بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 296

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (386) متن و سند آن مذكور است. [1] [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[ «كژ نهم تا راست گردد اين جهان»]

459-

«كژ نهم تا راست گردد اين جهان‌

حَرب خُدعه اين بود اى پهلوان‌

اشاره به حديث ذيل است: [2]

عَن ابى هُرَيرَةَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ الحَربُ خُدعَةٌ[1].

مسلم، ج 5، ص 143

كُلُّ الكِذبِ يُكتَبُ عَلَى ابنِ آدَمَ الَّا ثَلَاثٌ الرَّجُلُ يَكذِبُ فِي الحَربِ فَانَّ الحَربَ خُدعَةٌ وَ الرَّجُلُ يَكذِبُ المَرأَةَ فَيُرضِيهَا وَ الرَّجُلُ يَكذِبُ بَينَ الرَّجُلَينِ لِيُصلِحَ بَينَهَمُا[2].

جامع صغير، ج 2، ص 91 و با تفاوت در عبارت- احياء العلوم، ج 2، ص 138 و ج 3، ص 97. [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[فاجران افشاگر جُرم خودند]

460-

«ظلم مستور است در اسرار جان‌

مى‌نهد ظالم به پيش مردمان‌

مناسب است با مضمون اين خبر:

كُلُّ امَّتى مُعَافىً الَّا المُجَاهرَ الَّذي يَعمَلُ العَمَلَ باللَّيل فَيستُرُهُ رَبُّهُ ثُمَّ يُصبحُ فَيَقُولُ يَا فلَانُ انِّى عَملتُ البَارحَةَ كَذا وَ كَذا فَيَكشفُ سترَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَ‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 91 [ص 88 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1]

حُبِّبَ إلَىَّ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ جُعلَ قُرَّةُ عَينى في الصَّلَاة (1).

مستدرك الوسائل ج 1 ص 419 باب 59 و بحار الأنوار ج 87 ص 343 باب 10 و مسند احمد، ج 3، ص 128، 199، و در خصال ص 165 ح 218 و جامع صغير، ج 1، ص 145 با تعبير: حُبِّبَ إلَىَّ من دُنيَاكُم.

حُبِّبَ إلَىَّ من الدُّنيَا ثَلَاثُ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ قُرَّةُ عَيني في الصَّلَاة (2).

وسائل الشيعة ج 2 ص 143 باب 89 و بحار الأنوار ج 73 ص 141 و احياء العلوم، ج 2، ص 21 [ص 68 احاديث مثنوى‌]

قَالَ النَّبيُّ6: جُعلَتْ قُرَّةُ عَيْني في الصَّلاة وَ كَانَ يَقُولُ: أَرحْنَا يَا بَلالُ‌

(رسول خدا6فرمود: روشنى چشم من در نماز نهاده شده است و همواره مى‌فرمود: اى بلال (با اذان گفتنت) به ما آرامش بده) بحارالأنوار ج 79 ص 193 باب 1- فضل الصلاة و عقاب تاركها.

يَا بلَالُ ارحْنَا بالصَّلَاة (3).

مسند احمد، ج 5، ص 364 و 371 و با لفظ:

قُمْ يَا بلَالُ فَارحْنَا بالصَّلاة

(4). و نيز:

كانَ يَقُولُ يَا بَلَالُ رَوِّحْنَا

(5). و همچنين:

يَا بلالُ اقم الصَّلَاةَ ارحْنَا بهَا

(6). در كنوز الحقائق، ص 91 و 106 و 169 مذكور است. [ص 21 احاديث مثنوى‌] (1) زنان و بوى خوش مورد علاقه منند و روشنايى چشمم در نماز است.

(2) من از دنياى شما به سه چيز علاقه دارم: بوى خوش، زنان و روشنايى چشم من در نماز است.

(3) اى بلال با (ترتيب دادن) نماز، به ما آرامش ده.

(4) اى بلال برخيز (و اذان بگو) تا با ورود در نماز آرامش يابيم.

(5) [پيامبر] مى‌فرمود اى بلال (با ترتيب دادن نماز) به ما آرامش ده.

(6) اى بلال نماز را بر پا دار تا بدين وسيله آرامش يابيم.

