و عبارت ذيل:
قَالَ بَقيَّةُ بنُ الوَليد انَّ المُؤمنَ اذَا احَبَّ المُؤمنَ احَبَّ كَلبَهُ[1]. كه در احياء العلوم، ج 2، ص 100، 114، 130 و عبارت ديگر مَن يُحبُّ انسَاناً يُحبُّ كَلبَ مَحَلَّته[2].
[ص 91 قصص مثنوى] كه در همان كتاب ج 4 ص 238 نقل شده نيز مفيد همين معنى است.
حكايت كنند كه مجنون روزى سگكى بديد در دشت. او را بنواخت و بدو شاد گشت.
گفتند چرا شاد شدى بدين سگ. گفتا كه روزى به كوى ليلى گذشته است.
بيت
من آن كس را چو چشم خويش دارم
كه چشمش ديده باشد روى يارم
از كتاب تاج القصص و انيس المريدين تأليف ابو نصر احمد بن محمد بن نصر البخارى كه در سال 465 يا 475 تدوين شده است (از يادداشتهاى دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى).
[ص 263 قصص مثنوى]
[با سگ ليلى سخنها داشت قيس]
406-
«آن شغالى رفت اندر خُمّ رنگ
اندر ان خُم كرد يك ساعت درنگ
بنا به گفته مستشرق و مأسوف عليه نيكلسن در شرح مثنوى، اين حكايت با يكى از قصههاى منسوب به ازوپ مناسبتى دارد و آن حكايت اين است:
شغالى كه از خود خواهى و تكبر نابجا ممتلى بود چند پر طاووس كه از تن وى
[1]- بقية بن وليد گفته است: مؤمنى كه مؤمن ديگر را دوست داشته باشد به سگ كويش نيز علاقه مىورزد.
[2]- كسى كه ديگرى را دوست داشته باشد سگ كويش را هم دوست دارد.
فرو ريخته بود بيافت. برگرفت و پيكر زشت و ناباندام خود بدان بياراست. و چون زيبايى آن بال بديد زشتى خويش از ياد ببرد و از همجنسان ببريد و به جمع طاووسان پيوست.
طاووسان كه آن تن ناساز و چهره بىشرم ديدند به آسيب منقار آن بال و پر مستعار بكندند و شغال زشت اندام را وادار به گريز كردند. شغال كه در جمع طاووسان قدر و منزلتى نيافته بود غرق اندوه گشت و به شتاب فراوان به سوى شغالان باز گشت. شغالان هم روى دركشيدند و از وى برميدند. شغالى گفت اگر بدانچه بود و داشتى قناعت مىورزيدى نه ضربت منقار طاووسان مىديدى و نه نفرت شغالان.
[ص 92 قصص مثنوى]
[آزمايندت چو كوزه از صدا]
407-
«چون سفالين كوزهها را مىخرى
امتحانى مىكنى اى مشترى
مىزنى دستى بر آن كوزه چرا
تا شناسى از طنين، اشكسته را
مستفاد است از مضمون كلام امير المؤمنين على-7-:
كَمَا تُعرَفُ أَوَاني الفَخَّار بامتحَانهَا بأَصوَاتهَا فَيُعلَمُ الصَّحيحُ منهَا منَ المَكسُور كَذلكَ يُمتَحَنُ الْإنسَانُ بمَنطقه فَيُعرَفُ مَا عندَهُ[1].
شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 294 و در كتاب ربيع الابرار، باب المنطق و ذكر الخطب اين عبارت بدين صورت نقل شده است:
فيلسوف: كَمَا انَّ الآنيَةَ تَمتَحنُ باطنَانهَا فَيُعرَفُ صَحيحُهَا من مُنكَسَرهَا فَكَذَلكَ الانسَانُ يُتَعَرَّفُ حَالُهُ بمَنطقه[2].
