به چه كار آمدهاى؟ گفت از حماقت و ادبار به خواب ديدم كه به دمشق گنجى بيابم. اين مرد بخنديد و گفت چندين سال است كه من به خواب مىبينم كه در رى خانهاى است كه آن را زهمن خوانند و در آن خانه گنجى است، بر خواب اعتماد نكردم. تو مردى سليم دلى. رازى چون اين بشنيد باز گرديد و به خانه خود درآمد و زهمن را (زمين- ظ) مىكند تا هاونى بيافت زرين سى من. و از آن توانگر شد.
عجايب نامه، از مؤلفات قرن ششم و همين حكايت را برهان قاطع در ذيل كلمه زهمن آورده است.
[ص 220 قصص مثنوى]
[ «گفت پيغمبر كه مؤمن مزْهر است»]
1062-
«چون پيمبر گفت مؤمن مزْهَر است
در زمان خاليى ناله گر است
چون شود پر مطربش بنهد ز دست
پر مشو كاسيب دست او خوش است
مقصود خبر ذيل است:
مَثَلُ الْمُؤْمن كَمَثَل الْمزْمَار لَا يَحْسُنُ صَوْتُهُ إلَّا بخَلَاء بَطْنه[1].
شرح خواجه ايوب، شرح بحر العلوم، ج 6، ص 225، المنهج القوى، ج 6، ص 572.
و غزالى در احياء العلوم، ج 3، ص 61 اين جمله را به ابو طالب محمد بن على بن عطّيه مكى (متوفى 386) نسبت مىدهد بدين صورت:
وَ قَالَ ابُو طَالب الْمَكِّىُّ مَثَلُ الْبَطْن مَثَلُ الْمزْهَر (وَ هُوَ الْعُودُ الْمُجَوَّفُ ذُو اْلَاوْتَار) انَّمَا حُسْنُ صَوْته لخفَّته و رقَّته وَ لأَنَّهُ أَجْوَفُ غَيْرَ مُمُتَلىٍ وَ كَذلكَ الْجَوْفُ اذَا خَلَا كَانَ اعْذَبُ للتَّلَاوَة وَ ادْوَمُ للْقيَام وَ اقَلُّ للْمَنَام[2].
اتحاف السادة المتقين، ج 7، ص 393 [ص 222 احاديث مثنوى] نيز رجوع كنيد به:
[1]- مَثَل مؤمن مثل نى است كه با خالى بودن درون نوايش خوش مىشود.
[2]- ابو طالب مكى گفته است مَثَل شكم مَثَل مزْهر است( نوعى عود كه تو خالى و زهى است). صداى خوش اين ساز به خاطر آن است كه از سبكى و ظرافت برخوردار است. و درونش كاملًا خالى است. شكم انسان هم اگر خالى بماند تلاوت قرآن وى گواراتر و شب زنده داريش طولانىتر و خوابش كمتر مىشود.
[هست مقهور خدا دلهاى ما]
1063-
«تى شو و خوش باش بين اصْبَعَيْن
كز مَى لا اين سرمست است ايْن
به ذيل شماره (55) رجوع كنيد. [تى به معنى خالى و تهى است.] [ص 222 احاديث مثنوى]
[دوست دارد حق ز مؤمن نالهها]
1064-
«اى بسا مُخلص كه نالد در دعا
تا شود دود خلوصش بر سما
پس ملايك با خدا نالند زار
كاى مُجيب هر دعا وَ اى مُستجار
بنده مؤمن تضرّع مىكند
او نمىداند به جز تو مُستَنَد
حق بفرمايد كه نز خوارىّ اوست
عين تأخير عطا، يارىّ اوست
خوش همىآيد مرا آواز او
وان خدايا گفتن و آن راز او
مستفاد از اين حديث كه به وجوه مختلف روايت شده است:
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه (ع) قَالَ إنَّ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى للْمَلَكَيْن قَد اسْتَجَبْتُ لَهُ وَ لكن احْبسُوهُ بحَاجَته فَإنِّى أُحبُّ صَوْتَهُ وَ إنَ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَجِّلُوا لَهُ حَاجَتَهُ فَإنِّي أُبْغضُ صَوْتَهُ[1].
