بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

يَا مَعَاذُ مَا خَلَقَ اللَّهُ شَيْئاً عَلَى وَجْه الْارْض احَبَّ الَيْه منَ الْعتَاق وَ لا خَلَقَ شَيْئاً عَلَى وَجْه الْارْض ابْغَضَ الَيْه منَ الطَّلَاق‌

[1]. شرح خواجه ايوب، حاشيه عبد اللطيف و حاشيه مثنوى چاپ علاء الدوله با كمى تفاوت. [ص 57، احاديث مثنوى‌]

[ «من نكردم امر تا سودى كنم»]

315-

«من نكردم امر تا سودى كنم‌

بلكه تا بر بندگان جودى كنم‌

مقتبس است از مفاد اين روايت:

يَقُولُ اللَّهُ عَز وَ جَلَّ انَّمَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ ليَرْبَحُوا عَلَىَّ وَ لَمْ اخْلُقْهُمْ لارْبَحَ عَلَيْهمْ‌

[2].

و به صورت ذيل جزء سخنان امير المؤمنين على-7- نقل شده است:

يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: يَا ابْنَ آدَمَ لَمْ أَخْلُقْكَ لأَرْبَحَ عَلَيْكَ إنَّمَا خَلَقْتُكَ لتَرْبَحَ عَلَيَّ فَاتَّخذْني بَدَلًا منْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ، [1].[3].

شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 319 ح 665.

[ص 58 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] تتمه حديث فَإنِّي نَاصرٌ لَكَ منْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ كه به يقين من در هر چيز يار و ياور توام.

[1]- اى معاذ، خداوند محبوب‌ترين چيزى را كه در روى زمين آفريده آزاد كردن بردگان و مبغوض‌ترينش، طلاق دادن همسران است.

[2]- خداى- عز و جل- مى‌فرمايد: جز اين نيست كه مردم را خلق كردم تا از من بهره‌مند شوند و خلقشان نكردم براى اين كه من از آنان بهره گيرم.

[3]- خداوند متعال مى‌فرمايد: اى انسان تو را نيافريدم تا از تو بهره گيرم، بلكه تو را آفريدم تا از من بهره‌مند شوى. بنا بر اين به جاى هر كس و هر چيز به من روى آور.


صفحه 200

[ «ما زبان را ننگريم و دل را»]

316-

«ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

مستفاد است از حديث ذيل: [1]

إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ‌[1].

مسند احمد، ج 2، ص 285 مسلم، ج 8، ص 11 احياء العلوم، ج 3، ص 190 جامع صغير، ج 1، ص 73 با مختصر تفاوت.

[2]

انَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ الَى اجْسَادكُمْ وَ لَا الَى صُوَركُمْ وَ لَكنْ يَنْظُرُ الَى قُلُوبكُمْ‌[2].

مسلم، ج 8، ص 11 [ص 58 احاديث مثنوى‌]

[ «خون شهيدان را ز آب اولى‌تر است»]

317-

«خون شهيدان را ز آب اولى‌تر است‌

اين خطا از صد صواب اولى‌تر است‌

حكم شرعى است و با مضمون روايت ذيل مناسبت دارد: [3]

زَمِّلُّوهُمْ بدمَائهمْ فَانَّهُ لَيْسَ منْ كَلْم يُكْلَمُ فى اللَّه الا وَ هُوَ يَأْتى يَوْمَ الْقيَامَة يَدْمى‌ لَوْنُهُ لَوْنُ الدَّم وَ ريحُهُ ريحُ الْمسْك‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 27 نيز رجوع كنيد به: فيه ما فيه انتشارات دانشگاه تهران، 262. [ص 59 احاديث مثنوى‌]

[قصه‌ها بشنو ز مار و آدمى‌]

318-

«عاقلى بر اسب مى‌آمد سوار

در دهان خفته‌اى مى‌رفت مار

مأخذ آن حكايتى است كه در فردوس الحكمة صفحه 537- 538 مى‌بينيم:

فَامَّا حيَلُهُمْ وَ تَأتِّيهمْ فَقَدْ بَلَغَنَا انَّ رَجُلًا انْتَبَهَ وَ هُوَ يَرَى انَّ حَيَّةً قَدْ دَخَلَتْ فى حَلْقه وَ

______________________________ [1]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6يَا أَبَا ذَرْ، ... إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ (1).

