[قصّه همسر گزينان را شنو]
338-
«آن يكى مىگفت خواهم عاقلى
مشورت آرم بدو در مشكلى
مأخذ آن حكايت ذيل است:
وَ قَالَ رَجُلٌ ارَدتُ النِّكَاحَ فَقُلتُ لَاستَشيرَنَّ اوَّلَ مَن يَطلَعُ عَلىَّ ثُمَّ اعمَلُ برَأيه فَكَانَ اوَّلَ مَن طَلَعَ هَبَنَّقَةُ القَيسى وَ تَحتَهُ قَصَبَةٌ فَقُلتُ لَهُ اريدُ النِّكَاحَ فَمَا تُشيرُ عَلىَّ قَالَ البكرُ لَكَ وَ الثَّيبُ عَلَيكَ وَ ذَاتُ الوَلَد لَا تَقربُهَا وَ احذر جَوَادى لَا يَنفَحَكَ[1]. عقد الفريد، ج 4، ص 159 و نظير آن روايتى است كه زمخشرى در ربيع الابرار باب النّساء و نكاحهنّ مىآورد بدين صورت:
استَشَارَ رَجُلٌ دَاوُدَ فى التَّزَوُّج فَقَالَ سَل سُلَيمانَ وَ اخبرنى بجَوَابه فَصَادَفَهُ ابنَ سَبع سنينَ يَلعَبُ مَعَ الصِّبيَان رَاكبُ قَصَبَةٍ فَقَالَ عَلَيكَ بالذَّهَب الاحمَر او الفضَّة البَيضَاء وَ احذَرَ الفَرَسَ لَا يَضربَكَ فَلَم يَفهَم فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ الذَّهَبُ الَاحمَرُ البكرُ وَ الفضَّةُ الْبَيضَاءُ الثَّيِّبُ الشَّابُّ وَ من وَرَائهمَا كالفَرَس الرَّمُوح[2].
و شبيه بدان حكايت ذيل است در اسكندرنامه منثور:
چنين آوردهاند كه در روزگارى ديرين در شهر مصر بزرگى بود از جمله بزرگان از فرزندان اسحاق-7-. و اين بزرگ عالم بود و مردمان را به راه راست خواندى و نصيحت كردى و شاگردان داشت. از جمله شاگردان او شاگردى را آرزو آمد كه زنى خواهد و بىدستورى اين پير بزرگ نمىيارست خواستن. صبر مىكرد تا روزى كه اين بزرگ را خالى دريافت. گفت اى استاد يگانه، مرا آرزو مىباشد كه زن خواهم. گفت همه، نيمه، هيچ و خاموش گشت. آن شاگرد خود ندانست كه او چه مىگويد شرم مىداشت كه يك بار ديگر باز گويد تا مدتى بدين بر آمد. ديگر باره استاد را خالى يافت گفت اى استاد، مرا زن مىبايد. استاد گفت هنوز زن نكردى؟ گفت بىدستورى تو نيارستم كردن. گفت تو را دستورى دادم و گفتم همه، نيمه، هيچ. گفت من ندانستم كه تو چه مىگفتى و امروز هم نمىدانم. پس آن بزرگ او را گفت من اين امروز بر تو روشن كنم. آن كه گفتم همه اگر
[1]- مردى مىگفت با خود عهد بسته بودم با اولين كسى كه رو به رو شوم در باره ازدواج با وى مشورت كنم و هر چه گفت همان را به كار بندم. اتفاقاً اولين كسى كه به او برخورد كرد هَبَنَّقه قيسى بود( شخصى كه در عرب به حماقت ضرب المثل است) در حالى كه بر يك نى سوار شده بود. وقتى به او گفتم قصد ازدواج دارم نظرت چيست؟ گفت دوشيزه به نفع توست، بيوه به ضرر تو، اما بيوه صاحب فرزند اصلًا نزديكش نشو! از اسب من هم بپرهيز كه لگدت نزند!
