برساند و باغبان از هيبت مار و فجأة صولت او آسايش را از دست داده بود. و استنامت را وداع كرده. آخر روزى ماندگى بر وى چيره شد و رنج حركت رفتن و آمدن و تعهد اشجار و تفقد اغراس و غير آن كردن (كذا- ظ: و غير آن) خواب را بر وى غالب گردانيد و نعاس در حدقه وى اساس نهاد. بيل را بالش ساخت و خوش بخفت.
يَا رَاقدَ اللَّيل مَسرُوراً باوَّله
انَّ الحَوَادثَ قَد يَطرُقنَ اسحَارَا[1].
مار آن فرصت غنيمت شمرد. برفور بر بالين او آمد و با خود انديشه مىكرد كه اگر من او را زخمى زنم و آن، بر مقتل نيايد اين ناباك برجهد و به يك زخم مرا از پاى در آورد.
پس مفاجا بر او حمله بردن، طريق عقل نيست و بر بديهه بر وى تاختن قضيه خرد نه. و بر دشمن چون امكان زخم دست دهد، چنان بايد زد كه بيش حركت نكند. و بر خصم چون فرصت ضرب ناجز گشت چنان بايد رسانيد كه او را قدرت مكافات ممكن نشود. و الّا چون آگاه شد و از زندگانى اميد بريد خصم را دليروار بگيرد و بىرحمت بزند و جان را بكوشد.
چنانشان مياور ز بيچارگى
كه جان را بكوشند يكبارگى
پس بر تن او هيچ چيز نازكتر از حدقه ديده نيست و بر اندام او هيچ چيز لطيفتر از مردمك چشم نه. صواب آنست كه آهسته بر روى وى روم و بر چشم وى زخمى زنم كه نيز ديده باز نكند و يكسر تا عدم مىدواند. پس قصد كرد تا بر روى باغبان رود. باغبان از شَرفه تجاذب او بر زمين بيدار شد. دست بيازيد و بيل برداشت. مار به هزار محنت خود را در سوراخ انداخت و از آن بلا بجست. باغبان چون از آن ورطه خلاص يافت و از آن مهلكه فائز شد گفت اى نفس خواب است و جان. اگرت خواب مىبايد جان را وداع كن و اگرت جان مىبايد خواب را داغ حرمان بر نه. روزگارى بر آمد باغبان نيارست خفتن و از خواب ناگزير بود. اين شكايت با بوزنه كه دوستى مخلص بود بگفت و از وى در اين باب معاونت خواست. بوزنه گفت مداواة اين سهل است و تدارك اين آسان. هر گه كه تو را خواب آيد به اعتماد من بخسب كه من بر بالين تو نشينم اگر مار بيايد چون ريسمان پنبه از يكديگرش بگسلم و سرش به سنگ محنت بكوبم. باغبان بدين سخن ايمن شد و گرمگاهى سر در خواب كشيد و چنان بخفت كه به صور اسرافيل بيدار نگشتى. مگسان بسيار بر سر و روى وى جمع آمدند و به غايتى غلبه كردند كه نزديك بود كه چشمش كور كنند. بوزنه مگسان را مىراند چون براندى در حال باز آمدندى. به هيچ وجه با ايشان برنمىآمد. به صفتى از ايشان در طيره شد كه لرزه بر اندام وى افتاد و گفت فارغ باشيد كه
[1]- اى كسى كه خوش خفتهاى و سر شب خوشحالى،( مواظب باش زيرا) حادثهها در سحرگهان روى مىآورند.
من با شما كارى كنم كه از روى زمين نيست گردانم. پس برخاست و در باغ بگشت و سنگى پهن قريب ده من به دست آورد تا بر ايشان زند و يكبارگى همه را بكشد. پس سنگ در هوا برد و چندان كه قوّت داشت بر روى باغبان زد. مگسان جان به سلامت بردند و باغبان ديگر بر نخاست. از مار كه دشمن عاقل بود و زخم بىحساب نزد جان برد و از بوزنه كه دوست جاهل بود و بر او اعتماد كرد، ديد آنچه ديد.
