از حديث مذكور در ذيل شماره (650) مقتبس است.
[ص 195 احاديث مثنوى]
[مخلصان سرچشمه حكمتند]
933-
«آن يَنابيعُ الْحكَم همچون فرات
از دهان او دوان از بىجهات
تعبير: يَنابيعُ الْحكَم- مأخوذ است از روايت ذيل كه مبناى كار صوفيان است در چلّهنشينى و اربعينيّات.
مَنْ أَخْلَصَ للَّه أَرْبَعينَ يَوْماً ظَهَرَتْ يَنَابيعُ الْحكْمَة منْ قَلْبه عَلى لسَانه[1].
حلية الاولياء ج 5، ص 189، جامع صغير، ج 2، ص 160 [ص 195 احاديث مثنوى]
[آدمى بيند به پيهى عالمى]
934-
«نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست
روى پوشى كرد در ايجاد دوست
اين چه باد است اندر اين خُرد استخوان
كاو پذيرد حرف و صوت قصّه خوان
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (341) ذكر شد.
[ص 196 احاديث مثنوى]
[استماع از حق است]
935-
«مستمع او قائل او بىاحتجاب
زان كه الُاذنْان منَ الرَّاس اى مثاب
مستفاد است از اين حديث:
الْمَضْمَضَةُ وَ الْاسْتنْشَاقُ سُنَّةٌ وَ الاذُنَان منَ الرَّأْس[2].
جامع صغير، ج 2، ص 185 و با حذف صدر خبر- كنوز الحقائق، ص 45 مسند احمد، ج 5، ص 264، 268 [ص 196 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه چهل شب را با اخلاص به روز آورد چشمههاى حكمت از دل بر زبانش جارى مىشود.
[2]-( به هنگام وضو گرفتن) آب در دهان و بينى كردن و شستن آنها سنت( پيامبر- ص-) است. و دو گوش به سر مربوط مىشود( نيازى به شستن آنها نيست مگر وقتى كه سر شسته شود).
[آرامش با نماز]
936-
«آفتابى رفت در كازه هلال
در تقاضا كه ارحنا يا بلال
اقتباسى از حديث مذكور در ذيل شماره (157) است.
[ص 196 احاديث مثنوى]
[هر كه قربش بيش]
937-
«زان بلاها بر عزيزان بيش بود
كان تجمّش يار با خوبان فزود
مستفاد است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره (557) آوردهايم.
[ص 196 احاديث مثنوى]
[قصّه ضعف هلال]
938-
«چون شنيدى بعضى اوصاف بلال
بشنو اكنون قصّه ضعف هلال
مأخذ آن روايت ذيل است:
رَوَى ابُو الدَّرْدَاء قَالَ كُنْتُ مَعَ رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ فَقَالَ يَدْخُلُ منْ هَذَا الْبَاب رَجُلٌ منْ اهْل الْجَنَّة فَقَامَ رَسُولُ اللَّه6الَى الصَّلَاةَ قَالَ ابُو الدَّرْدَاء فَخَرَجْتُ منْ ذَلكَ الْبَاب فَمَضَيْتُ فَنَظَرْتُ هَل ارَى احَداً فَلَمْ ارَ احَداً فَدَخَلْتُ فيه فَقَعَدْتُ الَى رَسُول اللَّه6فَقَالَ امَّا انَّكَ لَسْتَ به يَا أَبَا الدَّرْدَاء ثُمَّ جَاءَ رَجُلٌ حَبَشىٌّ فَدَخَلَ منْ ذَلكَ الْبَاب وَ عَلَيْه جُبَّةُ صُوفٍ فيهَا رقَاعٌ منْ ادْمٍ رَامٍ بطَرْفه الَى السَّمَاء حَتَّى قَامَ عَلَى رَسُول اللَّه6فَسَلَّمَ عَلَيْه فَقَالَ كَيْفَ انْتَ يَا هلَالُ فَقَالَ بخَيْرٍ يَا رَسُول اللَّه جَعَلَكَ اللَّه بخَيْرٍ فَقَالَ عَلَيْه السَّلَامُ ادْعُ لَنَا يَا هلَالُ وَ اسْتَغْفرْ لَنَا فَقَالَ رَضى اللَّهُ عَنْكَ يَا رَسُولَ اللَّه وَ غَفَرَ لَكَ فَقَالَ ابُو الدَّرْدَاء فَقُلْتُ لَهُ اسْتَغْفر لى يَا هلَالُ فَاعْرَضَ عَنِّى