[اصحاب جنّت]
986-
«بيشتر اصحاب جنّت ابلهند
تا ز شرّ فيلسوفى مىرهند
از مضمون روايت مذكور در ذيل شماره (539) مستفاد است.
[ص 206 احاديث مثنوى]
[قصه حلوا و سه رفيق]
987-
«آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهى كردند با هم در سفر
مأخذ آن حكايت ذيل است:
جهودى و ترسايى و مسلمانى در راه زر يافتند. حلوا ساختند. گفتند بىگاه است فردا بخوريم و اين اندك است. آن كس خورد كه خواب نيكو ديده باشد. غرض تا آن مسلمان را ندهند. مسلمان نيمه شب برخاست، خواب كجا عاشق محروم و خواب؟ برخاست، جمله حلوا بخورد. عيسوى گفت عيسى فرو آمد ما را بركشيد. جهود گفت موسى در تماشاى بهشت برد مرا در آن عجايب. تو در آسمان چهارم بودى عجايب آن چه باشد در مقابله عجايب بهشت. مسلمان گفت محمد آمد گفت اى بىچاره آن يكى را عيسى برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسى به بهشت برد، تو محروم و بىچارهاى بارى برخيز حلوا بخور. آنگه برخاستم حلوا را بخوردم. گفتند و اللّه، خواب آنها بود كه تو ديدى، آن ما همه خيال بود و باطل. مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 107 [ص 210 قصص مثنوى]
[مهمان نوازى باديه نشينان]
988-
«الكياسه وَ الادَب لَاهَل الْمَدَر
الضّيافَه وَ القرَى لَاهَل الْوَبرَ
الضّيافَه للْغَريب وَ القرى
اوْدَعَ الرَّحمنُ فى اهْل القُرى
مأخوذ است از روايت:
الضيَافَةُ عَلَى أَهْل الْوَبَر وَ لَيْسَتْ عَلَى أَهْل الْمَدَر[1].
جامع صغير، ج 2، ص 52، كنوز الحقائق، ص 78 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 48) گويد: لَا اصْلَ لَه.
[ص 206 احاديث مثنوى]
[1]- در ضيافت و مهمان نوازى باديه نشينان زبانزد هستند نه شهر نشينان.
( گفته شده كه اين روايت اصالت ندارد).
[قَسَّامُ فى النَّار از خبر]
989-
«آن دو گفتندش ز قسمت در گذر
گوش كن قَسَّامُ فى النَّار از خبر
مقصود اين روايت است:
القَسَّامُ في النَّار[1].
المنهج القوى، ج 6، ص 343، شرح بحر العلوم، ج 6، ص 151 [ص 206 احاديث مثنوى]
[هيچ كافر را به خوارى منگريد]
990-
«هيچ كافر را به خوارى منگريد
كه مسلمان مردنش باشد اميد
چه خبر دارى ز ختم عمر او
تا بگردانى از او يكباره رو
مبتنى است بر حديث ذيل:
النَّاسُ أَرْبَعَةُ أَقْسَامٍ منْهُمْ مَنْ يُولَدُ كَافراً وَ يَمُوتُ مُؤْمناً وَ منْهُمْ مَنْ يُولَدُ كَافراً وَ يَحْيَى كَافراً وَ يَمُوتُ كَافراً وَ منْهُمْ مَنْ يُولَدُ مُؤْمناً وَ يَحْيَى مُؤْمناً وَ يَمُوتُ كَافراً وَ منْهُمْ مَنْ يُولَدُ مُؤْمناً وَ يَحْيَى مُؤْمناً وَ يَمُوتُ مُؤْمناً[2].
المنهج القوى، ج 6، ص 347 و ممكن است اشاره بدين روايت باشد:
انَّ الرَّجُلَ لَيَعْمَلُ عَمَلَ أَهْل الْجَنَّة فى مَا يَبْدُو للنَّاس وَ هُوَ منْ أَهْل النَّار وَ إنَّ الرَّجُلَ لَيَعْمَلُ عَمَلَ أَهْل النَّار فى مَا يَبْدُو للنَّاس وَ هُوَ منْ أَهْل الْجَنَّة.
