[ «گفت اطفال مناند اين اوليا»]
387-
«گفت اطفال منند اين اوليا
در غريبى فرد از كار و كيا
به نظر يوسف بن احمد مولوى و عبد اللطيف عباسى اشاره است به حديث: [1]
الخَلقُ كُلُّهُم عيَالُ اللَّه[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 20، لطائف معنوى، ص 111.
و از شبلى نقل كردهاند كه:
الصُّوفِيَّةُ اطفَالٌ فِي حِجرِ الحَقِ[2]. رساله قشيريه، طبع مصر، ص 127 [ص 72 احاديث مثنوى]
[حرمت اموال چون خونها بدان]
388-
«مال ايشان خون ايشان دان يقين
زان كه مال از زور آيد در يمين
اشاره است به حديثى كه به صور ذيل ديده مىشود:
[2]
حُرمَةُ مَال المُسلم كَحُرمَة دَمه[3].
[3] حلية الاولياء، ج 7، ص 334، جامع صغير، ج 1، ص 146، كنوز الحقائق، ص 57
انَّ اللَّهَ حَرَّمَ منَ المُسلم دَمَهُ وَ مَالَهُ[4].
[4] احياء العلوم، ج 3، ص 105 [5]
قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه[5].
جامع صغير، ج 1، ص 63 [ص 72 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: الْخَلْقُ عيَالُ اللَّه فَأَحَبُّ الْخَلْق إلَى اللَّه مَنْ نَفَعَ عيَالَ اللَّه وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْل بَيْتٍ سُرُوراً (1).
كافى ج 2 ص 164 باب الاهتمام بأمور المسلمين و و با تفاوت در جامع صغير، ج 2، ص 11 و با تفاوت مختصر كنوز الحقائق، ص 62 [ص 10 احاديث مثنوى] (1) همه مردم خانواده خدايند. بنا بر اين كسى كه براى اين خانواده سودمندتر باشد و بر اهل خانهاى مسرت و خوشحالى بياورد نزد خدا محبوبترين خلق است و ادّعايش در خدا دوستى صادقتر است.
[2]
قَالَ النَّبيّ6: حُرِّمَ منَ الْمُسْلم دَمُهُ وَ مَالُهُ وَ أَنْ يُظَنَّ به ظَنَّ السَّوء.
كشف الريبة ص 21.
پيامبر6فرمود: ريختن خون و خوردن مال مسلمان و پندار بد و سوء ظن به او، حرام شده است.
[3] فقه القرآن ج 2 ص 74 بحار الأنوار ج 29 ص 407
[4] بحار الأنوار ج 72 ص 201
[5]
سبَابُ الْمُؤْمن فُسُوقٌ قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه (3).
من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 377 و تفسير قمى ج 1 ص 74
[1]- مردم همگى اعضاى خانواده خدايند.
[2]- اهل تصوف كودكانى هستند كه در دامن حق پرورش مىيابند.
[3]- خوردن مال مسلمان حرام است همان طورى كه ريختن خونش حرام است.
[4]- خداوند ريختن خون و خوردن مال مسلمان را، حرام كرده است.
[5]- فحش و ناسزا به مؤمن فسق و جنگيدن با مؤمن، كفر و خوردن گوشت او عصيان بر خداوند است. تجاوز به اموال مؤمن همچون ريختن خون او حرام است.
[ «آن كه يابد بوى حق را از يمن»]
389-
«آن كه يابد بوى حق را از يمن
چون نيابد بوى باطل را ز من
مصطفى چون برد بوى از راه دور
چون نيابد از دهان ما بَخُور
اشاره به خبر ذيل است:
[1]
أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ وَ اجدُ نَفَسَ رَبِّكُم من قبَل اليَمَن[1].
مسند احمد، ج 2، ص 541 [2]
انِّي لَأَجدُ نَفَسَ الرَّحمَن من جَانب اليَمَن[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 153 تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ[3][3] سفينة البحار، ج 1، ص 53 [ص 73 احاديث مثنوى]
[نزد حق «سين» بلالش «شين» بُوَد/ بنگر اين «الهمد» و آن «الحمد» را]
390-
«آن بلال صدق در بانگ نماز
حَىَّ را هَىَّ همىخواند از نياز
ظاهراً مأخذ آن حديثى است موضوع و آن اين است:
سينُ بلالَ عندَ اللَّه شينٌ[4].
