بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 280

انَّ هَذَا القَلبَ كَريشَةٍ بفلَاةٍ منَ الارض يُقيمُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[1].

مسند احمد، ج 4، ص 419

مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ في ارض فَلَاةٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيَاحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[2].

احياء العلوم، ج 3، ص 34

مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ بارض فَلَاةٍ في يَوم ريحٍ عَاصفٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[3].

شرح تعرف، ج 2، ص 167

انَّمَا سُمِّىَ القَلبُ من تَقَلُّبه انَّمَا مَثَلُ القَلب مَثَلُ ريشَةٍ بالفَلَاة تَعَلَّقَت في اصل شَجَرَةٍ يُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[4].

جامع صغير، ج 1، ص 102، حلية الاولياء، ج 1، ص 261، 263، با تفاوت در تعبير. [ص 80 احاديث مثنوى‌]

[دل همى‌جوشد درون ديگ تن!]

431-

«در حديث ديگر آن دل دان چنان‌

كاب جوشان ز آتش اندر قازغان‌

مقصود اين حديث است:

لَقَلبُ ابن آدَمَ اشَدُّ انقلَاباً منَ القدر اذَا اجتَمَعَت غلياً[5].

مسند احمد، ج 6، ص 4، و با تفاوت مختصر- حلية الاولياء، ج 1، ص 165، جامع صغير، ج 2، ص 124.

لَقَلبُ المُؤمن اشَدُّ تَقَلُّباً منَ القدر في غَلَيَانها[6].

احياء العلوم، ج 3، ص 15 [ص 80 احاديث مثنوى‌]

[1]- اين دل مانند يك پَر رها شده در بيابانى است كه باد آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كند.

[2]- قلب به پَر رها شده در بيابانى شبيه است كه بادها آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كنند.

[3]- قلب مانند پر رها شده در بيابانى در يك روز پر از باد شديد است كه آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كند.

[4]- قلب به خاطر منقلب شدنش اين نام را به خود گرفته است. درست مانند پَرى در بيابان است كه به تنه درختى آويزان شده و توسط باد مرتباً پشت و رو مى‌شود.

[5]- قلب آدمى از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مى‌رود.

[6]- قلب مؤمن از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مى‌رود.


صفحه 281

[بايزيد و قصّه تحريم آب‌]

432-

«بايزيد از بهر اين كرد احتراز

ديد در خود كاهلى اندر نماز

از سبب انديشه كرد آن ذو لُباب‌

ديد علت خوردن بسيار آب‌

گفت تا سالى نخواهم خورد آب‌

آن چنان كرد و خدايش داد تاب‌

مأخذ آن روايت ذيل است:

بايزيد را گفتند كه از مجاهده خود ما را چيزى بگو. گفت اگر بزرگ‌تر گويم طاقت نداريد. اما از كمترين بگويم. روزى نفس را كارى بفرمودم حرونى كرد يعنى فرمان نبرد.

يك سالش آب ندادم. گفتم يا نفس، تن در طاعت ده يا در تشنگى جان بده. تذكرة الاولياء ج 1، ص 156 [ص 104 قصص مثنوى‌]

[آدمى چون مُرد بيدارى رسد]

433-

«اين جهان خواب است اندر ظن مَايست‌

گر رود در خواب دستى باك نيست‌

مناسب است با مضمون اين روايت: [1]

النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.[1]

در زهر الاداب، طبع مصر، ج 1، ص 60 منسوب به حضرت رسول (صَلّى اللَّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) و در شرح تعرف، ج 3، ص 98 منسوب است به مولاى متقيان على-7-.

[ص 81 احاديث مثنوى‌]

[اين جهان رؤيا و خوابى بيش نيست‌]

434-

«اين جهان را كه به صورت قائمست‌

گفت پيغمبر كه حُلم نائمست‌

______________________________ [1]

قَالَ النَّبيّ6(قَالَ عَليٌّ7): النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.