ثُمَّ عَاوَدْتُهُ الثَّانيَةَ فَاقْبَلَ عَلَى رَسُول اللَّه6ثُمَّ قَالَ أَ رَاضٍ انْتَ عَنْهُ يَا رَسُولَ اللَّه قَالَ نَعَمْ قَالَ رَضىَ اللَّهُ عَنْكَ وَ غَفَرَ لَكَ ثُمَّ خَرَجَ وَ هُوَ رَامٍ بطَرْفه الَى السَّمَاء وَ مَا يُقلَعُ ثُمَّ خَرَجَ وَ هُوَ عَلَى ذَلكَ فَقَالَ عَلَيْه السَّلَامُ لَئنْ قُلْتَ ذَاكَ انَّ قَلْبَهُ لَمُعَلَّقُ بالْعَرْش امَّا انَّهُ لَمْ يَبْق فيكُمْ اكْثَرَ منْ ثَلَاثَة ايَّامٍ فَاحْصَيْتُ الايَامَ فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّالثُ وَ صَلَّى رَسُولُ اللَّه6الْفَجْرَ خَرَجَ منَ الْمَسْجد وَ نَحْنُ مَعَهُ فَخَرَجَ يَؤُمُ
دَارَ الْمُغَيْرَة بْن شُعْبَة فَلَقىَ الْمُغَيْرَةَ خَارجاً منْ دَاره فَقَالَ لَهُ آجَرَكَ اللَّهُ يَا مُغَيْرَةُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه مَا مَاتَ فى دَارنَا الْلَيْلَةَ احَدٌ قَالَ بَلَى تُوُفى هلَالُ فَالْتَمَسَهُ برَسُول اللَّه6فَوَجَدَهُ فى نَاحيَة الدَّار فى اصْطَبْلٍ لَهُ خَارّاً عَلَى وَجْهه سَاجداً مَيِّتاً فَامَر اصْحَابَهُ فَاحْتَمَلُوهُ فَوَلَّى امْرَهُ رَسُولُ اللَّه6بنَفْسه حَتَّى دُفنَ ثُمَّ اقْبَلَ عَلَى ابى الدَّرْدَاء فَقَالَ يَا ابَا الدَّرْدَاء امَّا انَّهُ احَدُ السَّبْعَة الَّذينَ بهمْ كَانَتْ تَقُومُ الارْضُ وَ بهمْ كُنْتُمْ تُسْتَسْقُونَ الْمَطَرَ بَلْ هُوَ خَيْرُهُمْ[1].
نوادر الاصول، ص 158 و شرح حال هلال در حلية الاولياء ج 2، ص 24 هم مذكور است.
[ص 197 احاديث مثنوى و ص 203 قصص مثنوى]
[1]- ابو درداء روايت كرده است در خدمت رسول خدا6بوديم كه فرمود:
مردى از اين در وارد مىشود كه اهل بهشت است. آن گاه براى نماز برخاست. من از همان در بيرون رفتم و قدم زدم شايد كسى را ببينم ولى هيچ كس را نديدم.
وقتى از همان در برگشتم و نزد رسول خدا6نشستم فرمود: اى ابو درداء، تو آن نيستى كه توصيفش كردم! در همين اثنا جوانى حبشى از در وارد شد. لباسى پشمى كه وصلههايى از چرم داشت پوشيده و همچنان چشمش به آسمان خيره بود تا به پيامبر6رسيد و سلام كرد. پيامبر از حال و روزش پرسيد گفت اى رسول خدا خوبم. خداوند خيرت دهد. فرمود هلال براى ما دعا و طلب مغفرت كن. هلال اطاعت كرد و گفت خداوند از تو راضى شود و تو را ببخشايد. من هم( ابو درداء) گفتم اى هلال برايم طلب مغفرت كن. هلال روى برگردانيد. همين كه درخواستم را تكرار كردم روى به پيامبر6كرد و گفت اى رسول خدا از او راضى هستى؟ فرمود آرى. آن گاه، هلال در حق من( ابو درداء) دعا و طلب مغفرت كرد. سپس از همان در بيرون رفت، در حالى كه همچنان چشم به آسمان دوخته بود. پيامبر6به من فرمود علت خيره شدنش به آسمان اين است كه قلبش به عرش الهى آويخته است! ضمناً بيش از سه روز ديگر بين شما نخواهد بود. من حساب روزها را داشتم تا سومين روز فرا رسيد. پيامبر6نماز صبح را كه به جاى آورد از مسجد خارج شد و ما همراهش بوديم. آن حضرت به قصد خانه مغيرة بن شعبه روانه شد. در آن لحظه مغيره مىخواست خانه را ترك كند.
پيامبر به وى تسليت گفت. مغيره با تعجب پرسيد شب گذشته كسى از ما فوت نكرده است. پيامبر فرمود هلال از دنيا رفته است. مغيره به اتفاق آن حضرت جست و جو كردند تا هلال را در گوشه اصطبل يافتند كه به حالت سجده روى زمين افتاده و از دنيا رفته است. پيامبر6به اصحاب فرمود جنازه را حمل كنند و شخصاً انجام مراسم دفنش را به عهده گرفت. در پايان خطاب به من فرمود اى ابو درداء، هلال يكى از هفت نفرى است كه زمين به خاطر آنها برپا ايستاده است! و به وجود آنهاست كه شما از بركات باران برخوردار مىشويد. در عين حال بين آن هفت نفر مقام هلال بالاتر از همه است.
[مىبينند با نور خدا]
939-
وان كه او يَنْظُر بِنُورِ اللَّه بود
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره [103] مذكور شد.
[ص 197 احاديث مثنوى]
[اصْحابى نُجُوم]
940-
ماه مىگويد كه اصْحابى نُجُوم
لِلسُّرىَ قِدْوَه و لِلطَّاغِى رُجُوم
مقصود روايتى است كه در ذيل شماره [150] توان ديد.
[ص 197 احاديث مثنوى]
[انبيا و طى ارض و سما]
941-
همچو عيسى بر سرش گيرد فرات
كايمنى از غرقه در آب حيات
گويد احمد گر يقين افزون بدى
خود هوايش مَرْكَب و هامون بُدى
روايت ذيل مراد است:
قِيلَ لِلنَبِىِّ6إِنَّ عِيسى عَلَيْهِ السَّلَامُ يُقَالُ إِنَّهُ مَشَى عَلَى الْمَاءِ فَقَالَ6لَو ازْدَادَ يَقِيناً لَمَشَى عَلَى الْهَوَاءِ[1].
احياء العلوم، ج 4، ص 71، شرح تعرف، ج 2، ص 173، ج 3، ص 37 [ص 197 احاديث مثنوى]
[1]- نزد پيامبر6از حضرت عيسى( ع) و اين كه بر روى آب راه مىرفت سخن به ميان آمد. آن حضرت6فرمود اگر يقين افزونتر مىشد مىتوانست در هوا هم راه برود.
[خلقت آدم]
942-
خلقت آدم چرا چِل صبح بود
اندر آن گِل اندك اندك مىفزود
اشاره است به حديث:
خَمَّرَ طِينَةَ آدَمَ بِيَدِهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً[1].
عوارف المعارف، حاشيه احياء العلوم، ج 2، ص 168
خَمَّرْتُ طِينَةَ آدَمَ بِيَدَىَّ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً[2].
