[يافت احمد6بوى رحمان از يمن]
576-
«تا بيابى بوى خلد از يار من
چون محمّد بوى رحمان از يمن
اشاره است به حديث:
اجدُ نَفَسَ رَبِّكُم من قبَل اليَمَن
كه مستند آن در ذيل شماره (389) مذكور است.
[ص 110 احاديث مثنوى]
[قصّه بلقيس و ارسال تُحَف]
577-
«همچو آن هديه كه بلقيس از سبا
بر سليمان مىفرستاد اى كيا
هديه بلقيس چلاستر بُده است
بار آنها جمله خشت زر بُده است
اين مطلب را مفسرين در ذيل آيه شريفهوَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ(آيه 35، سوره نمل) نقل كردهاند و ثعلبى اين مطلب را اين گونه مىآورد:
ثُمَّ انَّهَا اهدَت الَيه وُصَفَاءَ وَ وَ صَائفَ قَالَ ابنَ عَبَّاسٍ البَسَتهُم لبَاساً وَاحداً حَتَّى لَا يَكُونُ يُعرَفُ الذَّكَرُ منَ الانثَى وَ قَالَ مُجَاهدٌ البَسَت الغلمَانَ لبَاسَ الجَوَارى وَ البَسَت الجَوَارى لبَاسَ الغلمَان وَ اختَلَفُوا فى عَدَدهم فَقَالَ الكَلبىُّ عَشَرَةُ جَوَارٍ وَ عَشَرَةُ غلمَانٍ وَ قَالَ مُقَاتلٌ مائَة وَ صيفٍ وَ مائَة وَ صيفَةٍ وَ قَالَ مُجَاهدٌ مأَتَا غُلَامٍ وَ مأَتَا جَاريَةٍ وَ قَالَ وَهَبٌ خَمسَمائَة غُلَامٍ وَ خَمسَ مائَة جَاريةٍ وَ ارسَلَت الَيه ايضاً بصَفَائح الذَّهَب وَ اختَلَفُوا فى كَيفيَّتهَا وَ عَدَدهَا اخبَرَنى ابنُ مَيمُونَةَ ايضاً باسنَاده عَن ثَابتٍ البَنَانى فى قَوله تَعَالَى وَ انِّى مُرسلَةٌ الَيهم بهَديِّةٍ قَالَ اهدَت لَهُ صَفَائحَ الذَّهَب فى اوعيَة الدِّيبَاج فَلَمَّا بَلَغَ ذَلكَ سُلَيمَانَ امَرَ الجنَّ فَمَوَّهُوا لَهُ الآجُرَّ بالذَّهَب ثُمَّ امَرَ به فَالقَى فى الطَّريق فى كُلِّ مَكَانٍ فَلَمَّا جَاءُوا رَأَوهُ مَلقىٌّ فى الطَّريق فى كُلِّ مَكَانٍ قَالُوا قَد جئنَا نَحمَلُ شَيئاً نَرَاهُ هَاهُنَا مَلقىٌّ لَا يَلتَفتُ الَيه فَصَغُر فى اعيُنهم مَا جَاءُوا به وَ قيلَ كَانَت اربَعَ لبَنَاتٍ من ذَهَبٍ[1]. قصص الانبياء، ص 266 [ص 132 قصص مثنوى]
[1]-( بلقيس، ملكه سبا) تعدادى كنيز و غلام به رسم هديه به سوى او( حضرت سليمان) فرستاد. ابن عباس نقل كرده است كه لباس آنها مثل هم بود. به طورى كه كنيز و غلام بودنشان از يكديگر تشخيص داده نمىشد. مجاهد نقل كرده كه به غلامان لباس كنيزان پوشيده بودند و بالعكس. در مورد تعداد آنها اختلاف است.
كلبى، غلامان و كنيزكان را هر كدام ده نفر دانسته است. مقاتل هر كدام را صد نفر، و مجاهد دويست نفر، و وهب پانصد نفر. همراه با غلامان و كنيزان قطعاتى طلا نيز اهدا شده بود. در باره كيفيت و تعداد آن قطعات نيز اختلاف است. همچنين ابن ميمونه به اسنادش از ثابت بنانى خبر داده است كه منظور از اين آيه( من- بلقيس- هديهاى براى آنان مىفرستم) اهداى قطعاتى طلا در پوششهايى از ديبا بوده است. همزمان با فرستادن هدايا، سليمان( ع) به جن دستور داد آجرهايى با روكش طلا بسازند و در مسير گروه اعزامى قرار دهند. آنها وقتى وارد شدند و شمشهاى طلا را روى زمين ديدند با هم گفتند ما چيزهايى با خود آوردهايم كه در اين جا بىارزش است و اينجا و آنجا روى زمين افتاده است! پس از آن هداياى ارسالى به نظرشان كوچك و حقير جلوه كرد. گفتهاند هديه مذكور جمعاً چهار خشت طلا بوده است.