مستدرك الوسائل ج 11 ص 264 باب 20 ح 12951

[2] و با تعبيرى ديگر:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ و أَمْوَالكُمْ وَ إنَّمَا يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ نيَّاتكُمْ.

جامع الأخبار ص 100.

پيامبر اكرم6فرمود: خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و نيت‌هايتان مى‌نگرد.

[3] حكم شرعى است و با مضمون روايت ذيل مناسبت دارد:

وَ رُويَ عَن النَّبيِّ6أَنَّهُ قَالَ في شُهَدَاء أُحُدٍ: زَمِّلُوهُمْ بكَلُومهمْ فَإنَّهُمْ يُحْشَرُونَ يَوْمَ الْقيَامَة وَ أَوْدَاجُهُمْ تَشْخَبُ دَماً اللَّوْنُ لَوْنُ الدَّم وَ الرَّائحَةُ رَائحَةُ الْمسْك.

عوالي‌اللآلي ج 2 ص 208 مستدرك‌الوسائل ج 2 ص 180 باب 14- باب أحكام الشهيد ح 1742.

از رسول خدا6نقل شده است كه درباره شهداى احد فرمودند: (شهيدان را) با جراحات پيكرشان كفن كنيد، زيرا روز قيامت با حالتى كه خون از رگ‌هايشان جاريست محشور مى‌شوند. رنگ، رنگ خون، ولى چون مشك عطر آگين است.

[1]- پيامبر اكرم(6) به ابوذر فرمود: اى ابوذر، خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و اعمالتان مى‌نگرد.

[2]- خداوند به پيكر و چهره شما نمى‌نگرد، بلكه به دلهايتان نگاه مى‌كند.

[3]-( شهيدان را) با خون پيكرشان كفن كنيد، زيرا هيچ زخمى از آنان نيست مگر اين كه روز قيامت خون چكان شده و اطراف خود را چون مشك عطر آگين مى‌كند.


صفحه 201

اخَذَهُ الكَربُ وَ الغَمُّ وَ اتَاهُ جَالينُوسُ وَ نَظَرَ الَيه وَ جَسَّ بَطنَهُ وَ اعلَمَهُ انَّهُ لَم يَدخُل بَطنَهُ شَي‌ءٌ وَ لَا فَمَهُ فَلَم يَقبَل ذَلكَ منهُ فَلَمَّا رَآهُ لَا يَقبَلُ ذَلكَ وَ يَضطَربُ خَرَجَ عَنهُ وَ طَلَبَ حَيَّةً وَ حَمَلَهَا فى كيسٍ وَ رَجَعَ وَ قَالَ قَد جئتُكَ بدَوَاء القَي‌ء وَ سَقَاهُ شَيئاً وَ امَرَهُ ان يَتَقَيَّأَ بَعدَ ان يَعصبَ عَينَيه لئَلَّا يَرَى الحَيَّةَ اذَا خَرَجَت وَ ارسَلَ حَيَّةً في الطَّست وَ قَالَ نَجَوتَ الآنَ فَقَد خَرَجَت الحَيَّةُ من جَوفكَ فَلَمَّا نَظَرَ الرَّجُلُ الَى الحَيَّة افَاقَ مَكَانَهُ‌[1].

و اين حكايت با تفصيلى كه با كيفيت نقل آن در مثنوى مناسب‌تر مى‌نمايد در كتاب الفرج بعد الشدّة تأليف قاضى ابو على تنوخى آمده است بدين گونه:

وَ رُوىَ في الأَخبَار انَّهُ كَانَ فى بَني إسرَائيلَ رَجُلٌ فى صَحرَاءَ قَريبَةٍ من جَبَلٍ يَعبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فيَها اذ مَثُلَت لَهُ حَيَّةٌ وَ قَالَت قَد فَجَأَنى مَن يُريدُ قَتلى فَاجرنى اجَارَكَ اللَّهُ وَ اخبئنى قَالَ فَرَفَعَ ذَيلَهُ وَ قَالَ ادخلى فَتَطَوَّقَت عَلَى بطنه وَ جَاءَ رَجُلٌ بسَيفٍ وَ قَالَ يَا رَجُلٌ حَيَّةٌ هَرَبَت منِّى السَّاعَةَ ارَدتُ قَتلَهَا فَهَل رَأَيتَهَا فَقَالَ مَا ارى شَيئاً فَانصَرَفَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهَا العَابدُ اخرجى فَقَد امنت فَقَالَت بَل اقتُلكَ وَ اخرُجُ وَ قَالَ الرَّجُلُ لَيسَ هَذَا جَزَائى منكَ قَالَت لَا بدَّ قَالَ فَامهلينى حَتَّى آتَى سَفحَ هَذَا الجَبَل فَاصَلِّى رَكعَتَين وَ اعبُدَ اللَّهَ وَ احضُرَ لنَفسى قَبراً فَاذَا انزَلتُهُ فَشَأنُكَ وَ مَا تُريدينَ قَالَت افعَل وَ بَقيَت مُعَلَّقَةً بجسمه فَصَلَّى بسَفح الجَبَل وَ دَعَا اللَّهَ فَاوحَى اللَّهُ الَيه انِّى قَد رَحمتُ ثقَتَكَ بى وَ دُعَاءَكَ ايَّاىَ فَاقبَض عَلَى الحَيَّة فَانَّهَا تَمُوتُ فى يَدكَ وَ لا تَضُرُّكَ فَفَعَلَ ذَلكَ فَنَجَا وَ عَادَ الَى مَوضعه وَ تَشَاغَلَ بعبَادَته وَ وَقَعَت لى هَذه الحكَايةُ عَلَى سياقَةٍ اخرَى وَ ذَلكَ انَّ الرَّجُلَ خَبَأَ الحَيَّةَ فى جَوفه فَقَالَت لَهُ الحَيَّةُ اختَر منِّى احدى خَصلَتَين ان انكُتَكَ نُكتَةً فَاقتُلَكَ او اكرَثُ كَبَدَكَ فَتَلقَيهَا من اسفَلَ قطَعاً قَالَ وَ اللَّه مَا كَافَأتينى قَالَت فَلَم تَضَع المَعرُوفَ عندَ مَن لَا يَعرفَهُ وَ قَد عَرَفتُ مَا بَينى وَ بَينَ ابيكَ قَديماً وَ لَيسَ مَعى مَالٌ فَاعطيكَ وَ لَا دَابَّةٌ فَاحملُكَ فَبهَذا اكَافئُكَ قَالَ فَامهلينى حَتَّى آتَى سَفحَ الجَبَل وَ امَهَّدُ لنَفسى قَبراً فَبَينَمَا هُوَ يَمشى اذَا فَتىً حَسَنُ الوَجه طَيِّبُ الرَّائحَة حَسَنُ الثِّيَاب فَقَالَ لَهُ يَا شَيخُ مَا لى ارَاكَ مُستَسلماً للمَوت آيساً منَ الحَيَاة قَالَ مَن عَدُوٌّ فى جَوفى يُريدُ هَلَاكى فَاستَخرَجَ شَيئاً من كُمِّه فَدَفَعَهُ الَيه وَ قَالَ كُلهُ فَلَمَّا اكَلَهُ وَجَدَ مَغصاً شَديداً ثُمَّ نَاوَلَهُ اخرَى فَاكَلَهَا فَرَمَى بالحَيَّة من اسفَله قطَعاً فَقَالَ لَهُ مَن انتَ يَرحَمَكَ اللَّهُ فَمَا احَدَ اعظَمُ منَّةً عَليّ منكَ قَالَ انَا المَعرُوفُ الّذى صَنَعتَ‌[2]. الفرج بعد الشدة، طبع مصر 1903، ج 1، ص 48- 47 [ص 61 قصص مثنوى‌]

[1]- و اما نمونه‌اى از چاره‌جوييها و يافتن راه حل اين است كه گفته‌اند مردى همين كه از خواب بيدار شد به نظرش رسيد كه مارى در گلويش فرو رفته است.