وافى فيض، ج 5، ص 229 و با اختلاف در تعبير- سفينة البحار، ج 1، ص 448 [ص 223 احاديث مثنوى]
[1]- امام جعفر صادق( ع) فرمود: بندهاى هست كه وقتى از خداى متعال چيزى درخواست مىكند خداوند به دو فرشته مأمور بر او مىفرمايد خواستهاش را برآورده كردم. اما فعلًا در بند نياز نگاهش داريد تا بيشتر دعا كند چون صداى او را دوست دارم. بنده ديگرى هم هست كه وقتى خداى تبارك و تعالى را براى چيزى مىخواند خداوند مىفرمايد سريعاً حاجتش را برآوريد. زيرا دوست ندارم صدايش را بشنوم.
[ «دل بيارامد به گفتار صواب»]
1065-
«دل بيارامد به گفتار صواب
آنچنان كه تشنه آرامد ز آب
از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (350) مستفاد است.
[ص 223 احاديث مثنوى]
[شبه عيسى گشت مصلوب يهود]
1066-
«آن امير از مكر بر عيسى تَنَد
عيسى اندر خانه رو پنهان كند
اشاره است به حكايت ذيل:
انَّ الْيَهُودَ وَكَّلُوا بعيسَى رَجُلًا يَكُونُ عَلَيْه رَقيباً يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُمَا دَارَ فَصَعدَ عيسَى الْجَبَلَ فَجَاءَهُ الْمَلَكُ فَرَفَعَهُ الَى السَّمَاء وَ الْقَى اللَّهُ تَعَالىَ شَبَهَ عيسَى عَلَى الرَّقيب فَظَنَّ الْيَهُودُ انَّهُ عيسَى فَاخَذُوهُ وَ كَانَ يَقُولُ لَهُمْ انِّى لَسْتُ عيسَى انِّى فُلَانُ ابْنُ فُلَانٍ فَلَمْ يُصَدِّقُوهُ وَ قَتَلُوهُ وَ صَلَبُوهُ[1].
ص الانبياء ثعلبى، ص 339 [ص 220 قصص مثنوى]
[هست در فسخ عزايم حق عيان]
1067-
«اندر اين فَسْخ عزائم وين همَم
در تماشا بود در ره هر قدم
اقتباس از حديث مذكور در ذيل شماره (293) است.
[ص 223 احاديث مثنوى]
[1]- يهوديان مردى را مأمور كرده بودند كه مراقب عيسى( ع) باشد و هر جا رفت تعقيبش كند. تا اين كه آن حضرت از كوه بالا رفت و به كمك فرشتهاى كه فرود آمده بود به آسمان صعود كرد. خداوند آن مرد را شبيه عيسى ساخت. يهوديان گمان كردند او همان عيسى است و دستگيرش كردند. او هر چه مىگفت من عيسى نيستم من فلانى پسر فلانى هستم كسى باور نمىكرد. سرانجام او را كشتند و به دار آويختند.
[جمله چوپانيد و مسئول همه]
1068-
«كُلُّكم راعٍ بداند از رمه
كى علف خوار است و كى در مَلْحَمه
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (521) ذكر شد.
[ص 223 احاديث مثنوى]
[كيد زن را بين و شهوت پيشگان]
1069-
«جوحى هر سالى ز درويشى به فن
رو به زن كردى كه اى دل خواه زن
مأخذ آن حكايتى است كه در الف ليله، شبانه 592 تا 595 ذكر شده است:
وزير گفت اى ملك، زنى از دختران بازرگانان شوهرى داشت كه بسيار سفر مىكرد.
وقتى شوهر او به شهرهاى دور سفر كرد ايام غيبت دير كشيد. زن او را شهوت غالب آمد به پسرى ظريف و خوب روى عاشق شد كه هر دو يكديگر را دوست مىداشتند. در پارهاى از روزها آن پسر با مردى منازعت كرد. آن مرد شكايت نزد والى برد. پسر را به زندان درافكندند. چون دختر بازرگان از حادثه پسر با خبر شد جهان به چشمش تار گشت.