انَّ الرَّجُلَ لَيَعْمَلُ الزَّمَنَ الطَّويلَ بعَمَل أَهْل الْجَنَّة ثُمَّ يُخْتَمُ لَهُ عَمَلُهُ بعَمَل أَهْل النَّار وَ إنَّ الرَّجُلَ لَيَعْمَلُ الزَّمَنَ الطَّويلَ بعَمَل أَهْل النَّار ثُمَّ يُخْتَمُ عَمَلُهُ بعَمَل أَهْل الْجَنَّة[3]
جامع صغير، ج 3، ص 78 [ص 207 احاديث مثنوى]
[1]- قسمت كننده در آتش جهنم مىافتد( چون در تقسيم چيزى بين خود و ديگران وسوسه مىشود و به نفع خود سوء استفاده مىكند).
[2]- مردم چهار گروهند: گروه اول كسانى هستند كه كافر متولد مىشوند اما سرانجام با ايمان از دنيا مىروند. گروه دوم كافر متولد مىشوند، با كفر زندگى مىكنند و با كفر هم مىميرند. گروه سوم مؤمن متولد مىشوند، با ايمان زندگى مىكنند ولى سرانجام با كفر از دنيا مىروند. گروه چهارم مؤمن متولد مىشوند، با ايمان زندگى مىكنند و با ايمان هم مىميرند.
[3]-( افراد مختلفند) يكى آن چنان است كه مردم نيكو كارش مىدانند اما( به علت خبث درون) اهل جهنم است. ديگرى هم هست كه مردم به ظاهر او را( به علت اعمال بدش) جهنمى مىدانند ولى اهل بهشت است. كسى هست كه بيشتر عمرش به نيكى عمل كرده ولى در اواخر عمر تغيير جهت داده و دوزخى شده است. ديگرى هم هست كه بيشتر عمرش بد كار بوده اما عاقبت به خير و اهل بهشت شده است.
[قصه شتر گاو و قوچ]
991-
«اشتر و گاو و قُچى در پيش راه
يافتند اندر رَوش بندى گياه
مأخذ آن حكايت ذيل است:
قَالُوا وَجَدَ بَعيرٌ وَ ارْنَبٌ وَ ثَعْلَبٌ جُبْنَةً فَاصْطَلَحُوا عَلَى انْ تَكُونَ لَاكْبَرهمْ سنّاً فَقَالَ الارْنَبُ انِّى وَلدْتُ قَبْلَ انْ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَوَات وَ الارْضَ فَقَالَ الثَّعْلَبُ صَدَقَ وَ انِّى شَهدْتُ ولَادَتَهُ فَاخَذَ الْبَعيرُ الْجُبْنَةَ وَ قَالَ مَنْ رَآنى يَعْلَمُ انِّى لَمْ اولَدَ الْبَارحَةَ[1].
كتاب نثر الدر، باب چهاردهم، نسخه آستان قدس رضوى.
و اين حكايت در سندباد نامه (چاپ اسلامبول، ص 49) بدين گونه آمده است:
آوردهاند كه در مامضاى شهور و سنين اشترى و گرگى و روباهى در راهى موافقت نمودند و از روى مصاحبت مسافرت كردند. و با ايشان از وجه زاد و توشه گردهاى بيش نبود. و چون زمانى برفتند و رنج راه و عناى سفر در ايشان اثر كرد و حرارت عطش قوت گرفت و يبوست مجاعت استيلا آورد، بر لب آبى بنشستند. و ميان ايشان از براى گرده مخاصمت و مجادلتى رفت. هر كس از ايشان بر استحقاق خويش بيانى و برهانى مىنمودى. تا آخر الامر بر آن قرار گرفت كه هر كدام از ايشان به زادْ بيشتر بدين گرده خوردنْ اولىتر. گرگ گفت پيش از آن كه خداى تعالى اين جهان بيافريد مرا به هفت روز
[1]- آوردهاند كه شتر و خرگوش و روباهى قالب پنيرى يافتند و توافق كردند كه پنير نصيب آن كس شود كه سنّش بيشتر است. به اين منظور خرگوش ادّعا كرد كه من قبل از آن كه خداوند آسمانها و زمين را خلق كند متولد شدهام! روباه گفت درست است. من هم در آن شب شاهد چنين ولادتى بودم! شتر ديگر صبر نكرد و به خوردن پنير مشغول شد و گفت هر كس مرا( با اين جثه بزرگ) ببيند مىداند كه( من بزرگتر از آنم كه) در آن شب متولد شده باشم!