به همين جهت نگران و مضطرب شد. جالينوس( حكيم يونانى) بالاى سرش آمد و شكمش را معاينه كرد و معلوم شد چيزى وارد دهان و شكمش نشده است. اما آن مرد سخن جالينوس را باور نمى‌كرد. حكيم براى نجات وى از آن اضطراب، به فكر چاره افتاد. ناگزير به جست و جو پرداخت تا مارى پيدا كرد و آن را در كيسه‌اى گذاشت و با خود آورد و به مرد گفت دوايى برايت آورده‌ام كه با خوردنش استفراغ خواهى كرد و آنچه وارد شكمت شده بيرون خواهد آمد. آنگاه به وى چيزى خورانيد تا قى كند و همزمان چشمانش را نيز بست تا بيرون آمدن مار را نبيند! سپس مار را از كيسه در آورد و درون تشت گذاشت و به او گفت هم اكنون نجات يافتى چون اين مار از شكمت بيرون آمد. مرد با ديدن مار نگرانيش رفع شد و به حال عادى باز گشت.

[2]- آورده‌اند كه مردى از قوم بنى اسرائيل در دامنه كوهى به عبادت خداى- عز و جل- مشغول بود. ناگهان مارى ظاهر شد و گفت يك نفر به من حمله كرده و در صدد قتل من است. پناهم ده و مرا مخفى كن. خداوند تو را در پناه خويش نگه دارد. عابد دامنش را بالا برد و گفت داخل شو. مار به دور شكم وى حلقه زد.

طولى نكشيد كه شخصى شمشير به دست سر رسيد و گفت به دنبال مارى هستم كه از دستم فرار كرده است. مى‌خواهم او را بكشم. آيا از اينجا رد نشده است؟

عابد جواب منفى داد و آن مرد باز گشت. آن گاه به مار گفت خطر رفع شد بيرون بيا. مار گفت اول تو را مى‌كشم بعد خارج مى‌شوم! عابد گفت عجبا اين شد نتيجه خدمتى كه به تو كردم! ولى مار همچنان در تصميمش جدى بود. عابد گفت پس لا اقل به من مهلت ده تا در كنار كوه دو ركعت نماز به جاى آرم سپس قبرى براى خود آماده كنم، همين كه وارد قبر شدم به تصميم خود عمل كن. مار در حالى كه همچنان دور شكم عابد حلقه زده بود موافقت كرد. عابد به دعا و نماز پرداخت و در چنين حالتى بود كه اين نداى غيبى را شنيد: به خاطر توكلى كه به خدا كردى دعايت مستجاب شد و مورد رحمت قرار گرفتى، هم اكنون مار را بگير. مرگ او در دست تو خواهد بود بدون آن كه بتواند به تو زيانى برساند. عابد همچنان كرد و به سلامت به عبادتگاه خويش باز گشت.

داستان به صورت ديگرى نيز آمده است و آن اين كه وقتى عابد، مار را پناه داد مار به وى گفت يكى از اين دو را انتخاب كن يا با ضربه سريع تو را بكشم و يا با تكه تكه كردن كبدت شاهد بيرون آمدن آن از شكمت باش! عابد گفت ولى اين پاداش نيكى من نيست. مار گفت چرا به كسى نيكى كرده‌اى كه او را نمى‌شناسى؟

البته از قديم من با پدرت آشنايى داشته‌ام. من اكنون مالى ندارم كه به عنوان پاداش به تو دهم، يا مركبى كه تو را بر آن سوار كنم. ناچار اين چنين كه گفتم به تو پاداش مى‌دهم! عابد كه چاره‌اى نديد گفت پس مهلتم ده تا به دامنه كوه بروم و قبرى براى خود آماده كنم. در اين اثنا جوان زيبا، خوش بو و خوش لباسى سر رسيد و گفت چرا تسليم مرگ شده‌اى و از زندگى نااميد گشته‌اى؟ عابد ماجرا را گفت. جوان چيزى از جيبش در آورد و به وى داد تا بخورد. همين كه خورد احساس درد شديدى كرد. باز از همان به وى خورانيد و متعاقبش مار( به هلاكت رسيد و) تكه تكه شده‌اش نقش بر زمين شد. عابد پرسيد خدايت رحمت كند تو كه هستى كه اين چنين نجاتم دادى؟ جوان پاسخ داد من عمل صالح تو هستم.


