اغَيِّرُ عَن اللَّه تَعَالَى وَ انَا الآنَ اغَيِّرُ عَن شُرطىٍ فَقَالَ المُعتَضدُ مَا حَاجَتُكَ فَقُلتُ يَا اميرَ المُؤمنينَ تَأمَر باخرَاجى سَالماً فَامَرَ لَهُ بذَلكَ وَ خَرَجَ الَى البَصرَة[1]. احياء العلوم، ج 2، ص 247 [ص 187 قصص مثنوى]
[1]- ابو الحسين نورى اخلاقاً مردى بود كه در كار ديگران دخالت نمىكرد. و از چيزى كه به او ربطى نداشت نمىپرسيد. و در پى چيزى كه به آن نياز نداشت نمىگرديد. در عين حال اگر عمل منكرى مىديد تا پاى جان با آن مبارزه مىكرد.
يك روز براى تطهير به مشرعه زغال فروشان رفته بود. ناگهان چشمش به قايقى افتاد كه حامل سى خمره است. روى خمرهها با قير نوشته شده بود لَطَف(: اهدايى). آن را خواند ولى معنايش را نمىدانست. وى در تجارت و معاملات نيز چنين كلمهاى نشنيده بود. از قايق ران پرسيد در اين خمرهها چيست؟ گفت هر چه هست به شما مربوط نيست. به كار خودت برس. وى از چنين عكس العملى كنجكاوتر شد و گفت دوست دارم بدانم داخل خمرهها چيست؟ گفت چه صوفى فضولى هستى؟ اينها شراب است و براى معتضد( خليفه عباسى) برده مىشود تا مجلسش رونق گيرد. نورى( با ناباورى) پرسيد راست مىگويى واقعاً شراب است؟ گفت آرى. گفت دلم مىخواهد آن بيل را به من بدهى. قايق ران در حالى كه از وى به خشم آمده بود به پسرش گفت بيل را به او بده ببينم با آن چه مىكند؟
وقتى بيل به دستش رسيد از قايق بالا رفت و شروع كرد به شكستن خمرهها. فقط يكى از آنها را سالم گذاشت. قايق ران فرياد زد و كمك خواست. در اين موقع نگهبان پل كه نامش ابن بشر افلح بود سر رسيد. او را دستگير كرد و به دربار خليفه برد. حاضران شك نداشتند كه ديگر كار ابو الحسين نورى ساخته است. براى اين كه مىدانستند شمشير خليفه از زبانش برندهتر است! نورى خود نقل مىكند وقتى داخل شدم خليفه را ديدم بر كرسى آهنى نشسته و گرزى را در دستش مىگرداند. مرا كه ديد گفت كيستى؟ گفتم محتسب! گفت چه كسى تو را به اين سمت منصوب كرده؟ گفتم اى امير مؤمنان همان كسى كه امامت را به تو داده اين سمت را نيز به من داده است. خليفه مدتى سرش را به پايين انداخت. سپس سر برداشت و گفت چه باعث شد كه دست به چنين كارى بزنى؟ گفتم دل سوزيم به تو باعث شد كه به اين كار دست بزنم و منكرى را از تو دور سازم. باز مدتى به فكر فرو رفت. آن گاه سر برداشت و گفت پس چرا يكى از آنها را نشكستى؟ گفتم اى خليفه اگر اجازه دهى علتش را مىگويم. گفت، بگو. گفتم انگيزه من در شكستن خمرههاى شراب جلب رضاى خداى سبحان بود. به همين جهت دلم از عظمت حق و هيبتش آن چنان لبريز شد كه احساس كردم ديگر جز از خدا از هيچ كس نمىترسم. اما همين كه نوبت به شكستن آخرين خمره رسيد، غرور و تكبر به من دست داد. و با خود گفتم اين من هستم كه عليه كسى مثل خليفه برخاستهام! ديگر آن حالت اخلاص برايم نمانده بود( بنا بر اين از شكستن آن منصرف شدم) و گر نه به جاى آن يك خمره اگر دنيايى خمره شراب بود همه را مىشكستم و برايم اهميتى نداشت. خليفه گفت برو كه آزادى و هم اكنون دستت را باز گذاشتم تا با هر منكرى كه مىخواهى مبارزه كنى. گفتم ولى من ديگر اين كار را نخواهم كرد.
