مقصود روايتى است كه در ذيل شماره (615) مذكور شد.
[ص 137 احاديث مثنوى]
[قحط سالى بين و شادى غلام!]
688-
«همچنان كان زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهط
ظاهراً مأخذ آن حكايتى است كه عوفى در جوامع الحكايات (باب سوم از قسم اول) در ذكر سبب توبه شقيق بلخى نقل مىكند بدين تفصيل:
و بعضى گفتهاند سبب توبه او آن بود كه يك سال خلايق از قحط به جان آمده بودند. و نان چون كبريت احمر عزيز گشته بود. و باران را امساكى پديد آمده و خلق بسيار به استسقا برون رفته بودند. به تضرع و زارى از خداى تعالى باران مىخواستند. شقيق در اثناى آن حال غلامى زنگى ديد كه نشاط مىكرد و مىخنديد. شقيق او را گفت كه اين چه نشاط است كه مىكنى؟ اندوه مردمان ندانى و محنت ايشان را مشاهده نمىكنى كه تيغ سياست قهر خون خلق ريخت؟ آن غلام گفت من از قهر چه خبر دارم كه من از آن خواجهاىام كه دو انبار غله دارد و مرا چه باك؟ و دانم كه مرا ضايع نگذارد.
[ص 150 قصص مثنوى]
[مؤمنان عضوى ز اعضاى هم اند]
689-
«بر مسلمانان نمىآرى تو رحم
مؤمنان خويشند و يك تن شَحْم و لَحْم
رنج يك جزئى ز تن رنج همه است
گر دم صلح است يا خود ملحمه است
اشاره به حديث ذيل است كه به وجوه بسيار روايت مىشود:
مَثَلُ الْمُؤْمنينَ فى تَوَادِّهمْ وَ تَرَاحُمهمْ وَ تَعَاطُفهمْ مَثَلُ الْجَسَد إذَا اشْتَكَى منْهُ عُضْوٌ تَدَاعىَ لَهُ سَائرُ الْجَسَد بالسَّهَر وَ الحُمّى[1].
بخارى، ج 4، ص 45، مسلم، ج 8، ص 20، جامع صغير، ج 2، ص 145 مسند احمد، ج 4، ص 270.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[1]- روابط بين مردم با ايمان در اظهار دوستى، مهربانى و عاطفه متقابل، بايد مانند روابط اعضاى بدن باشد. مگر نمىبينى وقتى يك عضو به درد مىآيد بقيه اعضا نيز در بىخوابى و تب با آن عضو همدردى مىكنند.
مستند سعدى نيز در ابيات زير- كه شهرت جهانى پيدا كرده است- ظاهراً حديث مذكور بوده است.
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[شد زمين از نقره جنّت از طلا]
690-
«صلح كن با اين پدر عاقى بهل
تا كه فرش زر نمايد آب و گل
پس قيامت نقد حال تو بود
پيش تو چرخ و زمين مُبْدَل شود
ظاهراً مستفاد است از رواياتى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:
يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ[1]. (سوره ابراهيم آيه 48) نقل كردهاند مانند حديث مروى از امير المؤمنين على-7-:
الْأَرْضُ منْ فضَّةٍ وَ الْجَنَّةُ منْ ذَهَب[2].
تفسير طبرى، ج 13، ص 150، بيضاوى در تفسير سوره ابراهيم [ص 138 احاديث مثنوى]
[از عُزير و خواب صد سالهاش شنو]
691-
«همچو پوران عُزير اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
اشاره است به قصه عزير كه در آيه شريفه:أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها[3](آيه 259، سوره بقره) در قرآن كريم بدان اشارت رفته و مفسرين آن داستان را به تفصيل نقل كردهاند.
رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، صفحه 293- 290 و تفسير ابو الفتوح ج 1، ص 457- 451 [ص 151 قصص مثنوى]
[1]- روزى كه زمين را( به امر خدا) به غير اين زمين مبدّل كنند.
[2]- زمين از نقره است و بهشت از طلا.
[3]- يا مانند كسى است كه به قريهاى گذرش افتاد. و ساختمانى را ديد كه از سقف فرو ريخته است ...
[ «جمع كن خود را جماعت رحمت است»]
692-
«جمع كن خود را جماعت رحمت است
تا توانم با تو گفتن آنچه هست
اشاره است بدان حديث كه در ذيل شماره (217) آمده است.
