بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 288

[از دقوقى شرح مبسوطى بخوان‌]

444-

«آن دقوقى داشت خوش ديباجه‌اى‌

عاشق و صاحب كرامت خواجه‌اى‌

با فحص و تتبع بسيار در باره دقوقى و اين كه او چه كس است و در كدام عصر بوده است اطلاع صحيح و دقيقى به دست نياورده و حكايت مذكوره را نيز در هيچ موضع نيافته‌ام الّا آنچه علّامه استاد مرحوم محمد قزوينى- روّح اللّه روحه- در نامه‌اى كه از پاريس نوشته‌اند (مورخ 10 خرداد 1316) و آن مشتمل است بر تقريظ رساله نگارنده در شرح احوال مولانا و جواب سؤالى چند كه از آن آفتاب نور پاش معانى و بحر بى‌كران معرفت كرده بود من جمله در باره دقوقى به شرح ذيل:

و اما سؤال دوم سركار عالى راجع به دقوقى كه مولانا در دفتر سوم مثنوى (صفحه 243 از چاپ علاء الدّوله) حكايت مفصلى در باره او به نظم آورده پس از زيارت مرقومه عالى كنجكاوى اين جانب نيز در حركت آمده در غالب مظانّى كه دسترس بدانها داشتم خواه از تذكره‌هاى مشايخ عرفا يا از ساير معاجم رجال و كتب مسالك و ممالك از قبيل انساب سمعانى و معجم الادبار و معجم البلدان هر دو از ياقوت و ابن خلكان و ذيل آن از ابن شاكر و كشف المحجوب هجويرى و كتاب اللمع فى التصوف و الجواهر المضيئة و ميزان الاعتدال ذهبى و لسان الميزان ابن حجر و آثار البلاد قزوينى و طبقات الاخيار شعرانى و نفحات جامى و


صفحه 289

خزينة الاصفياء غلام سرور لاهورى و طرائق الحقايق مرحوم نايب الصدر و شرح مثنوى از مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى و شايد غير اين مآخذ كه الآن اسامى همه آنها در خاطر نيست رجوع كردم هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم در هيچ يك از مآخذ مذكوره مطلقاً و اصلًا كسى خواه از مشايخ عرفا يا غير ايشان به اين نسبت دقوقى نيافتم فقط در يك مأخذ (يا بعبارةٍ اصح در دو مأخذ كه چون يكى از آنها يعنى تاج العروس در ماده دق‌ق از ديگرى يعنى كتاب المشتبه آتى الذكر ذهبى نقل كرده سند مستقل على حده محسوب نمى‌توان نمود) عرض كردم بالأخره فقط در يك مأخذ نسبت دقوقى را يافتم نمى‌گويم كه همان شخص مقصودٌ بالذكر مولانا را به دست آوردم بلكه عرض مى‌كنم اصل نسبت دقوقى را كه در هيچ يك از اين كتب مبسوطه رجال و معاجم و طبقات وجود نداشت بالأخره در كتاب آتى الذكر يافتم و آن كتاب المشتبه للذهبى المتوفى فى سنة 748 است در ص 201 از كتاب مزبور گويد: «الدَّقوقى ... وَ بقَافَين الدَّقُوقَى عَبدُ المُنعم بن مُحَمَّد بن مُحَمَّد بن ابى المَضَاء الدَّقُوقى نَزيلُ حماةٍ حَدَثَ عَن ابن عَسَاكرَ بعد 640 وَ مُحَدِّثُ بَغدَادَ فى وَقتنا تَقَىّ الدِّين محمُود بن عليِّ بن محمود عَذب القَراءَة فَصيح العبَارَة يَحضُرُ مَجلسَهُ نَحوَ الالفَين»[1]انتهى شرح حال اين دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد را عجالةً در هيچ جاى نيافتم (بعدها استاد علامه فقيد شرح حال او را يافته و در حاشيه المشتبه كه از كتاب خانه آن بزرگوار به كتاب خانه دانش سراى عالى منتقل شده اين طور يادداشت فرموده‌اند: تُوُفَّى فى سنة 645 انظُرا النُّجُومَ الزَّاهرةَ فى حَوادَث هَذه السَّنَة ج 6، ص 357) ولى شرح حال دقوقى دوم يعنى تقى الدّين محمود را در ذيل طبقات الحفاظ ذهبى لابن فهد (طبع دمشق سنه 1347، ص 106) به دست آوردم و در آنجا گويد كه وى از وعاظَ مشهور عصر خود بوده و در سنه 663 متولد و در سنه 733 وفات يافته. پس بنا بر اين اين دومى به نحو قطع و يقين نمى‌تواند مقصود مولانا باشد. چه در وقت وفات مولانا در سنه 672 وى طفلى نه ساله بوده است. و اما دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد كه در سنه 640 زنده و مقيم در حماة يعنى به كلى نزديك آسياى صغير و قونيه مقرّ مولانا بوده و درست عصر وى با عصر مولانا موافق و منطبق بوده محتمل است به احتمال قوى كه همو مقصود مولانا بوده در قصه مزبوره. و اگر چه از سياق عبارت ذهبى بر نمى‌آيد كه وى از مشايخ عرفا بوده ولى ضد آن نيز بر نمى‌آيد. نمى‌خواهم عرض كنم كه عين آن وقايع و مشاهدات و كشف و شهودها كه مولانا در قصه مزبوره به دقوقى نسبت مى‌دهد از اين دقوقى نزيل حماة صادر شده بود خير. بلكه فقط مى‌خواهم عرض كنم كه مولانا در بسط