زيرا انگيزه من در نهى از منكر چيز ديگرى شده است. من قبلًا براى خداى متعال با منكر مبارزه مىكردم ولى حالا بايد در اين كار مأمور حكومت باشم. خليفه گفت حال به چه نياز دارى؟ گفتم به اين كه دستور دهى مرا سالم از اينجا بيرون برند! خليفه پذيرفت و سرانجام( از بغداد) به سوى بصره خارج شدم.
[با مى محبوب واصل شد حبيب]
869-
«بادهاى كان بر سر شاهان جهد
تاج زر بر تارَك ساقى نهد
فتنههاى و شورها انگيخته
بندگان و خسروان آميخته
استخوانها رفته جمله جان شده
تخت و تخته آن زمان يكسان شده
چون هريسه گشته آنجا فرق نيست
نيست فرقى كاندر آنجا غرق نيست
مناسب است با مضمون خبرى كه به نقل مؤلف روضات الجنات (ج 1، ص 231 طبع ايران) در صحيفة الرضا-7- آمده است.
إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالى شَرَاباً لِأَولِيَائِهِ إِذَا شَرِبُوا سَكِرُوا وَ إِذَا سَكِرُوا طَرِبُوا وَ إِذَا طَرِبُوا طَابُوا وَ إِذَا طَابُوا ذَابُوا وَ إِذَا ذَابُوا خَلَصُوا وَ إِذَا خَلَصُوا وَصَلُوا وَ إِذَا وَصَلُوا اتَّصَلُوا وَ إِذَا اتَّصَلُوا لَا فَرقَ بَينَهُم وَ بَينَ حَبِيبِهِم[1].
[ص 179 احاديث مثنوى]
[1]- خداوند- تبارك و تعالى- براى دوستانش شراب مخصوصى دارد. وقتى از آن بنوشند مست مىشوند و بر اثر آن به طرب مىآيند. در آن طرب پاك مىشوند و در پاكى ذوب مىگردند. با ذوب شدن خالص مىشوند و در چنين خلوصى، وصال دست مىدهد. و سرانجام اتصال به دوست نصيب مىگردد به طورى كه ديگر بين خود و حبيب دوگانگى احساس نمىشود.
[احمد6از هجران حق بىتاب شد]
870-
مصطفى را هجر چون بفراختى
خويش را از كوه مىانداختى
مأخذ آن روايت ذيل است:
عَنِ ابن عَبَّاسٍ انَّ رَسُولَ اللَّهِ6لَمَّا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحىُ بِحرَاء مَكَثَ ايَّاماً لَا يَرَى جِبرِيلَ فَحَزَنَ حُزنَاً شَدِيداً حَتَّى كَانَ يَعدُو الَى ثَبِير مَرَّةً وَ الَى حِرَاءٍ مَرَّةً يُرِيدُ ان يُلقِىَ نَفسَهُ مِنهُ فَبَينَا رَسُول اللَّهِ6كَذلِكَ عَامِداً لِبَعضِ تِلكَ الجِبَالِ الَى ان سَمِعَ صَوتاً مِنَ السَّمَاءِ فَوَقَفَ رَسُولُ اللَّهِ6صَعِقاً لِلصَّوتِ[1].
دلائل النبوة، ج 1، ص 69 [ص 188 قصص مثنوى]
[ «عفو كن تا عفو يابى در جزا»]
871-
تو ز غفلت بس سبو بشكستهاى
در اميد عفو دل بر بستهاى
عفو كن تا عفو يابى در جزا
مىشكافد مو قدر اندر سزا
[1]- از ابن عباس نقل شده. زمانى كه رسول خدا6در حرا بود و به آن حضرت وحى مىشد براى چند روزى وحى به تأخير افتاد و جبرئيل را نديد. به همين جهت شديداً غمگين شد. به طورى كه شتابان گاهى به كوه ثبير و گاهى به كوه حرا مىرفت. و مىخواست خود را از آنجا به پايين افكند. يك بار كه چنين قصدى داشت ناگهان صدايى از آسمان شنيد آنچنان كه در جا ايستاد و از شدّتش بىهوش شد.
