[ملّت اسلام هفتاد و دو شد]
857-
«تا كه اين هفتاد و دو ملّت مدام
در جهان ماند الَى يَوم القيام
تا قيامت ماند اين هفتاد و دو
كم نيايد مبتدع را گفت و گو
بر روايت مذكور در ذيل شماره (549) مبتنى است.
[ص 177 احاديث مثنوى]
[شيطنت را عقل دانستن خطاست]
858-
«غير اين عقل تو حق را عقلهاست
كه بدان تدبير اسباب سماست
كه بدين عقل آورى ارزاق را
زان دگر مَفرَش كنى اطباق را
مناسبت دارد با مضمون اين خبر:
أَحمَدُ بنُ إدريسَ عَن مُحَمَّد بن عَبد الجَبَّار عَن بَعض اصحَابنَا رَفَعَهُ إلى أَبي عَبد اللَّه (عَلَيه السَّلامُ) قَالَ قُلتُ لَهُ مَا العَقلُ قَالَ مَا عُبدَ به الرَّحمنُ وَ اكتُسبَ به الجنَانُ قَالَ قُلتُ فَالَّذى كَانَ فى مُعَاويَةَ فَقَالَ تلكَ النُّكرَاءُ تلكَ الشَّيطَنَةُ وَ هىَ شَبيهَةٌ بالعَقل وَ لَيسَت بالعَقل
[1]. اصول كافى، طبع ايران، ص 6، سفينة البحار، ج 2، ص 214 [ص 178 احاديث مثنوى]
[1]- احمد بن ادريس از محمد بن عبد الجبار و او از يكى از اصحاب نقل كرده است كه از امام جعفر صادق( ع) پرسيدم عقل چيست؟ فرمود عقل همان است كه ما را به عبادت خداوند و دست يافتن به بهشت دعوت مىكند. پرسيدم پس آنچه معاويه داشت( و او را در حكومت به پيش مىبرد) چه بود؟ فرمود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل داشت ولى عقل نبود.
[حاضران جذب پيامبر6مىشدند]
859-
«همچنان كه گفت آن يار رسول
چون نبى بر خواندى بر ما فصول
آن رسول مجتبى وقت نثار
خواستى از ما حضور و صد وقار
آنچنان كه بر سرت مرغى بود
كز فَواتش جان تو لرزان شود
مستفاد است از خبر ذيل:
عَن أُسامَة بن شَريك قَالَ اتَيتُ النَّبىَّ وَ اذَا أَصحَابُهُ كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسهمُ الطَّيرُ[1].
مسند احمد، ج 4، ص 278، نهاية ابن اثير، ج 2، ص 51 [ص 178 احاديث مثنوى]
[بهر مجنون هست ليلى بهترين]
860-
«ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن ليلى نيست چندان، هست سهل
مأخذ آن حكايت ذيل است:
قَالَ الوَالبىُّ ذَكَرَ انَّ المُلَوَّحَ وَ اخوَتَهُ سَارُوا الَى الصَّحرَاء ليَأخُذُوهُ وَ يَرُدُّوهُ الَى الحَىِّ وَ اهل بَيته وَ ذَلكَ بَعدَ مَا نَحَلَ جسمُهُ وَ اسوَدَّ وَجهُهُ وَ جَفَّ جلدُهُ عَلَى عظَامه فَلَمَّا وَرَدُوَا عَلَيه لَقَوهُ قَاعداً عَلَى تَلٍّ من رَملٍ وَ هُوَ يَخُطُّ باصبَعه فَلَمَّا دَنَوا منهُ نَفَرٌ فَنَادَاهُ ابُوهُ يَا قَيسُ انَا ابُوكَ المُلوَّحُ وَ هَذَا اخُوك فَطُب نَفساً وَ ابشر فَقَد وَعَدَنى ابُوهَا ان يُزَوِّجَكَهَا وَ يَردُّكَ من نفَاركَ وَ يَنزلَ عندَ حُكمكَ وَ رضَاكَ فَاقبل الَيهم وَ انس بهم فَقَالَ لَهُ ابُوُه يَا قَيسُ أَ مَا تَتَّقى اللَّهَ وَ لَا تُرَاقبُهُ كَم تُطيعُ هَوَاكَ وَ تَعصينى فَقَد كُنتُ ارجى وَلَدى أُفَضَّلُكَ عَلَيهم وَ اوثَرَكَ فَاخلَفتَ ظَنِّى وَ لَم تُحَقِّق امَلى فَلَيتَ شعرى مَا هىَ ارَاهَا ممَّن يُوَصفُ بالجَمَال
[1]- اسامة بن شريك نقل كرده است كه وقتى بر پيامبر6وارد شدم ديدم اصحابش( به شدت مجذوب سخن پيامبرند و بىحركت و ساكت ماندهاند) و درست مثل كسانى هستند كه پرندگانى روى سرشان است( و نگرانند كه اگر كمتر حركتى بكنند پرندگان بر مىخيزند.)