برخاسته جامه فاخر بپوشيد و نزد والى رفته او را سلام كرد و رقعه به او داد كه مضمون رقعه اين بود: پسرى كه تو او را در زندان كردهاى برادر من است كه با مردى منازعت كرده و گواهان كه بر او گواهى دادهاند گواهى دروغ دادهاند. و او در زندان تو مظلوم است. و من جز او كسى ندارم كه به كارهاى من قيام كند، اكنون بدان مسألت من اين است كه او را از زندان رها كنى. والى رقعه همىخواند و آن ماه روى همىديد تا آن كه غمزه آن پرى روى دل از والى ببرد. به او گفت به منزل روان شو تا برادر تو را حاضر آورم و به تو تسليم كنم. زن بازرگان گفت ايّها الوالى من غريبم جز خداى تعالى كسى ندارم و به مجلس كسى داخل شدن نتوانم. اگر قصد تو اين است كه كام از من بگيرى بايد در منزل من بيايى و تمامت روز را در آنجا بنشينى و بخسبى و راحت كنى. والى از منزل او بپرسيد زن بازرگان منزل بدو سراغ داده از نزد او به در آمده و به خانه قاضى آن شهر برفت. و به او گفت يا سيّدنا القاضى در كار من نظر كن كه پاداش تو با خداى تعالى است. قاضى گفت به تو چه رسيده گفت يا سيدى مرا برادرى است كه جز او كسى ندارم. در حق او گواهى دروغ دادهاند كه او ظالم است. والى بدين سبب او را در زندان كرده از تو همىخواهم كه
در نزد والى شفاعتى كنى. چون قاضى را بدو نظر افتاد عاشق جمالش شد. و به او گفت به اندرون شو و در نزد كنيزكان من بنشين تا من رسولى نزد والى بفرستم و آن وقت برادر تو را خلاص كنم. هر گاه مىدانستم كه والى از او چند درم مىخواهد من مىدادم كه سخن گفتن تو مرا بسى خوش آمد. زن بازرگان گفت ايّها القاضى چون اين كارها كنى نبايد ديگران را ملامت گويى. قاضى گفت اگر به منزل من در نيايى شفاعت نكنم برخيز از اينجا بيرون شو. زن بازرگان گفت اگر تو را قصد همين است منزل من بهتر و مستورتر است. پس قاضى به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و همان روز كه از والى وعده خواسته بود از قاضى نيز وعده بخواست. پس از آن بيرون آمده نزديك وزير رفت. قصه خود بر او خواند و شكايت به او باز گفت. وزير او را به خويشتن دعوت كرد و به او گفت اگر حاجت من برآورى برادر تو را رها كنم. زن گفت اگر قصد اين است بايد در منزل باشى كه آنجا براى من و تو بهتر است. وزير به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و از آنجا بيرون آمده نزد ملك آن شهر رفت. و قصه خود را بر او خواند و رهايى برادر تمنا كرد. ملك به او گفت كه در زندانش كرده؟ زن گفت اى ملك والى او را در زندان كرده پس ملك نيز مفتون غنج و دلال او شد. آن گاه به او گفت با من به قصر اندر آى تا به سوى والى بفرستم كه برادر تو را خلاص كند. زن گفت اى ملك اين از بلند اقبالى است كه ملك به چو منى ميل كند. و لكن اگر ملك مرا به قدوم مبارك بنوازد مرا فرق به فرقدان خواهد سود. چنانكه شاعر گفته:
فرشته رشك برد بر جمال مجلس ما
گر التفاوت كند چون تو مجلس آرايى
ملك به او گفت ما با تو مخالفت نكنيم. پس ملك را به روز ميعاد دعوت كرد. و منزل خود به او شناسانيد. و در حال از نزد ملك بيرون آمده پيش مرد نجّار رفت و به او گفت همىخواهم كه صندوق چهار طبقه بسازى كه بر روى يكديگر باشند و هر طبقه درى داشته باشد جداگانه. نجّار گفت سمعاً و طاعةً. آن زن گفت مزد تو چند است؟ نجّار گفت چهار دينار مزد من است. و اگر مرا كامى بخشى و از وصل خويشتنم بنوازى مزد من همان است. زن گفت اگر چنين است صندوق را پنج طبقه بساز. نجّار گفت حبّاً و كرامةً پس نجار را به روز ميعاد دعوت كرد گفت فلان روز بيا و صندوق بياور. نجّار گفت اى خاتون بنشين و همين ساعت صندوق بگير. من خود به روز موعود خواهم آمد. آن زن بنشست تا آن كه صندوق پنج طبقه از نجّار گرفته به منزل خود باز گشت. و صندوق را در غرفه گذاشته چهار جامه برداشت و به سوى صبّاغ رفت و هر يك را جداگانه رنگ كرد.