[2] اشاره به حديث ذيل است:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6و سلم الْحَربُ خُدعَةٌ.

من لا يحضره الفقيه ج 4، ص 378، ح 5794 و مسلم، ج 5، ص 143

عَنْ عَليِّ بْن أَبي طَالبٍ7قَال: قَالَ رَسُولُ اللَّه6و سلم: لَا يَصْلُحُ الْكَذبُ إلَّا في ثَلَاثَة مَوَاطنَ: كَذب الرَّجُل لامْرَأَته وَ كَذب الرَّجُل يَمْشي بَيْنَ الرَّجُلَيْن ليُصْلحَ بَيْنَهُمَا وَ كَذب الْإمَام عَدُوَّهُ فَإنَّمَا الْحَرْبُ خُدْعَةٌ.

الجعفريات ص 170 و مستدرك الوسائل ج 9 ص 94 ح 10316 و جامع صغير، ج 2، ص 91 و با تفاوت در عبارت- احياء العلوم، ج 2، ص 138 و ج 3، ص 97. [ص 87 احاديث مثنوى‌]

[1]- از ابو هريره نقل شده كه پيامبر خدا6فرمود لازمه جنگ فريفتن و اغفال دشمن است.

[2]- دروغ آدمى تماماً عليه او به ثبت مى‌رسد مگر در سه مورد: ا- وقتى كه در برخورد با دشمن باشد- كه لازمه جنگ، فريفتن و اغفال دشمن است- 2- وقتى كه براى جلب رضايت همسرش باشد. 3- وقتى كه براى اصلاح بين دو نفر باشد.

[3]- همه امت من- هر چند گنه كار باشند- مورد عفو خداوند قرار مى‌گيرند به جز افشا كننده گناه. آن كسى كه عملى را در شب مرتكب شده و خداوند عملش را پوشانده است. ولى صبح كه فرا مى‌رسد به اين و آن خطاب مى‌كند و مى‌گويد من شب گذشته چنين و چنان كردم. او با اين كارش از ستّاريّت خداى- عزّ و جلّ- محروم مى‌گردد.


صفحه 297

[ «نَفس تو هر دم برآرد صد شرار»/ با وضو كن آتش خشمت خموش‌]

461-

«نيست حاجت شُهره گشتن در گزند

بر ضمير آتشينت واقفند

نفس تو هر دم بر آرد صد شرار

كه ببينيدم منم ز اصحاب نار

به گفته يوسف بن احمد مولوى مرتبط است به مضمون اين خبر كه در جامع صغير، ج 1، ص 82 مى‌توان ديد:

إنَّ الْغَضَبَ منَ الشَّيطَان وَ إنَّ الشَّيطَانَ خُلقَ منَ النَّار وَ إنَّمَا يُطفئُ النَّارَ الْمَاءُ فَإذَا غَضبَ أَحَدُكُم فَلْيَتَوَضَّأْ[1].

[1] المنهج القوى، ج 3، ص 332 [ص 88 احاديث مثنوى‌]

[ريگها شد آرد از بهر خليل/ بهر موسى پشم بز گردد حرير]

462-

«ريگها هم آرد شد از سَعيشان‌

پشم بُز ابريشم آمد كَش كَشان‌

مأخذ آن روايت ذيل است:

وَ قَد قيلَ سَمَّاهُ اللَّهُ (اى ابرَاهيمَ) خَليلًا من اجل انَّهُ اصَابَ اهلَ نَاحيَته جَدَبٌ فَارتَحَلَ الَى خَليلٍ لَهُ من اهل المُوصل وَ قَالَ بَعضُهُم من اهلَ مصرَ فى امتيَاز طَعَام لَاهله من قَبله فَلَم يُصب عندَهُ حَاجَتَهُ فَلَمَّا قَرُبَ من اهله مَرَّ بمَفَازَة ذَاتَ رَملٍ فَقَالَ لَو مَلَأتُ غَرَائرى من هَذَا الرَّمل لئَلَّا اغَمَّ اهلى برُجُوعى الَيهم بغَير مريَةٍ (مَيرَةٍ- ظ) وَ ليَظُنُّوا انِّى قَد آتَيتُهُم‌

______________________________ [1] بحار الأنوار ج 70 ص 272

[1]- غضب( انسان) از شيطان نشأت مى‌گيرد و شيطان آفريده شده از آتش است.