اللؤلؤ المرصوع، ص 40 در طبقات ابن سعد جزء سوم قسم اول ص 167 مطلبى ذكر شده است كه با حكايت فوق بى مناسبت نيست و ممكن است در تركيب آن دخيل باشد:
انَّ رَسُولَ اللَّه6امَرَ بلَالًا ان يُؤِّذِّنَ يَومَ الفَتح عَلَى ظَهر الكَعبَة فَاذَّنَ عَلَى ظَهرهَا وَ الحَارثُ بنُ هشَامٍ وَ صَفوَان بن امَيَّةَ قَاعدَان فَقَالَ احَدُهُمَا للآخَر انظُر الَى هَذَا الحَبَشىِّ فَقَالَ ان يَكرَهُهُ اللَّهُ يُغَيَّرَهُ[5].
______________________________ [1]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ.
بحار الأنوار ج 22 ص 137.
رسول خدا6فرمودند: بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است.
[2]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنِّ نَفَسَ الرَّحْمَن يَأْتيني من قبَل اليَمَن فَحُيِّيَتْ بذَلكَ النَّفَس صُورَةُ- الْإيمَان.
عوالي اللئالي ج 4 ص 47.
رسول خدا6فرمودند: براستى نسيم خداى رحمان از جانب يمن به سويم مىوزد و به سبب آن نما و صورت ايمان زنده گشت.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّ خَيْرَ الرِّجَال أَهْلُ الْيَمَن وَ الْإيمَانُ يَمَانٍ وَ أَنَا يَمَانيٌّ.
بحار الأنوار ج 56 ص 198 باب 23.
رسول خدا6فرمودند: بهترين مردان اهل يمن هستند و ايمان يمانى است و از يمن برخاسته و من يمانيم.
[3]
تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ وَا شَوْقَاهُ إلَيْكَ يَا أُوَيْسَ الْقَرَني وَ مَنْ لَقيَهُ فَلْيَقْرَأْهُ منِّي السَّلامَ.
سفينة البحار، ج 1، ص 53 و بحار الأنوار ج 42 ص 155.
بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن (سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) مىوزد، وه چقدر شوق ديدارت را دارم اى اويس قرنى، هر كه او را ملاقات كرد سلام مرا به او برساند.
[1]- بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است و بوى خدايتان را از جانب يمن مىشنوم.( اشاره به اويس قرنى و ايمان و اخلاص اوست.)
[2]- من بوى خداى رحمان را از جانب يمن مىشنوم.
[3]- بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن( سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) وزيده است.
[4]- سين بلال( در گفتن اسهَدُ به جاى اشهَدُ) در نزد خدا به منزله شين است.
[5]- رسول خدا6در فتح مكه، به بلال دستور داد بر بام كعبه اذان گويد. بلال اطاعت كرد. حارث بن هشام و صفوان بن اميه هر دو نشسته بودند و با هم گفت و گو مىكردند يكى از آن دو به ديگرى گفت اين حبشى را نگاه كن!( بهتر از او كسى براى اذان گفتن نبود؟) ديگرى جواب داد قطعاً با خواست و رضايت خدا بوده است و گر نه شخص ديگرى انتخاب مىشد.
و نظير آن حكايت ذيل است:
وقتى نماز شام، حسن به در صومعه او (حبيب عجمى) بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ايستاده. حسن درآمد. حبيب الحمد را الهمد مىخواند. گفت نماز در پى او درست نيست. بدو اقتدا نكرد و خود بانگ نماز بگزارد. چون شب درآمد بخفت. حق را تبارك و تعالى به خواب ديد. گفت اى بار خداى، رضاى تو در چه چيزست؟
گفت يا حسن، رضاى ما دريافته بودى قدرش ندانستى. گفت بار خدايا، آن چه بود؟ گفت اگر تو نماز كرديى از پس حبيب رضاى ما دريافته بودى و اين نماز بهتر از جمله نماز عصر تو خواست بود. اما تو را سقم عبارت از صحت نيّت باز داشت. بىتفاوت است از زبان راست كردن تا دل. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 53 [ص 73 احاديث مثنوى و ص 88 قصص مثنوى]
[هان دعا كن از دهان غير خود!]
391-
بهر اين فرمود با موسى خدا
وقت حاجت خواستن اندر دعا
مأخذ آن حديث ذيل است:
قَالَ عَلَيه السَّلامُ ادعُوا اللَّهَ بأَلسنَةٍ مَا عَصَيتُمُوهُ بهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّه وَ مَن لَنَا بتلكَ الالسنَة قَالَ يَدعُوا بَعضُكُم لبَعضٍ لَانَّكَ مَا عَصَيتَ بلسَانه وَ هُوَ مَا عَصَى بلسَانكَ[1].