كه دشمن كه دانا بود به ز دوست
ابا دشمن و دوست دانش نكوست
انِّى لَآمنٌ من عَدُوٍّ عَاقلٍ
وَ اخَافُ خلًّا يَعتَريه جُنُونٌ[1].
مضمون و نتيجه اين حكايت در اين اشعار و روايات نيز آمده است چنان كه در كلام از
امير المؤمنين على-7-:
يَا بُنَىَّ ايَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الاحمَق فَانَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ[2].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 259 عَن عَبد اللَّه بن دَاوُد بن حَربيّ انَّهُ قَالَ كُلُّ صَديقٍ لَيسَ لَهُ عَقلٌ فَهُوَ اشَدُّ عَلَيكَ من عَدُوِّكَ[3]. كتاب الحمقى و المغفّلين تأليف ابن جوزى، طبع مصر، ص 20 و صالح بن عبد القدّوس اين مضمون را در بيتى گنجانيده و گفته است:
عَدُوُّكَ ذُو العَقل ابقَى عَلَيكَ
منَ الصَّاحب الجَاهل الاخرَق[4].
الصديق و الصداقة از ابو حيان توحيدى، ص 8 دوستى خاله خرسه كه در پارسى مثل است از مضمون اين حكايت گرفته شده است.
[ص 62 به بعد قصص مثنوى]
[1]- من از دشمن دانا احساس امنيت مىكنم ولى از دوست بىخرد، در هراسم.
[2]- به رديف 322 مراجعه شود.
[3]- از عبد اللَّه بن داود بن حربى چنين نقل شده است: دوست اگر عقل نداشته باشد زيانش به تو از دشمن بيشتر است.
[4]- دشمن اگر عاقل باشد از همنشينى كه نادان و احمق باشد، براى تو بهتر است.
[از دو كورى داشت ناله مرد كور]
326-
«بود كورى كاو همىگفت الَامان
من دو كورى دارم اى اهل زمان
مأخذ آن حكايت ذيل است: كَانَ اعمَى يَقُولُ ارحَمُوا ذَا الزَّمَانَتَيْن فَقيلَ مَا هُمَا قَالَ العَمَى وَ قُبحُ الصَّوت أَ مَا سَمعتُم:
فَبى عَيبَان ان عُدَّا فَخَيرٌ منهُمَا المَوتُ
فَقيرٌ مَا لَهُ قَدرٌ وَ اعمَى مَا لَهُ صَوتٌ[1]
محاضرات راغب، جلد دوم، ص 174 و اين حكايت در شرح نهج البلاغه، ج 4، صفحه 517 بدين گونه نقل شده است:
قَالَ الجَاحظُ رَأَيتُ رَجُلًا اعمَى يَقُولُ فى الشَّوَارع وَ هُوَ يَسأَلُ ارحَمُوا ذَا الزَّمَانَتَين قُلتُ وَ مَا هُمَا قَالَ انَا اعمَى وَ صَوتى قَبيحٌ وَ قَد اشَارَ شَاعرٌ الَى هَذَا فَقَالَ:
اثنَان اذَا عُدَّا
حَقيقٌ بهمَا المَوتُ
فَقيرٌ مَا لَهُ زُهدٌ
وَ اعمَى مَا لَهُ صَوتٌ[2]
[ص 65 قصص مثنوى]
[ «هان و هان بگريز از اين آتشكده»/ بنگرد مؤمن به نور ربّ خويش]
327-
«مؤمنم يَنظُر بنُور الله شده
هان و هان بگريز از اين آتشكده
[1]- نابينايى( خطاب به مردم) مىگفت به كسى كه دو عيب و نقص را با هم دارد رحم كنيد! از او پرسيدند آنها كدامند؟ پاسخ داد يكى كورى من و ديگر زشت بودن صدايم. مگر نشنيدهايد:( شعر) دو عيب است كه اگر با هم در من جمع شوند مرگ برايم بهتر( از زندگى) است. تنگ دست بودن به اضافه قدر و منزلت نداشتن. كور بودن به اضافه صداى( خوب) نداشتن.