بنا بر اين همان طورى كه آب آتش را خاموش مى‌كند، وقتى فردى از شما غضبناك شد فورا وضو بگيرد( تا بدين وسيله آتش غضبش خاموش گردد.)


صفحه 298

بمَا يُحبُّونَ فَفَعَلَ ذَلكَ فَتَحَوَّلَ مَا فى غَرَائره منَ الرَّمل دَقيقاً فَلَمَّا صَارَ الَى مَنزله نَامَ وَ قَامَ اهلُهُ فَفَتَحُوا الغَرَائرَ فَوَجَدُوا دَقيقاً فَعَجَنُوا منهُ وَ خَبَزُوا فَاستَيقَظَ فَسَأَلَهُم عَن الدَّقَيق الَّذي منهُ خَبَزُوا فَقَالُوا منَ الدَّقيق الَّذي جئتَ به من عند خَليلكَ فَعَلمَ فَقَالَ نَعَم هُوَ من خَليلى اللَّه قَالُوا فَسَمَّاهُ اللَّهُ بذَلكَ خَليلًا[1].

سير طبرى، ج 5، ص 176 و اين حكايت در تفسير ابو الفتوح بدين گونه روايت شده است:

ابراهيم-7- برفت تا پاره‌اى گندم خرد از آنجا با جماعتى. او (نمرود) آن جماعت را گفت مَن رَبُكُّم خداى شما كيست بر عادتى كه او را بود. ايشان گفتند خداى ما تويى. ابراهيم گفت: رَبّى الَّذي يُحيى وَ يُميت چنان كه خداى تعالى از او حكايت كرد.

نمرود همه را طعام بداد مگر ابراهيم را كه ابراهيم را باز گردانيد بى‌طعام. ابراهيم-7- باز گشت. چون به در شهر خود رسيد شرم داشت و از شماتت اعدا انديشه كرد كه گويند همه آمدند و گندم آوردند و ابراهيم نياورد. بيامد و تلّى ريگ بود و از آن ريگ جوالها پر كرد. و آمد تا به در سراى و بار بر در سراى بيفكند و او مانده بود.

آنجا بخفت. اهل او به در آمد و سر جوالها بگشاد. آردى سپيد پاكيزه ديد كه از آن نيكوتر ممكن نبود. از آنجا نان پخت. چون ابراهيم-7- در سراى شد آن طعام در پيش او بنهاد. او گفت اين از كجا آوردى؟ گفت از آن آرد است كه تو آوردى. او بدانست كه نعمتى است كه خدا با او كرد. تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 1، ص 449 و در چاپ كنگره ج 4 ص 3.

نيز رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، ص 80 و جوامع‌الحكايات عوفى، باب دوم از قسم اول.

و همين معنى را مولانا در اين مصراع: كرد حق بهر خليل از ريگ آرد- و بيت ذيل:

آرد سازى ريگ را بهر خليل‌

كوه با داود سازد هم رسيل‌

تكرار كرده است.

مصراع دوم نيز اشاره به قصه‌اى است كه يوسف بن احمد مولوى مجملًا آن را ذكر مى‌كند: وَ جَعَلَ اللَّهُ لامرَأَة مُوسَى صُوفَ المَاعز حَريراً مُتَّصلًا[2]. المنهج القوى، طبع مصر، ج 3، ص 340 و تفصيل آن را تا كنون به دست نياورده‌ام.