[1]- دقوقى يا دقّوقى آن طور كه ابن عساكر در وقايع بعد از 640 نقل كرده يكى محمّد ... دقّوقى مقيم حماة است و ديگرى محمود دقوقى است كه در بغداد محدّث بوده است و داراى قرائتى صحيح و بيانى فصيح بوده و در مجلس او حدود دو هزار نفر شركت مى‌كرده‌اند.


صفحه 290

و شاخ و برگ دادن اين قصه لطيف ممتع به رسم غالب حكاياتى كه آن نقاشى چيره دست به قول مسعود سعد سلمان: عنقا نديده صورت عنقا كند همى- از كاهى كوهى مى‌ساخته و اغلب از حكاياتى تاريخى يا افسانه‌اى كه اصل آنها در كتب ديگر قبل از مثنوى، مثل چهار مقاله و جوامع‌الحكايات و كليله و دمنه و نحو ذلك مذكور و فقط يكى دو سه سطر بوده است آن صنعتگر زبردست با آن مهارت خارق العاده كه از صفات مخصوصه نوابغ درجه اول است در خلق مضامين و تنميه و شاخ و برگ دادن آنها، و از هيچ محض حكاياتى عريض و طويل ساختن. مى‌بينيم كه چندين صفحه و چند صد شعر حكاياتى در نهايت دلكشى و لطافت و ذوق مشحون از فوايد اخلاقى و حكمى و عرفانى به عمل مى‌آورده (از جمله مثلًا حكايت مطول كنيزك كه حكايت اول مثنوى است و منشأ آن بدون شك همان حكايت مختصر يكى دو صفحه چهار مقاله است. و ديگر مثلًا حكايت مختصر خرگوش و شير كليله و دمنه كه مولانا از آن حكايتى مملو از روح حيات و مفصّل و مشروح ساخته و غيره و غيره.) بارى غرض راقم سطور اين است كه هيچ مستبعد نيست كه مولانا براى ساختن بَطَلى براى اين حكايت مرموز عرفانى خود راجع به دقوقى، چون به هيچ يك از مشاهير عرفا كه شرح احوال ايشان در تذكره‌هاى اوليا مدوّن و مسطور و بين الجمهور و متداول و مشهور بوده است آن واقعات و كرامات را نمى‌توانسته جهاراً بدون خوف تكذيب حُسّاد و نكته جويان نسبت دهد كه آنها نگويند تو اين حكايات و وقايع را از روى چه مأخذ در حق جنيد مثلًا يا شبلى يا منصور ذكر كرده‌اى؟ لهذا گشته و از مابين پيغمبران، جرجيس را انتخاب كرده. يعنى شخصى را از علما يا عرفاى متوسط الحال نسبةً مجهول معاصر با خود او و مقيم حماة كه به كلى همسايه بلاد روم است و به اين مناسبت اسم او را لا بد شنيده بوده پيدا كرده و اين وقايع و سوانح را به دم او بسته و از زبان او نقل كرده. و چون اين شخص نسبةً مجهول الحال و از قدما نبوده و شرح حال او در كتب رجال مرقوم نه، كسى از نكته جويان ظاهر بين نيز نمى‌توانسته زبان طعن و اعتراض بر مولانا گشوده و لم و لا نسلّم در انداخته و طريق جدل ساخته بگويد اين حكايات در فلان كتاب طبقات الاوليا مثلًا مسطور نيست تو از روى چه سند و مأخذ اينها را نقل كرده‌اى؟» اين بود نظر علامه استاد- رحمة اللّه عليه- و هيچ مستبعد نيست كه مولانا در مسافرتى كه جهت تكميل تحصيل علوم ظاهر به حلب و شام كرده (مابين سنه 638- 629) با دقوقى مذكور ملاقات كرده و اين كرامت را كه صوفيّه آن را از جنس واقعات‌