[2]- جاحظ نقل كرده است كه نابينايى را در معابر مىديدم كه از مردم چنين گدايى مىكرد: به كسى كه دو نقص را با هم دارد رحم كنيد. پرسيدم آنها كدامند؟
گفت هم نابينايم و هم بد صدا. شاعرى به اين نكته اشاره كرده است: دو چيز است كه اگر در كسى جمع شوند مرگ برايش( از زندگى) شايستهتر است: تهيدستى كه زهد نمىورزد و كورى كه صدايش ناخوشايند است.
مستند آن در ذيل شماره (102) مذكور است. [1] [براى مستند مصراع دوم به رديف 103 نيز مراجعه شود.] [ص 61 احاديث مثنوى]
[عدّهاى گشتند گوساله پرست!]
328-
«گفت موسى با يكى مست خيال
كاى بد انديش از شقاوت وز ضلال
ظاهراً از مضمون بيت ذيل ساخته شده است:
گاو را دارند باور در خدايى عاميان
نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى
ديوان سنايى، طبع تهران، به اهتمام مدرّس رضوى، ص 498 [ص 65 قصص مثنوى]
[در اصالت مردمان چون معدناند]
329-
«ياد النَّاسُ مَعادن هين بيار
معدنى باشد فزون از صد هزار
اشاره به حديث ذيل است كه به صورت مختلف روايت كردهاند: [2]
النَّاسُ مَعَادنُ تَجدُونَ خيَارَهُم فى الجَاهليَّة خيَارَهُم فى الاسلَام اذَا فَقُهُوُا[1].
مسند احمد، ج 2، ص 257 و با اختلاف اندك ص 260، 391، 431، 438
النَّاسُ مَعَادنُ وَ العرقُ دَسَّاسٌ وَ ادَبُ السُّوء كَعرق السُّوء[2].
جامع صغير، ج 2، ص 187، كنوز الحقائق، ص 141.
النَّاسُ مَعَادنُ في الخَير وَ الشَّرِّ[3].
كنوز الحقائق، ص 141، [ص 61 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] اشاره است بدين حديث:
اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 8 و از مولاى متقيان على-7- روايت كردهاند:
اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَانَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى الْسنَتهم (2).
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387 كَانَ ابُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ (3). احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى] (1) از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مىبيند.
(2) گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مىكند.
(3) ابو دردا مىگفت: مؤمن كسى است كه از وراى پردهاى نازك، با نور خدا مىبيند.
[2]
عن النبي6: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة.
منلايحضرهالفقيه ج 4 ص 380 و من ألفاظ رسول الله ص الموجزة ح 5821.
پيامبر خدا6مىفرمايند: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة فَمَنْ كَانَ لَهُ في الْجَاهليَّة أَصْلٌ فَلَهُ في الْإسْلَام أَصْلٌ.
كافى ج 8 ص 177 و مشكاةالأنوار ص 260.
امام صادق7مىفرمايند: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند پس هر كه داراى اصل و ريشه در زمان جاهليت بوده پس از اسلام هم داراى اصل و ريشه مىباشد.
في الْحَديث: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة خيَارُهُمْ في الْجَاهليَّة خيَارُهُمْ في الْإسْلَام.
بحارالأنوار ج 64 ص 121 باب 3- باب طينة المؤمن و خروجه من الكافر.
در حديث آمده كه: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند بهترين آنان در زمان جاهليت بهترينشان پس از اسلامند.