[ص 110 قصص مثنوى‌]

[1]- گفته‌اند سبب اين كه خداوند وى را( حضرت ابراهيم)، خليل(: دوست) خود ناميد اين بود كه در يكى از قحط ساليها به منظور تهيه مقدارى طعام براى خانواده‌اش، به يكى از دوستانش در موصل- يا به روايت ديگرى مصر- روى آورد. اما با دست خالى برگشت. آن حضرت بر سر راهش به خانه به شنزارى رسيد. با خود گفت اگر جوالهايم را از شن پر كنم موقع باز گشت خانواده به تصوّر اين كه آذوقه فراهم شده است متأثر نمى‌شوند. ابراهيم( ع) همين كار را كرد و وقتى به خانه رسيد خواب او را فرا گرفت. اهل خانه فورا جوالها را باز كردند و ديدند پر از آرد است. مقدارى از آن را خمير كردند و نان پختند. ابراهيم( ع) وقتى بيدار شد پرسيد اين نان را از چه آردى تهيه كرده‌ايد؟ گفتند از همان آردى كه تو از دوستت برايمان آوردى. آن حضرت گفت آرى، چه دوست خوبى است!

[2]- خداوند پشم بز را براى همسر موسى تبديل به ابريشم كرد.


صفحه 299

[ «مرغ با بيلى عدو را بشكند»]

463-

«مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند

لشكر زفت حَبَش را بشكند

مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين و اصحاب سيره در باره هجوم حبشه به مكه مكرّمه نقل كرده‌اند و روات و محدثين و عرب قبل الاسلام نيز آن را از حوادث كبار شمرده و عام الفيل را مبدأ تاريخ قرار داده‌اند و اهميت آن به حدى است كه يك سوره از قرآن كريم در اشاره بدان واقعه نازل شده است و آن سوره 105 است موسوم به سورة الفيل.

رجوع كنيد به: كافى ج 4 ص 216 و بحار الأنوار ج 15 ص 65 و تفسير طبرى، ج 30، ص 169- 164 و تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 5، ص 587- 583 و در چاپ كنگره ج 20 ص 401.

[ص 111 قصص مثنوى‌]

[ «دُمّ گاو كُشته بر مقتول زن»]

464-

«دُمِّ گاو كُشته بر مقتول زن‌

تا شود زنده همان دَم در كفن‌

اشاره است به روايتى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ إِذْ قالَ مُوسى‌ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً[1]. الخ (آيه 67 سوره بقره) نقل كرده‌اند متضمن آن كه يكى از افراد بنى اسرائيل كشته شد و قاتل معلوم نبود و خداوند فرمود تا بنى اسرائيل گاوى كه در آيات قرآنى صفت آن آمده بخرند و بكشند و دم او بر كشته زنند تا قاتل پس از زنده شدن مقتول به نشانى او پديد آيد و اين مضمون در مثنوى مكرر آمده است.

[1]- و به ياد آور هنگامى كه موسى به قومش گفت خداوند فرمان داده است كه گاوى را ذبح كنيد ...


صفحه 300

رجوع كنيد به: [1] قصص الانبياء ثعلبى، ص 197- 194 و تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 1، ص 141- 138 و در چاپ كنگره ج 2 ص 1. [ص 112 قصص مثنوى‌]

[شد خدا بهر رسولش ميزبان‌]

465-

«بلكه رزقى از خداوند بهشت‌

بى‌صُداع باغبان بى‌رنج كشت‌

مبتنى است بر مضمون روايت:

ابيتُ يُطْعمُنى رَبِّى وَ يَسْقيْنى.

كه در ذيل شماره (238) سند وجوه آن را ذكر نموديم. [2] [ص 88 احاديث مثنوى‌]

[احمقان را نيست داروى علاج‌]

466-

«عيسى مريم به كوهى مى‌گريخت‌

شير گويى خون او مى‌خواست ريخت‌

مأخذ آن روايات ذيل است: [3]

رُوىَ انَّ عيسَى عَلَيه الصَّلَاة وَ السَّلَامُ اتىَ باحمَقَ ليُداويه فَقَالَ اعيَانى مُدَاوَاةُ الاحمَق وَ لَم يُعينى مُدَاوَاةُ الاكمَه وَ الابرَص‌[1].

محاضرات راغب، جلد 1، صفحه 7 و اين مطلب را غزالى در كتابى موسوم به كتاب يذكر فيه حماقة اهل الاباحة، چاپ اروپا صفحه 1 بدين گونه آورده است:

و از عيسى- صلوات الله عليه- نقل كرده‌اند كه از معالجه اكمه و ابرص بلكه از زنده كردن مرده عاجز نيامدم و از معالجه احمق عاجز آمدم.