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (59) ذكر شد.
[ص 180 احاديث مثنوى]
[الكريم ابن الكريم]
872-
«پادشاهى كن به بخشش اى رحيم
اى كريم ابن الكريم ابن الكريم
مقتبس است از حديث ذيل:
الْكَريْمُ ابْنُ الْكَريْم ابْن الْكَريْم ابْن الْكَريْم يُوسُفُ بْنُ يَعْقُوب بْن إسْحاق بْن إبْرَاهيمَ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 97 [ص 180 احاديث مثنوى]
[آفريدن بشر]
873-
«جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض
جمله فرع و پايهاند و او غرض
مبتنى است بر اين روايت:
يَا ابْنَ آدَمَ خَلَقْتُكَ لأَجْلى وَ خَلَقْتُ الأَشياءَ لأَجْلكَ[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 516، فتوحات مكيه، ج 3، ص 163 كه فصلى مشبع در شرح آن دارد. [ص 181 احاديث مثنوى]
[نفس رام كردن]
874-
«چون طمع بستى تو در انوار هو
مصطفى گويد كه ذَلَّتْ نَفْسُهُ
مراد حديثى است كه در ذيل شماره (508) آورديم.
[ص 181 احاديث مثنوى]
[1]- يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، پيامبرى بزرگوار و با كرامت است با پدر و اجدادى همچنان بزرگوار و با كرامت.
[2]- اى انسان تو را براى خودم آفريدم و همه چيز را براى تو.
[قصه خضرويه]
875-
«گفت عيّاضى نود بار آمدم
تن برهنه بو كه زخمى آيدم
مأخذ آن حكايت ذيل است كه عطار در شرح حال احمد خضرويه مىآورد:
نقل است كه احمد گفت مدتى مديد نفس خويش را قهر كردم. روزى جماعتى به غزا مىرفتند رغبتى در من پديد آمد و نفس احاديثى كه در بيان ثواب غزا بودى به پيش مىآورد. عجب داشتم گفتم از نفس نشاط طاعت نيايد. اين مگر آن است كه او را پيوسته در روزه مىدارم از گرسنگى طاقتش نمانده است مىخواهد تا روزه گشايد، گفتم به سفر روزه نگشايم. گفت روا دارم عجب داشتم، گفتم مگر از بهر آن مىگويد كه من او را به نماز شب فرمايم خواهد كه به سفر رود تا شب بخسبد و بياسايد، گفتم تا روز بيدار دارمت. گفت روا دارم. عجب داشتم و تفكر كردم كه مگر از آن مىگويد تا با خلق بياميزد كه ملول گشته است در تنهايى. تا به خلق انسى يابد، گفتم هر كجا تو را برم تو را به كرانهاى فرود آرم و با خلق ننشينم. گفت روا دارم. عاجز آمدم و به تضرع به حق باز گشتم. تا از مكر وى مرا آگاه كند يا او را مقر آورد. تا چنين گفت كه تو مرا به خلافهاى مراد هر روزى صد بار همىكشى و خلق آگاه نى. آنجا بارى در غزو به يك بار كشته شوم و باز رهم. و همه جهان آوازه شود كه زهى احمد خضرويه كه او را بكشتند و شهادت يافت. گفت سبحان آن خدايى كه نفسى آفريد به زندگانى منافق و از پس مرگ هم منافق. نه بدين جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان. پنداشتم كه طاعت مىجويى ندانستم كه زنّار مىبندى. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 290- 289 [ص 188 قصص مثنوى]
[جهاد اكبر و جهاد اصغر]
876-
«اين جهاد اكبر است آن اصغر است
هر دو كار رستم است و حيدر است
به حديث مذكور در ذيل شماره (104) اشاره است.