مجموعه ورام ج 1 ص 150، خصائص الأئمة ص 112، بحار الأنوار ج 50 ص 134،

[1]- مردم در خوابند؛ چون بميرند بيدار مى‌شوند.


صفحه 282

مقصود روايت ذيل است: [1]

الدُّنيَا حُلْمُ وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ‌[1]

احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كرده‌اند:

الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ‌[2].

شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 242.

عَن جَابر قَالَ كُنتُ مَعَ النَّبيُّ (صَلّى اللّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) إذْ أَتَاهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الوَجْه فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه مَا الدُّنيَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ حُلُمُ النّائم فَّقَالَ كَم بَينَ الدُّنيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلامُ غَمضَةُ عَين فَقَالَ كَم القَرَارُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ قَدرُ التَّخَلُّف عَن القَافلَة ثُمَّ ذَهَبَ الرَّجُلُ فَقَالَ عَلَيه السَّلامُ هَذَا جبريلُ اتَاكُم يُزَهدَّكُم عَن الدُّنيَا وَ يُرَغِّبَكُم في الآخرَة[3].

المنهج القوى، ج 3، ص 242 [ص 81 احاديث مثنوى‌] [نيز مراجعه شود به مقدّمه كتاب صفحه دهم و رديف 708]

[نيست لغزش گر جلو را بنگرى‌]

435-

«گفت استَر با شُتر اى خوش رفيق‌

در فراز و شيب و در راه عميق‌

تو نيايى در سر و خوش مى‌روى‌

من همى‌آيم به سر در چون غوى‌

مأخذ آن حكايت ذيل است كه در مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح اسلامبول، ورق 27 و نيز ورق 76 مى‌بينيم:

______________________________ [1]

قَالَ النَّبيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله): الدُّنيَا حُلْمُ الْمَنَام وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ (1).

روضة الواعظين ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 70 ص 122، احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كرده‌اند:

الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ (2).

شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 326.

قَالَ عَليٌّ7: الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الاغْترَارُ بهَا نَدَمٌ (3).

غرر الحكم ص 135.

(1) دنيا رؤيايى بيش نيست و اهل دنيا بر اساس آن پاداش و كيفر مى‌بينند.

(2) دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.

(3) دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.

[1]- دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.

[2]- دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.

[3]- از جابر نقل شده كه در خدمت پيامبر6بودم ناگهان مردى با چهره نورانى وارد شد و از رسول خدا6پرسيد دنيا چيست؟ فرمود دنيا همچون رؤياى كسى است كه در خواب است. باز پرسيد مدت زمانى كه بين دنيا و آخرت است چه قدر است؟ فرمود به اندازه يك چشم بهم زدن. سپس سؤال كرد مدت اقامت در دنيا چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدتى كه كسى از قافله عقب مانَد. آن گاه مرد برگشت. پيامبر فرمود او جبرئيل بود كه براى بى‌رغبت كردن شما به دنيا و تشويق كردنتان به آخرت مأمور شده بود.


صفحه 283

استر، اشتر را گفت كه تو در سر كم مى‌آيى چگونه است؟ گفت يكى آن كه بر من سه نقطه زيادتى است. آن زيادت نهلد كه در رو آيم. آن دگر، بزرگى جثه و بلندى قد. ديگر روشنى چشم. از بالاى گريوه نظر كنم تا به پايان عقبه همه را ببينم نشيب و بالا. ديگر من حلال زاده‌ام تو حرام زاده‌اى. استر معترف شد پيش اشتر. حرام زادگيش نماند. و به شكل ذيل در مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 84 آمده است:

استر اشتر را پرسيد كه چون است كه من بسيار در سر مى‌آيم تو كم در سر مى‌آيى؟

اشتر جواب گفت كه من چون بر سر عقبه برآيم نظر كنم تا پايان عقبه ببينم. زيرا بلند سرم و بلند همتم و روشن چشمم. يك نظر پايان عقبه مى‌نگرم و يك نظر پيش پا. مراد از شتر شيخ است كه كامل نظر است.

