصر ج 3 ص 148
[سايه يزدان بود بنده خدا]
41-
«سايه يزدان چو باشد دايهاش
وا رهاند از خيال و سايهاش
سايه يزدان بود بنده خدا
مرده او زين عالم و زنده خدا
«ظلُّ الْإلَه هُوَ الْإنْسَانُ الْكَاملُ الْمُتَحَقِّقُ بالْحَضْرَة الذَّاتيَّة»[2]. كشاف اصطلاحات الفنون، در ذيل ظلّ الاله [ص 195 شرح مثنوى]
[دامن آخر الزمان]
42-
«دامن او گير زوتر بى گمان
تا رهى در دامن آخر زمان
«آخر زمان، آخر الزمان: هزاره هفتم يا ششم از هبوط آدم، كه در آن، بعثت حضرت رسول اكرم واقع شد و عامه، تصور مىكردند كه با انقضاى آن، عمر دنيا سپرى خواهد شد و در اين باب حديثى نيز نقل كردهاند:
«عُمْرُ الدُّنْيا سَبْعَةُ آلَافٍ وَ بُعثْتُ أَنَا في السَّبْع الْأَخير منْها»[3].
تاريخ طبرى، طبع مصر، ج 1 ص 10- 5 [ص 196 شرح مثنوى]
______________________________ [1] امام حسين بن على-7- بدان تمثّل مىجسته است:
«يَا أَهْلَ لَذَّات دُنْياً لَا بَقَاءَ لَهَا
إنَّ اغْترَاراً بظلٍّ زَائلٍ حُمُقٌ» (1)
ارشاد القلوب جلد 1 صفحه 86 (1) اى مردم لذت پرست، به دنيا دل نبنديد كه بقايى ندارد. دل خوش كردن به سايهاى كه رفتنى است نشانه حماقت است.
[1]- اى مردم لذت پرست، به دنيا دل نبنديد كه بقايى ندارد. دل خوش كردن به سايهاى كه رفتنى است نشانه حماقت است.
[2]- سايه يزدان همان انسان كاملى است كه ذات حق در وى تحقق يافته است.
[3]- عمر دنيا هفت هزار سال است و من در هزاره هفتم كه هزاره آخر است، مبعوث شدهام
[حسد شيطان]
43-
«ور حسد گيرد تو را در ره گلو
در حسد ابليس را باشد غُلو
كاو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
مأخوذ است از مضمون روايت جنادة بن أبي أمية:
«أَوَّلُ خَطيئَةٍ كَانَتْ الْحَسَدُ، حَسَدَ إبْليسُ آدَمَ عَلَيْه السَّلَامُ أَنْ يَسْجُدَ لَهُ حينَ أَمَرَهُ فَحَمَلَهُ الْحَسَدُ عَلَى الْمَعْصيَة»[1].
[ص 199 شرح مثنوي] [1]
[اوج ايثار]
44-
«در يكى گفته رياضت سود نيست
اندرين ره مَخلصى جز جود نيست
ظاهراً مولانا در اين بيت به طريقه ابوالحسين احمد بن محمد نورى (متوفى 295) نظر دارد كه طريقه و مبناى او در سلوك ايثار است. از آن جهت كه جود شامل ايثار نيز مىشود خواه نسبت به مال باشد و خواه نسبت به زندگى و روح. و گفتهاند:
تَجُودُ بالنَّفْس اذْ ضَنَّ الْجَوَادُ بهَا
وَ الْجُودُ بالنَّفْس أَقْصى غَايَة الْجُود[2].
كشف المحجوب، چاپ لنين گراد، ص 244- 236 [ص 207 شرح مثنوى]
[خم عيسى]
45-
«او ز يك رنگى عيسى بو نداشت
وز مزاج خُمِّ عيسى خو نداشت
______________________________ [1] بحار الأنوار جلد 60 صفحه 281 حديث 171
[1]- اولين گناهى كه پديد آمد حسد بود و توسط ابليس تحقّق يافت. ابليس وقتى كه ديد حضرت آدم(7) به چنان مقام والايى رسيده است حاضر نشد به آدم سجده كند. و حسد اين چنين وى را به عصيان وا داشت.