وَ الحُسن وَ قَد بَلَغَنى انَّهَا فَوهَاءٌ قَصيرَةٌ جَاحظَةُ العَينَين شَهلَةٌ سَمجَةٌ فَعُد عَن ذكرهَا وَ لَكَ فى قَومكَ مَن هُوَ خَيرٌ لَكَ منهَا فَلَمَّا سَمعَ ثَلبَهُ فيهَا انشَأَ يَقُولُ:
يَقُولُ لىَ الوَاشُونَ لَيلَى قَصيرَةٌ
فَلَيتَ ذرَاعاً عَرضُ لَيلَى وَ طُولُهَا
وَ جَاحظَةٌ فَوهَاءُ لَا بَاسَ انَّهَا
منّى كَبدى بَل كُلُّ نَفسى وَ سُؤلُهَا[1]
ديوان مجنون، ص 25 [ص 184 قصص مثنوى]
[1]- والبى نقل كرده است: كه مُلَوّح( پدر مجنون) و برادران وى به بيابان رفتند تا مجنون را( كه از عشق ليلى آواره شده بود) پيدا كنند و به قبيله و خانواده باز گردانند. وى شديداً لاغر، سوخته و استخوانى شده بود. وقتى به او نزديك شدند ديدند كه روى تلّى از شن نشسته و با انگشتش روى زمين خط مىكشد.
مجنون پدر و برادر را كه ديد پا به فرار گذاشت. ملوّح صدايش كرد كجا مىروى؟
من پدرت هستم و اين، برادرت است. برايت خبر خوش آوردهام و آن اين است كه بالأخره فلانى( پدرى كه مىخواستند دخترش جايگزين ليلى شود) موافقت كرد كه دخترش را به ازدواج تو در آورد. در اين صورت تو ديگر از بيابان گردى راحت مىشوى و به آرزويت مىرسى. نزدشان برو و با آنان انس بگير. سپس ادامه داد اى قيس( مجنون)، از خدا بترس و مواظب باش كه اين همه تابع هوا و هوس نشوى و با من نيز مخالفت نكن. من آرزو دارم فرزندم برتر و بالاتر از ديگران باشد. ولى تو راه ديگرى در پيش گرفتهاى و به آرزوهاى من توجه ندارى.
كاش آن دختر را مىديدى كه چه قدر جميل و زيباست. از طرف ديگر شنيدهام ليلى( همان كه تو عاشقش شدهاى) پهن بينى، كوتاه قد، بر آمده چشم است و كبود و زشت. بهتر است ديگر يادش نكنى و بدانى كه در ميان قبيله بهتر از آن دختر( كه برايت نامزد كردهايم) وجود ندارد.
مجنون وقتى اين همه عيبجويى را در باره ليلى شنيد گفت: سخن چينان مىگويند ليلى كوتاه قد است،( ولى اين را بدانند كه) اگر قد و قامت ليلى يك ذراع باشد و چشمانش بر آمده و بينىاش پهن به هر حال او براى من بهترين و عزيزترين كس و( چه مىگويم) همه وجود من است!
