اشاره است بدين داستان:
آوردهاند كه روباهى در بيشهاى رفت، آنجا طبلى ديد در پهلوى درختى افكنده و هر گاه باد بجستى شاخ درخت بر طبل رسيدى آواز سهمناك به گوش روباه آمدى. چون روباه ضخامت جثه بديد و مهابت آواز بشنيد، طمع دربست كه گوشت و پوست او فراخور آواز باشد. مىكوشيد تا آن را بدريد. الحق جز پوستى بيشتر نيافت. مركب ندامت را در جولان كشيد. و گفت ندانستم كه هر كجا جثّه ضخمتر و آواز هائلتر، منفعت آن كمتر. كليله و دمنه: طبع تهران 1311، ص 66 [ص 78 قصص مثنوى]
[داستان پهلوان بى هنر]
365-
«يك سوارى با سلاح و بس مهيب
مىشد اندر بيشه بر اسبى نجيب
مأخذ آن قصه ذيل است:
يكى در راهى مىرفت. شخصى را ديد زفت و سواره و سلاحهاى چست بربسته.
گفت كه بزنم او را پيش از آن كه قصد من كند. سوار گفت بَطَلم منگر كه سخت بىهنرم.
گفت نيك گفتى كه از بيم، خود خواستم تو را تير زدن. اكنون بيا تا كنارت گيرم. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 35 و نزديك بدان حكايت ديگر است كه هم در مقالات شمس نقل شده بدين طريق:
مىرفتم در آن بيشه كه شيران نمىيارند رفتن. باد مىزند بر درختان، بانگى درمىافتد. يكى جوان زفت مىآيد، مىگويد. مرا والك (كذا). من هيچ به او التفات نكردم و نظر نكردم. چند بار بانگ زد تا هيبت بر من اندازد. و با او ناچخى كه اگر بزند سنگ را فرو برد. بعد از آن بار دگر كه گفت والك. به سر باز گشتم به سوى او. هنوز دست به هيچ سلاحى نكردم كه به ... فرو افتاد. به دست اشارت مىكرد كه مرا با تو هيچ كار نيست.
[ص 79 قصص مثنوى]
[لنگهاى از گندم و ديگر ز خاك!]
366-
«يك عرابى بار كرده اشترى
در جوال زفت از دانه پرى
مأخذ آن حكايتى است كه در عيون الأخبار، ج 2، ص 38 و در ذيل زهر الآداب نيز روايت شده و ما آن را از مأخذ اول نقل مىكنيم:
مَرَّ رَجُلٌ منَ العبَاد وَ عَلَى عُنُقه عَصاً فى طَرَفَيهَا زَبيلَان قَد كَادَا يَحطمَانه فى احَدهمَا بُرٌّ وَ فى الآخَر تُرَابٌ فَقيلَ لَهُ مَا هَذَا قَالَ عَدَلتُ البُرَّ بهَذَا التُّرَاب لأَنَّهُ كَانَ قَد امَالَنى فى احَد جَانبَي فَاخَذَ الرَّجُلُ زَبيلَ التُّرَاب فَقَلَبَهُ وَ جَعَلَ البُرَّ نصفَين فى الزَّبيلَين وَ قَالَ لَهُ احمل الآنَ فَحَمَلَهُ فَلَمَّا رَآهُ خَفيفاً قَالَ مَا اعقَلَكَ من شَيخٍ![1][ص 79 قصص مثنوى]
[بهر ادهم سوزن زر آورند!]
367-
«هم ز ابراهيم ادهم آمده است
كاو ز راهى بر لب دريا نشست
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نقل است كه روزى بر لب دجله نشسته بود و بر خرقه ژنده خود پاره مىدوخت.
سوزنش در دريا افتاد. كسى از او پرسيد كه ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟
اشارت كرد به دريا كه سوزنم باز دهيت. هزار ماهى از دريا برآمد هر يكى سوزنى زرّين به دهان گرفته. ابراهيم گفت سوزن خويش خواهم. ماهيكى ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته. گفت كمترين چيزى كه يافتم به ماندن ملك بلخ اين است. ديگرها را تو ندانى. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 105 [ص 79 قصص مثنوى] [نيز مراجعه شود به رديف 172]
[1]- مردى كه دو سبد پر را در دو طرف چوبى آويخته بود و چوب را به كمك گردن حمل مىكرد، از جايى مىگذشت. او از سنگينى بار خم شده بود. يكى از آنها پر از گندم بود و ديگرى پر از خاك! از او پرسيدند خاك را براى چه حمل مىكنى؟ گفت براى اين كه بارم دو لنگه شود. اگر اين كار را نمىكردم گندم به يك طرف كشيده مىشد. ره گذرى( كه شاهد ماجرا بود به قصد كمك به وى) سبد پر از خاك را به زمين ريخت و گندم را به دو قسمت كرد و گفت اكنون آنها را بردار.