[2]- در جايى كه اهل جود و بخشش براى ايثار جان بخل مىورزند تو مىتوانى با چنين ايثارى بخشنده واقعى شوى. بالاترين درجه بخشندگى ايثار جان است.
جامه صد رنگ از آن خمّ صفا
ساده و يك رَنگ گشتى چون ضيا
اشاره است به قصه ذيل: مريم، عيسى را با حرفت صبّاغى داد پيش مهتر صبّاغان.
چون آن حرفت بدانسته بود و دريافته، آن مهتر صبّاغان جامههاى بسيار به وى داد و بر هر جامه نشان كرد بر آن رنگ كه مىخواست. آنگه به عيسى گفت اين جامهها رنگارنگ مىبايد هر يكى چنان كه نشان كردهام به رنگ مىكن. اين بگفت و به سفرى بيرون شد و جامهها به عيسى سپرد. عيسى رفت و آن جامهها همه در يك خنب نهاد بر يك رنگ راست. و گفت: «كُوني بإذْن اللَّه عَلَى مَا أُريدُ منْك».[1]پس آنگه مهتر صباغان زود از سفر باز آمد و آن جامهها ديد در يك خُنب نهاده و به يك رنگ داده دل تنگ شد. گفت اين جامهها تباه كردى. عيسى گفت جامهها چون خواهى و بر چه رنگ خواهى تا چنان كه تو خواهى از خُنب بيرون آرم. چنان كرد. يكى سبز آمد، يكى زرد، يكى سرخ، چنان كه مراد بود. آن مرد از كار وى عجب درماند و دانست كه به جز صنع الهى[2]نيست.
كشف الاسرار، انتشارات دانشگاه تهران ج 2 ص 133 [ص 218 شرح مثنوى]
[تلون موجب رضايت نيست]
46-
«نيست يك رنگى كزو خيزد ملال
بل مثال ماهى و آب زلال
گر چه در خشكى هزاران رنگهاست
ماهيان را با يبوست جنگهاست
... نزديك بدين معنى است بيت ذيل:
لَيْسَ التَّلَوُّنُ منْ امَارَات الرِّضى
لكنْ اذَا مَلَّ الْحَبيبُ تَلَوَّنَا[3].
مجموعه امثال، نسخه خطّى، متعلق به استاد همايى [ص 220 شرح مثنوى]
[1]- به اذن خدا به آن رنگ درآ كه من اراده كردهام.
[2]- به نظر مىرسد صَبغ الهى باشد صبغة اللَّه.