[ص 181 احاديث مثنوى]
[قصه ريختن سكهها در آب]
877-
«آن يكى بودش به كف در چل درم
هر شب افكندى يكى در آب يم
مأخذ آن حكايتى است كه از شبلى نقل مىكنند:
و از شبلى مىآيد كه چهار هزار دينار به يك جمله به دجله انداخت. گفتند چه مىكنى گفت سنگ به آب اولىتر. گفتند چرا به خلق ندهى. گفت اى سبحان اللّه من به خداى چه حجت آرم كه حجاب از دل خود بر گيرم و بر دل برادران مسلمانان نهم. كشف المحجوب، ص 287 و همين حكايت با اختلافى در مقدار مال مذكور است در احياء المعلوم، ج 2، ص 19 و در تلبيس ابليس، ص 361.
و نظير آن حكايتى است كه ابو الفرج بن جوزى در تلبيس ابليس، ص 357 نقل مىكند به طريق ذيل:
حَمَلَ ابُو الْحُسَيْن النُّورىُّ ثَلَاثَمائَة دينَار ثَمَنَ عَقَارٍ بيعَ لَهُ وَ جَلَسَ عَلَى قَنْطَرَةٍ وَ جَعَلَ يَرْمى وَاحداً وَاحداً منْهَا الَى الْمَاء وَ يَقُولُ جئْتَنى تُريدُ انْ تَخْدَعَنى منْكَ بمثْل هَذَا[1].
و در تذكرة الاولياء، ج 2، ص 19 اين حكايت بدين گونه آمده است:
نقل است كه جوانى را در مجلس جنيد حالتى ظاهر شد، توبه كرد. و هر چه داشت به غارت داد و حق ديگران نداد. و هزار دينار بر داشت تا پيش جنيد برد. گفتند حضرت او حضرت دنيا نيست. آن حضرت را آلوده نتوانى كرد. بر لب دجله نشست و يك يك دينار در آب مىانداخت تا هيچ نماند. برخاست و به خانقاه شد. جنيد چون او را بديد گفت قدمى كه به يك بار بايد نهاد به هزار بار نهى، برو كه ما را نشانى.
(و در ربيع الابرار، باب اللهو و اللذات اين حكايت آمده است كه بىشباهت به روايات سابق نيست و ممكن است مأخذ همه آنها باشد).
نَظَرَ اعْرَابىٌّ الَى رَجُلٍ جَالَسَ عَلَى الْمَاء يَرْمى فيه بالدَّنَانيرَ فَقَالَ يَا هَذَا لَقَدْ ارَاحَتْكَ النِّعَمُ وَ اتْعَبْتَهَا[2].
[ص 189 قصص مثنوى]
[1]- ابو الحسين نورى بابت فروش خانهاش صاحب سيصد دينار شد. سكهها را با خود بالاى پل برد. آنها را يكى يكى در آب مىانداخت و چنين خطابشان مىكرد: براى فريب دادن من پيشم آمده بوديد. اينك سزاى خود را كه غرق شدن است بيابيد!
[2]- عربى بيابانگرد مردى را ديد كه سكههاى طلا را در آب مىانداخت. به او گفت عجيب است اين نعمتها( سكههاى طلا) فراهم شده تا تو را آسايش بخشند ولى تو با غرق كردنشان در آب خود را در رنج مىافكنى!