پيشتر مادرم بزاد. روباه گفت راست مىگويى من آن شب در آن موضع حاضر بودم و شما را چراغ فرا مىداشتم و مادرت را اعانت مىكردم. اشتر چون مقالات گرگ و روباه بر آن گونه شنيد گردن دراز كرد و گرده برگرفت و بخورد. و گفت هر كه مرا بيند به حقيقت داند كه من دوش نزادهام از مادر و از شما بسيار كلانترم و جهان از شما زيادت ديدهام و بار بيشتر كشيدهام.
[ص 210 قصص مثنوى]
[تواضع با اكابر]
992-
«كه اكابر را مقدّم داشتن
آمده است از مصطفى اندر سنن
مقصود خبرى است كه در ذيل شماره (633) مذكور افتاد.
[ص 207 احاديث مثنوى]
[خلق نيكو]
993-
«در گذر از فضل و از جَلدى و فن
كار خدمت دارد و خُلق حسن
مناسب است با مضمون خبر ذيل:
إِنَّ الرَّجُلَ لَيُدْرِكُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ دَرَجَةَ الْقَائِمِ بِاللَّيْلِ الظَّامِئِ بِالْهَوَاجِرِ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 79
انَّ الرَّجُلَ لَيُدْرِكُ بِالْحِلْمِ دَرَجَةَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ[2].
حلية الاولياء، ج 8، ص 289، كنوز الحقائق، ص 29 [ص 208 احاديث مثنوى]
[1]- آدمى با داشتن اخلاق نيكو مىتواند فضيلت كسى را كه شبها به نماز ايستاده و روزهاى تابستان را به روزه گذرانده است به دست آرد.
[2]- آدمى با داشتن حلم و بردبارى مقام كسى را كه روزها روزه مىگيرد و شبها به نماز مىايستد به دست مىآورد.
[شنيدن كى بود مانند ديدن]
994-
«اين مُعايَن هست ضدّ آن خبر
كه به شرّ بسرشته آمد اين بَشَر
اشاره است به حديث:
لَيْسَ الْخَبَرُ كَالْمُعَايَنَة
- كه در ذيل شماره (563) آوردهايم.
[ص 208 احاديث مثنوى]
[دل نيارامد به گفتار دروغ]
995-
«چون طمأنينه است صدق با فروغ
دل نيارامد به گفتار دروغ
به ذيل شماره (350) رجوع كنيد.
[ص 208 احاديث مثنوى]
[دفع بلا با صدقه]
996-
«گفت الصَّدْقَه مَردٌ للْبَلا
داو مَرْضَاكَ بصَدقَة يَا فتى
اشاره به خبر ذيل است:
الصَّدَقَةُ تَمْنَعُ سَبْعينَ نَوْعاً منْ انْواع الْبَلاء[1].
و نيز به خبر:
دَاوُوا مَرْضَاكُمْ بالصَّدَقَة[2].
رجوع كنيد به: جامع صغير، ج 1، ص 147، و ج 2، ص 13، 48- 49 و كنوز الحقائق، ص 76، وافى فيض، ج 6، ص 53- 55، مستدرك الوسائل، ج 1، ص 528- 530، سفينة البحار، ج 2، ص 23 كه احاديث بسيار نزديك بدين مضمون روايت كردهاند.
[ص 208 احاديث مثنوى]
[1]- صدقه دادن آدمى را از هفتاد نوع بلا دور مىكند.
[2]- بيماران خود را با صدقه دادن درمان كنيد.
[فريضه علم بر هر مرد و زن]
997-
«نفع و ضرّ هر يكى از موضع است
علم از اين رو واجب است و نافع است
اشاره است به حديث:
طَلَبُ الْعلْم فَريضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلمٍ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 53 [ص 209 احاديث مثنوى] كه به وجوه مختلف روايت شده است.
[رهبانيت در دين ما نيست]
998-
«بهر اين كرده است منع آن با شكوه
از ترهّب و از شدن خلوت به كوه
مراد حديثى است كه در ذيل شماره (903) ذكر شده است.