[ص 76، احاديث مثنوى]
[1]- همان طورى كه ظرفهاى سفالى را با به صدا درآوردن آنها امتحان مىكنند تا سالم از شكسته تشخيص داده شود، انسان هم به وسيله سخنانش باز شناخته مىشود.
[2]- حكيمى چنين گفته است: همان طورى كه از طنين صداى ظرفهاى سفالى سالم از شكسته باز شناخته مىشود، انسان هم از طريق سخنش شناسايى مىگردد.
[دور شو از وسوسه هاروتيان]
408-
«چون حديث امتحان رويى نمود
يادم آمد قصه هاروت زود
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ[1].
(سورة البقره، آيه 102) نقل كردهاند و آن حكايت مشهور است. رجوع كنيد به: تفسير طبرى: ج 1، ص 346- 343 و تفسير ابو الفتوح، ج 7، ص 171- 170 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 45- 42.
[ص 90 قصص مثنوى]
[كوه را بز پرتگاه و مهلكه است]
409-
«آن بُز كوهى بران كوه بلند
بردَوَد از بهر خوردى بىگزند
اين تمثيل ظاهراً تفصيل اين بيت عطار است در اسرار نامه:
چو بز تا چند خواهى از كمر جست
كه خواهى كام و ناكام اين كمر بست
[ص 92 قصص مثنوى]
[زاد موسى نقش دشمن شد بر آب]
410-
«جهد فرعونى چو بىتوفيق بود
هر چه او مىدوخت آن تفتيق بود
از منجّم بود در حُكمش هزار
وز معبّر نيز و ساحر بىشمار
مَقدَم موسى نمودندش به خواب
كه كند فرعون و مُلكش را خراب
مأخذ اين قصه كه مشتمل است بر داستان ولادت موسى تفصيلى است كه در تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 114 نقل شده است: و به يك روايت آن است كه كسها كه علم كتب اوايل شناختند فرعون را گفتند ما در كتابها چنين مىيابيم كه اين كودك كه ملك تو بر دست او تباه شود، از پشت عمران باشد. و عمران مؤمن بود و ايمان پنهان مىداشتى و از جمله خواص فرعون بود. و فرعون او را گفت نخواهم كه هيچ يك ساعت از پيش من
[1]- و از آنچه شياطين در ملك سليمان( به افسون و جادوگرى) مىخواندند پيروى كردند.
غايب باشى به شب و روز. گفت همچنين كنم به شبها پيش او خفت. شبى از شبها فرعون بر كوشك خود خفته و عمران نيز پيش او خفته بود. خداى تعالى فرشتهاى را بفرستاد.
مادر موسى را برگرفت و به نزديك عمران آورد و او خفته و به نزديك عمران بنهاد او را.
عمران از خواب درآمد. مادر موسى را ديد به نزديك خود در كوشك فرعون. گفت تو چگونه آمدى اينجا و چند درها بسته است و حُجّاب و حرّاس نشسته. گفت من ندانم و من نيامدم مرا اينجا آوردند. عمران دانست كه آن كار خدايست. بر بالين فرعون به او خلوت كرد. و او به موسى باز برگرفت. و آن فرشته او را با جايگاه خود برد. چون حمل ظاهر شد عمران بر خود ترسيد از آنچه فرعون بر او عهد و ميثاق گرفته بود كه هيچ گرد زنان نگردد و خلوت نكند به هيچ وجه. و او قبول كرده بود چون حمل آشكارا شد مردم ايشان باز گفتند. به سمع فرعون رسيد. فرعون گفت مرا باور نيست كه من يك لحظه او را از پيش خود فرو نگذاشتم. آنگه جماعتى زنان معتمد را از خاص خود بفرستاد تا آن حال بنگرند. بيامدند و بديدند و تفحص كردند. خداى تعالى فرمان داد تا كودك با پشت مادر شد و ايشان باز گشتند و خبر دادند و سوگند خوردند كه اين معنى هيچ نيست. فرعون بفرمود تا آن ساعيان را عقوبت كردند. و در برّ و اكرام عمران بيفزود. و همچنين مىبود تا وقت وضع. چون بار نهاد. خبر به سمع فرعون رسيد گماشتگان و خاصان خود را بفرستاد تا بدانند كه اين حال چگونه است. كسى آمد و خبر به مادر موسى آورد كه كسان فرعون مىآيند به تفحص اين حال. او كودك را برگرفت و در تنور نهاد و سر تنور بر نهاد و خود بگريخت و خانه رها كرد. و خواهر او كه خاله موسى بود درآمد و از آن حال بىخبر بود.