صفحه 291

مى‌شمارند از وى شنيده باشد. چنانكه نظائر آن در فتوحات محى الدّين ملاحظه مى‌شود. و از جمله واقعه مانند حكايتى است كه اوحد الدّين كرمانى از براى محى الدّين نقل كرده است و تمثّل رجال گذشته و ظهور ارواح در قوالب، پيش صوفيّه امر مسلم است و نمونه‌هاى بسيار از آن جنس تصوّر در فتوحات مى‌توان ديد. رجوع كنيد به: فتوحات مكيه، ج 1، ص 165، ج 3، ص 55 [ص 107 به بعد قصص مثنوى‌]

[بهر امّت هست پيغمبر پدر]

445-

«گفت پيغمبر شما را اى مهان‌

چون پدر هستم شفيق و مهربان‌

اين روايت مراد است:

انَّمَا انَا لَكُم مثلَ الوَالد[1].

مسند احمد، ج 2، ص 247 [ص 84 احاديث مثنوى‌]

[عضو مقطوع بدن را مُرده دان‌]

446-

«جزء از كل قطع شد بى‌كار شد

عضو از تن قطع شد مردار شد

مقتبس است از حديث ذيل:

مَا قُطعَ منَ البَهيمَة وَ هىَ حَيَّةٌ فَهىَ مَيِّتَةٌ[2].

مسند احمد، ج 5، ص 218، كنوز الحقائق، ص 118 و با تفاوت مختصر ص 116

كُلُّ شَي‌ءٍ قُطعَ منَ الحَىِّ فَهُوَ مَيِّتٌ‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 92

مَا أُبينَ منَ الحَىِّ فَهُوَ مَيِّتٌ‌[4].

كنوز الحقائق، ص 115 [ص 84 احاديث مثنوى‌]

[1]- بى‌شك، من براى شما همچون پدر هستم.

[2]- عضوى كه از حيوان قطع شود هر چند جان داشته باشد مردار به حساب مى‌آيد.

[3]- هر عضوى كه از موجود زنده قطع گردد مرده به حساب مى‌آيد.

[4]- آنچه از موجود زنده جدا گردد مردار است.


صفحه 292

[حق شناسد اولياى خاص خود]

447-

«وان كه نشناسم تو اى يزدان جان‌

بر من محجوبشان كُن مهربان‌

ناظر است به مضمون حديث:

اوْليَائى تَحْتَ قبَابي لَا يَعْرفُهُمْ غَيْري.

كه مستند آن در ذيل شماره (291) گذشت. [1] [ص 52 احاديث مثنوى‌]

[كى توانم ربّ خود را من ستود]

448-

«چون كه پايانى ندارد رو الَيك‌

زان كه لا احصى ثَنَاءً مَا عَلَيك‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (17) ذكر كرديم. [2] [ص 93 شرح مثنوى‌]

[در «تحيّات» است مدح انبيا]

449-

«در تحيّات و سلام الصّالحين‌

مدح جمله انبيا آمد عجين‌

اشاره به روايتى است كه در باره تشهد نقل مى‌كنند وَ هىَ هَذه:

التَحيَّاتُ للَّه وَ الصَّلَوَاتُ وَ الطَّيبَاتُ السَّلَامُ عَلَيكَ ايُّهَا النَّبىُّ وَ رَحمَةُ اللَّه وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَينَا وَ عَلى عبَاد اللَّه الصَّالحينَ فَانَّكُم اذَا قُلتُمُوهَا اصَابَت كُلَّ عَبدٍ للَّه صَالحٍ في السَّمَاء وَ الارض‌[1].