[2]- مردى كه تصميم به ازدواج گرفته بود براى مشورت خدمت داود پيامبر6رسيد آن حضرت راهنماييش كرد تا با فرزندش سليمان مشورت كند و جواب بگيرد. وى نزد سليمان هفت ساله كه با بچهها بازى مىكرد و سوار يك نى شده بود رفت و تصميم خود را گفت. سليمان پاسخ داد به دنبال زر سرخ يا سيم سپيد برو اما از اسب حذر كن كه لگدت مىزند! مرد كه از گفتههاى سليمان سر در نياورده بود به پدرش مراجعه كرد. آن حضرت توضيح داد زر سرخ دوشيزه است و سيم سپيد، بيوه جوان. جز اين دو( هر كه را براى ازدواج انتخاب كنى) اسب سركشى است كه لگدت مىزند!
دختر دوشيزه خواهى همه تو را باشد و اگر زنى خواهى كه شوهر كرده باشد و فرزند نياورده نيمهاى، شوهر اول را باشد و نيمهاى، تو را باشد و اگر زنى خواهى كه شوهر كرده باشد و فرزندان دارد نيمهاى شوهر اول را باشد و نيمهاى فرزندان را. تو را هيچ نباشد. شاگرد دريافت كه پير چه مىگويد.
و عوفى در جوامعالحكايات اين قصه را به طرزى شبيه به روايت زمخشرى در ربيع الابرار نقل كرده است. اينك روايت عوفى:
آوردهاند كه در ايام دولت داود- صلوات اللَّه عليه- مردى به نزد او رفت و گفت اى پيغامبر خداى، مىخواهم كه زنى را در حباله خود آورم. بگوى كه زن چگونه خواهم؟
داود-7- گفت نزديك پسرم رو سليمان و با وى مشورت كن. آن مرد به خدمت سليمان- صلوات اللّه عليه- آمد و سليمان هنوز كودك بود و با كودكان بازى مىكرد و بر سر تلى ريگ بود. آن مرد پيش خدمت بايستاد و انديشه خود باز گفت. سليمان گفت بر تو باد كه بر زر سرخ (ظ: بر تو باد زر سرخ) و سيم سپيد. و دور باش از سرب و سفال. آن مرد معنى سخن ندانست و به خدمت داود-7- آمد و آن سخن با وى باز راند.
داود-7- گفت معنى اين سخن آن است كه زر سرخ دختر بكرست و سيم سپيد زنى كه يك شوهر كرده بود اما جوان بود. و سرب زنى باشد كه به سال بر آمده باشد و به اندك آسيبى كژ شود. و چون بيشتر با وى مساس كنى سياه شود. و سفال زنى بود كه او را فرزندى باشد كه به اندك آسيبى شكسته شود. از وى هيچ حاصل نيايد. آن مرد ازين سخن و آن معنى انتباه افزود و بر خاندان نبوت ثنا گفت.
جوامعالحكايات، باب 23 از قسم 3 و مستشرق مأسوفٌ عليه نيكلسون، در شرح و توضيحات بر مثنوى نقل مىكند كه اين حكايت در بستان العارفين تأليف ابو ليث سمرقندى آمده است.
[ص 70 به بعد قصص مثنوى]
[گم شده مؤمن همانا حكمت است]
3-
«كاله حكمت كه گم كرده دلست
پيش اهل دل يقين آن حاصلست
مستند آن در ذيل شماره (309) ملاحظه كنيد. [1] [ص 63 احاديث مثنوى]
[قصّه مى خوارگان و حرفشان]
340-
«محتسب در نيم شب جايى رسيد
در بن ديوار مردى خفته ديد
مأخذ آن حكايتى است كه در لطائف عبيد، چاپ اسلامبول، صفحه 97 نقل شده است:
عسسان شب به قزوينىاى مست رسيدند بگرفتند كه برخيز تا به زندانت بريم. گفت اگر من به راه توانستمى رفت به خانه خود رفتمى. و نزديك بدان حكايت ذيل است:
خَرَجَ ثُمَامَةُ من مَنزل صَديقٍ لَهُ مَعَ المَغرب وَ هُوَ سَكرَانٌ فَاذَا هُوَ بالمَأمُون قَد رَكبَ فى نَفَرٍ فَلَمَّا رَآهُ ثَمَامَةُ عَدَلَ عَن طَريقه وَ بَصَرَ به المَأمُونُ فَضَرَبَ كَفَلَ دَابَّته وَ حَاذَاهُ فَوَقَفَ ثَمَامَةُ فَقَالَ لَهُ المَأَمُونُ ثَمَامَةُ قَالَ اى وَ اللَّه قَالَ سَكرَانٌ قَالَ لَا وَ اللَّه قَالَ أَ تَعرفُنى قَالَ اى وَ اللَّه قَالَ مَن انَا قَالَ لَا ادرى وَ اللَّه فَضَحكَ المَأمُونُ حَتَّى انثَنَى عَلَى دَابَّته وَ قَالَ عَلَيكَ لَعَائنُ اللَّه فَقَالَ ثُمَامَةُ تَترَى فَعَادَ في الضِّحك فَامَرَ لَهُ بخَمسينَ الف درهَمٍ[1]. نثر الدر، جزء ششم، نسخه
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها (1).