[3]- خود را به لباسهاى رنگارنگ آراستن، نشانه جلب رضايت دوست نيست. اما گاهى براى رفع ملالت از خاطر دوست اين كار را مىكنند
[هست دلهاى شكسته]
47-
«فهم و خاطر تيز كردن نيست راه
جز شكسته مىنگيرد فضل شاه
... مصراع دوم ناظر است به حديث:
«أَنَا عنْدَ الْمُنْكَسرَة قُلُوبُهُم»[1]. [1]
المنهج القوي طبع مصر ج 1 ص 139 [ص شرح مثنوي 232]
[هان مزن تهمت]
48-
«گر امينم متهم نبود امين
گر بگويم آسمان را من زمين [2]
مبتنى است بر حديث نبوي:
لَيْسَ لَكَ أَنْ تَتَّهمَ مَن قَدْ ائْتَمَنْتَهُ»[2]
و نظير آن روايت شده از حضرت جعفر بن محمد الصادق7
«لَيْسَ لَكَ أَنْ تَأْتَمنَ من خانك وَ لَا تَتَّهمَ مَن ائْتَمَنْتَ»[3]
فصل الخطاب طبع تهران ص 1192 [ص 251 شرح مثنوي]
[حق شناس است آن كه شد عترت شناس]
49-
«ما چو چنگيم و تو زخمه مىزنى
زارى از ما نه، تو زارى مىكنى
ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
ما چو كوهيم و صَدا در ما ز توست
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات
برد و مات ما ز توست اى خوش صفات
... احاديثى درباره مقام روحانى و نورانيت ائمّه عليهم السّلام وارد است از قبيل:
______________________________ [1] منية المريد صفحه 123
[2] مبتنى است بر حديث ذيل:
«عَنْ أَبي عَبْد اللَّه عَلَيْه السَّلامُ قَالَ: لَيْسَ لَكَ أَنْ تَتَّهمَ مَن ائْتَمَنْتَهُ وَ لَا تَأْتَمنَ الْخَائنَ وَ قَدْ جَرَّبْتَهُ» (1)
الكافي جلد 5 صفحه 298 (1) از امام صادق7نقل شده است كه: روا نيست به كسى كه امينش دانستهاى تهمت بزنى و كسى را كه به تو خيانت كرده است امينش بدانى.
[1]- خداوند فرموده است: من نزد دلهايى هستم كه شكسته و خاضع شدهاند.
[2]- روا نيست به كسى كه امينش دانستهاى تهمت بزنى.
[3]- كسى را كه به تو خيانت كرده است امينش مدان. به كسى هم كه امينش دانستهاى تهمت نزن.
«خَرَجَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَليٍّ عَلَيْه السَّلامُ عَلَى أَصْحَابه فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إنَّ اللَّهَ جَلَّ ذكْرُهُ مَا خَلَقَ الْعبَادَ إلَّا ليَعْرفُوهُ فَإذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوا بعبادَته عَنْ عبَادَة مَنْ سوَاه، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: يَا ابْنَ رَسُول اللَّه بأَبي أَنْتَ وَ أُمِّي فَمَا مَعْرفَةُ اللَّه قَالَ: مَعْرفَةُ أَهْل كُلِّ زَمَانٍ إمَامَهُمُ الَّذي يَجبُ عَلَيْهمْ طَاعَتُهُ»[1][1]
كتاب المبين طبع ايران ج 1 ص 215.
فَبهمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لَا إلهَ إلَّا أَنْتَ[2][2].
و در زيارت علي7:
السَّلامُ عَلَى نَفْس اللَّه الْقَائمَة فيه بالسُّنَن وَ عَيْنه الَّتي مَنْ عَرَفَهَا يَطْمَئنُ[3]
[3]. همان كتاب ص 219 [ص 254 شرح مثنوي]
[خلق را جبارى رحمت است]
50-
«گر ز جبرش آگهى زاريت كو
بينش زنجير جبّاريت كو
بسته در زنجير چون شادى كند
كى اسير حبس آزادى كند
ور تو مىبينى كه پايت بستهاند
بر تو سرهنگان شه بنشستهاند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان
زان كه نبود طبع و خوى عاجز آن
گفته مولانا در نتيجهگيرى از جبر بىمناسبت نيست بدانچه ابوالقاسم قشيرى در ذيل معنى جبار گفته است: «فَاذَا عَلمَ انَّهُ يُجْبرُ الْخَلْقَ عَلَى مُرَاده وَ عَلمَ انَّهُ لَا يَجْرى فى سُلْطَانه مَا يَأْبَاهُ وَ يُكْرهُهُ تَرَكَ مَا يَهْوَاهُ وَ انْقَادَ الَى مَا يَحْكُمُ به مَوْلَاهُ»[4]. التحبير فى علم التذكير، نسخه
______________________________ [1] عللالشرائع جلد 1 صفحه 9
[2] مصباح المتهجد صفحه 803
[3] بحارالأنوار جلد 97 صفحه 330 باب 4
[1]- حضرت حسين بن على( ع) وقتى در جمع ياران خود وارد شد خطاب به مردم فرمود هدف خداوند- عزّوجلّ- از خلقت انسانها اين بود كه( به خداى خويش) معرفت پيدا كنند تا بر اساس آن او را بپرستند و در نتيجه از پرستش غير خدا بىنياز شوند. شخصى پرسيد اى فرزند رسول خدا- پدر و مادرم فداى تو باد- منظور از معرفت به خدا چيست؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: آن است كه در هر زمان به امام واجب الاطاعه خود معرفت پيدا كنى.