بخارى، ج 1، ص 99، مسند احمد، ج 1، ص 292، 376، 382، 408، 413، 414، 422 با تفاوت اندك. [ص 85، احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث قدسى:

اوْليَائى تَحْتَ قبَابي لَا يَعْرفُهُمْ غَيْري (1).

احياء العلوم، ج 4، ص 256، كشف المحجوب هجويرى طبع لنينگراد، ص 7 [ص 52 احاديث مثنوى‌] (1) حديث قدسى: دوستان من زير سقف و گنبدهاى خاص من به سر مى‌برند و كسى جز من از آنان خبر ندارد.

[2] مأخوذ است از حديث ذيل:

عَنْ عَلىّ (عَلَيْه السَّلَامْ) انَّ النَّبيَّ6كَانَ يَقُولُ فى آخر وَتْره اللَّهُمَّ انِّى اعُوذُ برضَاكَ منْ سَخَطك وَ اعُوذُ بمُعَافَاتكَ منْ عُقُوبَتكَ وَ اعُوذُ بكَ منْكَ لا احْصى ثَنَاءً عَلَيْكَ انْتَ كَمَا اثْنَيْتَ عَلَى نَفْسكَ (1).

مسند احمد بن حنبل، طبع مصر 1313، ج 1، ص 96، 118، 150 و صحيح مسلم طبع مصر، ج 2، ص 51 و احياء العلوم، ج 1، ص 209 و ج 4، ص 63 و جامع صغير، ج 1، ص 59 [ص 2 احاديث مثنوى‌] ... و از ابو القاسم جنيد (متوفى 297) نقل كرده‌اند: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ» (2).

كشف المحجوب، چاپ لنينگراد ص 3 و 464 و ابو بكر واسطى (متوفى حدود 320) گفته است: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ تَعَالَى انْقَطَعَ بَلْ خَرَسَ وَ انْقَمَعَ» (3). رساله قشيريه چاپ مصر، ص 141 [ص 93 شرح مثنوى‌] (1) از قول على (ع) آورده‌اند كه فرمود: پيامبر6در آخر نماز وَتْرش چنين مى‌خواند: خدايا از خشمت به خشنوديت، از كيفرت به عفوت و از خودت به خودت پناه مى‌برم. بر شمردن ثناى تو كار من نيست. تو آنچنانى كه خود را ستوده‌اى.

(2) كسى كه خدا را شناخت زبانش (از بيان آن) عاجز مى‌شود.

(3) كسى كه خداى متعال را شناخت زبانش (از بيان آن) منقطع، گنگ و هراسان مى‌شود.

[1]- تحيّتها درودها و پاكيها مخصوص خداوند است. اى پيامبر درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. درود بر ما و بندگان صالح خداوند باد.( وقتى شما چنين درودهايى فرستاديد همه بندگان صالح خداوند را در آسمان و زمين در بر خواهد گرفت.)


صفحه 293

[عمر خود را در چه پايان برده‌اى؟]

450-

«حق همى‌گويد چه آوردى مرا

اندر اين مُهلت كه دادم من تو را

عمر خود را در چه پايان برده‌اى‌

قُوت و قوّت در چه فانى كرده‌اى‌

گوهر ديده كجا فرسوده‌اى‌

پنج حسّ را در كجا پالوده‌اى‌

مقتبس است از كلام مولاى متقيان على-7- كه جزء احاديث نبوى نيز آمده:

لَا يَزُولُ قَدَمُ ابن آدَمَ حَتّى يُسأَلَ عَن عُمره فيمَ افنَاهُ وَ عَن شَبَابه فيمَ ابلَاهُ وَ عَن مَاله من اينَ اكتَسَبَهُ وَ فيمَ انفَقَهُ وَ عَمَّا عَملَ فيمَا عَلمَ‌[1].

شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 532 [ص 85 احاديث مثنوى‌]

[سجده كردن را بياموز از رسول6]

451-

«بچّه بيرون آر از بيضه نماز

سر مزن چون مرغ بى‌تعظيم و ساز

مستفاد است از اين روايت:

[1]

نَهَانى (رَسُولُ اللَّه) عَن نَقرَةٍ كَنَقرَة الدِّيك وَ اقعَاءٍ كَإقعَاء الكَلب وَ التفَاتٍ كَالتفَات الثَّعلَب‌[2].

مسند احمد، ج 2، ص 311 و با تفاوت مختصر ص 265

نَهَى رَسُولُ اللَّه (صَلّى اللَّهَ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) عَن نَقرَة الغُرَاب وَ افترَاش السَّبُع وَ ان يُوطنَ الرَّجُلُ المَكَانَ كَما يُوطنُهُ البَعيرُ[3].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 229، جامع صغير، ج 2، ص 192 نيز رجوع كنيد به:

اللآلى المصنوعة، ج 2، ص 379، 381 [ص 86 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1]

عَنْ أَبي جَعْفَرٍ:قَالَ بَيْنَا رَسُولُ اللَّه6جَالسٌ في الْمَسْجد إذْ دَخَلَ رَجُلٌ فَقَامَ يُصَلِّي فَلَمْ يُتمَّ رُكُوعَهُ وَ لَا سُجُودَهُ فَقَالَ ص نَقَرَ كَنَقْر الْغُرَاب لَئنْ مَاتَ هَذَا وَ هَكَذَا صَلَاتُهُ- لَيَمُوتَنَّ عَلَى غَيْر ديني.

از امام باقر7منقول است كه مى‌فرمايد: روزى رسول خدا6در مسجد نشسته بود مردى وارد شد و به نماز ايستاد و ركوع و سجده‌اش را تند و ناقص انجام مى‌داد، رسول خدا6فرمودند: مانند كلاغ نوك بر زمين زد؛ اگر اين شخص بميرد و نمازش اينگونه باشد به غير دين من مرده است.

فروع كافى، ج 3، ص 268، ح 6

[1]-( روز قيامت) آدمى قدم از قدم بر نمى‌دارد مگر اين كه از او سؤال مى‌شود عمرش را چگونه پايان برده و جوانيش را در چه صرف كرده است. ثروتش را از كجا به دست آورده و در چه راهى هزينه كرده است. و عملش نسبت به آنچه آموخته است چگونه بوده است.

[2]- رسول خدا6از انجام سه چيز( در نماز) مرا نهى كرد: اول اين كه سجده‌ام با شتاب باشد همچون نوك زدن خروس. دوم اين كه به شكل و هيئت سگ بنشينم. و سوم اين كه مانند روباه به اين طرف و آن طرف روى برگردانم.

[3]- رسول خدا6نهى كرد: از اين كه كسى در نماز سجده‌اش با عجله باشد مانند نوك زدن كلاغ. با آرنج روى زمين پهن شود همچون درندگان. و در جاى خود زمين‌گير شود مانند شتر.


صفحه 294

[عاقل و جاهل كجا يكسان بود؟]

452-

«راست فرموده است با ما مصطفى‌

قطب و شاهنشاه و درياى صفا

كان چه جاهل ديد خواهد عاقبت‌

عاقلان بينند اوّل مَرتبت‌

مناسب است با گفته امير مؤمنان على-7-:

اوَّلُ رَأى العَاقل آخرُ رَأى الجَاهل‌[1].

شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 93، ح 356.

و يوسف بن احمد مولوى آن را اشاره بدين حديث مى‌پندارد كه در امالى شيخ طوسى، ص: 530 و مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 12، ص 112، ح 13664 و جامع صغير، ج 2، ص 97 مى‌توان ديد:

عَنْ أَبي ذَرٍّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه6و سلم»: اْلْكَيِّسُ (منَ النَّاس) مَنْ دَانَ نَفْسَهُ وَ عَملَ لمَا بَعْدَ الْمَوْت وَ الْعَاجزُ مَن اتَّبَعَ نَفْسَهُ هَوَاهَا وَ تَمَنَّى عَلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ الْأَمَانيَ‌

[2].