وى كه سبكى بار را بر دوش خود احساس مىكرد گفت آفرين به عقل اين بزرگ مرد!
[قرّة العين پيامبر شد نماز]
368-
«بهر اين بو گفت احمد در عظات
دائماً قُرَّةُ عَينى فى الصَّلاة
حُبِّبَ إلَىَّ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ جُعلَ قُرَّةُ عَينى في الصَّلَاة[1].
[1] مسند احمد، ج 3، ص 128، 199، جامع صغير، ج 1، ص 145 با تعبير: حُبِّبَ إلَىَّ من دُنيَاكُم.
حُبِّبَ إلَىَّ من الدُّنيَا ثَلَاثُ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ قُرَّةُ عَيني في الصَّلَاة[2].
[2] [3] احياء العلوم، ج 2، ص 21 [ص 68 احاديث مثنوى]
[ «در يكى پيهى نهى تو روشنى»]
369-
«كاى رهاننده مرا از وصف زشت
اى كننده دوزخى را چون بهشت
در يكى پيهى نهى تو روشنى
استخوانى را دهى سمع اى غنى
مستند آن در ذيل شماره (341) ملاحظه كنيد. [4] [ص 68 احاديث مثنوى]
[برطرف سازد نجس را قُلَّتين]
370-
«نيست دون القُلَّتين و حوض خرد
كى تواند قطرهايش از كار برد
حكم شرعى و مستفاد از اين روايت است:
إذَا بَلَغَ المَاءُ قُلَّتَين لَم يَحمل الخَبَث[3].
[5] جامع صغير، ج 1، ص 21، با كلمه الخَبَثَ و نهايه ابن اثير، ج 3، ص 275 با عبارت:
لَم يَحمل نَجَسَاً.
[6] [ص 68 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مستدرك الوسائل ج 1 ص 419 باب 59 و بحار الأنوار ج 87 ص 343 باب 10 و در خصال ص 165 ح 218
[2] وسائل الشيعة ج 2 ص 143 باب 89 و بحار الأنوار ج 73 ص 141
[3]
قَالَ النَّبيُّ6: جُعلَتْ قُرَّةُ عَيْني في الصَّلاة وَ كَانَ يَقُولُ: أَرحْنَا يَا بَلالُ
(رسول خدا6فرمود: روشنى چشم من در نماز نهاده شده است و همواره مىفرمود: اى بلال (با اذان گفتنت) به ما آرامش بده) بحارالأنوار ج 79 ص 193 باب 1- فضل الصلاة و عقاب تاركها.
يَا بلَالُ ارحْنَا بالصَّلَاة (3).
مسند احمد، ج 5، ص 364 و 371 و با لفظ:
قُمْ يَا بلَالُ فَارحْنَا بالصَّلاة
(4). و نيز:
كانَ يَقُولُ يَا بَلَالُ رَوِّحْنَا
(5). و همچنين:
يَا بلالُ اقم الصَّلَاةَ ارحْنَا بهَا (6).
در كنوز الحقائق، ص 91 و 106 و 169 مذكور است. [ص 21 احاديث مثنوى] (3) اى بلال با (ترتيب دادن) نماز، به ما آرامش ده.
(4) اى بلال برخيز (و اذان بگو) تا با ورود در نماز آرامش يابيم.
(5) [پيامبر] مىفرمود اى بلال (با ترتيب دادن نماز) به ما آرامش ده.
(6) اى بلال نماز را بر پا دار تا بدين وسيله آرامش يابيم.
[4] مستفاد است از گفته مولاى متقيان على-7-:
اعجَبُوا لهذَا الانسَان يَنظُرُ بشَحمٍ وَ يَتَكَلَّمُ بلَحمٍ وَ يَسمَعُ بعَظمٍ وَ يَتَنَفَّسُ من خَرمٍ (1).
نهج البلاغه، ص 470 ح 8، شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 103 ح 8 غرر الحكم ص 83 ح 1320 و در ربيع الابرار، باب ذكر اللّه و الدّعاء بدين صورت به ابن سمّاك نسبت داده شده است:
تَبَارَكَ مَن خَلَقَكَ فَجَعَلَكَ تَنظُرُ بشَحمٍ وَ تَسمَعُ بعَظمٍ وَ تَنطقُ بلَحمٍ (2).