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه ص 481 ح 80 بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق (2).
نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
(1) حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
(2) حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[1]- ثمامه، شامگاهان، مست از خانه دوستش خارج مىشد كه با مأمون( خليفه عباسى) و همراهانش مواجه گرديد. فورا راه خود را عوض كرد. مأمون متوجه شد و مركب را به سويش برد تا با او رو در رو شود. ثمامه ناگزير توقف كرد.
مأمون به نام صدايش كرد و از وى پرسيد مستى؟ گفت نه به خدا! پرسيد مرا مىشناسى؟ گفت آرى. پرسيد من كيستم؟ گفت به خدا نمىدانم. مأمون( از اين جوابهاى پراكنده) آن چنان خندهاش گرفت كه به عقب خم شد و گفت خدا لعنتت كند( با اين حرفهايى كه مىزنى!) ثمامه همچنان( چرت و پرت) مىگفت و مأمون را مىخندانيد. سرانجام نيز دستور داد پنجاه هزار درهم به وى دادند!
خطى متعلق به كتاب خانه ملى ملك، مكتوب در 22 جمادى الآخره، سنه 600 [ص 72 قصص مثنوى]
[پاره پيهى اى عجب بيند جهان!]
341-
«از دو پاره پيه اين نور روان
موج نورش مىزند بر آسمان
مستفاد است از گفته مولاى متقيان على-7-: [1]
اعجَبُوا لهذَا الانسَان يَنظُرُ بشَحمٍ وَ يَتَكَلَّمُ بلَحمٍ وَ يَسمَعُ بعَظمٍ وَ يَتَنَفَّسُ من خَرمٍ[1].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 244 و در ربيع الابرار، باب ذكر اللّه و الدّعاء بدين صورت به ابن سمّاك نسبت داده شده است:
تَبَارَكَ مَن خَلَقَكَ فَجَعَلَكَ تَنظُرُ بشَحمٍ وَ تَسمَعُ بعَظمٍ وَ تَنطقُ بلَحمٍ[2].
[ص 63 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] نهج البلاغه، ص 470 ح 8، شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 103 ح 8 غرر الحكم ص 83 ح 1320
[1]- شگفتا به اين انسان! با تكهاى پيه مىبيند، با تكهاى گوشت تكلم مىكند، با استخوانى مىشنود و از سوراخى نفس مىكشد!
[2]- مبارك است آن خدايى كه تو را خلق كرد و به گونهاى آفريد كه با تكهاى پيه مىبينى و با تكهاى استخوان مىشنوى و با تكهاى گوشت سخن مىگويى!
[گشت دوزخ سرد بهر مؤمنان]
342-
«مؤمنان در حشر گويند اى مَلَك
نى كه دوزخ بود راه مشتَرَك
مؤمن و كافر بَرو يابد گذار
ما نديديم اندر اين ره دود و نار
نك بهشت و بارگاه ايمنى
پس كجا بود آن گذرگاه دنى
پس ملك گويد كه آن روضه خُضَر
كه فلان جا ديدهايد اندر گذر
دوزخ آن بود و سياستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
مقتبس است از مضمون اين خبر: [1]
يَأتى اقوَامٌ ابوَابَ الجَنَّة فَيَقُولُونَ أَ لَم يَعدنَا رَبُّنَا ان نَردَ النَّارَ فَيُقَالُ مَرَرتُم عَلَيهَا وَ هىَ خَامدَةٌ[1].
شرح تعرف، ج 2، ص 177 [ص 63 احاديث مثنوى]
[هست شيطان مانع رشد و كمال/ گاه شيطان نادم از مكر خود است!]