[1]- مردم( از نظر حفظ اصالتها و انتقال دادن آن به آيندگان مانند) معادن هستند.
نخبههاى دوره جاهليت را مىبينى كه وقتى به اسلام روى مىآورند نخبه دوره اسلام مىشوند.
[2]- مردم، همچون معادنند( چون اصالتها و ويژگيهاى ارثى را براى نسلهاى بعد در درون خويش نگه مىدارند) و خلق و خوى( هر نسل به نسلهاى آينده) انتقال يابنده است و تربيت غلط همچون اصل و ريشه بد( دامن گير آيندگان) است.
[3]- مردم در( نگه دارى) خير و شر( براى نسلهاى آينده) مانند معادن هستند.
[شادمان گردند مجنونان ز هم!]
330-
«گفت جالينوس با اصحاب خَود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
شنيدم كه محمد بن زكرّيا الرّازى همىآمد با قومى از شاگردان خويش. ديوانهاى در پيش ايشان افتاد در هيچ كس ننگريست مگر در محمد زكريا. و در روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. محمد زكريا با خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختند و بخورد. شاگردان پرسيدند كه چرا اى حكيم اين مطبوخ همىخورى؟ گفت از بهر خنده آن ديوانه كه تا وى از جمله سوداى خويش جزئى در من نديد با من نخنديد! قابوس نامه، چاپ تهران به سعى رضاقلى خان هدايت، ص 35 [ص 66 قصص مثنوى]
[با كبوتر بين كلاغى همنشين]
331-
«آن حكيمى گفت ديدم در تگى
مىدويدى زاغ با يك لكلكى
مأخذ آن روايت ذيل است:
وَ كَانَ مَالكُ بنُ دينَارٍ يَقُولُ لَا يَتفقُ اثنَان فى عشرَةٍ الَّا فى احَدهمَا وَصفٌ منَ الآخَر وَ انَّ اجنَاسَ النَّاس كَأَجنَاس الطَّير وَ لَا يَتَّفقُ نَوعَان منَ الطَّيرَان الَّا وَ بَينَهُمَا مُنَاسَبَةٌ قَالَ فَرَأَىَ يَوماً غُرَاباً مَعَ حَمَامَةٍ فَعَجبَ من ذَلكَ فَقَالَ اتَّفَقَا وَ لَيسَا من شَكلٍ وَاحدٍ ثُمَّ طَارَا فَاذَا هُمَا اعرَجَان[1]. احياء العلوم، جلد دوم، ص 112 [ص 66 قصص مثنوى]
[در دعا خير دو عالم را بخواه]
332-
«از صحابه خواجهاى بيمار شد
و اندر آن بيماريش چون تار شد
مأخذ آن روايت ذيل است:
[1]- از مالك بن دينار نقل شده است كه دو نفر حاضر به معاشرت با هم نمىشوند مگر اين كه بينشان وجه مشتركى باشد. انسانها هم مانند پرندگانند. دو پرنده زمانى با هم پرواز مىكنند كه همجنس و مناسب با هم باشند. وى روزى كلاغى را با كبوترى همنشين ديد( و اين موضوع) وى را به شگفتى انداخت؛ زيرا بين آنان تشابهى نمىديد. اما همين كه راه رفتند معلوم شد هر دو لنگ هستند!
[1]
عَن انَسٍ انَّ رَسُولَ اللَّه صَلَّ اللَّهُ عَلَيه وَ سَلَّمَ عَادَ رَجُلًا منَ المُسلمينَ قَد خَفَّ فَصَارَ مثلُ الفَرخ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه6هَل كُنتَ تَدعُو بشَىءٍ او تَسأَلُهُ ايَّاهُ قَالَ نَعَم كُنتُ اقُولُ اللَّهُمَّ مَا كُنتَ مُعَاقبى به فى الآخرَة فَعَجِّلهُ لى فى الدُّنيَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6سُبحَانَ اللَّه لَا تُطيقُهُ أَ و لَا تَستَطيعهُ أَ فَلَا قُلتَ اللَّهُمَّ آتنَا في الدُّنيَا حَسَنَةً وَ فى الآخرَة حَسَنَةً وَ قنَا عَذَابَ النَّار قَالَ فَدَعَا اللَّهَ لَهُ فَشَفَاهُ[1].