آتش بياورد و در تنور نهاد تا پاره نان پزد. در تنور آتش زبانه مىزد كسان فرعون درآمدند و همه سراى زير و زبر كردند و مادر موسى را به دست آوردند هيچ نديدند. به سر تنور نرفتند كه آتش عظيم در او ظاهر بود و هم ايشان از آن دور بودند برفتند. و خبر دادند فرعون را. چون ايشان برفتند مادر موسى خواهر را گفتى كودك را چه كردى؟ گفت من كودك را نديدم. گفت كودك در تنور بود. همانا آتش را در تنور نهادى و كودك را بسوختى.
و جزع گرفتن گرفت. آن گه به سر تنور آمد و فرو نگريد موسى-7- در ميان تنور نشسته بود. و آتش گرد او مىگرديد. و او را گزند نمىكرد. مادر موسى شادمانه شد و بدانست كه خداى تعالى را در زير آن كار سرّى است. كودك را برگرفت. اهل اشارت گفتند خداى تعالى براى آن اين حال به مادر موسى نمود تا چون فرمايد او را به وحى الهام كه موسى را به آب افكن او ايمن باشد و اوثق. و داند كه آن خداى كه او را در آتش
نگاه داشت در آبش نگاه دارد.
و نظير اين قصّه را در داستان ولادت ابراهيم نيز روايت كردهاند. براى نمونه رجوع كنيد به تفسير ابو الفتوح، ج 2، ص 297 و اين كه در ولادت موسى مولانا مىگويد:
بر فلك پيدا شد آن استارهاش
كورى فرعون و مكر و چارهاش
مبتنى بر اين عقيده است كه تصور مىكردهاند كه در موقع ولادت انبيا ستارهاى سرخ در آسمان طالع مىشود. رجوع كنيد به: دلائل النّبوة، ص 18 [ص 93 به بعد قصص مثنوى]
[وحشت فرعون افزون از عصا]
411-
«او همىشد اژدها اندر عَقب
چون سگ صياد دانا و مُحبّ
چون سگ صياد، جُنبان كرده دُم
سنگ را مىكرد ريگ او زير سُم
مأخوذ است از روايت ذيل:
فَهَرَبَ فرعَونُ وَ كَانَ اعرَجَ فَاخَذَت الحَيَّةُ ذَيلَ ثيَابه وَ رَمَتهُ خَلفَ السَّرير فَجَعَلَ يَقُولُ يَا مُوسَى بحَقِّ آسيَةَ اخلصنى من هَذه الحَيَّة فَلَمَّا سَمعَ مُوسَى بذكر آسيَةَ صَاحَ بالحَيَّة فَاقبَلَت الحَيَّةُ نَحوَهُ كَالكَلب الَّذي يَكُونُ لصَاحبه مُتَعَاقباً فَادخَلَ مُوسَى يَدَهُ فى فيهَا وَ قَبَضَ عَلَى لسَانها. فَاذَا هىَ عَصاً كَمَا كَانَت[1].
قصص الانبياء كسائى، ص 214- نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 9، ص 9 و ابو الفتوح، ج 2، ص 437 و 438 و 441 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 154.