مرصاد العباد، طبع طهران، ص 38 [ص 197 احاديث مثنوى]
[پير و هوسهاى جوان]
943-
بود كَمپيرى نَوَد ساله كلان
پر تشنّج روى و رنگش زعفران
ظاهراً اين قصه مأخوذ از اشعار ذيل است كه در كتاب ربيع الابرار، باب النساء و نكاحهنّ نسبت داده شده است به رحّال بن مجدوح حميرى. و در كتاب عيون الاخبار به يكى از اعراب منسوب است. و ما هر دو روايت را در اينجا مىآوريم. اينك روايت ابن قتيبه:
عَجُوزٌ تُرَجَّى انْ تَكُونَ فَتِيَةً
وَ قَدْ غَارَتِ الْعَيْنانِ وَ احْدَوْدَبَ الظَّهْرُ
تَدُسُّ الَى الْعَطَّارِ سَلْعَةَ اهْلِهَا
وَ لَنْ يُصْلِحَ الْعَطَّارُ مَا افْسَدَ الدَّهْرُ[3]
عيون الاخبار، ج 4، ص 44 و روايت زمخشرى اين است:
فَمَا غَرَّنِى الَّا خَضَابٌ بِكَفِّهَا
وَ كُحْلٌ بِعَيْنَيْهَا وَ اثْوَابُهَا الصُّفْرُ
اتَوْنِى بِهَا قَبْلَ الْمَحَاقَ بِلَيْلَةٍ
فَكَانَ مَحَاقاً كُلُّهُ ذَلِكَ الشَّهْرُ
الَا لَيْتَهُمْ زَفُّوا الَىَّ مَكَانَهَا
شَدِيدَ الْقُصَيْرَى ذَا عِرَامٍ مِنَ النَّمْرِ
اذا شَدَّ لَمْ يَنْكُلْ وَ انْ هَمَّ لَمْ يَهَبْ
جَرئُ الْوِقَاعِ لَا يَنَهْنَهُ بِالزَّجْرِ[4]
و چون اين قطعه مشتمل بر عيب اقواست زمخشرى در پايان اين قطعه مىگويد هُوَ
[1]-( خداوند) گل آدم را به مدت چهل صبح به دست( قدرت) خويش سرشت.
[2]- گل آدم را به مدت چهل صبح به دست( قدرت) خويش سرشتم.
[3]- عجوزهاى است با چشمهايى به گودى نشسته و پشتى خميده. در عين حال آرزو دارد دوباره جوان شود! از دارو ساز به اصرار دارويى مىطلبد كه جوانش كند ولى دارو ساز هرگز نمىتواند كسى را كه روزگار پيرش كرده است جوان سازد.
[4]- دستهاى حنا گرفته و چشمهاى سرمه كشيده و لباسهاى رنگينش( به رغم زشت بودنش) مرا فريفت. اگر او را قبل از رسيدن شب حاضر كنيد( آن قدر سياه و زشت است كه) در طول ماه ديگر از روشنايى و نور خبرى نخواهد بود! كاش به جاى او برايم پلنگى كوچك و سركش انتخاب مىكرديد. تا هراس و گريزى از خود نشان ندهد و در مواقعه، قوى باشد و با يك راندن از جا درنرود!
مَعْذُورٌ فى اقْوَائه لجَاهليَّته وَ شُغلَ قَلْبُهُ بمَا دُهىَ به عَن تَسْويَة الْقَوَافى[1].
و قطعه ذيل كه هم زمخشرى در ربيع الابرار، باب الخلق و صفاتها به ابو طلق عدىّ بن حنظله تميمى نسبت مىدهد نزديك به مضمون حكايت مثنوى است:
اسْتَعينى بقَطْرَةٍ منْ جَمَالٍ
هىَ خَيْرٌ منْ كُلِّ مَا تَصْنَعينا
ذَاكَ ادْنَى للْحُسْن منْ انْ تُحَفَّى
بخُيُوط الْكَتَّان منْكَ الْجَبينَا[2]
و خاقانى در بيت ذيل به مضمون اين قصه و ابيات اشاره مىكند:
مفريب دل به رنگ جهان كان نه تازگى است
گلگونهاى چگونه كند زال را جوان
و نسبت قطعه عربى فوق به ثعالبى چنان كه در جامع الشواهد است درست نتواند بود.
[ص 204 قصص مثنوى]
[قدر فهم مستمع]
944-
«زان كه قدر مستمع آمد نبا
بر قد خواجه بُرَد درزى قبا
اشاره است به حديث:
[1]- چون از شعراى جاهليت است از اين كه تساوى قافيه را رعايت نكرده و اقوا را كه از عيوب قافيه است به كار برده عذرش پذيرفته است.
[2]- مرا از حسن و جمال طبيعى خود- هر چند اندك باشد- برخوردار ساز كه به همه آرايشهاى ساختگى مىارزد. چنين جمالى واقعيت دارد نه اين كه چهره را با بهترين توريهاى كتانى آرايش دهى.
إنَّ اللَّهَ يُلَقِّنُ الْحكْمَةَ عَلَى لسَان الْوَاعظينَ بقَدْر همَم الْمُسْتَمعينَ[1].