صحيح مسلم، جلد 8، ص 67 و نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، طبع مصر، ج 2، ص 169- 168 و حلية الاولياء، ج 2 ص 329 و تفسير ابو الفتوح ج 1، ص 332. [ص 66 قصص مثنوى]
[نزد بيماران رَوى يابى مرا]
333-
«آمد از حق سوى موسى اين عتيب
كاى طلوع ماه ديده تو ز جَيب
مأخذ آن روايت ذيل است: [2]
عَن ابى هُرَيرَةَ قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ انَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَومَ القيَامَة يَا ابنَ آدَمَ مَرضتُ فَلَم تَعُدنى قَالَ يَا رَبِّ كَيفَ اعُودُكَ وَ انتَ رَبُّ العَالَمينَ قَالَ أَ مَا عَلمتَ انَّ عَبدى فُلَانَاً مَرضَ فَلَم تَعُدهُ أَ مَا عَلمتَ انَّكَ لَو عُدتَهُ لَوَجَدتَنى عندَهُ[2].
صحيح مسلم، ج 8، ص 13 و اين روايت در احياء العلوم بدين طريق آمده كه با روايت مولانا مناسبت بيشتر دارد:
وَ الَيه الاشَارَةُ بقَوله تَعَالَى لمُوسَى عَلَيه السَّلامُ مَرضتُ فَلَم تَعُدنى فَقَالَ يَا رَبِّ كَيفَ ذَلكَ
______________________________ [1]
... قَالَ لَهُ الْيَهُوديُّ فَإنَّ عيسَى يَزْعُمُونَ أَنَّهُ قَدْ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بإذْن اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ لَهُ عَليٌّ ع لَقَدْ كَانَ كَذَلكَ وَ مُحَمَّدٌ ص أُعْطيَ مَا هُوَ أَفْضَلُ منْ ذَلكَ أَبْرَأَ ذَا الْعَاهَة منْ عَاهَته فَبَيْنَمَا هُوَ جَالسٌ ص إذْ سَأَلَ عَنْ رَجُلٍ منْ أَصْحَابه فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّه إنَّهُ قَدْ صَارَ منَ الْبَلَاء كَهَيْئَة الْفَرْخ لَا ريشَ عَلَيْه فَأَتَاهُ6فَإذَا هُوَ كَهَيْئَة الْفَرْخ منْ شدَّة الْبَلَاء فَقَالَ قَدْ كُنْتَ تَدْعُو في صحَّتكَ دُعَاءً قَالَ نَعَمْ كُنْتُ أَقُولُ يَا رَبِّ أَيُّمَا عُقُوبَةٍ مُعَاقبي بهَا في الْآخرَة فَعَجِّلْهَا لي في الدُّنْيَا فَقَالَ النَّبيُّ6أَ لَا قُلْتَ اللَّهُمَّ آتنا في الدُّنْيا حَسَنَةً وَ في الْآخرَة حَسَنَةً وَ قنا عَذابَ النَّار فَقَالَهَا فَكَأَنَّمَا نَشَطَ منْ عقَالٍ وَ قَامَ صَحيحاً وَ خَرَجَ مَعَنَا ....
بحارالأنوار ج 45 ص 10 باب 2 در حديث احتجاج يهودىبا اميرالمؤمنين7آمده است ... يهودى گفت: حضرت عيسى را مىپندارند كه كور مادرزاد و شخص مبتلاى به پيسى را با اذن خداى متعال شفا مىداد.