تفسير امام فخر رازى، جلد 1، ص 136 [ص 73 احاديث مثنوى و ص 89 قصص مثنوى]
[1]-( موسى-7- به قومش) گفت خدا را با زبانى بخوانيد كه با آن معصيت نكردهايد. گفتند اى رسول خدا، آيا كسى هست كه زبانش معصيت نكرده باشد؟ فرمود هر كدام از شما براى ديگرى دعا كند( به نتيجه مىرسد) چون تو به زبان او معصيت نكردهاى و او هم به زبان تو معصيت نكرده است.
[پوست را هم بفكنى نشناسمت!]
392-
«اى برادر بود اندر ما مَضَى
شهريى با روستايى آشنا
مأخذ آن حكايتى است مذكور در كتاب البخلاء، تأليف جاحظ، ص 17، طبع مصر 1948.
وَ من اعَاجيبَ اهل مَروٍ مَا سَمعنَاهُ من مَشيخَتنَا عَلَى وَجه الدَّهر وَ ذَلكَ انَّ رَجُلًا من اهل مَروٍ كَانَ لَا يَزالُ يَحُجُّ وَ يَتجُرُ وَ يَنزلُ عَلَى رَجُلٍ من اهل العرَاق فَيُكرمُهُ وَ يَكفيه مَؤُونَتَهُ ثُمَّ كَانَ كَثيراً مَا يَقُولُ لذَلكَ العرَاقىُّ لَيتَ انِّى قَد رَأَيتُكَ بمَروٍ حَتَّى اكَافئُكَ لقَديم احسَانكَ وَ مَا تُجَدِّدُ لى منَ البرِّ فى كُلِّ قدمَةٍ فَامَّا هَاهُنَا فَقَد اغنَاكَ اللَّهُ عَنِّى قَالَ فَعَرَضَت لذَلكَ العرَاقىُّ بَعدَ دَهرٍ طَويلٍ حَاجَةٌ فى تلكَ النَّاحيَة فَكَانَ ممَّا هَوَّنَ عَلَيه مُكَابَدَةُ السَّفَر وَ وَحشَةُ الاغترَاب مَكانَ المَروَزىِّ هُنَالكَ فَلَمَّا قَدَمَ مَضَى نَحوَهُ فى ثيَاب سَفَره وَ فى عمَامَته وَ قَلَنسُوَته وَ كَسَائه ليَحُطَّ رَحلَهُ عندَهُ كَمَا يَصنَعُ الرَّجُلُ بثقَته وَ مَوضع انسه فَلَمَّا وَجَدَهُ قَاعداً فى اصحَابه اكَبَّ عَلَيه وَ عَانَقَهُ فَلَم يَرَهُ البَتَّه وَ لَا سَأَلَ به سُؤالَ مَن رَآَهُ قَطُّ قَالَ العرَاقىُّ فى نَفسه لَعَلَّ انكَارَهُ ايَّاىَ لمَكان القنَاع فَرَمَى بقنَاعه وَ ابتَدَأَ مُسَائَلَتَهُ فَكَانَ لَهُ انكَرَ فَقَالَ لَعَلَّهُ ان يَكُونَ انَّمَا اتىَ من قبَل العمَامَة فَنَزَعَهَا ثُمَّ انتَسَبَ وَ جَدَّدَ مُسَائَلَتَهُ فَوَجَدَهُ اشَدَّ مَا كَانَ انكَاراً قَالَ فَلَعَلَّهُ انَّمَا اتىَ من قبَل القَلَنسُوَة وَ عَلمَ المَروَزىُّ انَّهُ لَم يَبق شَيءٌ يَتَعَلَّقُ به المُتَغَافلُ وَ المُتَجَاهلُ فَقَالَ لَو خَرَجتَ من جلدك لَم اعرفُكَ[1].
(ترجمة هذا الكلام بالفارسية: اگر از پوست بيرون بيايى نشناسم.) [ص 89 قصص مثنوى]
[1]- پيران ما از گذشتههاى دور، راجع به مردم مرو قصههاى عجيب دارند.