[ص 138 احاديث مثنوى]
[ «پس جواب احمقان آمد سكوت»]
693-
«پس خموشى به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سكوت
رجوع كنيد به ذيل شماره (608).
[ص 138 احاديث مثنوى]
[داشت استغفار هر روزه نبى6]
694-
«همچو پيغمبر ز گفتن وز نثار
توبه آرم روز من هفتاد بار
ناظر است به حديث ذيل:
وَ اللَّه إنِّى لَأَسْتَغْفرُ اللَّهَ وَ اتُوبُ إلَيْه فى الْيَوْم سَبْعينَ مَرَّةً[1].
بخارى، ج 4، ص 64، مسند احمد، ج 2، ص 282، 341، جامع صغير، ج 2، ص 195 با اندك تفاوت
إنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبى حَتَّى اسْتَغْفرُ اللَّهَ فى الْيَوْم سَبْعينَ مَرَّةً[2].
نهايه ابن اثير، ج 3، ص 180، جامع صغير، ج 1، ص 103، مسلم، ج 8، ص 72 با تعبير: مائَة مَرةً.
[ص 138 احاديث مثنوى]
[1]- به خدا سوگند، روزى هفتاد بار از خداوند طلب مغفرت و توبه مىكنم.
[2]- براى اين كه قلبم دچار هيچ گونه حجاب و پوشش نگردد روزى هفتاد بار استغفار مىكنم.
[آنچه بايد شد شود، جفّ القلم]
695-
«راز پنهان با چنين طبل و علم
آب جوشان گشته از جَفَّ الْقلَم
مقصود آن حديث است كه در ذيل شماره (246) مندرج ساختيم.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[اى خوش آن كاو نفس خود را رام كرد]
696-
«گفت آن كه هست خورشيد ره او
حرف طوبى هر كه ذَلَّت نَفْسُه
ظلِّ ذَلَّتْ نَفْسُه خوش مضجعى است
مستعد آن صفا را مهجعى است
رجوع كنيد به ذيل شماره (508) [ص 139 احاديث مثنوى]
[نيست عقل فلسفى مشكلگشا]
697-
«همچو آن مرد مُفَلْسف روز مرگ
عقل را مىديد بس بىبال و برگ
بى بىغرض مىكرد آن دم اعتراف
كز ذكاوت را نديدم اسب از گزاف
از غرورى سر كشيديم از رجال
آشنا كرديم در بحر خيال
ظاهراً مقصود از اين مرد مفلسف ابو نصر فارابى است. چنانچه در كتاب ابن رشد و مسلك ابن رشد، تأليف ارنست رنان، طبع پاريس، ص 146 از قول ابن رشد چنين نقل شده است:
غرض زندگانى انسان آن است كه جزء برتر نفس را بر حس غالب سازد. و چون اين از براى او حاصل گشت از هر دينى كه باشد به بهشت واصل مىگردد. ليكن اين سعادت به نادر روى مىكند. و تنها نصيب مردان بزرگ است كه با تفكر مستمر و ترك فضول عيش، پس از سالها بىآنكه تدارك امور زندگانى را مهمل گذارند، در پيرى بدان توفيق مىيابند. بسا مردم اين سعادت را فقط هنگام مرگ ادراك مىكنند. زيرا اين كمال تقريباً هميشه با كمال جسمانى نسبت معكوس دارد. فارابى كه تا آخر عمر خويش بىهوده منتظر وصول به اين سعادت عظمى بود چون اجلش فرا رسيد گفت اين سعادت زاده وهم و خيال است.
و از اين عبارت: او شاگرد فخر رازى است. او به وقت مرگ اين مىگويد از روى
انصاف: نَهَايَةُ اقْدَام الْعُقُول عقَالٌ- و آخر سَعْى الْعَالمينَ ضَلَالٌ- وَ اجْسَامُنَا فى وَحْشَةٍ منْ جُسُومنا[1]، محرومش نكردند. در آن حالت سرّى با او كشف كردند كه او را اين نفس و مرادهاى او وحشت نمود. وَ كَمْ منْ جبَالٍ قَدْ عَلَتْ شُرَفَاتُهَا- رجَالٌ فَزَالُوا وَ الْجبَالُ جبَالٌ[2]ازين بوى قدم عالم مىآيد. مگر كه مراد ازين جبال بندگان خاصه باشند. اما اين مراد او نباشد. او ازين دورست. او مرد اين نباشد. (مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 5) احتمال مىرود كه مراد مولانا فخر رازى باشد. و اين بيت مثنوى:
پس بكوشى و به آخر از كلال
خود به خود گويى كه الْعَقْلُ عقَال
كه قبل از ابيات فوق آمده مؤيد اين احتمال تواند بود.