[بين از قياس آن كنيز]
878-
«مر خليفه مصر را غمّاز گفت
كه شه موصل به حورى گشت جفت
مأخذ آن حكايت ذيل است:
حَدَّثَني ابُو الْفَضْل الشِّيرَازىُّ الْكَاتبُ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْد اللَّه بْن مَرْزَبَانَ قَالَ حَدَّثَني شَيْخٌ منْ شُيُوخ النَّخَّاسينَ الْجلَّة ببَغْدَادَ قَالَ كُنْتُ اعَاملُ ابَا الْهَيْجَاء عَبْدَ اللَّه بْنَ حَمْدَانَ فى الرَّقيق فَكَانَ يَشْتَرى منِّى وَ لَا يَبيْعُ شَيْئاً يَشْتريه بوَجْهٍ امَّا انْ يَهَبَهُ اوْ يَعْتقَهُ فَجَائَنى يَوْماً الَى حُجْرَتى وَ لَمْ تَكُنْ عَادَتُهُ جَرَتْ بذَلكَ فَوَجَدْتُهُ وَ هُوَ مُسْتَعْجلٌ يُريدُ الْخُرُوجَ الَى الْقَصْر لقتَال اعْرَابٍ بَلَغَهُ انَّهُمْ عَاثَوا فى الطَّريق وَ كَانَ يَليه فَقَالَ بعْنى السَّاعَةَ جَاريَةً فَعَرَضْتُ عَلَيْه عدَّةَ جَوارٍ فَاخْتَارَ مُوَلِّدَةً منْهُنَّ وَ حَمَلَهَا فى عَمَاريَةٍ عَلَى بَغْلٍ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ شُهُورٍ اقَلَّ منْ سَنَةٍ جَاءَنى بهَا رَجُلٌ منَ الْجُنْد يُريدُ بَيْعَهَا فَقُلْتُ لَهَا أَ لَيْسَ كَانَ الاميرُ ابُو الْهَيْجَاء اشْتَرَاك منِّى فَقَالَتْ بَلَى وَ لَكنْ وَهَبَنى لهَذَا قَالَ فَلَمْ ابعْهَا حَتَّى كَاتَبْتُهُ وَ عَرَّفْتُهُ خَبَرَهَا لئَلَّا تَكُونَ قَدْ هَرَبَتْ اوْ وَقَعَ بهَا حيلَةً فَلَمَّا اعْلَمَنى انَّه وَهَبَهَا شَرَعْتُ فى بَيْعهَا فى الْحَال فَتَعْذَرُ وَ اقَامَتْ عنْدى ايَّاماً فَسَأَلتُهَا عَنْ اخْبَار ابى الْهَيْجَاء وَ امْره فى دَاره فَاخْبَرَتْنى بأَشْيَاء منْ ذَلكَ وَ كَانَ منْ ظَريف مَا اخْبَرَتْنى به انْ قَالَتْ اخْرَجَنى منْ عنْدكَ فى الْعَمَاريَة وَ سرْنَا يَوْمَنَا وَ لَيْلَتَنَا الَى قَريبٍ من انْتصَاف اللَّيْل فَكَدَّنَا السَّيْرُ وَ اتْلَفَنى ثُمَّ حُطَّ الْعَمَاريَةُ فى الْصَّحْرَاء ثُمَّ ضُربَتْ لَهُ خيَمٌ وَ لَاصْحَابه وَ سرْنَا فى عَسْكَرٍ وَ اشْعلَت النِّيرَانُ وَ نُصبَ لَهُ سَريرٌ مُخَلَّعٌ فى خيمَةٍ لَهُ وَ اسْتَدَعَانى فَجئْتُ وَ هُوَ عَلَى فرَاشه فَلَا فَلَاعَبَني ثُمَّ نَزَعَ (سَرَاويلَهُ) وَ جَلَسَ منِّى مَجْلسَ الرَّجُل (منَ الْمَرْأَة) فَوَقَعَتْ صَبْحَةٌ عَظيمَةٌ فَنَهَضَ عَنِّى وَ لَمْ يَكُنْ (وَاقَعنى بَعْدُ) فَضَرَبَ يَدَهُ الَى تَحْت الْفرَاش فَاذَا سَيْفٌ مُجَرَّدٌ فَاخَذَهُ وَ خَرَجَ بلَا سَرَاويلَ وَ صَاحَ انَا ابُو الْهَيْجَاء فَسَأَلَهُمْ عَنْ سَبَب الصَّيْحَة فَقَالُوا سَبُعٌ طَافَ بالْخيَم فَخَرَجَ يَعْدُو وَ مَعَهُ خَلْقٌ منْ غلْمَانه وَ اصْحَابه وَ اهَاجُوا السَّبُعَ وَ طَلَبُوهُ وَ نَاصَبُوهُ الْحَرْبَ وَ نَاصَبَهُمْ وَ انَا اسْمَعُ الصِّيَاحَ وَ زَئيرَ الاسَد وَ قَدْ تَلَفْتُ جَزَعاً ثُمَّ يَأْتيه هُوَ منْ بَيْن الْجَمَاعَة فَقَتَلَهُ فَحَمَلَ رَأْسَهُ وَ جَاءَنى وَ هُوَ فى يَده فَلَمَّا رَايْتُهُ صحْتُ فَرَمَى بالرَّأْس وَ غَسَلَ يَدَهُ ثُمَّ جَاءَنى فَطَرَحَنى وَ اذَ ... قَائمٌ كَمَا كَانَ فى نُهوضه مَا تَغَيَّرَ ثُمَّ (وَاقَعَنى) ثُمَّ نَهَضَتْ فَما رَأَيْتُ قَلْباً اثْبَتَ منْ قَلْبه و لا ... اصْلَبَ منْ ...[1].