[آن كه شد غرق هوس وعظش چه سود؟]
861-
«واعظى بُد بس گُزيده در بيان
زير منبر جمع مردان و زنان
مأخذ آن قصه ذيل است:
زنى در مجلس وعظ به پهلوى معشوق خود افتاد. واعظ صفت پر جبرئيل مىكرد. زن در ميانه كار گوشه چادر بر زانوى معشوق افكند و دست به ... بزد. چون خاسته ديد بىخود نعرهاى بزد. واعظ را خوش آمد. گفت اى عاشقه صادقه، پر جبرئيل با جانت رسيد يا بر دلت كه چنين آهى عاشقانه از نهادت بيرون آمد؟ گفت من پر جبرئيل نمىدانم كه به دلم رسيد يا به جان ناگاه بوق اسرافيل به دستم رسيد كه اين آه بىاختيار از من به در آمد! لطائف عبيد، چاپ اسلامبول، ص 122 [ص 184 قصص مثنوى]
[ «اى خنك آن را كه ذات خود شناخت»]
8-
«اى خنك آن را كه ذات خود شناخت
اندر امن سرمدى قصرى بساخت
اشاره بدان حديث است كه در ذيل شماره (811) مذكور گرديد.
[ص 178 احاديث مثنوى]
[قصّه گبر و مسلمانى شنو]
863-
«بود گبرى در زمان بايزيد
گفت او را يك مسلمان سعيد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نقل است كه گبرى بود در عهد شيخ (بايزيد) گفتند مسلمان شو. گفت اگر مسلمانى اين است كه بايزيد مىكند من طاقت ندارم. و اگر اين است كه شما مىكنيد آرزو نمىكنم.
تذكرة الاولياء، ج 1، ص 149 [ص 185 قصص مثنوى]
[ «يك مؤذّن داشت بس آواز بد»]
864-
«اين حكايت ياد گير اى تيز هوش
صورتش بگذار و معنى را نيوش
يك مؤذن داشت بس آواز بد
در ميان كافرستان بانگ زد
مأخذ آن حكايت ذيل است كه در فرائد السّلوك نقل شده: آوردهاند كه وقتى مؤذنى كه از حلاوت آواز او در اذان آذان حقه شكر شكستى و از لطافت صوت او در اداى بانگ نماز چشم بر گوش حسد بردى.
شعر
وَ مَلَأتَ السَّمعَ منِّى كُلَّما
يَحسُدُ القَلبُ عَلَيه الاذُنَا[1]
به شهر تفليس افتاد و به مؤذنى مسجدى موسوم گشت. و چنان شد كه هر وقت كه بر سر مناره گفتى اللّه اكبر از حلاوت آواز و لطافت غُنّه و عذوبت لحن و طراوت لهجه او هزار زنّار از نيمه مسيحيان بريده شدى. و هزار كس از كفار در دين اسلام آمدى. اكابر كفار و اماثل ملاعين جمعيت ساختند و پادشاه را گفتند اگر اين مرد يك سال در اين شهر اقامت كند و بانگ نماز دهد بر ملت عيسى هيچ جانور نماند جمله مسلمان گردند. پادشاه اين مؤذن را خلعت فرمود و هزار دينار به وى داد و گفت از اين شهر به موضعى ديگر نقل كن كه به سبب آواز تو فتنهاى ميان قوم قائم مىگردد. مؤذن زر در قبض آورد و خلعت پوشيد و روى به مقام خويش نهاد. همسايه او مردى بود كه در جنب آواز او شهيق حمار كه انَأَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ[2]خوبتر از الحان مزامير نمودى. و از الحان او در اذان مردم را جاى تننا، تيّنن مصور شدى. اين مرد نيز به اميد خلعت و زر روزى به تفليس نهاد و در همان مسجد مؤذن شد. به مدتى نزديك از كراهت آواز او آنان كه اسلام پذيرفته بودند مرتد شدند و نزديك هزار مسلمان كافر شد. جماهير ائمه و اعيان اسلام به حضرت ملك رفتند و گفتند اگر پادشاه اين مرد را دفع نكند مسلمانى به كلى برخيزد. پادشاه همچنان او را هزار دينار بفرمود و تشريفى خاص و گفت به موضع خويش باز رو و ديگر مؤذنى مكن كه ملت خويش تباه مىكنى و سر دل مردم سرد مىگردانى و وقع اسلام مىبرى.