[ص 95 قصص مثنوى]
[1]- فرعون( از هيبت عصاى موسى كه مار شده بود) به حالت لنگ گريخت. مار گوشه لباسش را گرفت و او را به پشت تختش كشانيد. وى( از شدت اضطراب) به موسى پناه برد و گفت تو را به حق آسيه مرا از شر اين مار نجات ده! موسى به احترام نام آسيه مار را فرا خواند. مار همچون سگى كه به دنبال صاحبش مىافتد فورا به طرف موسى باز گشت. موسى دست خود را در دهان مار فرو كرد و زبانش را گرفت ناگهان مار به حالت اولش باز گشت.
[آخرين امّت نخستين مىشود]
412-
«آخرُون السَّابقُون باش اى ظريف
بر شجر سابق بود ميوه طريف
حديث ذيل مقصود است:
[1] اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (362) سند آن ذكر شده است.
[ص 76 احاديث مثنوى]
[ساحران گشتند حق جو حق پرست]
413-
«چون كه موسى باز گشت و او بماند
اهل رأى و مشورت را پيش خواند
مأخذ اين قصه روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 156 و نيز در تفسير ابو الفتوح، ج 2 ص 440 و 438 ذكر شده است و ما آن را از روى مأخذ اخير نقل مىكنيم:
مفسران در عدد سَحَره خلاف كردهاند. «مقاتل» گفت هفتاد و دو مرد بودند هفتاد اسرائيلى و دو قبطى. «كلبى» گفت هفتاد مرد بودند. بيرون از دو رئيس كه ايشان را دو مرد استاد جلد زيرك بودند و كبير بودند. در دهى مسكن داشتند كه آن را نينوا گفتند.
چون مرد فرعون آمد و ايشان را خواند ايشان بيامدند. «عطا» گفت ايشان برخاستند و به سر گور پدر خود شدند و آواز دادند و گفتند يا ابانا اى پدر ما، فرعون مَلك قبط كس فرستاده است. ما را مىخواند و مىگويد مردى آمده است عصايى دارد كه هيچ سنگى و آهنى و چوبى رها نمىكند الّا كه فرو مىبرد. پيش او رويم يا نرويم؟ از آن گورها آواز آمد كه برويد و جهد كنيد تا او را خفته يابيد. آن گه عصاى او را بدزديد اگر ساحر است عصا به دست شما افتد و او از كار بماند. كه ساحر خفته سحر نتواند كردن. و اگر او خفته عصا با شما قتال كند او ساحر نيست. پيش او مرويد كه او غالب آيد شما را. ايشان متنّكر [ناشناس] بيامدند. و حيلت كردند تا موسى را خفته يافتند. و عصا در پيش او به زمين فرو برده غنيمت شناختند. آمدند تا عصا برگيرند. عصا اژدها شد و رو به ايشان نهاد.
ايشان بگريختند و فرعون را گفتند اين مرد جادو نيست. و اين قصه بگفتند و برفتند و اختيار مقابله موسى نكردند.
[ص 95 قصص مثنوى]
[هنگام خواب قلب او6بيدار مى باشد]
414-
«گفت پيغمبر كه خسبد چشم من
ليك كى خسبد دلم اندر وَسَن
______________________________ [1] حديث ذيل مقصود است:
نَحنُ الآخرُونَ السَّابقُونَ يَومَ القيَامَة بَيدَ انَّهُم اوتُوا الكتَابَ من قَبلنَا وَ اوتينَاهُ من بَعدهم وَ هذَا يَومُهُمُ الَّذي فُرضَ عَلَيهم فَاختَلَفُوا فيه فَهَدَانَا اللَّهُ لَهُ فَهُم لَنَا فيه تَبَع فَاليَهُودُ غَداً وَ النَّصَارى بَعدَ غَدٍ. (1)
كشف الغمة ج 1 ص 11 تا كلمه من بَعدهم و بخارى، ج 1، ص 36 و ص 103 و ج 4، ص 95، 121، مسلم، ج 3، ص 7- 8 مسند احمد، ج 1، ص 282، 296، ج 2، ص 243، 249، 273.