[1]- رأى عاقل در ابتداى كار همان است كه جاهل در انتهاى كار به آن مى‌رسد

[2]- كسى كه هوشيار است مالك نفسش مى‌شود و براى پس از مرگ به عمل( صالح) مى‌پردازد. اما كسى كه ضعيف و ناتوان است به پيروى از هواهاى نفسانى پرداخته و درخواستش از خداوند رسيدن به آرزوهاى نفسانى است.


صفحه 295

[ «حزم چه بوَد بد گمانى در جهان»]

453-

«حزم چه بوَد بد گمانى در جهان‌

دم به دم بيند بلاى ناگهان‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (394) مذكور افتاد. [1] [ص 86 احاديث مثنوى‌]

[ «حق همى‌گويد نظرمان بر دل است»]

454-

«حق همى‌گويد نظرمان بر دل است‌

نيست بر صورت كه آن آب و گل است‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (316) ذكر كرديم. [2] [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[ «دل نظرگاه خدا وان گاه كور!»]

455-

«دل نباشد غير آن درياى نور

دل نظرگاه خدا وان گاه كور

به ذيل شماره (316) رجودع كنيد. [3] [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[نيست آگه جز خدا بر اوليا]

456-

«در قباب حق شدند آن دم همه‌

در كدامين روضه رفتند آن رمه‌

مستفاد است از لفظ و مضمون حديثى كه در ذيل شماره (291) نوشته شده است. [4] [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[حبّ اشيا كور سازد كر كند]

457-

«كورى عشق است اين كورىّ من‌

حُبّ يُعمى و يُصمّ است اى حَسَن‌

مقتبس است از حديثى كه در ذيل شماره (191) مذكور گرديد. [5] [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[نور چشم مصطفى باشد نماز]

458-

«خوى دارم در نماز آن التفات‌

معنى قُرّةُ عَينى في الصَّلاة

______________________________ [1] اشاره است بدين خبر:

الحَزمُ سُوءُ الظَّنِّ (1).

جامع صغير، ج 1، ص 150، كنوز الحقائق، ص 58 كه در مجمع الامثال (ص 175) منسوب است به أكثم بن صيفى.

و در نامه امير المؤمنين على7به فرزندش امام حسن7چنين آمده است:

وَ لا يَغْلبَنَّ عَلَيْكَ سُوءُ الظَّنِّ فَإنَّهُ لا يَدَعُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ خَليلٍ صُلْحًا، وَ قَدْ يُقَالُ: منَ الْحَزْم سُوءُ الظَّنِ‌

هرگز بد گمانى بر تو غلبه نكند كه بين تو و دوستت صلح و صفايى باقى نگذارد و گفته مى‌شود كه از ابزار تصميم مطمئن و دور انديشى (در آنجا كه دشمن در كمين است) بد گمانى و سوء ظن داشتن است. تحف العقول ص 79.

(1) نشانه دور انديشى (در آنجا كه دشمن در كمين است) بد بينى و سوء ظن- داشتن است.

[2]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6يَا أَبَا ذَرْ، ... إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ (1).

مستدرك الوسائل ج 11 ص 264 باب 20 ح 12951 مسند احمد، ج 2، ص 285 مسلم، ج 8، ص 11 احياء العلوم، ج 3، ص 190 جامع صغير، ج 1، ص 73 با مختصر تفاوت.

و با تعبيرى ديگر:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ و أَمْوَالكُمْ وَ إنَّمَا يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ نيَّاتكُمْ.

جامع الأخبار ص 100.

پيامبر اكرم6فرمود: خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و نيت‌هايتان مى‌نگرد.

انَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ الَى اجْسَادكُمْ وَ لَا الَى صُوَركُمْ وَ لَكنْ يَنْظُرُ الَى قُلُوبكُمْ (2).

مسلم، ج 8، ص 11 [ص 58 احاديث مثنوى‌] (1) پيامبر اكرم6به ابوذر فرمود: اى ابوذر، خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و اعمالتان مى‌نگرد.

(2) خداوند به پيكر و چهره شما نمى‌نگرد، بلكه به دلهايتان نگاه مى‌كند.

[3] مستفاد است از حديث ذيل:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6يَا أَبَا ذَرْ، ... إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ (1).