از جمله اين كه يكى از آنان هر وقت براى حج يا تجارت سفر مىكرد و از عراق مىگذشت مهمان مردى مىشد. ميزبان، وى را احترام مىگذاشت و مخارجش را تأمين مىكرد. مرد مروى هر بار به او كه ميزبان دايمش شده بود مىگفت اى كاش تو هم روزى در مرو مهمان من شدى تا اين همه احسان و نيكى تو را جبران كنم. فعلًا كارى از من ساخته نيست. جز اين كه بگويم خداوند نعمتش را بر تو زياد كند! سالها گذشت. اتفاقاً مرد عراقى گذرش به مرو افتاد و پس از تحمل سختىهاى سفر و غربت، خانه دوستش را پيدا كرد. وى در حالى كه غرق لباسهاى سفر بود به سوى خانه دوست رفت و قصد داشت چند روزى مهمان او شود. با اطمينان خاطر و بىهيچ آداب و ترتيبى جلو رفت. همان طورى كه او نيز وقتى به عراق مىآمد اين چنين بر ميزبان وارد مىشد. تازه وارد همين كه دوست قديم خود را در جمع يارانش ديد به طرفش دويد و بغلش كرد. ولى ديد مرد مروى دم از آشنايى نمىزند و احوال پرسى نمىكند. با خود گفت شايد لباسهاى سفر باعث شده كه مرا نشناسد. فورا بالاپوش خود را در آورد و احوال پرسى را از سر گرفت. مرد، باز هم تازه وارد را بجا نياورد! با خود گفت ممكن است عمامه و كلاهم مانع از آشنايى شده باشد. خواست آنها را هم از سر درآورد. در اين هنگام مرد، كه خود را به بىخبرى زده بود و گويى هرگز به عراق نرفته و مهمان وى نبوده است، گفت:
اگر از پوست خودت هم بيرون بيايى من تو را نمىشناسم!
[از كسى كه نيكىاش كردى بترس!]
393-
«گفت حق است اين ولى اى سيبَوَيه
اتَّق من شَرِّ مَن احسَنت الَيه
اشاره است به گفته مولاى متقيان على-7-:
اتَّق شَرَّ مَن احسَنتَ الَيه[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 49 ولى در مجمع الامثال مىدانى طبع تهران، ص 130 و در «مجموعه امثال» جزء امثال آمده است. [ص 73 احاديث مثنوى]
[سوء ظن محتاط و زيرك سازدت]
394-
«حزم آن باشد كه ظنِّ بد برى
تا گريزى و شوى از بَد بَرى
[1]- از شرِّ آن كس بر حذر باش كه در حقّش خوبى كردهاى!
حزمُ سوءُ الظَّن گفته است آن رسول
هر قدم را دام مىدان اى فضول
اشاره است بدين خبر:
الحَزمُ سُوءُ الظَّنِ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 150، كنوز الحقائق، ص 58 كه در مجمع الامثال (ص 175) منسوب است به أكثم بن صيفى.
[ص 74 احاديث مثنوى] [1]
[قصّه اهل سبا و كفرشان]
395-
«تو نخواندى قصّه اهل سبا
يا بخواندى و نديدى جز صدا
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ[2]. (سوره سبا، آيه 15) ذكر كردهاند و در ذيل بيت:
اصلشان بد بود آن اهل سبا
مىرميدندى ز اسباب لقا
از همين دفتر نيز مذكور خواهد شد [رديف 468] [ص 113 قصص مثنوى] [2]
[گر تو من باشى بگو من كيستم؟!]
396-
«اى مغفّل رشتهاى بر پاى بند
تا ز خود هم گم نگردى اى لوند
ظاهراً اشاره باشد به قصه ذيل:
وَ من حُمقه (اى هَبَنَّقَةَ) انَّهُ جَعَلَ فى عُنُقه قَلَادَةً من وَدعٍ وَ عظَامٍ وَ خَزَفٍ وَ قَالَ أَخشي
______________________________ [1] و در نامه امير المؤمنين على7به فرزندش امام حسن7چنين آمده است:
وَ لا يَغْلبَنَّ عَلَيْكَ سُوءُ الظَّنِّ فَإنَّهُ لا يَدَعُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ خَليلٍ صُلْحًا، وَ قَدْ يُقَالُ: منَ الْحَزْم سُوءُ الظَّنِ
هرگز بد گمانى بر تو غلبه نكند كه بين تو و دوستت صلح و صفايى باقى نگذارد و گفته مىشود كه از ابزار تصميم مطمئن و دور انديشى (در آنجا كه دشمن در كمين است) بد گمانى و سوء ظن داشتن است. تحف العقول ص 79.