[ص 67 احاديث مثنوى] (1) روز قيامت ما كه آخرين امت هستيم، اولين امت مىشويم. گر چه امتهاى ديگرى (مانند يهود و مسيحيت و ...) در كتاب و وحى بر ما مقدم بودند و ما بعد از آنان صاحب كتاب و وحى شديم. علتش اين است كه هر چند عقيده به اين روز (قيامت) بر آنان واجب شده بود اما آنان نپذيرفتند و اختلاف كردند. ولى خداوند ما را به چنين عقيدهاى هدايت كرد. بنا بر اين ديگران تابع ما شدند. امت يهود پس از ما هستند و امت عيسى پس از يهود.
[نيز مراجعه شود به رديف 573]
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (377) نقل شده است. [1] [ص 76 احاديث مثنوى]
[فيل و كوران را فراوان قصّههاست]
415-
«پيل اندر خانه تاريك بود
عَرضه را آورده بودندش هنود
مأخذ آن روايت ذيل است:
سَمعتُ ابَا سُلَيمَانَ يَقُولُ: قَالَ افلَاطُنُ: انَّ الحَقَّ لَم يُصبهُ النَّاسُ فى كُلِّ وُجُوهه وَ لَا أَخطَئُوهُ فى كُلِّ وُجُوهه؛ بَل اصَابَ منهُ كُلُّ انسَانٍ جهَةً. قَالَ وَ مثَالُ ذَلكَ عُميَانٌ انطَلَقُوا الَى فيلٍ وَ اخَذَ كُلُّ وَاحدٍ منهُم جَارحَةً منهُ فَجَسَّتهَا بيَده وَ مَثَّلَهَا فى نَفسه، فَاخبَرَ الَّذي مَسَّ الرَّجُلُ انَّ خلقَةَ الفيل طَويلَةٌ مُدَوَّرَةٌ شَبيهَةٌ باصل الشَّجَرَة وَ جذع النَّخلَة؛ وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ الظَّهرَ انَّ خلقَتَهُ شَبيهَةٌ بالهَضبَة العَاليَة وَ الرَّابيَة المُرتَفَعَة، وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ اذُنَهُ انَّهُ مُنبَسطٌ دَقيقٌ يَطويه وَ يَنشُرُهُ. فَكُلُّ وَاحدٍ منهُم قَد ادَّى بَعضَ مَا ادرَكَ، وَ كُلُّ ما يُكَذِّبُ صَاحبَهُ وَ يَدَّعى عَلَيه الخَطَأَ وَ الغَلَطَ وَ الجَهلَ فيمَا يَصفُهُ من خَلق الفيل، فَانظُر الَى الصِّدق كَيفَ جَمَعَهُم وَ انظُر الَى الكذب وَ الخَطَأ كَيفَ دَخَلَ عَلَيهم حَتّى فَرَّقَهُم[1].
مقابسات ابو حيان توحيدى، طبع مصر، 259 و اين مثل را غزالى در احياء العلوم، ج 4، ص 6 و نيز در كتاب كيمياى سعادت نقل مىكند و ما آن را از كيمياى سعادت نقل مىكنيم:
بيشتر خلاف در ميان خلق چنين است كه هر يكى از وجهى راست گفته باشد. و ليكن بعضى بينند و پندارند كه همه ديدهاند. و مثال ايشان چون گروه نابينا بود كه بشنوند كه در شهر ايشان پيل آمده است. بروند تا آن را بشناسند. پس پندارند كه وى را به دست توانند شناخت و دست برسانند (و به دست بپرماسند. ظ). يكى را دست به گوش آيد و يكى را بر پاى و يكى را بر دندان. و چون به ديگر نابينايان رسند وصف آن از ايشان پرسند. آن كه دست بر پاى نهاده بود گويد پيل مانند ستون است. و آن كه بر دندان نهاده گويد مانند عمودى است. و آن كه بر گوش نهاده گويد مانند گليمى است آن همه راست گويند از وجهى و هم خطا كردهاند از آن وجه كه پندارند جمله پيل را دريافتهاند.