آن گاه به آماده كردن طعام و شراب و نقل و ميوه و ريحان بپرداخت. چون روز ميعاد شد برخاسته جامه فاخر بپوشيد و خويشتن را بياراست. و عطر ساييد و عود بسوخت و فرشهاى ديبا بگسترانيد. و به انتظار نشسته بود كه قاضى زودتر از جماعت برآمد. چون زن او را بديد بر پاى خاست و آستين او را بگرفت و بر مسندش بنشاند و ملاعبت آغاز كرد. قاضى قصد كرد كه از او تمتعى برگيرد، زن گفت يا سيدى جامه بكن و دستار بيك سو نه و اين دستار زود بپوش و اين مقنعه بر سر گير تا طعام و شراب بخوريم. پس از آن حاجت خود را برآور. آن گاه جامه و دستار كنده پيراهن و مقنعه بپوشيد. و همىخواست بخوردن بنشيند كه ناگاه در كوفته شد. قاضى به او گفت اين كيست كه در همىكوبد؟ گفت ايّها القاضى اين شوهر من است. قاضى گفت اكنون چه بايد كرد و من به كجا روم؟ زن گفت بيم مدار كه من تو را به اين صندوق اندر كنم. قاضى گفت هر آنچه خواهى بكن؟ در حال زن به آستين قاضى بچسبيد و در طبقه سفلى صندوق نهاده و در او را محكم بست. و از خانه به در آمده در بگشود. والى [را در خانه] يافت او را سلام داده زمين ببوسيد. و دست او را گرفته به مجلس اندر آورد و به او گفت ايّها الوالى، خانه خانه توست و من از كنيزان توام. در تمامت امروز نزد من خواهى بود. اكنون جامه بكن و اين جامه سرخ در بر كن كه جامه خواب همين است. پس جامه والى گرفته آن جامه سرخ بدو پوشانيد و كهنه بر سر او ببست. و در خوابگاهش بنشانيد و به ملاعبت بنشستند. والى دست به سوى او دراز كرد كه تمتع از او بگيرد زن گفت يا مولانا امروز روزى است كه كسى با تو شريك نخواهد بود. ولى به احسان خويش ورقه رهايى برادرم بنويس تا خاطر آسوده شود. والى گفت عَلى الرَّاس و العين. در حال كتابى به زندانبان به اين مضمون نوشت كه در حال وصول اين كتاب بدون مهلت و تأخير فلان را از زندان رها كن و عذر بگو.
پس از آن كتاب را مهر كرده به زن بازرگان بداد و به ملاعبت پرداخت. ناگاه در بكوفتند والى گفت: اين كيست؟ زن گفت اين شوهر من است. والى گفت چه بايد كرد و به كجا خواهم رفت؟ زن گفت بدين صندوق اندر شو تا من او را باز گردانم و به سوى تو باز گردم. والى سخن او بپذيرفت آنگاه زن بازرگان او را در طبقه دوم صندوق نهاد و در او را قفل زد.
قاضى سخنان ايشان را از آغاز تا انجام گوش همىداد. پس زن به سوى در شد در بگشود وزير را در پشت در ايستاده ديد. در پيش او زمين ببوسيد و او را به خانه آورد. به ملاعبت بنشستند. پس وزير را در خوابگاه نشانده به او گفت جامه خويشتن بكن. تا اين كه در بكوفتند. وزير را نيز در طبقه ديگر جاى داد. چون به پشت در آمد در را بگشود. ناگاه
ملك در آمد. زن بازرگان سه باز زمين ببوسيد و او را به غرفه جاى داد. در صدر مكانش قرار گرفت. و گفت اى ملك اگر دنيا با آنچه دروست به من روى دادى برابر يك قدم كه به سوى من برداشتهاى نمىشد. چون ملك در مقام خويشتن بنشست. زن گفت اگر اجازت دهى سخن بگويم. ملك فرمود هر چه خواهى بگو. زن گفت اى ملك جامه سلطنت بكن و جامه ملاعبت در بر كن. ملك جامهيى كه با هزار دينار متساوى بود بكند و جامه كهنهاى كه ده دينار قيمت داشت بپوشيد. آنگاه با زن به ملاعبت و مؤانست مشغول گشت. و جماعتى كه در صندوق بودند سخنان ايشان مىشنيدند و هر چه روى مىداد مىدانستند. ولى كسى را ياراى سخن گفتن نبود. پس ملك دست در گردن او آورده خواست با او بياميزد كه در خانه بكوفتند. گفت من چه كار كنم و به كجا روم. زن دست ملك را گرفته در طبقه چهارمين صندوق بگذاشت و در او را ببست. پس از آن به در آمده در بگشود ديد كه نجار است به خانه اندرون آمد. زن به او گفت طبقهاى صندوق را چرا بدين سان تنگ ساختى؟ نجار گفت اى خاتون چگونه ساختهام؟ زن گفت اين طبقه پنجمين بسى تنگ است. نجار گفت اى خاتون وسيع است. زن گفت تو به آن طبقه درون شو تا تنگى و گشادى او را بدانى كه او گنجايش تو را ندارد. نجار گفت اى خاتون جز من چهار تن ديگر در اين طبقه همىگنجند پس نجار داخل طبقه پنجم شد. زن بازرگان در صندوق بپوشانيد و قفلى محكم بر او نهاد. و در حال برخاسته و نوشته والى را برداشته و به سوى زندانبان نوشته جوان را فى الفور رها كرد. زن بازرگان هر آنچه كرده بود با معشوق خود بگفت. آن جوان گفت اكنون چه خواهيم كرد؟ زن گفت به شهر ديگر برويم كه در اين شهر اقامت كردن نشايد. آن گاه هر چه داشتند با شتران بسته همان ساعت از آن شهر به سوى شهر ديگر سفر كردند. و اما آن جماعت سه روز بىخواب و خور در طبقهاى صندوق بماندند. آن گاه نجار به سر ملك بول كرد. و ملك به سر وزير و وزير به سر والى و والى به سر قاضى بول همىكردند كه قاضى فرياد برآورد و گفت اين پليديها چيست؟
والى آواز بلند كرد عظم اللّه اجرك ايها القاضى! والى بانگ بر زد و گفت كيست اين پليديها همىكند؟ وزير گفت ايها الوالى خدا تو را پاداش نيكو دهاد پس از آن وزير بانگ بر ملك زد كه اين پليديها چيست؟ ملك چون آواز بشنيد او را بشناخت و سخن نگفت و كار خود پوشيده داشت. آن گاه وزير گفت نفرين خداى بر اين زن باد كه جز ملك همه بزرگان را جمع آورده. ملك گفت خاموش كه نخستين كسى را كه اين رو سياه به دام افكنده منم.
چون سخنان ايشان را نجار بشنيد گفت گناه من چه بود كه اين صندوق به چهار دينار
ساخته بودم. چون به گرفتن مزد آمدم به حيلت مرا بر اين طبقه داخل كرده در صندوق كرده ببست. پس آن پنج تن با يكديگر حديث مىكردند و ملك را تسلى مىدادند.
دل گيرى و اندوه همىبردند كه همسايههاى آن خانه بيامدند و آنجا را خالى يافتند. و با يكديگر گفتند كه همسايه ما زن فلان بازرگان ديروز در اين خانه بود. و اكنون از اين مكان آواز كسى نمىآيد تا اين درها بشكنيم و حقيقت كار معلوم كنيم. كه مبادا والى و ملك از اين ماجرا آگاه گشته ما را در زندان كنند. پس ايشان درها بشكستند و به خانه اندر شدند.
صندوق چوبين در آنجا يافتند كه در ميان آن چند تن از گرسنگى و تشنگى نالان بودند.
يكى از همسايگان گفت آيا به صندوق اندر جنيّان هستند. ديگر گفت هيزم جمع آورده اين صندوق بسوزانيم. در حال قاضى فرياد زد كه مسوزانيد. ايشان به يكديگر گفتند كه شك نيست جنيان هستند. چون قاضى سخنان ايشان شنيد از قرآن مجيد آيتى برخواند. و همسايگان را ندا در داده گفت به صندوق نزديك شويد. چون نزديك شدند قاضى به ايشان گفت من فلانم شما فلانيد. ما در اين جا جمع هستيم همسايگان گفتند شما را بدين مكان كه آورده؟ قاضى قصه برايشان خواند. آن گاه ايشان نجار حاضر آورده صندوق بگشودند. قاضى و والى و وزير و ملك و نجار را از صندوق به در آوردند. و هر يكى را جامه به رنگ ديگر در بر بود. به يكديگر نظاره كرده همىخنديدند. چون از زن بازرگان جويا شدند اثرى از او نيافتند. ديدند كه همه چيز خانه را با جامههاشان گرفته و رفته است. آن گاه حاضران از براى ايشان جامه بياوردند. و ايشان جامه پوشيده و شبانگاه به خانه خويشتن رفتند.
[ص 221 به بعد قصص مثنوى]
[گم شدهى مؤمن همانا حكمت است]
1070-
«ز اين سبب كه علم ضالّه مؤمن است
عارف ضالّه خود است و موقن است
به ذيل شماره (309) رجوع كنيد.
[ص 224 احاديث مثنوى]
[بهر غير و بهر خود يكسان بخواه]
1071-
«آنچه بر تو خواه آن باشد پسند
بر دگر كس آن كن از رنج و گزند