و در ص 12، از همان نسخه به صورت ذيل: كَمَا قَالَ البَغلُ للجَمَل لَايشٍ يَقلُّ عُثُورُكَ قَالَ لَانِّى انظُرُ الَى آخر العَقَبَة[1].

و اين حكايت در دفتر چهارم مثنوى ذيل شماره [699] مكرر شده است.

[ص 104 قصص مثنوى‌]

[خواب صد سال عُزير و مركبش‌]

436-

«هين عُزيرا در نگر اندر خرت‌

كه بپوسيده است و ريزيده برت‌

اشاره است به مضمون آيه شريفه:أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى‌ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‌ عُرُوشِهاالخ (آيه 259، سوره بقره) و رواياتى كه مفسرين در احياء عزير (يا ارميا) و حمار او روايت كرده‌اند.

رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، ص 291- 290 و تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 452 [ص 105 قصص مثنوى‌]

[خنده بر مرگ پسر بين زين پدر!]

437-

«بود شيخى رهنمايى پيش از اين‌

آسمانى شمع بر روى زمين‌

[1]- همان طورى كه استر به شتر گفت: چرا لغزش و به سر درآمدن تو كمتر است؟

و شتر پاسخ داد: براى اين كه من تا انتهاى عقبه و گردنه را مى‌بينم.


صفحه 284

مأخذ آن روايت ذيل است كه در حلية الاولياء، ج 8، ص 100 و رساله قشيريه، ص 9 و تذكرة الاولياء، ج 1، ص 84 نقل شده و اينك آن را از مأخذ اخير در اينجا نقل مى‌كنيم:

نقل است كه سى سال هيچ كس لب او (فُضيل عياض) خندان نديده بود. مگر آن روز كه پسرش بمرد. تبسّمى بكرد. گفتند خواجه اين چه وقت اين است؟ گفت دانستم كه خداى راضى بود به مرگ اين پسر. من موافقت رضاى او را تبسمى بكردم.

و نظير آن حكايتى است كه هم در تذكرة الاولياء، ج 2، ص 68 مذكور است به شرح ذيل:

نقل است كه ابن عطا ده پسر داشت همه صاحب جمال. در سفرى مى‌رفتند با پدر.

دزدان بر او افتادند و يك يك پسر او را گردن مى‌زدند و از هيچ نمى‌گفت. هر پسرى را كه بكشتندى روى به آسمان كردى و بخنديدى تا نُه پسر را گردن بزدند. چون آن ديگر را خواستند كه به قتل آرند روى به پدر كرد و گفت زهى بى‌شفقت پدر كه تويى! نُه پسر تو را گردن زدند و تو مى‌خندى و چيزى نمى‌گويى؟ گفت جان پدر آن كس كه اين مى‌كند با او هيچ نتوان گفت كه او خود مى‌داند و مى‌بيند و مى‌تواند. اگر خواهد همه را نگاه دارد. دزد چون اين بشنيد حالتى در وى ظاهر شد. گفت اى پير اگر اين سخن پيش مى‌گفتى هيچ پسرت كشته نمى‌شد.

[ص 105 قصص مثنوى‌]

[پير هر قومى به مانند نبى است‌]

438-

«گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش‌

چون نبى باشد ميان قوم خويش‌

اشاره به حديثى كه به صور ذيل روايت مى‌شود:

الشَّيخُ في بَيته كَالنَّبىِّ في قَومه‌[1].

جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 74

الشَّيخُ في اهله كَالنَّبىِّ في أُمَّته‌[2].

جامع الأخبار ص 92، مشكاة الأنوار ص 169، جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 76

الشَّيخُ في قَومه كَالنَّبىِّ في امَّته‌[3].

لطائف معنوى، ص 130 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 45) و سيوطى در اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 153 اين حديث را جزء موضوعات آورده‌اند.

[ص 82 احاديث مثنوى‌]

[1]- پير و بزرگ خانواده به منزله پيامبر در قومش است.