على7فرمود: بلى اينچنين است و حضرت محمد را خداى متعال بالاتر از اين عطا فرموده است و او مريضها را شفا مىداد.
روزى نشسته بود و جوياى حال يكى از يارانش شد گفتند: وى از شدت بيمارى مانند يك جوجه پر كنده لاغر و ضعيف شده است.
رسول خدا6به عيادت او آمد و ديد از شدت بلا مانند يك جوجه بىبال و پر ناتوان گشته فرمود: آيا تا كنون دعا و درخواستى از خدا براى سلامتى خود كردهاى؟
گفت آرى، گفتهام خدايا، اگر قرار است مرا در آخرت به كيفر گناهانم برسانى در همين دنيا مجازاتم كن (تا در آخرت آسايش يابم).
پيامبر فرمود: چرا نگفتهاى اللَّهُمَآتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ«خدايا، در دنيا و آخرت به من نيكى و خير عنايت فرما و از عذاب جهنم، محفوظم دار. [201 سوره بقره] آن گاه اين جمله را بيان داشت پس بىدرنگ از جاى برخاست و صحيح و سالم همراه ما بيرون آمد.
[2]
عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه:عَن النَّبيِّ6قَالَ: يُعَيِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْداً منْ عبَاده يَوْمَ الْقيَامَة فَيَقُولُ: عَبْدي مَا مَنَعَكَ إذَا مَرضْتُ أَنْ تَعُودَني فَيَقُولُ: سُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ أَنْتَ رَبُّ الْعبَاد لَا تَأْلَمُ وَ لَا تَمْرَضُ فَيَقُولُ: مَرضَ أَخُوكَ الْمُؤْمنُ فَلَمْ تَعُدْهُ وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ ثُمَّ لَتَكَفَّلْتُ بحَوَائجكَ فَقَضَيْتُهَا لَكَ وَ ذَلكَ منْ كَرَامَة عَبْديَ الْمُؤْمن وَ أَنَا الرَّحْمَنُ الرَّحيمُ.
وسائلالشيعة ج 2 ص 417 باب 10 ح 2518.
امام كاظم7از پدرانش از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمود: روز قيامت، خداى- عز و جل- بندهاى از بندگانش را خطاب مىفرمايد و مىگويد: چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند: خدايا، منزّهى تو، پاكى تو، تو پروردگار عالميان هستى، دردمند و مريض نمى شوى (چگونه عيادتت مىكردم).
فرمود: برادر مؤمنت بيمار شده بود و تو به عيادتش نيامدى؟ قسم به عزت و جلالم اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى، آنگاه خودم متكفل حاجتهايت مىشدم و نيازهايت را بر آورده مىكردم و اين، به جهت كرامت و بزرگوارى بنده مؤمنم است و من، بخشاينده و مهربانم.
[1]- از انس( بن مالك كه از صحابه پيامبر- ص- بود) روايت شده كه آن حضرت به عيادت يكى از مسلمانان رفت. وى از شدت بيمارى مانند يك جوجه لاغر و ضعيف شده بود. رسول خدا6به او فرمود آيا تا كنون دعا و درخواستى از خدا كردهاى؟ گفت آرى، گفتهام خدايا، اگر قرار است مرا در آخرت به كيفر گناهانم برسانى در همين دنيا مجازاتم كن( تا در آخرت آسايش يابم).
پيامبر فرمود سبحان اللّه! تو نه طاقت تحمل كيفر را دارى و نه توانايى دفع آن را.
آيا تا كنون نگفتهاى« خدايا، در دنيا و آخرت به من نيكى و خير عنايت فرما و از عذاب جهنم، محفوظم دار.[ 201 سوره بقره] آن گاه برايش از خداوند درخواست شفا كرد و خداوند شفايش داد.
[2]- روز قيامت خداى- عز و جل- خطاب به آدمى مىفرمايد چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند خدايا، تو پروردگار عالميان هستى چگونه عيادتت مىكردم. فرمود مگر نمىدانستى كه فلانى بنده من است و بيمار شده، چرا به عيادتش نيامدى؟ اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى.