[گفت پيغمبر ز غيبم هديههاست]
578-
«من نمىگويم مرا هديه دهيد
بلكه گفتم لايق هديه شويد
كه مرا از غيب نادر هديههاست
كه بشر آن را نيارد نيز خواست
مستفاد از مضمون روايتى است كه در ذيل شماره (490) ذكر كرديم.
[ص 112 احاديث مثنوى]
[بين كرامتهاى شيخ مغربى]
579-
«گفت عبد الله شيخ مغربى
شصت سال از شب نديدم من شبى
مأخذ آن روايت ذيل است:
كَانَ ابُو عَبد اللَّه المَغربىُّ يُسَافرُ ابَداً وَ مَعَهُ اصحَابُهُ وَ كَانَ مُحرماً وَ اذَا تَحَلَّلَ من احرَامه احرَمَ ثَانياً وَ لَم يُنسَجُ لَهُ ثَوبٌ وَ لَا طَال لَهُ ظُفرٌ وَ لَا شَعرٌ وَ كَانَ يَمشى مَعَهُ اصحَابُهُ
باللَّيل وَرَائَهُ فَكَانَ اذَا حَادَ احَدهُم عَن الطَّريق يَقُولُ يَمينَكَ يَا فُلَانُ يَسَارَكَ يَا فُلَانُ[1].
رساله قشيريه، ص 131- نيز رجوع كنيد به تذكرة الاولياء ج 2، ص 116- 117 كه در آنجا نام او را مطابق مثنوى عبد اللّه مغربى آورده است. [ص 132 قصص مثنوى]
[قصّه گل خوار با شكر فروش]
580-
«پيش عطارى يكى گل خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
مأخذ آن حكايت ذيل است:
بود در شهر بلخ بقّالى
بىكران داشت در دكان مالى
ز اهل حرفت فراشته گردن
چابك اندر معاملت كردن
هم شكر داشت هم گل خوردن
عسل و خردل و خَلّ اندر دن
ابلهى رفت تا شكر بخرد
چون كه بخريد سوى خانه برد
مرد بقّال را بداد درم
گفت شَكَر مرا بده به كرم
برد بقال دست زى ميزان
تا دهد شكّر و بَرَد فرمان
در ترازو نديد صدگان سنگ
گشت دل تنگ از آن و كرد آهنگ
مرد بقال در ترازوى خويش
سنگ صدگان نهاد از كم و بيش
كرد از گل ترازو را پاسنگ
تا شكر بدهدش مقابل سنگ
مرد ابله مگر كه گل خوردى
تن و جان را فداى گل كردى
از ترازو گلك همىدزديد
مرد بقال نرم مىخنديد
گفت مسكين خبر نمىدارد
كان زيان است و سود پندارد
هر چه گل كم كند همىزين سر
شكرش كم شود سرى ديگر
حديقه سنايى، طبع تهران، ص 411 [ص 133 قصص مثنوى]
[1]- ابو عبد اللَّه مغربى هميشه در سفر بود. يارانش نيز وى را همراهى مىكردند.
( در مراسم حج) هر وقت از احرام بيرون مىآمد مجدداً احرام مىبست. در همه عمر براى خود لباسى ندوخت. ناخن و مويش هيچ وقت بلند نمىشد. يارانش در شب پشت سر او راه مىرفتند. اگر يكى از آنان راهش كج مىشد صدا مىكرد فلانى، از راست يا چپ برو!
[تير شيطان ديدن نامحرم است]
581-
«اين نظر از دور چون تير است و سَم
عشقت افزون مىشود صبر تو كم
مقتبس است از مضمون اين خبر:
النَّظرَةُ سَهم مَسمُومٌ من سهَام إبليسَ لَعَنَهُ اللَّهُ فَمَن تَرَكَهَا خَوفاً منَ اللَّه آتاهُ اللَّهُ عزِّ وَ جَلَّ إيمَاناً يَجدُ حَلَاوَته في قَلبه[1].
احياء العلوم، ج 1، ص 168 و ج 3، ص 75، اتحاف السادة المتقين، ج 4 ص 245
عَن الصَّادق عَلَيه السَّلامُ قَالَ النَّظَرُ سَهمٌ من سهَام ابليسَ مَسمُوم وَ كَم من نَظرَةٍ اورَثَت حَسرةً طَويلَةً[2].
سفينة البحار، ج 2، ص 596 [ص 112 احاديث مثنوى]
[هست دنيا كشتزار آخرت]
582-
«تا بدين مُلكى كه او دامى است ژرف
در شكار آرند مرغان شگرف
مناسب است با مضمون اين خبر:
الدُّنيَا مَزرَعَةُ الآخرَة[3].
احياء العلوم، ج 4، ص 14، كنوز الحقائق، ص 64 و سبكى در طبقات الشافعيه (ج 4، ص 170) اين حديث را جزء احاديث مذكور در احياء العلوم كه سند آنها را نيافته آورده است و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در باره آن گويد:
قَالَ السَّخَاوىُّ لَم اقف عَلَيه (اي مُسنَداً) مَعَ ايرَاد الغَزَّالىِّ لَهُ في الإحيَاء.