و زمخشرى در ربيع الابرار اين مطلب را بدين صورت نقل مى‌كند:

[قَالَ‌] عيسَى (ع) عَالَجتُ الاكمَهَ وَ الابرَصَ فَأَبرَأتُهُمَا وَ عَالَجتُ الاحمَقَ فَاعيَانى.

لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءٌ يُستَطيبُ به‌

الَّا الحمَاقَةَ اعيَت مَن يُدَاويَها[2].

ربيع الابرار، باب الجنون و الحمق و مولانا در تنظيم اين حكايت استفاده كرده است از مضمونى كه در مقالات شمس‌

______________________________ [1] بحار الأنوار ج 13 ص 259 باب 9 قصة ذبح البقرة و تفسير على بن ابراهيم ج 1 ص 49 باب قصة البقرة

[2] اشاره بدين حديث است:

نَهَى رَسُولُ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ عَن الْوصَال فَقَالَ رَجُلٌ منَ الْمُسْلمينَ فَانَّكَ يَا رَسُولَ اللَّه تُوَاصلُ قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ وَ ايُّكُمْ مثْلى، انِّي ابيتُ يُطْعمُنى رَبِّى وَ يَسْقيْنى (1).

در كتاب مناقب آل أبي طالب ج 1 ص 214 چنين آمده است: قَالَ صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ: إنِّي لَسْتُ كَأَحَدكُمْ إنِّي أَبيتُ عنْدَ رَبِّي يُطْعمُني وَ يَسْقيْني و در عوالي اللآلي ج 2 ص 233 باب الصوم، و بخارى، ج 4، ص 118، مسلم، ج 3، ص 133- 134 بوجوه متعدّد- مسند احمد، ج 2، ص 21، 23، 102، 231، 237، 244، 253، 257، 315، شرح تعرّف، ج 1، ص 30، جامع صغير، ج 1، ص 115.

[ص 36 احاديث مثنوى‌] (1) رسول خدا6ديگران را از روزه وصال (روزه امروز را بدون افطار به روز بعد متّصل كردن) منع مى‌كرد. يكى از مسلمانان گفت اى رسول خدا پس چرا شما اين كار را مى‌كنيد؟ فرمود: كدامتان مثل من مى‌شويد؟ من شب را به صبح مى‌آورم در حالى كه پروردگارم مرا اطعام مى‌كند و مى‌نوشاند.

[3] مأخذ آن روايات ذيل است:

قَالَ أَبُو عَبْد اللَّه7: مَنْ أُعْجبَ بنَفْسه هَلَكَ وَ مَنْ أُعْجبَ برَأْيه هَلَكَ وَ إنَّ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ7قَالَ دَاوَيْتُ الْمَرْضَى فَشَفَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ أَبْرَأْتُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْمَوْتَى فَأَحْيَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْأَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدرْ عَلَى إصْلَاحه فَقيلَ يَا رُوحَ اللَّه وَ مَا الْأَحْمَقُ قَالَ الْمُعْجَبُ برَأْيه وَ نَفْسه الَّذي يَرَى الْفَضْلَ كُلَّهُ لَهُ لَا عَلَيْه وَ يُوجبُ الْحَقَّ كُلَّهُ لنَفْسه وَ لَا يُوجبُ عَلَيْهَا حَقّاً فَذَاكَ الْأَحْمَقُ الَّذي لَا حيلَةَ في مُدَاوَاته.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 1، ص: 138 و اختصاص شيخ مفيد ص 221 و قصص الأنبياء جزائرى ج 1 ص 417.

امام صادق7مى‌فرمايد: هر كس خودپسند باشد هلاك مى‌گردد و هر كس خودرأى باشد هلاك مى‌گردد.

براستى عيسى پسر مريم گفته است: به مداواى احمق پرداختم اما بر اصلاح و معالجه‌اش عاجز گشتم.

پرسيدند: اى روح الله، احمق كيست؟

فرمود: كسى كه خود رأى و خود پسند است كه همه خوبى‌ها را به نفع، نه بر عليه خويش پندارد. و خود را حق به جانب مى‌داند و هيچگاه حق را عليه خود نمى‌پندارد. و اين همان احمقيست كه به هيچ وجه معالجه نمى‌گردد.