نشوار المحاضرة، جلد دوم، چاپ دمشق، ص 39- 38.
[1]- ابو الفضل شيرازى كاتب از محمّد بن عبد اللَّه مرزبان و او از يكى از برده فروشان سرشناس بغداد نقل كرد كه امير ابو الهيجا عبد اللَّه بن حمدان بارها از من برده مىخريد. ولى هيچ گاه بردهاى نمىفروخت. براى اين كه آنها را يا به ديگران مىبخشيد و يا در راه خدا آزاد مىكرد. تا اين كه يك روز به عجله وارد حجره شد- به طورى كه قبلًا سابقه نداشت- و گفت قصد دارد دار الاماره را به منظور مبارزه با اعرابى كه در جادهها خراب كارى مىكنند ترك كند. سپس درخواست خريد يك كنيزك كرد. من چند كنيز به وى نشان دادم. او يكى از آنها را كه بچّهزا بود انتخاب كرد و به كجاوه نشانيد. كجاوه را استرى حمل مىكرد.
هنوز يك سال نشده بود كه يك نفر سپاهى كنيزك را براى فروش برگرداند. به كنيز گفتم مگر امير ابو الهيجا تو را از من نخريد؟ گفت آرى اما مدتى بعد مرا به اين شخص بخشيده است. به آن مرد گفتم بايد با ابو الهيجا مكاتبه كنم و به اطمينان برسم كه كنيزك فرار نكرده و فريبى در كار نيست. آن گاه وى را خريدارى مىكنم.
سرانجام وقتى مطمئن شدم او را خريدم و چند روزى به سبب عذرى كه داشت پيش من ماند. در اين مدت راجع به ابو الهيجا و رفتارش از وى سؤال كردم. كنيزك از او خاطرات شگفتى نقل مىكرد. از آن جمله گفت وقتى سوار كجاوه شدم يك روز و يك شب راه رفتيم. به نيمه شب كه رسيديم خستگى سفر بر ما عارض شد و من احساس ضعف و بىحالى كردم. كجاوه را در بيابان فرود آوردند. خيمههايى براى فرمانده و يارانش برپا كردند. ما در حالى كه سپاهيان آتش برپا كرده بودند از بينشان عبور كرديم. و ابو الهيجا در خيمهاى جداگانه فرود آمد و مرا به سوى خود خواند. وقتى كه خواست به من بپردازد ناگهان صداى مهيبى شنيده شد. فورا برخاست. دست دراز كرد و شمشير آختهاى را از زير فرش برداشت و با همان وضع، با فرياد منم ابو الهيجا از خيمه خارج شد و علت صدا را پرسيد. گفتند شير درندهاى اطراف خيمهها پرسه مىزند. ابو الهيجا شروع به دويدن كرد و عدهاى به دنبال وى رفتند. شير را به وحشت انداختند و تعقيبش كردند و درگيرى شد.
من از نعره شير سخت بيتاب شده بودم. طولى نكشيد كه ابو الهيجا از ميان جمع ظاهر شد. در حالى كه سر شير را با خود حمل مىكرد. من از ترس فرياد زدم. آن را كنارى انداخت. دستش را شست و به سويم آمد. او را در وضعى ديدم كه قبل از حمله شير ديده بودم! من تا كنون دلى به آن صلابت و مردى به آن توانايى نديدهام!