المنهج القوى، ج 6، ص 179 [ص 198 احاديث مثنوى]
[جليس الله]
945-
«پس جليس الله گشت آن نيك بخت
كاو به پهلوى سعيدى بُرد رَخت
مستفاد است از خبر:
مَنْ أَرَادَ أَنْ يَجْلسَ مَعَ اللَّه فَلْيَجْلسْ مَعَ أَهْل التَّصَوُّف[2].
كه سيوطى آن را با مختصر تفاوت در اللآلى المصنوعة، ج 2، ص 264 نقل كرده و از موضوعات شمرده است.
[ص 198 احاديث مثنوى]
[وسوسه پرواز]
946-
«پر مساز از كاغذ و از كُه مَپَر
كاندر اين سودا بسى رفته است سر
ظاهراً اشاره باشد به حكايتى كه ياقوت از اسماعيل بن حمّاد جوهرى مؤلف صحاح و لغوى مشهور و تصميم او بر پرواز به وسيله اختراع ناقص خود نقل كرده و آن حكايت اين است:
وَ اعْتَرَى الْجَوْهَرىَّ وَسْوَسَةٌ فَانْتَقَلَ الَى الْجَامع الْقَديم بنَيْسَابُورَ فَصَعدَ الَى سَطْحه وَ قَالَ ايُّها النَّاسُ انِّى عَملْتُ فى الدُّنْيَا شَيْئًا لَمْ اسْبَقْ الَيْه فَسَأَعْمَلُ للآخرَة امْراً لَمْ اسْبَقْ الَيْه وَ ضَمَّ الَى جَنْبَيْه مصْرَاعَىْ بَابٍ وَ تَابَّطَهُمَا بحَبْلٍ وَ صَعدَ مَكَاناً عَالياً منَ الْجَامع وَ زَعَمَ انَّهُ يَطيرُ فَوَقَعَ فَمَاتَ[3].
معجم الادباء، طبع مصر، ج 6، ص 157 [ص 205 قصص مثنوى]
[1]- خداوند حكمت را به گونهاى بر زبان موعظهگران جارى مىكند كه درخور فهم شنوندگان باشد.
[2]- كسى كه مىخواهد با خدا بنشيند با اهل تصوف بنشيند.( حديث جعلى و غير معتبر است).
[3]- جوهرى( كه براى پرواز در آسمان) وسوسه شده بود يك روز به مسجد جامع قديم نيشابور رفت. و از پشت بام خطاب به مردم گفت من براى دنيا دست به كارى بىسابقه زدهام( شايد منظورش كارهاى علمى و ادبى اوست). و اينك مىخواهم براى آخرت دست به عمل بىسابقه ديگرى بزنم. آن گاه دو لنگه درى را به دو طرف خود بست و آنها را با طناب محكم كرد و با صعود به بلندترين نقطه به گمان اين كه مىتواند پرواز كند پريد. چند لحظه بعد به زمين افتاد و جان بداد.
[عيان دوزخ و جنت]
947-
«آن ز پايان ديد احمد بود كاو
ديد دوزخ را هم اينجا مو به مو
ديد عرش و كرسى و جنّات را
تا دريد او پرده غفلات را
مبتنى است بر خبر ذيل كه به وجوه مختلف روايت شده است:
مَا رَأَيْتُ في الْخَيْر وَ الشَّرِّ كَالْيَوْم إنَّهُ صُوِّرَت الْجَنَّةُ وَ النَّارُ حَتَّى رَأَيْتُهُمَا دُونَ الْحَائط[1].
مسند احمد، ج 3، ص 177، 217، 218، 254، 318، 353، ج 5، ص 137، 351 [ص 198 احاديث مثنوى]
[قصه محمود و هندو پسر]
948-
«آنچه گفتم از غلطهات اى عزيز
هم بر اين بشنو دَم از عطار نيز
رحمةُ اللّه عَلَيْه گفته است
ذكر شه محمود غازى سُفته است
مأخذ آن حكايت ذيل است از مصيبت نامه عطار:
لشكر محمود نيرو يافتند
در ظفر يك طفل هندو يافتند
طرفه شكلى داشت آن طفل سياه
از ملاحت فتنه او شد سياه
آخرش بردند پيش شهريار
عاشق او گشت شاه نامدار
[1]- هيچ گاه مانند امروز، خير و شر را نديدهام. من صورتى از بهشت و جهنم را بى بىهيچ مانعى ملاحظه كردم.