343-
«در خبر آمد كه آن معاويه
خفته بُد در قصر در يك زاويه
مأخذ آن حكايت ذيل است:
وَ يُروَى انَّ رَجُلًا كَانَ يَلعَنُ ابليسَ كُلَّ يَومٍ الفَ مَرَّةٍ فَبَينَمَا هُوَ ذَاتَ يَوم نَائمٌ اذ اتَاهُ شَخصٌ فَايقَظَهُ وَ قَالَ قُم فَانَّ الجدَار هَا هُوَ ذا يَسقُطُ فَقَالَ لَهُ مَن انتَ الَّذي اشفَقتَ عَلَىَّ هَذه الشَّفَقَةَ فَقَالَ لَهُ انَا ابليسُ فَقَالَ كَيفَ هَذَا وَ انَا العَنُكَ كُلَّ يَوم الفَ مَرَّةٍ فَقَالَ هَذَا لمَا عَلمتُ من مَحَلِّ الشُّهَدَاء عندَ اللَّه تَعَالَى فَخشيتُ ان تَكُونَ منهُم فَتَنَالُ مَعَهُم مَا يَنَالُونَ[2].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 36 و نظير آن اين حكايت است كه در البيان و التبيين، جلد 3، ص 101 و در كتاب تلبيس ابليس، ص 138 با مختصر اختلافى در عبارت ديده مىشود:
وَ دَخَلَ ابُو حَازمٍ مَسجدَ دمَشقَ فَوَسوَسَ الَيه الشَّيطَانُ انَّكَ قَد احدَثتَ بَعدَ وُضُوئكَ وَ
______________________________ [1]
عَنْ جَابرٍ أَنَّهُ7سُئلَ عَنْهُ فَقَالَ إذَا دَخَلَ أَهْلُ الْجَنَّة الْجَنَّةَ قَالَ بَعْضُهُمْ لبَعْضٍ أَ لَيْسَ قَدْ وَعَدَنَا رَبُّنَا أَنْ نَردَ النَّارَ فَيُقَالُ لَهُمْ قَدْ وَرَدْتُمُوهَا وَ هيَ خَامدَةٌ.
بحارالأنوار ج 250 ص 8 باب 24.
امام باقر7مىفرمايند: هنگامى كه بهشتيان وارد بهشت مىشوند از يكديگر مىپرسند مگر پروردگار ما وعده نكرده بود كه همه ما بر آتش جهنم وارد شويم (گذر كنيم) در پاسخ گويند: شما بر آن وارد شديد در حالى كه خاموش بود.
[1]- همين كه عدهاى به درهاى بهشت نزديك مىشوند مىگويند چرا در مسيرمان به آتش جهنّم- آن طور كه خدا مقرر كرده است- برنخورديم؟ در پاسخشان گفته مىشود شما از درون آتش گذر كرديد. اما آتش بر شما سرد شد.
[2]- آوردهاند كه مردى روزى هزار مرتبه شيطان را لعنت مىكرد. اتفاقاً روزى خوابيده بود كه تازهواردى وى را بيدار كرد و گفت برخيز كه ديوار در حال فرو ريختن است. پرسيد تو كه هستى كه براى من اين چنين دل سوزى مىكنى؟
گفت شيطانم! پرسيد چگونه ممكن است. در حالى كه من روزى هزار بار تو را لعنت مىكنم. شيطان گفت من از مقام والاى شهيدان در نزد خدا خبر دارم ترسيدم از اين كه( با فرو ريختن اين ديوار كشته شوى و) به آنان بپيوندى آن گاه به مقامى كه ايشان رسيدهاند تو نيز برسى!
قَالَ لَهُ أَ و قَد بَلَغَ هَذَا من نُصحكَ[1].
و ظاهراً حديث ذيل كه در حلية الاولياء، جلد 3، ص 335 نقل شده در تركيب اين حكايت مؤثر بوده است:
انَّ الشَّيطَانَ يُزَيِّنُ للعَبد الذَّنبَ حَتَّى يَكسبَهُ فَاذَا كَسَبَهُ تَبَرَّأَ منهُ وَ لَا يَزَالُ العَبدُ يَبكى منهُ وَ يَتَضَرَّعُ الَى رَبِّه وَ يَستَكينُ حَتَّى يَغفرَ لَهُ ذَلكَ الذَّنبَ وَ مَا قَبلَهُ فَيَندمُ الشَّيطَانُ عَلَى ذَلكَ الذَّنب حينَ اكسَبَهُ ايَّاهُ فَغَفَرَ لَهُ الذَّنبَ وَ مَا قَبلَهُ[2].