[2]- خدايا، آسمان و زمينت را توسط ايشان( امامان) از وحدانيت خويش پر كردهاى.
[3]- سلام بر امامى كه نَفْس خداست و سنتها به او استوار است و سلام بر امامى كه چشم خدا است و هر كس به او معرفت يابد به اطمينان رسد.
[4]- انسان وقتى متوجه شود كه مردم مقهور اراده خداوند هستند و نيز بداند كه در قلمرو حكومت خدا، هيچ امرى بر خلاف ميل و خواستش جارى نمىشود، دست از تبعيّت هوى و هوس بر مىدارد و به آنچه پروردگارش فرمان داده است گردن مىنهد.
عكسى [ص 270 شرح مثنوى]
[بوى گل را از كه يابيم]
51-
«چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوى گل را از كه يابيم از گلاب
مناسب است با مضمون اين بيت:
فَانْ يَكُ سَيَّارُبْنُ مُكْرَمٍ انْقَضَى
فَانَّكَ مَاءُ الْوَرْد انْ ذَهَبَ الْوَرْدُ[1].
ديوان متنّبى، طبع مصر، ص 380 [ص 276 شرح مثنوى]
[اوصاف رسول در تورات]
52-
«بود در انجيل نام مصطفى
آن سر پيغامبران، بحر صفا
بود ذكر حليهها و شكل او
بود ذكر غزو و صوم و اكل او
... گفته مولانا مطابقت دارد با روايتى كه ابوالفتوح رازى از قول ابومالك نقل مىكند، بر طبق اين روايت نعت حضرت رسول6از شكل و شمايل و اخلاق و رفتار در تورات نقل شده است. تفسير ابو الفتوح، طبع ايران، ج 2 ص 475 و ... [ص 289 شرح مثنوى]
[1]- اگر( پدرت) سيّار بن مكرم( ممدوح شاعر) از بين ما رفت تو هستى. آرى در نبودن گل بايد به سراغ گلاب رفت.
[اصحاب اخدود]
53-
«يك شه ديگر ز نسل آن جهود
در هلاك قوم عيسى رو نمود
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيهقُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ(سورة البروج، آيه 4) نقل كردهاند و اينك آن قصه را از قصص الانبياء ثعلبى در اينجا مىآوريم:
ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ اسْحقَ بْن يَسَارٍ عَنْ وَهَبٍ بْن مُنَبَّهٍ انَّ رَجُلًا كَانَ بَقىَ عَلَى دين عيْسَى فَوَقَعَ الَى نَجْرَانَ فَدَعَاهُمْ فَاجَابُوهُ فَخَيَّرَهُمْ ذُو نُوَاسٍ بَيْنَ النَّار او الْيَهُوديَّة فَابَوْا عَلَيْه فَاحْرَقَ منْهُمْ اثْنَى عَشَرَ الْفاً وَ قَالَ مُقَاتلٌ انَّمَا قَذَفَ فى النَّار يَوْمَئذٍ سَبْعَةَ وَ سَبْعينَ انْسَاناً وَ قَالَ الْكَلْبىُّ كَانَ اصْحَابُ الْاخْدُود سَبْعينَ الْفاً فَلَمَّا قَذَفُوا الْمُؤْمنينَ فى النَّارَ خَرَجَت النَّارُ الَى اعْلَى شَفير الْاخْدود فَاحْرَقَتْهُمْ وَ ارْتَفَعَت النَّارُ فَوْقَهُم اثْنَى عَشَرَ ذرَاعاً وَ نَجَاذُ و نُوَاسٍ.