[ص 151 قصص مثنوى]
[ «كه منم كشتى در اين درياى كُل»]
698-
«اين چنين فرمود آن شاه رسل
كه منم كشتى در اين درياى كُل
يا كسى كاو در بصيرتهاى من
شد خليفه راستين بر جاى من
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (575) مذكور شد.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[هست آخر بين به دور از مهلكه]
699-
«اشترى را ديد روزى استرى
چون كه با او جمع شد در آخُرى
مأخذ آن در همين كتاب، ص 104 ذيل شماره (435) مذكور افتاد.
[ص 152 قصص مثنوى]
[1]- سرانجام گامهايى كه تنها به كمك عقل( و بدون استمداد از وحى) برداشته شود رسيدن به بنبست است. تلاش علما به تنهايى، به گم راهى منتهى مىشود.
جسمهاى ما از همين جسميت در هراس و وحشت است.
[2]- چه بسا كوههايى( با همه عظمتشان) زير دست رشته كوهى از خود( كه در حكم فرزند يا شاگرد آنان است) قرار مىگيرند! مردان بسيار آمدند و رفتند و كوهها همچنان بر پاى ايستادهاند.
[اهل ايمان را بُوَد حبُّ الوطن]
700-
«نور در چشم دلش سازد سَكَن
بهر چه سازد پى حبُّ الوطن
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (509) ذكر نموديم.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[مؤمنان بينند با نور خدا]
701-
«نيست آن يَنْظُر بنُور اللّه گزاف
نور ربّانى بود گردون شكاف
ناظر است به حديث مذكور در ذيل شماره (103) نيز رجوع كنيد به: اللآلى المصنوعه، ج 2، ص 329.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[گشت دريا خون براى قبطيان]
702-
«من شنيدم كه در آمد قبطيى
از عطش اندر وثاق سبطيى
مأخذ آن مطلبى است كه مفسرين و اصحاب اخبار در ذكر معجزات نهگانه موسى ذكر كردهاند. اينك آن مطلب را از قصص الانبياء ثعلبى (ص 163) در اين جا نقل مىكنيم:
فَارْسَلَ اللَّهُ عَلَيْهمُ الدَّمَ وَ كَذلكَ انَّ اللَّهَ تَعَالَى امَرَ مُوسَى انْ يَذْهَبَ الَى شَاطئ الْبَحْر فَيَضْربَهُ بعَصَاهُ فَفَعَلَ ذَلكَ فَسَالَ عَلَيْهمُ النِّيلُ دَماً وَ صَارَتْ ميَاهُهُم كُلُّهَا دَماً وَ مَا يَسْقُون منَ الأَنْهَار وَ الآبَار وَجَدُوهُ دَماً احْمَرَ عَبيطاً فَشَكَوا ذَلكَ الَى فرْعَوْنَ وَ قَالُوا انَّا قَد ابْتَلَينَا بهَذَا الدَّم وَ لَيْسَ لَنَا شَرَابٌ غَيْرَهُ. فَقَالَ لَهُمْ انَّهُ قَدْ سَحَرَكُمْ مُوسَى فَكَانَ يَجْتَمعُ الرَّجُلَان عَلَى الانَاء الْوَاحد الْقبْطىُّ وَ الاسرَائيلىُّ فَيَكُونُ مَا يَلىَ الاسرَائيلى مَاءً وَ مَا يَلىَ القبطيُّ دَماً عَبيطاً وَ كَانَ القبْطىُّ وَ الاسرَائيلىُّ يَسْتَقيان منْ مَاءٍ وَاحدٍ فَيَخْرُجُ ماءُ القبطيُّ دماً وَ مَاءُ الاسْرَائيلىِّ مَاءً عَذْباً وَ كَانَا يَقُومَان الى الجَرَّة الَّتى فيهَا مَاءٌ فَيَخْرُجُ للاسْرَائيلىِّ مَاءٌ وَ للْقبطىِّ دَمٌ حَتَّى انَّ الْمَرْأَةَ منْ آل فرْعَوْنَ تَأْتى الَى الْمَرْأَة منْ بَني اسرَائيلَ حينَ يَجْهَدُها العَطَشُ فَتَقُولُ اسْقينى منْ مَائك فَتَسْكَبُ لَهَا منْ جَرَّتهَا اوْ تَصُبُّ لَهَا منْ قرْبَتهَا فَتَعُودُ فى الانَاء دَماً حَتَّى انَّهَا تَقُولُ لَهَا اجْعَليه فى فيكَ ثُمَّ مُجِّيه فى فىَّ فَتَأْخُذُ فى فيهَا مَاءً فَاذَا مَجَّتْهُ صَارَ دَماً[1].
نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 9، ص 24- 21 و ابو الفتوح، ج 2، ص 449 [ص 152 قصص مثنوى]
[1]- خداوند خون را( به نشانه بلايى بر قوم فرعون) مقرر كرد. تفصيلش اين است كه خداوند متعال به موسى( ع) امر كرد به ساحل درياى( نيل) برود و عصايش را به آن بزند. آن حضرت فرمان را اجرا كرد. ناگهان درياى نيل به خون تبديل شد.
و جاى همه آبها را خون فرا گرفت. به طورى كه هر كس از آب رودخانهها و چاهها بر مىداشت مىديد خون تازه برداشته است. مصريان به فرعون شكايت كردند و گفتند اين چنين به خون مبتلا شدهايم. و ديگر آبى براى نوشيدن نداريم. فرعون گفت موسى شما را سحر كرده است. دو نفر يكى مصرى و ديگرى اسرائيلى وقتى از يك ظرف براى برداشتن آب استفاده مىكردند، براى اسرائيلى ظرف پر از آب مىشد اما براى مصرى پر از خون تازه! اين دو كه آب( از چاه يا چشمهاى) بر مىداشتند براى مصرى خون و براى اسرائيلى آب گوارا مىشد. همچنين اگر به كوزه آبى روى مىآوردند، براى اسرائيلى كوزه آب بود و براى مصرى كوزه خون! كار به جايى كشيد كه زنى از آل فرعون از شدت عطش نزد زنى از اسرائيليان رفت و گفت مرا از آبى كه براى خود تهيه كردهاى بنوشان. زن اسرائيلى همين كه برايش از كوزه يا مشك آب در ظرف ريخت، ديد كه تبديل به خون شده است. سرانجام زن مصرى از شدت تشنگى گفت تو آب را در دهان خود كن. سپس آن را به دهان من بريز. زن اسرائيلى كه آب ريخته از دهان خود را در دهان زن مصرى ريخت ديد، باز تبديل به خون شده است!
[انس با قرآن بهشتت مىبرد]
703-
«زان كه در باغى و در جويى پَرَد
هر كه از سرِّ صحف بويى بَرَد
مناسب است با حديث عبد اللَّه بن مسعود:
إذَا قَرَأْتُ آلَ حم وَقَعْتُ فى رَوْضَاتٍ دَمثَاتٍ أَتَأَنَّق فيهَا[1].
درة الغواص، حريرى، نهايه ابن اثير، ج 2، ص 30 [ص 140 احاديث مثنوى]
[1]- وقتى كه سوره آل حم( ظاهراً سوره حم دخان منظور است) را مىخوانم خود را در باغهايى با صفا احساس مىكنم. و از اين كه چنين مكان مناسبى را برگزيدهام لذت مىبرم.
[گور بابى شد ز دوزخ يا بهشت]
704-
«گورها يكسان به پيش چشم ما
روضه و حفره به چشم اوليا
اشاره به حديث ذيل است:
إنَّمَا الْقَبْرُ رَوضَةٌ منْ ريَاض الجَنَّة أَوْ حُفْرَةٌ منْ حُفَر النَّار[1].
جامع صغير، ج 1، ص 62 [ص 140 احاديث مثنوى]
[خواهم اشيا را كما هى بنگرم]
705-
«راست بينى گر بُدى آسان و زَب
مصطفى كى خواستى آن را ز رب
گفت بنما جزء جزء از فوق و پست
آنچنان كه پيش تو آن جزء هست
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (272) نقل كرديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گنج پنهان بودم و ظاهر شدم]
706-
«چون كه مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (205) آورديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6اين جهان بادش چو خواب]
707-
«مى نيارد ياد كاين دنيا چو خواب
مى فرو پوشد چو اختر را سحاب
اشاره است به حديث:
الدُّنْيَا كَحُلْم النَّائم
- كه در ذيل شماره (434) نقل كرديم.
[ص 141 احاديث مثنوى]
[1]- گور( براى هر كس) قطعاً يا باغى از باغهاى بهشت است و يا گودالى از گودالهاى جهنم.