[2] و از جمله در تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 4، ص 365 و در چاپ كنگره ج 16 ص 60 آمده است:
وهب گفت خداى تعالى سيزده پيغمبر را به سبا فرستاد تا ايشان را با خداى خواندند و تذكر نعمت خداى كردند. و ايشان اعتراض كردند و عدول و كفر آوردند. و گفتند: ما خداى را بر خود نعمتى نمىشناسيم. و اگر اين نعمت او كرده است بگوى تا باز گيرد از ما.
در قصص الانبياء كسايى، 286 روايت ذيل در باره اهل سبا ملاحظه مىشود:
وَ كَانُوا يَتَكَلَّمُونَ بالعَرَبيَّة وَ كَانُوا عُصَاةً طُغَاةً فَبَعَثَ اللَّهُ الَيهم ثَلَاثَةَ عَشَرَ نَبيًّا يَدعُونَهُم الَى طَاعَة اللَّه فَكَذَّبُوهُم وَ هَمُّوا بقَتلهم
(2).
و سؤال و جوابى كه در اين حكايت ميانه انبيا و اهل سبا مكرر شده متأثر است از آياتى كه در آغاز سوره يس در ذكر قصه رسولان مسيح و مردم انطاكيه آمده است.
سوره يس، آيه 13 به بعد [ص 113 قصص مثنوى] (1) مردم سبا را در مساكنشان عبرتى بود. دو بوستان داشتند يكى در جانب راست و ديگرى در جانب چپ.
(2) آنان (اهل سبا) به زبان عربى تكلم مىكردند و (نسبت به خداوند) عصيان و طغيان مىورزيدند. خداوند سيزده پيامبر را مبعوث كرد تا آنان را به سوى حق دعوت كنند. اما آنها پيامبران را نيز تكذيب كردند و در صدد قتل آنان برآمدند.
[1]- نشانه دور انديشى( در آنجا كه دشمن در كمين است) بد بينى و سوء ظن- داشتن است.
[2]- مردم سبا را در مساكنشان عبرتى بود. دو بوستان داشتند يكى در جانب راست و ديگرى در جانب چپ.
ان اضلَّ نَفسى فَفَعَلتُ ذَلكَ لَاعرفَهَا به فَحَوَّلَت القَلَادَةُ ذَاتَ لَيلَةٍ من عُنُقه لعُنُق اخيه فَلَمَّا اصبَحَ قَالَ يَا اخى انَا انتَ فَمَن انَا[1]. كتاب الحمقى و المغفّلين، ص 22 [ص 263 قصص مثنوى]
[ «چون قضا آيد شود تنگ اين جهان»]
397-
«چون قضا آيد شود تنگ اين جهان
از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذَا جَاءَ القَضا ضاقَ الفَضَا
تُحجَبُ الابصَار اذَا جَاءَ القَضَا
چشم، بسته مىشود وقت قضا
تا نبيند چشم كُحل چشم را
مضمون اين ابيات مستفاد است از حديث:
كه مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است. [1]
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ
و جمله: اذَا جَاءَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا[2]. مثل است و در مجمع الامثال مىدانى (ص 27) بدين گونه نقل شده است: اذَا حَانَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا[3].
[ص 74 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مضمون اين ابيات مستفاد است از حديث ذيل:
عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ.
مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.
امام رضا7مىفرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند ..
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (3).
جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى] (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مىكند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).
(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[1]- از حماقت وى( منظور هَبَنَّقَه است از احمقهاى معروف عرب) يكى اين است كه گردن بندى از گوش ماهى و استخوان و خرمهره به گردن خود افكنده بود و در توجيه آن مىگفت چون مىترسم گاهى خود را گم كنم اين گردن بند نشانه شناسايى من خواهد شد! اتفاقاً شبى گردن بند او به گردن شخص ديگرى جا به جا شده بود. صبح كه برخاست خطاب به آن شخص مىگفت اى برادر اگر من تو هستم پس تو كه هستى؟!
[2]- هنگامى كه سرنوشت الهى( در مورد كسى) فرا رسيد عرصه بر او تنگ مىشود( و چارهاى جز تسليم ندارد.)
[3]- هنگامى كه سرنوشت الهى( در مورد كسى) فرا رسيد عرصه بر او تنگ مىشود( و چارهاى جز تسليم ندارد.)
[در چه افتد آن كه چاهى مىكَند]
398-
«بهر مظلومان همىكندند چاه
در چه افتادند و مىگفتند آه
مستند آن در ذيل شماره (102) مى تان ديد [1].