[2]- پير در ميان اهل و تبارش مانند پيامبر در ميان امّتش است.

[3]- پير در ميان قومش مانند پيامبر در ميان امّتش است.


صفحه 285

[هست پيغمبر شفيع عاصيان‌]

439-

«گفت پيغمبر كه روز رستخيز

كَى گذارم مجرمان را اشك ريز

من شفيع عاصيان باشم به جان‌

تا رهانمشان ز اشكنجه گران‌

عاصيان وَ اهل كبائر را به جهد

وا رهانم از عتاب نقض عهد

اشاره بدين خبر است: [1]

شَفَاعَتي لأَهْل الكَبَائر من أُمَّتي‌[1].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 69، جامع صغير، ج 2، ص 39، كنوز الحقائق، ص 73

شَفَاعَتي لَاهل الذُّنُوب من امَّتي وَ ان زَنى وَ ان سَرقَ عَلَى رَغم انف ابي الدَّردَاء[2].

جامع صغير، ج 2، ص 39، كنوز الحقائق، ص 73 به حذف ذيل خبر.

[ص 82 احاديث مثنوى‌]

[صالحان امّتم خود شافع‌اند]

440-

«صالحان امّتم خود فارغند

از شفاعتهاى من روز گزند

بلكه ايشان را شفاعتها بود

گفتشان چون حكم نافذ مى‌رود

ظاهراً مبتنى است بر روايت ذيل:

لَيَدخُلَنَّ الجَنَّةَ بشَفَاعَة رَجُلٍ من امَّتي اكثَرُ من بَني تَميمٍ‌[3].

[2] مستدرك حاكم، ج 1، ص 70

قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَا منْ أَهْل بَيْتٍ يَدْخُلُ وَاحدٌ منْهُمُ الْجَنَّةَ إلَّا دَخَلُوا أَجْمَعينَ الْجَنَّةَ قيلَ وَ كَيْفَ ذَلكَ قَالَ‌

______________________________ [1]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّمَا شَفَاعَتي لأَهْل الكَبَائر من أُمَّتي.

من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 574، وسائل الشيعة ج 15 ص 334،

[2]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَا منْ أَهْل بَيْتٍ يَدْخُلُ وَاحدٌ منْهُمُ الْجَنَّةَ إلَّا دَخَلُوا أَجْمَعينَ الْجَنَّةَ قيلَ وَ كَيْفَ ذَلكَ قَالَ يَشْفَعُ فيهمْ فَيُشَفَّعُ حَتَّى يَبْقَى الْخَادمُ فَيَقُولُ يَا رَبِّ خُوَيْدمَتي قَدْ كَانَتْ تَقيني الْحَرَّ وَ الْقُرَّ فَيُشَفَّعُ فيهَا.

اختصاص شيخ مفيد ص 111، بحار الأنوار ج 8 ص 56،

[1]- شفاعت من( حتى) به كسانى از امتم كه مرتكب گناهان كبيره شده‌اند، خواهد رسيد.

[2]- به رغم نظر ابو درداء، شفاعت من به كسانى از امتم كه مرتكب گناهانى چون زنا و سرقت شده‌اند خواهد رسيد.

[3]- اكثر قبيله بنى تميم با شفاعت يك نفر از امتم به بهشت وارد خواهند شد.


صفحه 286

يَشْفَعُ فيهمْ فَيُشَفَّعُ‌[1].

سفينة البحار، ج 1، ص 706 [1] [ص 83 احاديث مثنوى‌]

[قصّه بيناى نابينا ببين‌]

441-

«ديد در ايّام آن شيخ فقير

مصحفى در خانه پيرى ضرير

مأخذ آن روايت ذيل است:

كَانَ ابُو مُعَاويَةَ ذَهَبَ بَصَرُهُ فَاذَا ارَادَ ان يَقرَأَ نَشَرَ المُصحَفَ فَيَردُّ اللَّهُ عَلَيه بَصَرَهُ فَاذَا اطبَقَ المُصحَفَ ذَهَبَ بَصَرُهُ‌[2]. رساله قشيريه، ص 169 [ص 106 قصص مثنوى‌]