مستدرك الوسائل ج 11 ص 264 باب 20 ح 12951 مسند احمد، ج 2، ص 285 مسلم، ج 8، ص 11 احياء العلوم، ج 3، ص 190 جامع صغير، ج 1، ص 73 با مختصر تفاوت.

و با تعبيرى ديگر:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ و أَمْوَالكُمْ وَ إنَّمَا يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ نيَّاتكُمْ.

جامع الأخبار ص 100.

پيامبر اكرم6فرمود: خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و نيت‌هايتان مى‌نگرد.

انَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ الَى اجْسَادكُمْ وَ لَا الَى صُوَركُمْ وَ لَكنْ يَنْظُرُ الَى قُلُوبكُمْ (2).

مسلم، ج 8، ص 11 [ص 58 احاديث مثنوى‌] (1) پيامبر اكرم6به ابوذر فرمود: اى ابوذر، خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و اعمالتان مى‌نگرد.

(2) خداوند به پيكر و چهره شما نمى‌نگرد، بلكه به دلهايتان نگاه مى‌كند.

[4] مستفاد است از مضمون حديث:

اوْليَائى تَحْتَ قبَابي لَا يَعْرفُهُمْ غَيْري (1).

احياء العلوم، ج 4، ص 256، كشف المحجوب هجويرى طبع لنينگراد، ص 7 [ص 52 احاديث مثنوى‌]

عَنْ أَبي جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه عَنْ عَليٍّ:قَالَ: إنَّ اللَّهَ أَخْفَى أَرْبَعَةً في أَرْبَعَةٍ أَخْفَى رضَاهُ في طَاعَته فَلَا تَسْتَصْغرَنَّ شَيْئاً منْ طَاعَته فَرُبَّمَا وَافَقَ رضَاهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى سَخَطَهُ في مَعْصيَته فَلَا تَسْتَصْغرَنَّ شَيْئاً منْ مَعْصيَته فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ (مَعْصيَتَهُ) وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى إجَابَتَهُ في دَعْوَته فَلَا تَسْتَصْغرَنَّ شَيْئاً منْ دُعَائه فَرُبَّمَا وَافَقَ إجَابَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى وَليَّهُ في عبَاده فَلَا تَسْتَصْغرَنَّ عَبْداً منْ عَبيد اللَّه فَرُبَّمَا يَكُونُ وَليَّهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ.

وسائل‌الشيعة ج 1 ص 116 باب 28 ح 291.

امام باقر7از پدرانش از حضرت على7نقل مى‌كند كه فرمودند: به يقين خداوند متعال چهار چيز را در چهار چيز پنهان كرده است: رضايت و خوشنوديش را در فرمانبرداريش نهفته است پس هيچ يك از طاعاتش را كوچك نشمر، چه بسا همان با رضايتش قرين باشد و تو ندانى.

و خشمش را در نافرمانيش نهفته است پس هيچگاه معصيتى را كوچك نشمر، چه بسا همان با خشمش قرين باشد و تو ندانى.

و اجابت و قبولش را در دعايش پنهان كرده پس هيچگاه دعايى را كوچك نشمر، چه بسا همان با اجابتش قرين باشد و تو ندانى.

و دوستش را در ميان بندگانش پنهان كرده پس هيچگاه كسى را كوچك نشمر، چه بسا همان ولى و دوست خدا باشد و تو ندانى.

(1) حديث قدسى: دوستان من زير سقف و گنبدهاى خاص من به سر مى‌برند و كسى جز من از آنان خبر ندارد.

[5] اشاره به حديث ذيل است:

حُبُّكَ للشَّيْ‌ء يُعْمي وَ يُصمُّ (1).

من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 380 باب و من ألفاظ رسول الله6الموجزة ح 5814- و كشف الغمة ج 1 ص 144 مسند احمد، ج 5، ص 194؛ احياء العلوم؛ ج 3، ص 25، جامع صغير، ج 1، ص 145، كنوز الحقائق، ص 56. [ص 25 احاديث مثنوى‌] (1) اگر به چيزى علاقه شديد پيدا كردى آن علاقه، قدرت تشخيص را از تو مى‌گيرد (و كور و كرت مى‌كند.)