[ص 74 احاديث مثنوى]
[كن توكّل بر حق و روزى بخواه]
399-
«آن كه گندم را ز خود روزى دهد
كى توكّلهات را ضايع نهد
اشاره است به حديث قدسى:
فَتَوكَّلُوا عَلَىَّ وَ اطلُبُوا الرِّزقَ منِّي[1][2].
لطائف معنوى، ص 116 [ص 74 احاديث مثنوى]
[نيست چاره با قضاى آسمان]
400-
«گر شود ذرّات عالم حيله پيچ
با قضاى آسمان هيچند هيچ
اشاره به حديثى است كه مستند آن در ذيل شماره (67) مذكور گرديد [3].
[ص 75 احاديث مثنوى]
[چون قضا آيد خرد عاجز شود]
401-
«چون قضا بيرون كند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله كور و كر
مستفاد از حديثى است كه مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است [4].
[ص 75 احاديث مثنوى]
[بخل فرزندان بلاى باغ شد]
402-
«قصه اصحاب ضَروان خواندهاى
پس چرا در حيله جويى ماندهاى
مأخذ آن حكايتى است كه در تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 358 و نيز در عجايب نامه از
______________________________ [1] مأخوذ است از روايت ذيل:
مَنْ حَفَرَ لَاخيه حُفْرَةً وَقَعَ فيهَا.
تحفالعقول ص 92 در خطبه معروف به الوسيلة از امير المؤمنين7و در غررالحكم ص 419 باب جملة من علائم شر الإخوان ح: 9606- و ح: 9608- با اندكى تفاوت.
كسى كه براى برادرش چاهى كَند خودش در آن خواهد افتاد.
(و هر قصد سويى سرانجام دامن گير صاحبش مىشود- قسمتى از آيه 43 سوره فاطر.
[2]
عَنْ عَليّ7: ... تَوَكَّلُوا عَلَى اللَّه عنْدَ رَكْعَتَيْ الْفَجْر إذَا صَلَّيْتُمُوهَا فَفيهَا تُعْطُوا الرَّغَائبَ.
وسائل الشيعة ج 7 ص 90.
امام على7مىفرمايد: ... بر خدا توكل كنيد در آن هنگام كه دو ركعت نماز صبح را بجاى مىآوريد و آن وقتى است كه به آمال و خواستههاى خويش نائل مىشويد.
[3] اشاره است بدين روايت:
لا يَنْفَعَ حَذَرٌ منْ قَدَرٍ (1).
كافى ج 1 ص 362 بر حذر بودن انسان از تقدير الهى بهيچ وجه برايش سودى ندارد.
و از كلمات امير المؤمنين على7است:
تَذَكَّرْ قَبْلَ الْورْد الصَّدْرَ وَ الْحَذَرُ لَا يُغْني منَ الْقَدَر وَ الصَّبْرُ منْ أَسْبَاب الظَّفَر.
شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 341 حديث 919.
قبل از اين كه (به جايى براى تهيه آب و ...) داخل شوى به فكر بازگشت (از آنجا) باش. بر حذر بودن، (انسان را) از تقدير الهى بىنياز نمىكند و صبر از عوامل پيروزى بر مشكلات است.
لَنْ يَنْفَعَ حَذَرٌ منْ قَدَرٍ وَ لكنَّ الدُّعاءَ يَنْفَعُ ممَّا نَزَلَ وَ ممَّا لَمْ يَنْزلْ فَعَليْكُمْ بالدُّعَاء عبَادَ اللَّه (2).
جامع صغير، ج 2، ص 127 و بدين گونه در كنوز الحقائق، ص 165 وارد است (
لَا يُغْنى حَذَرٌ منْ قَدَرٍ.
) (2) (1) بر حذر بودن انسان از تقدير الهى بهيچ وجه برايش سودى ندارد، اما به هر حال نسبت به آنچه تقدير و نازل شده يا نشده است، دعا نافع است. اى بندگان خدا بر شما باد به دعا كردن (2) بر حذر بودن، (انسان را) از تقدير الهى بىنياز نمىكند [ص 9 احاديث مثنوى].
[4] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ
. مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.
امام رضا7مىفرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند.
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ سَلَبَ ذَوِى الْعُقُولِ عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فِيهِمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهِمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَتِ النَّدَامَةُ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضِى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهِمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَتِ النَّدَامَةُ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى]
[1]- وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را( موقتاً) از وى سلب مىكند.( تا مانع تحقق آن كار نشود).
[2]- وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[3]- وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.