[ص 209 احاديث مثنوى]
[موش و غوك]
999-
«از قضا موشى و چغزى با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
به نظر استاد فقيد نيكلسن در حواشى و توضيحات مثنوى، مأخذ اين حكايت يكى از داستانهاى منسوب به ازوپ است بدين گونه:
موشى صحرايى با قورباغهاى طرح دوستى افكند. قورباغه از سر خبث طينت پنجه خود را به پاى موش بست و براى آب نوشيدن به لب بركهاى رفتند. آن گاه قورباغه در آب جست. و موش نيز در آب افتاد و غرق شد. قرقى موش را روى آب ديد و به منقار گرفت و پرواز كرد. قورباغه نيز كه به پاى موش بسته بود. طعمه قرقى شد.
[ص 211 قصص مثنوى]
[رحمتهاى حق در جماعت است]
1000-
«راز گويان با زبان و بىزبان
الْجَماعَه رَحْمَه را تأويل دان
[1]- طلب كردن علم بر هر مسلمان واجب است.
به ذيل شماره (217) رجوع كنيد.
[ص 209 احاديث مثنوى]
[اصحابى نجوم]
1001-
«هادى راه است يار اندر قدوم
مصطفى زاين گفت اصحابى نجوم
مقصود آن خبر است كه در ذيل شماره (150) توان ديد.
[ص 209 احاديث مثنوى]
[زُر غبّا]
1002-
«نيست زُر غبّا وظيفه عاشقان
سخت مستسقى است جان صادقان
نيست زُر غبّا وظيفه ماهيان
زان كه بىدريا ندارند انس جان
اشاره بدين حديث است:
يَا ابَا هُرَيْرَةَ زُرْ غبّا تَزْدَدْ حُبّاً[1].
حلية الاولياء ج 3، ص 322، جامع صغير، ج 2، ص 26، كنوز الحقائق با تعبير: يا ابا ذر- ص 167، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 146. [ص 209 احاديث مثنوى]
[ديدار دوست]
1003-
«بر يكى اشتر بود اين دو دَرا
پس چه زُر غبّا بگنجد اين دو را
هيچ كس با خويش زُر غبّا نمود
هيچ كس با خود به نوبت يار بود
به ذيل شماره (1002) رجوع كنيد.
[ص 210 احاديث مثنوى]
[1]- اى ابو هريره يك روز در ميان به ديدن من بيا تا موجب رغبت بيشتر شود.
( چون ديدارهاى پى در پى از اشتياق و رغبت مىكاهد.)
[زكات و يارى ضعيف]
1004-
«بى بىنيازى از غم من اى امير
ده زكات جاه و بنْگر در فقير
مبتنى است بر حديث:
زَكَاةُ الْجَاه إغَاثَةُ اللَّهْفَان[1].
كه مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 40) آن را جزء موضوعات آورده است.
[ص 210 احاديث مثنوى]
[صالحان و نعمتهاى خاص]
1005-
«آن دهد حقْشان كه لَا عيْنٌ رَأَت
كان نگنجد در زبان و در لغت
به حديث مذكور در ذيل شماره (490) اشاره است.
[ص 210 احاديث مثنوى]
[خرد در مانده شد]
1006-
«آن دليل قاطعى بُد بر فساد
و از قضا آن را نكرد او اعتداد
درگذشت از وى نشانى آن چنان
كه قضا در فلسفه بود آن زمان
مستفاد است از مضمون روايتى كه در ذيل شماره (97) ذكر نموديم.
[ص 210 احاديث مثنوى]
[سعد و نحس]
1007-
«سعد ديدى شكر كن ايثار كن
نحس ديدى صدْقه و استغفار كن
ناظر است به حديث ذيل:
إذَا أَصْبَحْتَ فَتَصَدَّقْ بصَدَقَةٍ يَذْهَبْ عَنْكَ نَحْسُ ذلكَ الْيَوْم وَ إذَا أَمْسَيْتَ فَتَصَدَّقْ بصَدَقَةٍ يَذْهَبْ عَنْكَ نَحْسُ تلْكَ اللَّيْلَة[2].
مستدرك الوسائل، ج 1، ص 533 [ص 211 احاديث مثنوى]
[1]- زكات كسى كه به جاه و مقام رسيده اين است كه به داد ستم ديدگان برسد.
[2]- هر وقت وارد صبح شدى يا به شب رسيدى صدقه بده. صدقه تو را از نحسى امان مىدارد.