قَالَ مَرضَ عَبدى فُلَانٌ فَلَم تَعُدهُ وَ لَو عُدتَهُ وَجَدتَنى عندَهُ[1].
احياء العلوم، ج 4، ص 218 نيز رجوع كنيد به:
تفسير طبرى، ج 2، ص 9 و فتوحات مكيه، جلد سوم، صفحه 299 و جامع صغير، تأليف سيوطى، ج 1، ص 76. [ص 67 قصص مثنوى]
[داستان باغبان و آن سه دزد/ قصّه گاوان و شير چارهگر (]
334-
«باغبانى چون نظر در باغ كرد
ديد چون دزدان به باغ خود سه مرد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
حكايت آوردهاند كه چهار كس را از اصناف مردمان در باغى رفتند و به خوردن ميوه مشغول شدند. يكى از آن جمله دانشمندى بود و ديگرى را علوى و سوم لشكرى و چهارم بازارى. خداوند باغ درآمد و ديد كه بسيار ميوه تلف مىكردند و مردى زيرك بود.
و با خود انديشيد كه ايشان چهار كساند و من با هر چهار برنتوانم آمد. و پس روى به ايشان آورد. اول عالم را گفت كه تو مردى دانشمندى و مقتدا و پيشواى مايى و مصالح معاش و معاد ما به بركت اقدام و حركت اقلام علما باز بسته است. و آن ديگر سيدى بزرگ است و از خاندان نبوت و ما همه مولاى خاندان اوييم و دوستى آن خاندان بر ما واجب است. چنانكه حق تعالى مىفرمايد:قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى[2]و آن دگر مردى لشكرى است و از ارباب تيغ. و خان و مان و جان ما به سبب تيغ ايشان آبادان است. و شما اگر در باغ من آييد و تمامت ميوه من به ناحق بخوريد از شما دريغ نبود.
و ليكن آن مرد بازارى كيست و به چه وسيلت در باغ من آيد و به كدام فضيلت. ميوه باغ من تواند خورد؟ پس دست دراز كرد و گريبان وى بگرفت و آن را دستبردى تمام بنمود چنان كه از پاى درآمد. پس دست و پاى او ببست. و روى به لشكرى نهاد و گفت من بنده علما و ساداتم و تو ندانستهاى كه من خراج اين رز به سلطان دادهام و او را بيش بر من سبيل نماند.
اگر ائمّه و سادات به جان من حكم كنند هنوز خود را مقصر دانم اما نگويى كه تو كيستى؟
و به چه وسيلت در رز من آمدهاى؟ پس او را نيز بگرفت و ادبى تمام بكرد و دست و پاى
[1]- روز قيامت خداى- عز و جل- خطاب به آدمى مىفرمايد چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند خدايا، تو پروردگار عالميان هستى چگونه عيادتت مىكردم. فرمود مگر نمىدانستى كه فلانى بنده من است و بيمار شده، چرا به عيادتش نيامدى؟ اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى.
( در اين روايت به جاى ابن آدم به موسى( ع) خطاب شده است.)