قَالَ أَبُو عَبْد اللَّه7: مَنْ أُعْجبَ بنَفْسه هَلَكَ وَ مَنْ أُعْجبَ برَأْيه هَلَكَ وَ إنَّ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ7قَالَ دَاوَيْتُ الْمَرْضَى فَشَفَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ أَبْرَأْتُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْمَوْتَى فَأَحْيَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْأَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدرْ عَلَى إصْلَاحه فَقيلَ يَا رُوحَ اللَّه وَ مَا الْأَحْمَقُ قَالَ الْمُعْجَبُ برَأْيه وَ نَفْسه الَّذي يَرَى الْفَضْلَ كُلَّهُ لَهُ لَا عَلَيْه وَ يُوجبُ الْحَقَّ كُلَّهُ لنَفْسه وَ لَا يُوجبُ عَلَيْهَا حَقّاً فَذَاكَ الْأَحْمَقُ الَّذي لَا حيلَةَ في مُدَاوَاته.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 1، ص: 138 و اختصاص شيخ مفيد ص 221 و قصص الأنبياء جزائرى ج 1 ص 417.

امام صادق7مى‌فرمايد: هر كس خودپسند باشد هلاك مى‌گردد و هر كس خودرأى باشد هلاك مى‌گردد.

براستى عيسى پسر مريم گفته است: به مداواى احمق پرداختم اما بر اصلاح و معالجه‌اش عاجز گشتم.

پرسيدند: اى روح الله، احمق كيست؟

فرمود: كسى كه خود رأى و خود پسند است كه همه خوبى‌ها را به نفع، نه بر عليه خويش پندارد. و خود را حق به جانب مى‌داند و هيچگاه حق را عليه خود نمى‌پندارد. و اين همان احمقيست كه به هيچ وجه معالجه نمى‌گردد.

[1]- روايت كرده‌اند كه وقتى احمقى را جهت معالجه حماقتش، نزد حضرت عيسى( ع) آوردند. آن حضرت فرمود درمان نابينا و پيس براى من ممكن و عملى است اما از درمان احمق عاجزم.

[2]- عيسى( ع) فرمود من نابينا و پيس را درمان كرده و سلامتى را به آنان باز گردانده‌ام ولى از درمان احمق عاجز هستم.

براى هر دردى دوايى است كه نتيجه بخش و مفيد واقع مى‌شود. فقط درد حماقت است كه پزشك معالج را از درمان عاجز مى‌سازد.


صفحه 301

آمده بدين گونه:

«اگر طبيبى را گويند كه علاج اين رنجور مى‌كنى چرا علاج پدرت نكردى كه بمرد و علاج فرزندت نكردى؟ و مصطفى را گويند كه چرا عمت را كه ابو لهب است از تاريكى بيرون نياوردى؟ جواب گويد كه رنجهايى است كه قابل علاج نيست. مشغول شدن طبيب بدان جهل باشد. و رنجهايى است كه قابل علاج است. ضايع گذاشتن آن بى‌رحمى باشد.» مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ورق 6 [ص 112 قصص مثنوى‌]

[دنيا چيزى بيش از يك رؤيا و خواب نيست‌]

467-

«محتشم چون عاريت را ملك ديد

پس بر آن مال دروغين مى‌تپيد

خواب مى‌بيند كه او را هست مال‌

ترسد از دزدى كه برْبايد جوال‌

چون ز خوابش بر جهاند گوش كَش‌

پس ز ترس خويش تَسْخَر آيدش‌

مقتبس است از مضمون روايتى كه در ذيل شماره (434) نقل كرده‌ايم. [1] [ص 89 احاديث مثنوى‌]

[ «اصلشان بد بود آن اهل سبا»]

468-

«اصلشان بد بود آن اهل سبا

مى‌رميدندى ز اسباب لقا

مأخذ آن روايتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ.آيه 15 به بعد كه در سوره سبأ واقع است نقل كرده‌اند. [نيز مراجعه شود به شماره 395]

______________________________ [1] مقصود روايت ذيل است:

قَالَ النَّبيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله): الدُّنيَا حُلْمُ الْمَنَام وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ (1).