و نظير آن روايت ديگر است كه در همان كتاب، جلد ششم، ص 275 مىبينيم:
انَّ العَبدَ ليَعمَل الذَّنبَ فَاذَا ذَكَرَهُ احزَنَهُ فَاذَا نَظَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَيه قَد احزَنَهُ غَفَرَ لَهُ مَا صَنَعَ قَبلَ ان يَأخُذَ فى كَفَّارَته بلَا صَلاةٍ وَ لَا صيَامٍ[3].
[ص 72، قصص مثنوى]
[1]- ابو حازم همين كه وارد مسجد دمشق شد شيطان وسوسهاش كرد كه وضويت باطل شد. ابو حازم اين يادآورى را نشانه خير خواهى شيطان تلقى كرد.
[2]- شيطان گناه را زيبا جلوه مىدهد تا انسان به گناه آلوده شود. اما وى از گناهى كه كرده بيزار مىگردد و به پيشگاه خدا گريه و زارى و اظهار عجز مىكند.
در نتيجه خداوند نه تنها آن گناه، بلكه گناهان قبلى او را نيز مىبخشد و اين همان چيزى است كه شيطان را پشيمان مىكند. براى اين كه انسانى را وادار به گناه كرده اما در واقع سبب آمرزش همه گناهان وى شده است!
[3]- كسى كه مرتكب گناه مىشود با يادآورى گناه خويش اندوهگين مىشود.
خداوند هم به سبب حزن و اندوه بندهاش گناهانش را قبل از آنكه كفّاره نماز و روزه را ادا كند مىبخشد.
[باش در تعجيل از بهر نماز]
344-
«عَجِّلُوا الطَّاعات قَبلَ الفَوت گفت
مصطفى چون دُرِّ وحدت مىبسفت
اشاره است به حديث:
عَجِّلُوا الصَّلَاةَ قَبلَ الفَوت وَ عَجِّلُوا التَّوبَةَ قَبلَ المَوت[1].
المنهج القوى، ج 2، ص 526 [ص 64 احاديث مثنوى]
[ «آفريدم تا ز من سودى كنند»]
345-
«گفت پيغمبر كه حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند
تا ز شهدم دست آلودى كنند
نى براى آن كه من سودى كُنم
و از برهنه من قبايى بر كَنم
مسند آن در ذيل شماره (315) مذكور افتاد. [1] [ص 64 احاديث مثنوى]
[هم هدايت هم ضلالت از خداست]
346-
«گفت ابليسش گشا اين عَقد را
من محَكّم قلب را و نقد را
امتحان شير و كلبم كرد حق
امتحان نقد و قلبم كرد حق
مستفاد است از مضمون اين روايت:
بُعثتُ دَاعياً وَ مُعَلِّماً وَ لَيسَ الَيَّ منَ الهُدَى شَيءٌ وَ جُعلَ ابليسُ مُزيِّناً وَ لَيسَ لَهُ منَ الضَّلَالَةَ شَيءٌ[2].
اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 254 [ص 64 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مقتبس است از مفاد اين روايت:
يَقُولُ اللَّهُ عَز وَ جَلَّ انَّمَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ ليَرْبَحُوا عَلَىَّ وَ لَمْ اخْلُقْهُمْ لارْبَحَ عَلَيْهمْ (1).
و به صورت ذيل جزء سخنان امير المؤمنين على-7- نقل شده است:
يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: يَا ابْنَ آدَمَ لَمْ أَخْلُقْكَ لأَرْبَحَ عَلَيْكَ إنَّمَا خَلَقْتُكَ لتَرْبَحَ عَلَيَّ فَاتَّخذْني بَدَلًا منْ كُلِّ شَيْءٍ، فَإنِّي نَاصرٌ لَكَ منْ كُلِّ شَيْءٍ. (2).
شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 319 ح 665.
[ص 58 احاديث مثنوى] (1) خداى- عز و جل- مىفرمايد: جز اين نيست كه مردم را خلق كردم تا از من بهرهمند شوند و خلقشان نكردم براى اين كه من از آنان بهره گيرم.
(2) خداوند متعال مىفرمايد: اى انسان تو را نيافريدم تا از تو بهره گيرم، بلكه تو را آفريدم تا از من بهرهمند شوى. بنا بر اين به جاى هر كس و هر چيز به من روى آور، كه به يقين من در هر چيز يار و ياور توام.