و اين مأخذ مستفاد است از محضر شريف مرحوم علّامه قزوينى. و عبارات بين القوسين به جاى نقاطى است كه در اصل متن چاپ شده گذاشتهاند. و علامه مرحوم آن عبارات را به جاى نقاط گذاردهاند. و حكايت فوق در كتاب المستطرف جلد 1 صفحه 205 به شكل ذيل نقل شده كه با روايت مولانا مناسبت بيشترى دارد. و ممكن است كه از اختلاط اين دو حكايت حكايت مذكور در مثنوى ساخته شده باشد:
كَانَ لفَتىً منْ قُرَيْشٍ جَاريَةٍ مَليحَة الْوَجْه حَسَنَة الادَب وَ كَانَ يُحبُّهَا حُبّاً شَديداً فَاصَابَتْهُ اضَافَةٌ وَ فَاقَةٌ فَاحْتَاجَ الَى ثَمَنهَا فَحَمَلَهَا الَى الْعرَاق وَ كَانَ ذَلكَ فى زَمَن الْحَجَّاج بْن يُوسُفَ فَابْتَاعَهَا منْهُ الْحَجَّاجُ فَوَقَعَتْ منْهُ بمَنْزلَةٍ فَقَدَمَ عَلَيْه فَتىً منْ ثَقيفٍ منْ اقَاربه فَانْزَلَهُ قَريبَاً منْهُ وَ احْسَنَ الَيْه وَ دَخَلَ عَلَى الْحَجَّاجُ وَ الْجَاريَةَ تَكْبسُهُ وَ كَانَ الْفَتَى جَميلًا فَجَعَلت الْجَاريَةُ تُسَارقُهُ النَّظَرَ فَفَطَنَ الْحَجَّاج بها فَوَهَبَهَا لَهُ فَاخَذَهَا وَ انْصَرَفَ فَبَاتَتْ مَعَهُ لَيْلَتَهَا وَ هَرَبَتْ بغَلْسٍ فَاصْبَحَ لَا يَدْرى ايْنَ هىَ وَ بَلَغَ الْحَجَّاجَ ذَلكَ فَامَرَ مُنَادياً انْ يُنَادى بَرئَت الذِّمَّةُ ممَّنْ رَأَى وَصيفَةً منْ صفْتهَا كَذَا وَ كَذَا وَ لَمْ يُحْضرَهَا فَلَمْ يَلْبثْ انْ اتىَ لَهُ بهَا فَقَالَ لَهَا الْحَجَّاج يَا عَدُوَّةَ اللَّه كُنْت عنْدى منْ احَبِّ النَّاس الَىّ فَاخْتَرْتُ لَك ابْن عَمِّى شَابّاً حَسَنَ الْوَجْه وَ رَأَيْتُك تُسَارقينَهُ النَّظَرَ فَعَلمْتُ انَّك شُغفْت به فَوَهَبْتُك لَهُ فَهَرَبْت منْ لَيْلَتكَ فَقَالَتْ يَا سَيِّدى اسْمَعْ قصَّتى ثُمَّ اصْنَعْ بى مَا شئْتَ قَالَ هَاتى وَ لَاتَخْفينَ شَيْئاً قَالَتْ كُنْتُ للْفَتَى الْقُرَشىِّ فَاحْتَاجَ الَى ثَمَنى فَحَمَلَنى الَى الْكُوفَةَ فَلَمَّا قَرُبْنَا منْهَا دَنَا منى فَوَقَعَ عَلَىَّ فَسَمعَ زَئير الاسَدَ فَوَثَبَ وَ اخْتَرَطَ سَيْفَهُ وَ حَمَلَ عَلَيْه وَ ضَرَبَهُ فَقَتَلَهُ وَ أَتَى برَأْسه ثُمَّ اقْبَلَ عَلَى وَ مَا بَرَدَ مَا عنْدَهُ ثُمَّ قَضَى حَاجَتَهُ وَ انَّ ابْنَ عَمِّكَ هَذَ الَّذى اخْتَرْتَهُ لى لَمَّا اظْلَمَ اللَّيْلُ قَامَ الَىَّ فَلَمَّا عَلَا بَطْنى وَقَعَتْ فَارَةٌ منَ السَّقْف فَضَرَطَ ثُمَّ غَشىَ عَلَيْه فَمَكَثَ زَمَاناً طَويلًا وَ انَا ارُشُّ عَلَيْه الْمَاءَ وَ هُوَ لَا يَفيقُ فَخُفْتُ انْ يَمُوتَ فَتَتَّهمُنى به فَهَرَبْتُ فَزَعاً منْكَ فَمَا مَلَكَ الْحَجَّاجُ نَفْسَهُ منْ شدَّة الضِّحْك وَ قَالَ وَيْحَك اكْتمى هَذَا وَ لا تعلمى به احَداً قَالَتْ عَلَى انْ لَا تُردَّنى الَيْه قَالَ لَك ذَلك[1].