[ص 63 احاديث مثنوى] (1) شگفتا به اين انسان! با تكهاى پيه مىبيند، با تكهاى گوشت تكلم مىكند، با استخوانى مىشنود و از سوراخى نفس مىكشد! (2) مبارك است آن خدايى كه تو را خلق كرد و به گونهاى آفريد كه با تكهاى پيه مىبينى و با تكهاى استخوان مىشنوى و با تكهاى گوشت سخن مىگويى!
[5] مستدرك الوسائل ج 1 ص 198 باب 9
[6]
قَالَ الصَّادقُ7إذَا كَانَ الْمَاءُ قَدْرَ قُلَّتَين لَم يُنَجِّسْهُ شَيْءٌ وَ الْقُلَّتَان جَرَّتَان (1)
(1) امام صادق7مىفرمايند: اگر آب به اندازه دو سبوى بزرگ باشد (كُر است و) هيچ چيز آن را نجس نمىكند و دو قله دو ظرف بزرگ است.
[1]- زنان و بوى خوش مورد علاقه منند و روشنايى چشمم در نماز است.
[2]- من از دنياى شما به سه چيز علاقه دارم: بوى خوش، زنان و روشنايى چشم من در نماز است.
[3]- آبى كه به اندازه دو سبوى بزرگ باشد( كُر است و) نجس را بر طرف مىكند.
[بدترين كيفر همان ترك دعاست/ داستان عالم عاصى شنو]
371-
«آن يكى مىگفت در عهد شعيب
كه خدا از من بسى ديده است عيب
مأخذ آن روايتى است كه در محاضرات الادباء ج 2 ص 227 و در حلية الاولياء جلد 10 ص 168 نقل شده است. اينك آن روايت:
قيلَ وَ كَانَ فى بَني إسرَائيلَ حبرٌ فَقَالَ فى دُعَائه يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ انتَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ تَعَالَى الَى نَبىِّ ذَلكَ الزَّمَان قُل لعَبدى كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى، اسلُبُكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى
[1].
و جامى اين روايت را بدين گونه آورده است:
وى گفت (عبد اللَّه بن خبيق) چنين به ما رسيده است كه حبرى از احبار بنى اسرائيل مىگفت
يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ الَى نَبىٍّ من بَني إسرَائيلَ قُل لَهُ كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى أَ لَم اسلُبكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى[2].
نفحات الانس، در ذكر حال عبد الله بن خبيق [ص 80 قصص مثنوى]
[ «كى خورد بنده خدا الّا حلال»]
372-
«گر شود عالم پر از خون مال مال
كى خورد بنده خدا الّا حلال
اشاره بدين روايت است:
لَو كَانَت الدُّنيَا دَماً عَبيطاً لَا يَكُونُ قُوتُ المُؤمن الَّا حَلَالًا[3].
شرح خواجه ايّوب و در احياء العلوم، ج 3، ص 66 اين عبارت با مختصر تفاوت منسوب است به سهل بن
[1]- در باره يكى از علماى بزرگ بنى اسرائيل، گفتهاند كه در دعايش مىگفت خدايا، من اين همه تو را معصيت كردهام ولى تا كنون كيفرم ندادهاى؟ خداوند به پيامبر وقت وحى كرد كه به بنده من بگو تو را كيفر دادهام ولى خبر ندارى. كيفرى بالاتر از اين نمىشود كه حلاوت مناجات با خودم را از تو دريغ داشتهام.
[2]- يكى از علماى يهود مىگفت خدايا اين همه تو را معصيت كردم ولى تو مجازاتم نكردهاى؟ خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه به وى بگويد بنده من تو را كيفر دادم اما تو متوجه نشدهاى. من حلاوت مناجات با خودم را از تو سلب كردهام.
[3]- اگر دنيا مالامال از خون تازه شود( با توجه به نجس و حرام بودن خون) سرانجام مؤمن، روزى حلال نصيبش خواهد شد.
عبد اللّه تسترى.
[ص 68 احاديث مثنوى]
[بشنو اين شش امتياز مصطفى6]
373-
«سجدهگاهم را از آن رو لطف حق
پاك گردانيد تا هفتم طبق [1]
عَن ابي هُرَيرَة انَّ رَسُولَ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ قَالَ فُضِّلتُ عَلَى الانبيَاء بستٍّ اعطيتُ جَوَامعَ الكَلم وَ نُصرتُ بالرُّعب وَ احلَّت ليَ الغَنَائمُ وَ جُعلَت ليَ الارضُ طَهُوراً وَ مَسجداً وَ ارسلتُ الَي الخَلق كَافَّةً وَ خُتمَ بيَ النَّبيُّونَ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 75، مسلم، ج 2، ص 63- 64 بوجوه و صور مختلف مسند احمد، ج 1، ص 301.