[2]- بگو من از شما اجر رسالت جز اين نمىخواهم كه محبّت مرا در حقّ خويشاوندانم منظور داريد.( 23 شورى)
او محكم ببست. آن گاه روى به دانشمند آورد و گفت همه به عالَم، بندگان ساداتند و حرمت نسب ايشان بر همگنان ظاهر. اما تو كه دعوى علم كنى اين قدر ندانى كه در باغ مردمان بىاجازت نشايد رفت. آن علم تو را چه مقدار ماند و من و مال من فداى سادات باد. اما هر جاهل كه خود را دانشمند خواند و مال مسلمانان را حلال داند او سزاى تأديب و درخور تعذيب باشد. پس او را نيز ادبى بليغ بكرد و او را مقيّد كرد. پس علوى تنها بماند روى به وى كرد و گفت اى مدعى نااهل و اى موىدار وافر جهل، نگويى به چه سبب بىاجازت من در رز من آمدهاى و مال ما را باطل كردهاى و پيغمبر-7- گفته است (نگفته است، ظ) كه مال من بر علويان حلال است پس او را نيز ببست. و بدين طريق هر چهار مقيد كرد و بهاى انگور خود از ايشان استيفا كرد و به شفاعت ايشان را رها كرد. جوامعالحكايات، باب 25 از قسم اول و مناسب آن حكايتى است كه مىدانى در ذيل مثل- انَّمَا اكلتُ يَومَ اكلَ الثَّورُ الابيَضَ- مىآورد:
يُروَى انَّ اميرَ المُؤمنينَ عَلَيه السَّلامُ قَالَ انَّمَا مَثَلى وَ مَثَلُ عُثمانَ كَمَثَل اثوَارٍ ثَلاثَةٍ كُنَّ فى اجمَةٍ ابيَضَ وَ اسوَدَ وَ احمَرَ وَ مَعَهُنَّ فيهَا اسَدٌ فَكَانَ لَا يَقدرُ منهُنَّ عَلَى شَيءٍ لاجتمَاعهنَّ عَلَيه فَقَالَ للثَّور الاسوَد وَ الثَّور الاحمر لَا يَدُلُّ عَلَينَا فى اجمَتنَا الَّا الثَّورُ الابيَضُ فَأَنَّ لَونَهُ مَشهُورٌ وَ لَونى عَلَى لَونكُمَا فَلَو تَرَكتُمَانى آكُلُهُ صَفَت لَنَا الاجمَةُ فَقَالا دَونَكَ فَكُلهُ فَأَكَلَهُ فَلَمَّا مَضَت ايَّامٌ قَالَ لَونى عَلَى لَونكَ فَدَعنى آكُلُ الاسوَدَ لتَصفُو لَنا الاجمَةُ فَقَالَ دُونَكَ فَكلهُ فَأَكَلَهُ ثُمَّ قَالَ للأَحمَر انِّى آكُلُكَ لَا مَحَالَةَ فَقَالَ دَعنى انَادى ثَلَاثاً فَقَالَ افعَل فَنَادَى الَا انِّى اكلتُ يَومَ اكلَ الثَّورُ الَابيضُ[1].
مجمع الامثال، طبع تهران، ص 55- 54 [ص 67 به بعد قصص مثنوى]
[1]- روايت كردهاند كه امير مؤمنان على( ع) فرمود مَثَل من و عثمان مَثَل سه گاو سفيد و سياه و قرمزى است كه در جنگلى زندگى مىكردند. شيرى هم در آنجا زندگى مىكرد و چون نتوانسته بود گاوها را- به سبب اتحادى كه با هم داشتند- شكار كند به فكر چارهجويى افتاد. يك روز به گاوهاى سياه و قرمز گفت فقط گاو سفيد است كه با جمع ما در اين جنگل تناسب ندارد. اگر اجازه دهيد او را از سر راه بردارم تا جنگل با صفا شود! گفتند موافقيم. شير چند روز بعد، پس از خوردن گاو سفيد به گاو قرمز گفت من و تو تناسب در رنگ داريم اجازه بده، آن سياه را از ميان بردارم تا جنگل صفايش بيشتر شود! گاو قرمز موافقت كرد. سپس به گاو قرمز گفت شكى نيست كه نوبتى هم باشد اكنون نوبت خورده شدن توست! گفت( حال كه چارهاى نيست) بگذار سه بار ندايى را سردهم. شير گفت( هر چه مىخواهد دل تنگت) بگو! سپس گاو قرمز فرياد زد خورده شدن من آن روز قطعيت يافت كه گاو سفيد خورده شد!