وَ كَانَتْ امْرَاةٌ قَدْ اسْلَمَتْ فى مَنْ اسْلَمَ وَ لَهَا اوْلَادٌ ثَلَاثَةٌ احَدُهُمْ رَضيعٌ فَقَالَ لَهَا الْمَلكُ اتَرْجعينَ عَنْ دينك وَ الَّا الْقَيْتُك انْت وَ اوْلَادَك فى النّار فَابَتْ فَاخَذَ ابْنَهَا الْاكْبَرَ وَ الْقَى فى النَّار ثُمَّ اخَذَ الْاوْسَطَ وَ قَالَ لَهَا ارْجعى عَنْ دينك فَابَتْ فَالْقَى ايْضاً فى النَّار ثُمَّ اخَذَ الرَّضيعَ وَ قَالَ لَهَا ارْجعى فَابَتْ فَأَمَرَ بالْقَائه فى النَّار فَهَمَّت الْمَرْأَةُ بالرُّجُوع فَقَالَ لَهَا الصَّبىُّ اتَصْنَعينَ يَا امّاهْ لَاتْرجعى عَن الْاسْلَام فَانَّك عَلَى الْحَقِّ وَ لَا بَاْسَ عَلَيْك فَالْقَى الصَّبىَّ فى النَّار وَ امَّهُ عَلَى اثرٍ[1]. عرايس المجالس معروف به قصص الانبياء، طبع مصر 1356، ص 371، 370 [ص 9 قصص مثنوى]
[1]- محمد بن اسحاق بن يسار از وهب بن منبّه نقل كرده است كه يكى از پيروان حضرت عيسى( ع) در نجران به تبليغ پرداخت و عدهاى را به دين مسيح در آورد.
ذونواس( كه حاكم وقت و بر دين يهود بود) به مخالفت برخاست و گفت اگر به دين يهود باز نگرديد در آتشتان خواهم افكند. و وقتى مقاومت كردند دستور داد دوازده هزار نفرشان را در آتش افكندند. مقاتل گفته است آن روز هفتاد و هفت نفر به آتش افكنده شدند. كلبى گفته است اصحاب اخدود هفتاد هزار نفر بودند. وقتى كه پيروان حضرت عيسى( ع) را در آتش افكندند شعله آتش تا لبه گودال بالا آمد و همه را سوخت. شعله تا دوازده ذراع بالا آمده بود. ذونواس خود نجات يافت.
زنى با سه فرزندش به دين مسيح گرويدند. يكى از سه فرزندش شير خوار بود.
حاكم وقت تهديدش كرد به اينكه اگر بر نگردى تو و فرزندانت را در آتش مىافكنم. زن همچنان بر عقيده خود اصرار ورزيد. حاكم دستور داد فرزند بزرگش را به آتش افكندند. فرزند دومش نيز به علت مقاومت زن در آتش افكنده شد. وقتى نوبت به فرزند شير خوار رسيد نزديك بود كه زن متزلزل گردد كه ناگهان شير خوار به سخن آمد و گفت مادر چه مىكنى؟ مبادا از اسلام بر گردى! بدان كه تو بر حق هستى و جاى هيچ نگرانى نيست. زن، آرامش خود را باز يافت و همچنان مقاومت كرد. سرانجام كودك و پس از وى مادرش در آتش افكنده شدند.