جُعلَت لىَ الارضُ مَسجداً وَ طَهُوراً[2].
بخارى، ج 1، ص 46، جامع صغير، ج 1، ص 143، كنوز الحقائق، ص 55 [ص 69 احاديث مثنوى]
[اشترى شد رام يك موش ضعيف]
374-
«موشكى در كف مهار اشترى
در ربود و شد روان او از مرى
مأخذ آن حكايتى است كه در مقالات شمس تبريز مىبينيم:
شتر با مورچه همراه شد. به آب رسيد پاى باز كشيد. اشتر گفت چه شد؟ بيا سهل
______________________________ [1]
قَالَ النَّبيُّ6أُعْطيتُ خَمْساً لَمْ يُعْطَهَا أَحَدٌ قَبْلي جُعلَتْ ليَ الْأَرْضُ مَسْجداً وَ طَهُوراً وَ نُصرْتُ بالرُّعْب وَ أُحلَّ ليَ الْمَغْنَمُ وَ أُعْطيتُ جَوَامعَ الْكَلم وَ أُعْطيتُ الشَّفَاعَةَ.
من لا يحضره الفقيه ج 1 ص 240 و خصال ج 1 ص 292 و امالى صدوق ص 216 مجلس 38.
رسول خدا6فرمود: من پنج امتياز دارم كه به هيچ كس داده نشده: 1- زمين را براى من پاك كننده و سجدهگاه قرار داد.
2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد.
3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد.
4- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كاملترين پيام است.
5- مقام شفاعت را خداى متعال برايم قرار داده است.
[1]- از ابو هريره نقل شده است كه رسول خدا6فرمود: من شش امتياز نسبت به ساير پيامبران دارم: 1- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كاملترين پيام است. 2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد. 3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد. 4- زمين را براى من پاك كننده و سجدهگاه قرار داد. 5- رسالت مرا جهانى كرد. 6- من خاتم پيامبران شدم.
[2]- زمين را براى من سجدهگاه و پاك كننده قرار داد.
است آب تا زانو است، گفت اگر چه ترا تا زانوست مرا شش گز از سر گذشته است. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 5 و نيز اين حكايت در تفسير ابو الفتوح، جلد پنجم صفحه 517 بدين گونه آمده است:
و در بعضى تفسيرها آمده كه يك روز موش بيامد و زمام شترى گرفت و مىبرد و شتر بر اثر او مىرفت تا موش به سوراخ فرو شد. شتر هم آنجا بايستاد. چون مردم بر آن واقف شدند گفتند سبحان اللّه خدايى كه جانورى را به اين عظيمى مسخر اين چنين ضعيفى كرد! و با تفصيلى مناسب گفته مولانا اين قصه را در مقالات شمس مىتوان ديد بدين صورت:
موشى لكام اشترى بگرفت و بكشيد. اشتر از روى موافقت و حلم از پى او روان شد.
المُؤمنُ كَالجَمَل الانُوق. بعضى گويند جهت حلم و تواضع، بعضى گويند جهت آن كه از همه حيوانات بلندترست و سرفرازتر. اگر چه اين را سر ديگر است اما حالى عَلَى قَدر عقُولهم مىگوييم به آبى رسيد، بزرگ تيز رو، و عاجز بماند موش. اشتر گفت اكنون چه ايستادى اينجا چرا نمىروى، ندانى كه نبايد مهار چو منى را گرفتن اكنون چون گرفتى برو، گفت آب است عظيم، اشتر پاى در آب نهاد و گفت دراى كه سهل است، آب تا زانوست، موش مىگويد از زانو تا زانو [فرق است. اشتر گفت] اكنون تو به كه چنين گستاخى نكنى و بر كودبان من نشين، مرا چه تفاوت از صد هزار چون تو كه بر كودبان من باشد، به يك دم از آب بگذرانم. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 112 و ورق 116 [ص 80 قصص مثنوى]
[مالك دينار و لطف ماهيان]
375-
«بود درويشى درون كشتيى
ساخته از رخت مردم پشتيى
مأخذ آن حكايتى است كه در حلية الاولياء، ج 10، ص 176 و در رساله قشيريه، صفحه 165 از قول ذو النّون مصرى و در كشف المحجوب، صفحه 109 و در كتاب تذكرة الاولياء، جلد اول، صفحه 41 با مختصر تفاوت منسوب به مالك دينار و در صفحه 116 منسوب به ذو النّون مصرى نقل شده است و ما آن را از روى كشف المحجوب نقل مىكنيم:
و منزلتش (مالك دينار) به جايى رسيد كه وقتى در كشتى نشسته بود. جوهرى اندر كشتى غايب شد. وى مجهولتر همه قوم مىنمود. وى را به بردن آن تهمت كردند. سر به سوى آسمان كرد اندر ساعت. هر چه اندر دريا ماهى بود همه بر سر آب آمدند. و هر
يك جوهرى اندر دهان گرفته. از آن جمله يكى بستد و بدان مرد داد و خود قدم بر سر آب نهاد. و بر روى آب خوشى برفت تا به ساحل بيرون شد.