[1]- براى اقامه نماز بشتابيد قبل از آن كه وقتش را از دست بدهيد و براى توبه كردن نيز بشتابيد قبل از آن كه مرگ فرا رسد.
[2]-( پيامبر- ص- فرمود:) من دعوت كننده( به اسلام) و معلم برانگيخته شدهام در حالى كه هدايت از من نيست( از خدا است) و ابليس هم زينت دهنده( گناه به مردم) است در حالى كه ضلالت از او نيست( از خدا است.)
[مرد زشت و آينه را قصّههاست]
347-
«سوخت هندو آينه از درد را
كاين سيه رو مىنمايد مرد را
گفت آيينه گنه از من نبود
جرم او را نه كه روى من زدود
او مرا غمّاز كرد و راست گو
تا بگويم زشت كو و خوب كو؟
مأخذ آن حكايتى است كه در باب يازدهم مشتمل بر نوادر اعراب از جزء ششم نثر الدر نقل شده است:
وَجَدَ اعرَابىٌّ مرآةً وَ كَانَ قَبيحاً فَنَظَر فيهَا وَ رَأَى وَجهَهُ فَاستَقبَحَهُ فَرَمَى بهَا وَ قَالَ لشَرٍّ مَا تَرَكَكَ اهلُكَ[1].
و همين حكايت در ذيل: زهر الآداب، چاپ مصر ص 227 بدين طريق آمده است:
وَ مَرَّ اعرَابىٌّ بمرآةٍ مُلقَاةٍ فى مَزبَلَةٍ فَنَظَرَ وَجهَهُ فيهَا فَاذَا هُوَ سَمجٌ بَغيضٌ فَرَمَى بهَا وَ قَالَ مَا طَرَحَكَ اهلُكَ من خَيرٍ[2].
و حكيم سنايى اين حكايت را منظوم فرموده است بدين شكل:
يافت آيينه زنگيى در راه
و اندرو روى خويش كرد نگاه
بينى پخچ ديد و دو لب زشت
چشمى از آتش و رخى زانگشت
چون برو عيبش آينه ننهفت
بر زمينش زد آن زمان و بگفت
كان كه اين زشت را خداوندست
بهر زشتيش را بيفكندست
گر چو من پرنگار بودى اين
كى در اين راه خوار بودى اين
بىكسى او ز زشت خويى اوست
ذلّ او از سياه رويى اوست
حديقه حكيم سنايى، طبع تهران به اهتمام مدرّس رضوى، ص 291- 290 و در مقالات شمس مضمون اين قصه به صورت ذيل ملاحظه مىشود:
آينه. هيچ ميل نكند اگر صد سجودش كنى كه اين يك عيب در روى وى هست ازو پنهان دار كه او دوست من است. او به زبان حال مىگويد كه البته ممكن نباشد گفت. اكنون اى دوست درخواست مىكنى كه آينه را به دست من ده تا ببينم. بهانه نمىتوانم كردن.
سخن تو را نمىتوانم شكستن. و در دل مىگويد كه البته بهانهاى كنم و آينه را به او ندهم.
زيرا اگر بگويم بر روى تو عيب است، احتمال نكند. اگر بگويم بر روى آينه است بتر. باز محبت نمىهلد كه بهانه كند. مىگويد اكنون آينه به دست تو بدهم الّا اگر بر روى آينه عيبى بينى آن را از آينه مدان. در آينه عارضى دان آن را و عكس خود دان. عيب بر
[1]- يك نفر عرب بيابان نشين كه چهرهاى زشت داشت، آيينهاى پيدا كرد. همين كه خود را در آن ديد( به جاى اين كه به زشتى خود اعتراف كند) آيينه را زشت دانست و آن را پرت كرد و گفت صاحبت حق داشته خود را از شر تو راحت كند!
[2]- عربى بيابان نشين چشمش به آيينهاى كه در زبالهدان بود افتاد. چهره خود را در آن ديد. اما به سبب زشتى تصوير( به جاى اين كه خود را علت زشتى بداند، از آيينه) به خشم آمد و پرتش كرد و گفت اگر خيرى در تو بود اين چنين تو را به زباله دانى نمىانداختند![ نيز مراجعه شود به رديفهاى 225 و 1025]