و مولانا در بيت ذيل (5/ 3803).
كار آن كس نيست اين سودا و جوش
كاو ز موش و جنبشش گم كرد هوش
(ص 536) بدين قصه اشاره فرموده است.
[ص 190 به بعد قصص مثنوى]
[1]- جوانى از قبيله قريش كنيزى زيبا و خوش اخلاق داشت و شديداً به او عشق مىورزيد. اما به علت تنگى معيشت مجبور شد او را بفروشد. وى را به عراق آورد. در آن زمان حجاج بن يوسف حكومت مىكرد. وى كنيز را خريد و در اختيار گرفت. روزى يكى از جوانان قبيله ثقيف كه از بستگان حجاج بود از راه رسيد.
حجاج جوان را گرامى داشت و در حقش احسان كرد. كنيزك هر چند خود را از جوان مىپوشانيد اما دزدانه به او كه جوان زيبايى بود نظر مىكرد. حجاج بهتر آن ديد كه كنيز را به اين جوان ببخشد. جوان و كنيزك رفتند و شب را با هم گذراندند.
ولى صبح نشده بود كه كنيز فرار كرد. هر جا را جست و جو كردند از وى خبرى نشد. حجاج دستور داد مناديان ندا در دهند كه هر كس كنيزى را با اين مشخصات ببيند و تحويلش ندهد در امان نخواهد بود. طولى نكشيد كه كنيز را يافتند و او را نزد حجاج آوردند. حجاج گفت اى دشمن خدا، تو براى من عزيزترين فرد بودى به طورى كه براى پسر عمويم كه جوانى زيبا بود انتخابت كردم چون ديدم به او نظر دارى و شيفتهاش شدهاى. حال چه شده است كه از خانهاش فرار كردى؟
گفت سرورم، ابتدا قصهام را بشنو. بعد هر چه صلاح بود عمل كن. حجاج گفت نترس. همه چيز را بگو. گفت من قبلًا كنيز يك جوان از قبيله قريش بودم. فقر باعث شد كه مرا بفروشد. به همين منظور به سمت كوفه حركت كرديم. به نزديكىهاى كوفه كه رسيديم خواست به من بپردازد ناگهان نعره شيرى شنيده شد.
فورا از جا پريد. شمشيرش را كشيد. به شير حمله كرد و سر آن را جلو من انداخت. آن گاه به سوى من آمد. او را در حالتى ديدم كه قبل از حمله به شير ديده بودم و با توانمندى به خواسته خود رسيد. اما پسر عموى تو كه مرا به وى دادى در آن شب از حركت موشى كه در سقف خانه ظاهر شد آن چنان خود را باخت و به حالت غش افتاد كه هر چه صبر كردم و آب بر چهرهاش پاشيدم فايدهاى نداشت. ترسيدم بميرد و من متهم به كشتن او شوم! ناچار فرار كردم. حجاج كه به شدت خندهاش گرفته بود گفت واى به حالت اگر اين مطالب را به كسى بگويى.
كنيز قبول كرد به شرط آن كه ديگر آن جوان به سراغش نيايد!