صفحه 202

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 203

[براى بهشت رنجها را بايد تحمل كرد]

319-

«حُفَّت الجَنَّة بمَكْرُوهاتنا

حُفَّت النّيرَانُ من شَهواتنا

اشاره به حديث ذيل است:

حُفَّت الجَنَّةُ بالمَكَاره وَ حُفَّت النَّارُ بالشَّهوَات‌[1].

[1] مسلم، ج 8، ص 143، مسند احمد، ج 2، ص 380، جامع صغير، ج 1، ص 147 و كنوز الحقائق، ص 57 و با لفظ: حجبت- شرح نهج البلاغة ج 10 ص 17 جامع صغير، ج 1، ص 145 كنوز الحقائق، ص 56. [ص 59 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] روضة الواعظين ج 2 ص 421 و مجموعه ورام ج 1 ص 190

[1]- بهشت به كارهاى سخت و ناخوشايند پوشيده است و جهنم به تمايلات و شهوات.( براى رسيدن به بهشت بايد سختيها را تحمل كرد و جهنّم جايگاه كسى است كه تسليم شهوتها شده است.)


صفحه 204

[ «سوخته‌ى آتش قرين كوثر است»]

320-

«تخم مايه آتشت شاخ تر است‌

سوخته آتش قرين كوثر است‌

مستفاد است از مضمون اين خبر:

سَيُخرَجُ نَاسٌ منَ النَّار قَد احتَرَقُوا وَ كَانُوا مثلَ الحُمَم ثُمَّ لَا يَزَالُ اهلُ الجَنَّة يَرُشُّونَ عَلَيهم المَاءَ حَتّى يَنبُتُونَ نَبَاتَ الغُثَاء في السَّيل‌[1].

مسند احمد، ج 3، ص 90 و با تفصيل بيشتر، ص 345، 384 [ص 59 احاديث مثنوى‌]

[رتبت عقل اول و نفس آخرست‌]

321-

«ز أَخِّرُوهُنَّ مرادش نفس توست‌

كاو به آخر بايد و عقلت نخست‌

اشاره است بدين روايت:

أَخِّرُوهُنَّ من حَيثُ أَخَّرَهُنَّ اللَّهُ‌[2].

كنوز الحقائق، ص 5 [ص 60 احاديث مثنوى‌]

[لطف احمد6در حق امّت ببين‌]

322-

«ز آتش اين ظالمانت دل كباب‌

از تو جمله اهد قَومى بُد خطاب‌

اشاره به روايت ذيل است:

اللَّهُمَّ اهد قَومي فَإنَّهُم لَا يَعلَمُونَ‌[3].

احياء العلوم، ج 3، ص 201، شرح تعرف، ج 3، ص 126 و با تعبير:

رَبِّ اغفر لقَومى فَانَّهُم لَا يَعلَمُونَ‌[4].

مسلم، ج 5، ص 176، مسند احمد، ج 1، ص‌

[1]- در روز قيامت، عده‌اى از دوزخيان را آزاد مى‌كنند در حالى كه مثل زغال سوخته شده‌اند. آن گاه بهشتيان بر سرشان آن قدر آب مى‌ريزند تا از نو برويند( بدنشان صاحب پوست تازه شود) همان طورى كه در سيلاب گياهانى تازه مى‌رويد.

[2]- همان طورى كه خداوند، نَفسها را( نسبت به عقلها) در مرحله آخر آفريده و قرار داده است شما هم آنها را در آخر قرار دهيد.( تابع عقل باشيد نه نفس)

[3]- خدايا، قوم مرا هدايت كن. آنها ناآگاهند.

[4]- پروردگارا، از قوم من درگذر. زيرا در ناآگاهى به سر مى‌برند.


صفحه 205

380، 427، 432، 456، احياء العلوم، ج 1 ص 219 با مختصر اختلاف. [ص 60 احاديث مثنوى‌]

[ «دشمن دانا به از نادان دوست»]

323-

«گفت پيغمبر عداوت از خرد

بهتر از مهرى كه جاهل پرورد

ظاهراً اشاره است بدين سخن كه به مولاى متقيان على-7- نسبت داده‌اند:

يَا بُنَيَّ ايَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الاحمَق فَانَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ‌[1].

شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 259 و در عيون الأخبار، طبع مصر، ج 2، ص 39 اين عبارت با مختصر اختلاف به عمر بن الخطاب منسوب است.

و در اللؤلؤ المرصوع، ص 50 ملاحظه مى‌شود:

العَدُوُّ العَاقلُ وَ لَا الصَّديقُ الجَاهلُ رَوَاهُ وَكيعٌ عَن سُفيَانٍ‌[2].

عَدَاوَةُ العَاقل وَ لَا صُحبَةُ المَجنُون- لَيسَ بحَديثٍ‌[3].

[ص 60 احاديث مثنوى‌]

[گريه‌اش6بيش است چون داناترست‌]

324-

«مصطفى فرمود اگر گويم به راست‌

شرح آن دشمن كه در جان شماست‌

زَهره‌هاى پر دلان هم بردَرَد

نه رود ره نى غم كارى خورد

[1]- فرزند عزيزم، از دوستى با احمق بپرهيز. براى اين كه اگر قصد سود رساندن به تو را هم داشته باشد سرانجام به تو ضرر مى‌رساند.

[2]- دشمن عاقل بهتر از دوست جاهل است.( اين عبارت را وكيع از قول سفيان نقل كرده است.)

[3]- دشمن خردمند بر دوست بى‌خرد ترجيح دارد.( اين سخن حديث نيست.)


صفحه 206

نه دلش را تاب مانَد در نياز

نه تنش را قوّت روزه و نماز

به گفته يوسف بن احمد مولوى (المنهج القوى، ج 2، ص 426) اين ابيات اشاره به حديث ذيل است كه در جامع صغير، ج 2، ص 129 به وجوه مختلف نيز مى‌توان ديد:

لَو تَعلَمُونَ مَا اعلَمُ لَبَكَيتُم كَثيراً وَ لَضَحكتُم قَليلًا وَ لَخَرَجتُم الَى الصُّمُدَات تَجَأَرُونَ الَى اللَّه تَعَالىَ لَا تَدرُونَ تَنجُون او لَا تَنجُونَ‌[1].

[ص 61 احاديث مثنوى‌]

[خرس نادان دوستى‌اش دشمنى است‌]

325-

«اژدهايى خرس را در مى‌كشيد

شير مردى رفت و فريادش رسيد

مأخذ آن حكايتى است كه در فرائد السّلوك (تأليف آن در اول رجب 609 آغاز شده و در عشر اول رجب 610 به پايان رسيده) منقول است:

چنين خواندم كه در ولايت روم باغبانى بود چست و چالاك. و در انواع عمارت زيرك و داهى. چمن باغ وى از نزهت اشجار و اغراس و طراوت ازهار و انهار خاك در ديده ارم كرده. و عرصه بستان وى از محاسن (مجانين نسخه ديگر) عرايس رياحين داغ بر دل حوران فردوس نهاده.

خرامان به گرد گلان در، تذرو

خروشيدن بلبل از شاخ سرو

خم آورده در باغ شاخ سمن‌

صنم گشته پاليز و گلبن سمن‌

اين باغبان با بوزنه‌اى دوستى داشت و ميان ايشان مصادقت و مصافات به غايت رسيده بود و اتحاد و موالات به درجه كمال ترقى كرده. و پيش از دوستى بوزنه باغبان را با مارى خصومتى حادث شده بود و عداوتى واقع گشته. از آن جهة كه باغبان مار را زخمى مولم زده بود و ضربتى مهلك رسانيده. و مار آن كينه در دل گرفته بود و آن حسى كه در سينه و منتهز فرصتى مى‌بود تا به اغتنام آن انتقام بكشد. و جَزاءُ سيّئَةٍ سَيئّةٌ مثلُها[2]

[1]- اگر آنچه را من مى‌دانم شما مى‌دانستيد بسيار مى‌گريستيد و كمتر مى‌خنديديد. و در كوهها به خداى متعال پناه مى‌برديد، بى‌آن كه بدانيد اهل نجات هستيد يا نيستيد.

[2]- براى هر بدى كيفرى مانند آن است.( آيه 40 سوره شورى)