[ص 81 قصص مثنوى]
[هست امر معتدل خير الامور]
376-
«در خبر خيرُ الامور اوساطها
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
اشاره به حديث ذيل است:
[1]
خَيرُ الْأُمُور أَوسَاطُهَا[1].
[2] احياء العلوم، ج 3، ص 42، كنوز الحقائق، ص 60، جامع صغير، ج 1، ص 46 و با عبارت:
خَيرُ الاعمَال اوسَاطُهَا.
جامع صغير، ج 2، ص 68 [ص 69 احاديث مثنوى]
[قلب او6بيدار باشد وقت خواب]
377-
«گفت پيغمبر كه عَينَاىَ تَنَام
لا يَنامُ قَلب عَن رَبِّ الانام
مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبي[2].
[3] مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
يا عائشة إنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَان وَ لَا يَنَامُ قَلْبي[3].
[4] و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبيَاء تَنَامُ اعينُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا[4].
[5] جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
خَيرُ الْأُمُور أَوسَطُهَا.
كافى ج 6 ص 540.
آن دسته از امور بهترين است كه در آنها اعتدال رعايت شده باشد.
[2] وسائل الشيعة ج 11 ص 473 و ارشاد ج 2 ص 234
[3] مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35
[4] رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253
[5]
إنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبيَاء تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا (4).
بصائر الدرجات ص 420
[1]- آن دسته از امور بهترين است كه در آنها اعتدال رعايت شده باشد.
[2]-( پيامبر(6) فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
[3]-( پيامبر(6) فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
[4]- ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[ضاله مؤمن هميشه حكمت است]
378-
«پس چو حكمت ضاله مؤمن بود
آن ز هر كه بشنود موقن بود
مستند آن در ذيل شماره (309) مذكور است. [1] [ص 70 احاديث مثنوى]
[كرد تصديق مسيح، يحياى پاك]
379-
«مادر يحيى كجا ديدش كه تا
گويد او را اين سخن در ماجرا
مأخذ آن روايت ذيل است:
يَحيَى اوَّلُ مَن آمَنَ بعيسَى وَ صَدَّقَهُ وَ ذَلكَ ان امَّهُ كَانَت حَاملَة به فَاستَقبَلَتهَا مَريَمُ وَ قَد حَمَلَت بعيسَى فَقَالَت لَهَا امُّ يَحيَى يَا مَريَمُ أَ حَاملٌ انتَ فَقَالَت لمَا ذَا تَقُولينَ هَذَا قَالَت انِّى ارَى مَا فى بَطنى يَسجُدُ لمَا فى بَطنك فَذَلكَ تَصديقُهُ لَهُ وَ ايمَانه به[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 317 و 324- نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 3، ص 157 [ص 82 قصص مثنوى]
[داستان احول و ديدار ماه]
380-
«گر بگويى احولى را، مَه يكى است
گويدت اين دو است در وحدت شكى است
ظاهراً مأخوذ است از اين قطعه:
پسرى احول از پدر پرسيد
كاى حديث تو بسته را چو كليد
گفتى احول يكى دو بيند چون
من نبينم از آنچه هست فزون
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها (1).
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه ص 481 ح 80 بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق (2).
نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
(1) حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
(2) حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[1]- اولين كسى كه به حضرت عيسى( ع) ايمان آورد و نبوتش را تصديق كرد يحيى( ع) است. تفصيلش اين است كه مادر يحيى هنگامى كه به وى باردار بود به ديدار مريم مىرفت. در آن زمان مريم نيز به عيسى( ع) آبستن بود. يك روز به مريم گفت تو هم باردار هستى؟ پرسيد براى چه؟ مادر يحيى گفت براى اين كه احساس مىكنم آنچه من در شكم دارم به آنچه تو در شكم دارى سجده مىكند.
بنا بر اين اولين ايمان آورنده و تصديق كننده حضرت عيسى يحيى بوده است.