و ظاهراً مأخذ اين حكايت قصهاى است كه در ربيع الابرار، باب الدين نقل شده است بدين گونه:
مَرَّ سَكرانٌ بمُؤَذِّنٍ رَديء الحَنجَرَة فَجَلَدَ به الارضَ وَ جَعَلَ يَدُوسُ بَطنَهُ وَ اجتَمَعَ عَلَيه النَّاسُ فَقَالَ مَا بى رَدَاءَةُ صَوته وَ لَكن شمَاتَةُ اليَهُود وَ النَّصَارَى بالمُسلمينَ[3].
[ص 185 قصص مثنوى]
[1]- آنچنان گوش مرا( از صوت زيباى خود) پر كردى كه موجب حسادت قلب( من) شد.
[2]- ناخوش آوازترين صدا، صداى خران است.( سوره لقمان آيه 19)
[3]- مستى بد صدايى را ديد كه اذان مىگويد.( با همه مستى و بىخبرى از وى به خشم آمد) به زمينش زد و زير لگدش گرفت. عدهاى كه( در محل) جمع شده بودند از وى پرسيدند چرا اين كار را مىكنى؟ گفت من به بد صدايى او اعتراض ندارم اما مىگويم چنين اذانى بهانه به دست يهوديان و مسيحيان مىدهد( و دشمن شاد كن است).
[ «گفت آوه زان خر فحل فريد»]
865-
«همچو آن زن كاو ... خر بديد
گفت آوه زان خر فحل فريد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
استَطرَقَت اعرَابيَّةٌ فَحلًا لحجرٍ لَهَا فَلَمَّا ادلَى رَأَت شَيئاً عَظيماً فَقَالَت لقَيِّمهَا نَحِّ الحجرَ فَوَ اللَّه مَا حَمَلَهُ منَ الرِّجَال حُرٌّ قَط وَ لَا منَ الخَيل جَوَادٌ قَط[1](ربيع الابرار، باب الملح و المداعبات) و اين حكايت را انورى در قطعهاى كه از روى مشابهت وزن و بيت آخر آن، بدون شك مأخذ مولانا بوده به نظم آورده است:
روزى از بهر تماشا سوى دشت
چند زن بيرون شدند از مهتران
چون به صحرا ساعتى ماندند دير
چند خر ديدند در صحرا چران
و بقيه اين قطعه را كه به سبب ركاكت بعضى الفاظ نوشته نيامد در ديوان انورى مىتوان ديد.
[ص 186 قصص مثنوى]
[1]- زنى باديه نشين( اولين بار بود كه) خرى را براى گشن گيرى ماده اسبش طلب كرده بود ولى آنچه ديد سخت او را به شگفت آورد. و در حالى كه ماده اسب را از محل دور مىكرد مىگفت قطعاً هيچ مردى و هيچ اسبى را توان داشتن چنين چيزى نيست!
[اين چنين نعمت نديده هيچ چشم]
866-
«باشد آنگه ازدواجات دگر
لَا سَمع اذنٌ وَ لَا عَينٌ بَصَر
از حديث مذكور در ذيل شماره (490) مقتبس است.
[ص 179 احاديث مثنوى]
[مرد ايمان اهل انس و الفت است]
867-
«لَيسَ يَألَف لَيسَ يُؤلَف جسمُه
لَيسَ الَّا شُحُّ نَفسٍ قسمُهُ
مستفاد است از حديثى كه به صور ذيل روايت شده است:
المُؤمنُ يَألفُ وَ يُؤلَفُ وَ لَا خَيرَ فيَمنَ لَا يَألفُ وَ لَا يُؤلَفُ وَ خَيرُ النَّاس أَنفَعُهُم للنَّاس[1].