[سنت بد موجب خشم است]
54-
«هر كه او بنهاد نا خوش سنّتى
سوى او نفرين رود هر ساعتى [1]
مقتبس است از مضمون حديث ذيل:
من سَنَّ سُنَّةَ فى الاسلام سَنَّ سُنَّةَ فعمل بها بعده كتب لَهُ مثْلُ أَجْر مَنْ عَملَ بها و لا يُنْقَصَ منْ أُجُورهمْ شَيْءٌ وَ من سَنَّ سُنَّةَ فى الاسلام سنه سيئه فعمل بها بعده كتب عليه مثل وزر من عمل بها و لا يُنْقَصَ منْ أَوْزَارهمْ شَيْءٌ[1]
صحيح مسلم ج 8 ص 61 نيز ج 61 ج 3 ص 87 و بدين صورت نيز در جامع صغير، ج 1، ص 46 آمده است:
اعْلَمْ يَا بلالْ إنَّهُ مَنْ أَحْيَا سُنَّةً منْ سُنَّتي قَدْ أُميتَتْ بَعْدي كَانَ لَهُ منَ الْأَجْر مثْلُ مَنْ عَملَ بهَا منْ غَيْر أَنْ يَنْقُصَ منْ أُجُورهمْ شَيْئاً وَ مَن ابْتَدَعَ بدْعَةً ضَلَالَةً لَا يَرْضَاهَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَانَ عَلَيْه مثْلُ آثام مَنْ عَملَ بهَا لَا يَنْقُصُ ذَلكَ منْ أَوْزَار النَّاس شَيْئاً
[2]. نيز رجوع كنيد به فتوحات مكيه، ج 1، ص 720 [ص 5 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي جَعْفَرٍ عَلَيْه السَّلامُ قَالَ: أَيُّمَا عَبْدٍ منْ عبَاد اللَّه سَنَّ سُنَّةَ هُدًى كَانَ لَهُ مثْلُ أَجْر مَنْ عَملَ بذَلكَ منْ غَيْر أَنْ يُنْقَصَ منْ أُجُورهمْ شَيْءٌ وَ أَيُّمَا عَبْدٍ منْ عبَاد اللَّه سَنَّ سُنَّةَ ضَلَالٍ كَانَ عَلَيْه مثْلُ وزْر مَنْ فَعَلَ ذَلكَ منْ غَيْر أَنْ يُنْقَصَ منْ أَوْزَارهمْ شَيْءٌ (1)
وسائلالشيعة 16 173 (1) امام باقر7مىفرمايد: هر كسى در اسلام سنّت هدايت و نيكويى را پايه گذارى كند و بعداً ديگران به آن عملكنند، معادل اجر عمل كنندگان، به وى اجر داده مىشود بدون آن كه از اجر آنان چيزى كم شود. و همچنين هر كسى در اسلام، سنّت گمراهى و بدى را پايه گذارى كند و بعدا ديگران به آن عمل كنند، معادل گناه مرتكبين به آن سنّت بد به حساب وى گذاشته مىشود بدون آن كه از گناهان آنان چيزى كاسته گردد.
[1]- كسى كه در اسلام سنّت و نيكويى را پايه گذارى كند و بعداً ديگران به آن عملكنند، معادل اجر عمل كنندگان، به وى اجر داده مىشود بدون آن كه از اجر آنان چيزى كم شود. و همچنين هر كسى در اسلام، سنّت گمراهى و بدى را پايه گذارى كند و بعدا ديگران به آن عمل كنند، معادل گناه مرتكبين به آن سنّت بد به حساب وى گذاشته مىشود بدون آن كه از گناهان آنان چيزى كاسته گردد.
[2]- هان اى بلال بدان، كسى كه سنّتى از سنّتهاى مرا زنده كند- پس از آن كه از بين رفته باشد- به وى همان اندازه پاداش نصيب گردد كه به عمل كنندگان به آن سنّت بدون آن كه از اجر عمل كنندگان چيزى كم شود. و كسى كه بدعت گمراه كنندهاى را كه موجب خشم خدا و رسول است پايه گذارى كند گناهى معادل گناه عمل كنندگان به آن بدعت برايش منظور مىگردد بدون آن كه از گناه عمل كنندگان چيزى كاسته شود.