روضة الواعظين ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 70 ص 122، احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كرده‌اند:

الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ. (2)

شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 326.

قَالَ عَليٌّ7: الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الاغْترَارُ بهَا نَدَمٌ (3).

غرر الحكم ص 135.

عَن جَابر قَالَ كُنتُ مَعَ النَّبيُّ (صَلّى اللّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) إذْ أَتَاهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الوَجْه فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه مَا الدُّنيَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ حُلُمُ النّائم فَّقَالَ كَم بَينَ الدُّنيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلامُ غَمضَةُ عَين فَقَالَ كَم القَرَارُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ قَدرُ التَّخَلُّف عَن القَافلَة ثُمَّ ذَهَبَ الرَّجُلُ فَقَالَ عَلَيه السَّلامُ هَذَا جبريلُ اتَاكُم يُزَهدَّكُم عَن الدُّنيَا وَ يُرَغِّبَكُم في الآخرَة (4).

المنهج القوى، ج 3، ص 242 [ص 81 احاديث مثنوى‌] (1) دنيا رؤيايى بيش نيست و اهل دنيا بر اساس آن پاداش و كيفر مى‌بينند.

(2) دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.

(3) دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.

(4) از جابر نقل شده كه در خدمت پيامبر6بودم ناگهان مردى با چهره نورانى وارد شد و از رسول خدا6پرسيد دنيا چيست؟ فرمود دنيا همچون رؤياى كسى است كه در خواب است. باز پرسيد مدت زمانى كه بين دنيا و آخرت است چه قدر است؟ فرمود به اندازه يك چشم بهم زدن. سپس سؤال كرد مدت اقامت در دنيا چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدتى كه كسى از قافله عقب مانَد. آن گاه مرد برگشت. پيامبر فرمود او جبرئيل بود كه براى بى‌رغبت كردن شما به دنيا و تشويق كردنتان به آخرت مأمور شده بود.

[نيز مراجعه شود به مقدّمه كتاب صفحه دهم و رديف 708]


صفحه 302

و از جمله در تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 4، ص 365 و در چاپ كنگره ج 16 ص 60 آمده است:

وهب گفت خداى تعالى سيزده پيغمبر را به سبا فرستاد تا ايشان را با خداى خواندند و تذكر نعمت خداى كردند. و ايشان اعتراض كردند و عدول و كفر آوردند. و گفتند: ما خداى را بر خود نعمتى نمى‌شناسيم. و اگر اين نعمت او كرده است بگوى تا باز گيرد از ما.

در قصص الانبياء كسايى، 286 روايت ذيل در باره اهل سبا ملاحظه مى‌شود:

وَ كَانُوا يَتَكَلَّمُونَ بالعَرَبيَّة وَ كَانُوا عُصَاةً طُغَاةً فَبَعَثَ اللَّهُ الَيهم ثَلَاثَةَ عَشَرَ نَبيًّا يَدعُونَهُم الَى طَاعَة اللَّه فَكَذَّبُوهُم وَ هَمُّوا بقَتلهم‌

[1].

و سؤال و جوابى كه در اين حكايت ميانه انبيا و اهل سبا مكرر شده متأثر است از آياتى كه در آغاز سوره يس در ذكر قصه رسولان مسيح و مردم انطاكيه آمده است.

سوره يس، آيه 13 به بعد [ص 113 قصص مثنوى‌]

[شاه پيلان و رسول ماه بين‌]

469-

«اين بدان ماند كه خرگوشى بگفت‌

من رسول ماهم و با ماه جفت‌

اشاره به قصه ذيل است:

آورده‌اند كه در ولايتى از ولايت‌هاى پيلان امساك باران اتفاق افتاد چنان كه چشمه‌ها خشك شد و آبها به گل رسيد. پيلان از رنج تشنگى پيش ملك خويش آمدند و بناليدند.

ملك مثال داد تا از بهر آب به هر جانب برفتند. آخر چشمه‌اى يافتند كه آن را چشمه قمر خوانند. زهى قوى و آبى بى‌پايان داشت. ملك پيلان با جملگى لشكر و حشم به آب خور.