جامع صغير، ج 2، ص 183
المُؤمنُ يَألفُ وَ لَا خَيرَ فيمَن لَا يَألفُ وَ لَا يُؤلَفُ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 183، كنوز الحقائق، ص 136 مسند احمد، ج 2، ص 400 با مختصر تفاوت.
انَّ للمُنَافقينَ عَلَامَاتٍ يُعرَفُونَ بهَا تَحيَّتُهُم لَعنَةٌ وَ طَعَامُهُم نَهبَةٌ وَ غَنيمَتُهُم غُلُولٌ وَ لَا يَقرَبُونَ المَسَاجدَ الَّا هَجراً وَ لَا يَأتُون الصَّلَاةَ الَّا دَبراً مُستَكبرينَ لَا يَألفُونَ وَ لَا يُؤلفُونَ خُشُبٌ باللَّيل صُخُبٌ (سُخُبٌ) بالنَّهَار[3].
مسند احمد، ج 2، ص 293، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 563، تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 55 [ص 179 احاديث مثنوى]
[1]- مؤمن( به راحتى با ديگران) گرم مىگيرد و ديگران هم با او گرم مىگيرند.
كسى كه چنين صفتى نداشته باشد( و تك روى كند) خيرى در او نيست. بهترين مردم كسى است كه وجودش براى ديگران سود بخش باشد.
[2]- مؤمن( با ديگران) الفت مىگيرد. كسى كه نه با ديگران الفت بگيرد و نه اجازه دهد با او الفت گيرند انسانى بىخير و بركت است.
[3]- منافقان را علامتهايى است كه با آنها شناخته مىشوند به اين شرح:
درودشان به قصد نفرين، خوردنشان به قصد غارت، و غنيمت گرفتنشان به قصد خيانت است. اگر به مساجد نزديك مىشوند براى جدا شدن از آن است. و اگر به نماز روى مىآورند براى پشت كردن به نماز است. اينها مستكبرانى هستند كه( با مردم) مأنوس نمىشوند. و نمىخواهند كه( مردم هم) با آنان مأنوس گردند.
شبها چون تختههاى چوب، خشك و خشن، و روزها پر از هياهو هستند.
[از خليفه بشنو و خُمهاى مى]
868-
«بود اميرى خوش دلى مىخوارهاى
كهف هر مخمور و هر بىچارهاى
ظاهراً مأخوذ باشد از حكايت ذيل:
كَانَ ابُو الحُسَين النُّورىُّ رَجُلًا قَليلَ الفُضُول لَا يَسأَلُ عَمَّا لَا يَعنى وَ لَا يُفَتِّشُ عَمَّا لَا يَحتَاجُ الَيه وَ كَانَ اذَا رَأَى نَكيراً غَيَّرَهُ وَ لَو كَانَ فيه تَلَفُهُ فَنَزَلَ ذَاتَ يَومٍ الَى مَشرَعَةٍ تُعرَفُ بمَشرَعَة الفَحَّامينَ يَتَطَهَّرُ للصَّلوَة اذ رَأَى زَورَقاً فيه ثَلَاثُونَ دَناً مَكتُوبٌ عَلَيهَا بالقَار لَطَفٌ فَقَرَأَهُ وَ انكَرَهُ لأَنَّهُ لَم يَعرف فى التِّجَارَات وَ لَا فى البُيُوع شَيئاً يَعبُرُ عَنهُ بلَطَفٍ فَقَالَ للمَلَّاح ايشٍ فى هَذه الدَّنَان قَالَ وَ ايشٍ عَلَيكَ امض فى شُغلكَ فَلَمَّا سَمعَ النُّورىُّ منَ المَلَّاحَ هَذَا القَولَ ازدَادَ تَعَطُّشاً الَى مَعرفَته فَقَالَ لَهُ احبُّ ان تُخبرَنى ايشٍ فى هَذه الدَّنَان قَالَ وَ ايش عَلَيكَ انتَ وَ اللَّه صُوفىٌّ فُضوُلَىٌ، هَذَا خَمرُ للمُعتَضد يُريدُ ان يُتَمِّمُ به مَجلسَهُ فَقَالَ النُّورىُّ وَ هَذَا خَمرٌ قَالَ نَعَم قَالَ احبُّ ان تُعطينى ذَلكَ المَدَرىَّ فَاغتَاظَ المَلَّاحُ عَلَيه وَ قَالَ لغُلامه اعطه حَتَّى انظُرَ مَا يَصنَعُ فَلَمَّا صَارَت المَدَرىَّ فى يَده صَعدَ الَى الزَّورَق وَ لَم يَزَلَ يَكسرَهَا دَناً دَناً حَتَّى اتَى عَلَى آخرهَا الَّا دَناً وَاحداً وَ المَلَّاحُ يَستَغيثُ الَى ان رَكبَ صَاحبُ الجسر وَ هُوَ يَومَئذٍ ابنُ بَشَرٍ افلَحُ فَقبَضَ عَلَى النُّورىِّ وَ اشخَصَهُ الَى حَضرَة المُعتَضد وَ كَانَ المُعتَضَدُ سَيفُهُ قَبلَ كَلَامه وَ لَم يَشُك النَّاسُ فى انَّهُ سَيَقتُلُهُ قَالَ ابُو الحُسَين فَادخَلتُ عَلَيه وَ هُوَ جَالسٌ عَلَى كُرسى حَديدٍ وَ بيَده عَمُودٌ يَقلبُهُ فَلَمَّا رَآنى قَالَ مَا انتَ قُلتُ مُحتَسبٌ قَالَ وَ مَن وَلَّاكَ الحسبَةَ قُلتُ الَّذي وَلَّاكَ الامَامَةَ وَ لَّانى الحسبَةَ يَا اميرَ المُؤمنينَ قَالَ فَاطرَقَ الَى الارضَ سَاعَةً ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ الَىَّ وَ قَالَ مَا الَّذي حَمَلَكَ عَلَى مَا صَنَعتَ فَقُلتُ شَفَقَةٌ منِّى عَلَيكَ اذ بَسَطتُ يَدى الَى صَرف مَكرُوهٍ عَنكَ فَقَصَرتُ عَنهُ قَالَ فَاطرَقَ مُفَكِّراً فى كَلامى ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ الَىَّ وَ قَالَ كَيفَ تَخلصُ هَذَا الدَّنَ الوَاحدَ من جُملَة الدَّنَان فَقُلتُ فى تَخَلُّصه علَّةٌ اخبرُ بهَا اميرَ المُؤمنينَ ان اذنَ فَقَالَ هَات اخبرنى فَقُلتُ يا اميرَ المُؤمنينَ انِّى اقدَمتُ عَلَى الدَّنَان بمُطَالبَة الحَقِّ سُبحَانَهُ لى بذَلكَ وَ غَمَرَ قَلبي شَاهدُ الاجلَال للحَق وَ خَوفُ المُطَالَبَةَ فَغَابَت هَيبَةُ الخَلق عَنِّى فَاقَدَمتُ عَلَيهَا بهَذه الحَال الَى ان صرتُ الَى هَذَا الدَّن فَاستَشعَرتُ نَفسى كبراً عَلَى ان اقدَمتُ عَلَى مثلكَ وَ لَو اقدَمتُ عَلَيه بالحَال الاوَّل وَ كَانَت ملء الدُّنيَا دَنَانٌ لَكَسَرتُهَا وَ لَم ابَال فَقَالَ المُعتَضدُ اذهَب فَقَد اطلَقنَا يَدَكَ غَيِّر مَا احبَبتَ ان تُغَيِّرَهُ منَ المُنكَر قَالَ ابُو الحُسَين فَقُلتُ يَا اميرَ المُؤمنينَ بُغضَ اليَّ التَّغَيُّر لَانِّى كُنتُ