[حكمت خاموشى از لقمان شنو]

442-

«رفت لقمان سوى داود صفا

ديد كاو مى‌كرد ز آهن حلقه‌ها

مأخذ آن حكايت است كه در عقد الفريد، ج 2، ص 15 و قصص الانبياء ثعلبى ص 235 و احياء العلوم، ج 3، ص 83 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 271 و در مجمل التواريخ و القصص ذكر شده و از مأخذ اخير در اينجا آورده مى‌شود:

و چون دوازده سال از مملكت وى برفت خداى تعالى لقمان را حكمت داد. و سى سال با داود بود. روزى در پيش او رفت. و داود زره همى‌كرد به دست خويش. و آهن‌

______________________________ [1]

عَن النَّبيِّ6أَنَّهُ قَالَ: إنِّي أَشْفَعُ يَوْمَ الْقيَامَة فَأُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ عَليٌّ فَيُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ أَهْلُ بَيْتي فَيُشَفَّعُونَ وَ إنَّ أَدْنَى الْمُؤْمنينَ شَفَاعَةً لَيَشْفَعُ في أَرْبَعينَ منْ إخْوَانه كُلٌّ قَد اسْتَوْجَبُوا النَّار.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 30.

از رسول خدا6منقول است كه فرمود: من در روز قيامت شفاعت مى‌كنم كه شفاعتم پذيرفته مى‌شود، و على7شفاعت مى‌كند كه شفاعتش نيز پذيرفته مى‌شود، اهل‌بيتم شفاعت مى‌كنند كه شفاعتشان نيز پذيرفته مى‌شود و ضعيفترين مؤمن از نظر شفاعت، شفاعت او درباره چهل مؤمن از برادرانش است كه استحقاق آتش جهنم را دارند.

قَالَ رَسُولُ اللَّه6ثَلَاثَةٌ يَشْفَعُونَ إلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيُشَفَّعُونَ الْأَنْبيَاءُ ثُمَّ الْعُلَمَاءُ ثُمَّ الشُّهَدَاءُ.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 34.

رسول خدا6فرمود: سه گروهند كه نزد خداى متعال شفاعت مى‌كنند و شفاعتشان پذيرفته مى‌شود: پيامبران، سپس علما و دانشمندان و پس از آنان شهيدان.

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إذَا قُمْتُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ تَشَفَّعْتُ في أَصْحَاب الْكَبَائر منْ أُمَّتي فَيُشَفِّعُني اللَّهُ فيهمْ وَ اللَّه لَا تَشَفَّعْتُ فيمَنْ آذَى ذُرِّيَّتي.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 37.

رسول خدا6فرمود: آنگاه كه به مقام محمود نائل شدم درباره كسانيكه مرتكب گناهان كبيره شده‌اند از امت من شفاعت مى‌كنم و خداى متعال هم شفاعتم را مى‌پذيرد. بخدا قسم كسانى را كه آزار دادند و اذيت كردند فرزندان مرا شفاعت نمى‌كنم.

[1]- اگر يك نفر از خانواده‌اى به بهشت رود، همه خانواده‌اش نيز به بهشت خواهند رفت. پرسيده شد چگونه؟ فرمود آن يك نفر بقيه را شفاعت مى‌كند و شفاعتش پذيرفته مى‌شود، تا آنجا كه فقط خدمتگزارش باقى مى‌ماند. آن مؤمن مى‌گويد: اى پروردگار من، اين خادم منست كه مرا از سرما و گرما حفظ مى‌كرد، پس شفاعتش درباره او هم پذيرفته مى‌شود.

[2]- ابو معاويه بينايى خود را از دست داده بود. وى هر وقت اراده مى‌كرد كه از مصحف شريف تلاوت كند خداوند بينايى را به وى باز مى‌گرداند.( اما همين كه) قرآن را مى‌بست به حالت اول بر مى‌گشت.