سوى آن چشمه رفتند. و آن زمين خرگوشان بود. و لا بد ايشان را از آسيب پيل زحمتى مى‌باشد. فى الجمله از ايشان بسيار ماليده و كوفته گشتند. ديگر روز خرگوشان پيش ملك خويش رفتند و گفتند ملك مى‌داند حال ما از رنج پيلان. زودتر تداركى فرمايد كه ساعت تا ساعت باز آيند و باقى را زير پاى بسپرند. ملك گفت هر كه در ميان شما كياستى دارد بايد حاضر شود تا مشاورتى فرمايم كه امضاء عزيمت پيش از مشاورت از اخلاق مقبلان‌

[1]- آنان( اهل سبا) به زبان عربى تكلم مى‌كردند و( نسبت به خداوند) عصيان و طغيان مى‌ورزيدند. خداوند سيزده پيامبر را مبعوث كرد تا آنان را به سوى حق دعوت كنند. اما آنها پيامبران را نيز تكذيب كردند و در صدد قتل آنان برآمدند.


صفحه 303

خردمند دور افتد، يكى از دُهات ايشان پيروز نام پيش رفت و ملك او را به غزارت عقل و رزانت رأى شناختى و گفت اگر ملك مرا به رسالت فرستد امينى را به مشاورت نامزد كند تا آنچه من گويم و كنم به علم او باشد. ملك گفت در سداد و امانت و راستى و ديانت تو شبهتى نيست و نتواند بود و ما گفتار تو را مصدق مى‌داريم و كردار تو را به امضا مى‌رسانيم. به مباركى بايد رفت و آنچه فراخور حال و مصلحت وقت باشد به جاى آورد.

پس پيروز در شب بدان وقت كه ماه نور چهره خويش بر آفاق گسترده بود و صحن زمين را به جمال چرخ آراى خويش مزين گردانيده روان گشت. چون به جايگاه پيلان رسيد انديشيد كه نزديكى پيل مرا از هلاكى خالى نماند. اگر چه از طرف ايشان قصدى نرود حالى صواب آن است كه بر بالايى روم و رسالت از دور گزارم. همچنان كرد و ملك پيلان را از دور آواز داد و گفت من فرستاده ماهم و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجى نباشد. و سخن او اگر چه بى‌محابا و درشت بود مسموع باشد. پيل پرسيد كه رسالت چيست؟ گفت ماه مى‌گويد كه هر كه فضل قوّت خويش بر ضعيفان بپسندد و بدان مغرور گردد و خواهد ديگران را اگر چه از وى قويتر باشند دست گرايى كند، هر آينه قوّت او بر فضيحت و هلاك او دليل كند. و تو بدان كه خود را بر ديگر چهار پايان راجح مى‌شناسى در غرور افتاده‌اى. و كار بدان رسيد كه قصد چشمه‌اى كردى كه به نام من معروف است و لشكر بدان موضع بردى و آب آن تيره كردى. بدين رسالت ترا تنبيه واجب داشتم. اگر به خويشتن نزديك نشستى و از اين اقدام اعراض نمودى فَبها و نعمَ. و الّا بيايم و چشمهايت بركنم و هر چه زارترت بكشم. و اگر در اين پيغام به شك مى‌باشى اين ساعت بيا كه من در چشمه حاضرم تا ببينى. ملك پيلان را از اين حديث عجب آمد و سوى چشمه رفت. ماه در آب بديد. پيروز گفت قدرى آب به خرطوم برگير و روى بشوى و سجده كن. چون آسيب خرطوم او به آب رسيد حركتى در آب پيدا آمد. و پيل را چنان كه ماه همى‌بجنبد بترسيد. و پيروز را گفت مگر ماه بدان كه من خرطوم در آب كردم برنجيد. گفت آرى زود سجده كن. فرمانبردارى نمود و بپذيرفت كه بيش آنجا نرود. و پيلان را نگذارد كه آنجا بيايند. كليله و دمنه، ص 183- 180 به اختصار [ص 114 قصص مثنوى‌]

[از بدى حوادث بايد به خدا پناه برد]

470-

«اين غلط ده را حرمان ماست‌

و اين مقلِّب قلب را سُوء القضاست‌