و در عجايب نامه اين تمثيل بدين صورت آمده است:
گويند جماعتى پشه برفتند تا فيل را ببينند. يكى بر روى ننست و يكى بر پاى و ديگرى بر خرطوم وى. چون باز آمدند يكى گفت پيل به عمودى ماند زيرا كه بر پاى وى
______________________________ [1] مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبِي (1).
مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35 و مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
إِنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَانِ وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي (2).
رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253 و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إِنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبِيَاءِ تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا. (3)
بصائر الدرجات ص 420 جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى] (1) (پيامبر6فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
(2) (پيامبر6فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
(3) ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[1]- ابو سليمان سخنى از افلاطون را به اين شرح بيان كرده است: مردم به همه ابعاد حقيقت نمىرسند. همان طورى كه در همه ابعادش نيز به خطا نمىافتند. در واقع هر كس بعدى از حقيقت را در مىيابد. درست مانند گروهى نابينا كه براى اولين بار به فيلى نزديك شده بودند و هر كدام عضوى از اعضاى فيل را لمس كردند و بر مبناى يافته خويش قضاوت نمودند. نابينايى كه پاى فيل را لمس كرده بود. چنين ارزيابى كرد كه فيل حيوانى دراز و گرد، مانند تنه درخت خرما است! ديگرى كه با پشت فيل تماس داشت گفت خلقتش همچون كوه و تپهاى بلند است. سومى كه گوش فيل را لمس كرده بود گفت فرش لطيف و نازكى است كه گاهى لوله مىشود و زمانى پهن! مىبينيد كه هر يك از آنان قسمتى از يافتههاى خود را به درستى ادا كردند. در عين حال هر يك قضاوت ديگرى را تكذيب نمودند و به خطا و جهل متهم كردند.
بنا بر اين مىبينى كه صدق چگونه عامل وحدت و تفاهم مىشود و دروغ و خطا تفرقه انگيز مىگردد.
نشسته بود. يكى گفت به كوهى ماند زيرا كه بر روى نشسته بود. و ديگرى گفت به گليمى بماند زيرا كه بر گوش وى نشسته بود. چشم هر يك از آنچه ديد بيش چيزى نيافت از آن مقدار كه بديدند باز گفتند. و حكيم سنايى آن را بدين گونه نظم فرموده است:
بود شهرى بزرگ در حد غور
و اندر آن شهر مردمان همه كور
پادشاهى در آن مكان بگذشت
لشكر آورد و خيمه زد بر دشت
داشت پيلى بزرگ با هيبت
از پى جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل
آرزو خواست زان چنان تحويل
چند كور از ميان آن كوران
بَر پيل آمدند از آن عوران
تا بدانند شكل و هيئت پيل
هر يكى تازيان در آن تعجيل
آمدند و به دست بپسودند
زان كه از چشم بىبصر بودند
هر يكى را به لمس بر عضوى
اطلاع اوفتاد بر جزوى
هر يكى صورت محالى بست
دل و جان در پى خيالى بست
چون بَر اهل شهر باز شدند
برشان ديگران فراز شدند
آرزو كرد هر يكى زيشان
آن چنان گم رهان و بد كيشان
صورت و شكل پيل پرسيدند
وان چه گفتند جمله بشنيدند
آن كه دستش به سوى گوش رسيد
ديگرى حال پيل از او پرسيد
گفت شكلى است سهمناك و عظيم
پهن و صعب و فراخ همچو گليم
آن كه دستش رسيد زى خرطوم
گفت گشته است مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهى است
سهمناك است و مايه تبهى است
و آن كه را بُد ز پيل ملموسش
دست و پاى ستبر پر بوسش
گفت شكلش چنان كه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است
هر يكى ديده جزئى از اجزا
همگان را فتاده ظنّ خطا
حديقه سنايى، چاپ تهران، به سعى آقاى مدرس رضوى، ص 70- 69 [ص 96 به بعد قصص مثنوى]