صفحه 287

داود را چون موم نرم بود. لقمان ندانست كه چه همى‌كند و آن چيست؟ و از حكمت واجب نديد سخن پرسيدن. و خاموش بود تا تمام كرد و در لقمان پوشيد تا ببيند لقمان گفت: هَذَا جَيدُّ للحَرب‌[1]. و اين سخن لقمان آن وقت گفت: الصَّمتُ حكَمٌ وَ قَليلٌ فَاعلُهُ‌[2]. يعنى خاموشى حكمتى است و كمتر به كار دارند.

[ص 107 قصص مثنوى‌]

[بطن در بطن است قرآن كريم‌]

443-

«همچو قرآن كه به معنى هفت توست‌

خاص را و عام را مَطعَم در اوست‌

اشاره بدين حديث است كه در مقدمه هشتم از مقدمات تفسير صافى و در عوالى اللئالى ج 4 ص 107 ديده مى‌شود:

إنَّ للقُرآن ظَهراً وَ بَطناً وَ لبَطنه بَطناً إلَى سَبعَة أَبْطُنٍ‌

[3].

و ممكن است كه اشاره باشد به روايت ذيل:

كَانَ الكتَابُ الاوَّلُ نَزَلَ من بَاب وَاحدٍ عَلى حَرفٍ وَاحدٍ وَ نَزَلَ القُرآنُ من سَبعَة ابوَابٍ عَلى سَبعَةٍ احرُفٍ زَجرٍ وَ امرٍ وَ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ مُحكَمٍ وَ مُتَشَابهٍ وَ امثَالٍ فَاحلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ وَ افعَلُوا مَا أُمرتُم به وَ انتَهُوا عَمَّا نُهيتُم عَنهُ وَ اعتَبرُوا بامثَاله وَ اعمَلُوا بمُحكَمه وَ آمنُوا بمُتَشَابهه وَ قُولُوا آمَنَّا به كُلُّ من عند رَبِّنَا[4].

تفسير طبرى، طبع مصر، ج 1، ص 22 و نزديك بدان اين روايت است:

انزلَ القُرآنُ عَلى سَبعَة احرُفٍ امرٍ وَ زَجرٍ وَ تَرغيبٍ وَ تَرهيبٍ وَ جَدَلٍ وَ قَصَصٍ وَ مَثَلٍ‌[5].

همان كتاب، ص 23 و معنى مصراع دوم مناسبت دارد با مضمون اين خبر:

انَّ هذَا القُرآنَ مَأدبَةُ اللَّه فَاقبَلُوا من مَأدبَته مَا استَطَعتُم‌[6].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 555 [ص 83 احاديث مثنوى‌]

[1]- اين( زره) براى جنگ مناسب است.

[2]- در خاموش ماندن حكمتهاست ولى به كار برنده آن اندك است.

[3]- قرآن ظاهرى دارد و باطنى. باطنش باطن ديگرى دارد و همين طور تا هفت بطن تو در تو در قرآن هست.

[4]- كتاب اول( ظاهراً اشاره به كتب آسمانى قبل از قرآن است) با يك باب و يك حرف نازل شد ولى قرآن با هفت باب و هفت حرف: نهى، امر، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال. بنا بر اين حلالش را حلال دانيد و حرامش را حرام. به آنچه امر شده‌ايد عمل كنيد و از آنچه نهى شده‌ايد خود دارى كنيد. از مثال‌هاى قرآن عبرت گيريد. محكمات را به كار بنديد و به متشابهات ايمان آوريد و بگوييد همه قرآن از طرف پروردگار ماست و به همه آن ايمان داريم.

[5]- قرآن بر اساس هفت حرف( موضوع) نازل شده است: امر، نهى، ترغيب( به جهان ديگر)، بر حذر داشتن( از اين جهان)، جدل، قصه و مَثَل.

[6]- اين قرآن سفره گسترده خدا براى پذيرايى است. تا مى‌توانيد به نعمتهاى آن روى آوريد.