اللؤلؤ المرصوع، ص 36 [ص 112 احاديث مثنوى]
[1]- نگاه( حرام) تير مسمومى از تيرهاى ابليس- لعنة اللَّه عليه- است. كسى كه از خوف خدا چشم از چنين نگاهى ببندد، خداوند به او ايمانى ارزانى دارد كه حلاوتش را در دل احساس كند.
[2]- امام صادق( ع) فرمود: نگاه( حرام) تيرى از تيرهاى زهرآگين ابليس است.
چه بسا يك نگاه( حرام) موجب حسرتى طولانى گردد.
[3]- دنيا مزرعه آخرت است.( با اين كه غزالى اين حديث را در احياء العلوم آورده است سخاوى گفته كه از سند آن اطلاع ندارد.)
[اهل عصيان اين جهان آباد كرد!]
583-
«ليك حق بهر ثبات اين جهان
مُهرشان بنهاد بر چشم و دهان
يوسف بن احمد مولوى آن را مناسب اين دو روايت شمرده است:
لَو لَا الحَمقىَ لَخَربَت الدُّنيَا[1].
جَعَلتُ مَعصيَةَ ابن آدَمَ سَبَباً لعمَارَة الكَون[2].
المنهج القوى، ج 4، ص 95 [ص 113 احاديث مثنوى]
[سنگ، زر مىشد به دست آن غلام]
584-
«آن يكى درويش هيزم مىكشيد
خسته و مانده ز بيشه در رسيد
نظير آن حكايت ذيل است:
حسن بصرى- رَحمَهُ اللَّهُ- روايت كند كه به عبّادان سياهى بود كه اندر خرابهها بودى، روزى من از بازار چيزى بخريدم و بدو بردم. مرا گفت اين چه چيز است؟ گفتم طعامى است كه آوردهام بدان كه مگر تو بدان محتاجى. گفت به دست اشارتى كرد و در من خنديد. من سنگ و كلوخ ديوارهاى آن خرابه را جمله زر ديدم. از كرده خود تشوير خوردم. و آنچه برده بودم بگذاشتم و خود بگريختم از هيبت او. كشف المحجوب، ص 297- 298 [ص 134 قصص مثنوى]
[ «مُلك بر هم زن تو ادهموار زود»]
585-
«ملك بر هم زن تو ادهموار زود
تا بيابى همچون او ملك خلود
[1]- اگر احمقها نبودند دنيا به ويرانى مىگراييد.( چون عاقلان به عمارت دنيا نمىپردازند)
[2]- اهل معصيت را، سبب آبادى جهان قرار دادم.( اهل طاعت به عمران دنيا نمىپردازند)
مأخذ آن روايت ذيل است:
و ابتداى حال او (ابراهيم ادهم) آن بود كه او پادشاه بلخ بود. و عالمى زير فرمان داشت. و چهل شمشير زرين و چهل گرز زرين در پيش و پس او مىبردند. يك شب بر تخت خفته بود. نيم شب سقف خانه بجنبيد چنانكه كسى بر بام مىرود. آواز داد كه كيست؟ گفت آشناست اشترى گم كردهام بر اين بام طلب مىكنم. گفت اى جاهل اشتر بر بام مىجويى؟ گفت اى غافل تو خداى را در جامه اطلس، خفته بر تخت زرين مىطلبى! تذكرة الاولياء، عطار، ج 1، ص 86 [ص 134 قصص مثنوى]
[قصّه ناى و بذله گويىاش]
586-
«آن يكى نايى كه خوش نى مىزده است
ناگهان از مقعدش بادى بجست
مأخذ آن حكايت ذيل است:
ناى مىزد از او بادى رها شد ناى بر ... نهاد كه اگر تو بهتر مىزنى تو بزن مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 16 و نظير آن حكايتى است كه در لطائف عبيد آمده است:
شخصى خواست كه پف در آتش كند بادى از ... بجست. پشت در آتش دان كرد ... را گفت اگر تو را تعجيل است بفرماى.
[ص 134 قصص مثنوى]
[كرد احمد6قوم جاهل را دعا]
587-
«اى دو صد بلقيس حلمت را زبون
كه اهد قَومى انّهم لَا يَعلَمون
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (322) نقل كرديم.
نيز رجوع كنيد به: مسند احمد، ج 1، ص 380، 427، 432، 456.
[ص 113 احاديث مثنوى]
[ «قصّه راز حليمه گويمت»]
588-
«قصّه راز حليمه گويمت
تا زدايد داستان او غمت
مأخذ آن روايت ذيل است:
ثُمَّ رَجَعَت به (اى حَليمَة) ايضاً فَكَانَ عندَهَا سَنَةً او نَحوَهَا لَا تَدَعُهُ يَذهَبُ مَكَاناً بَعيداً ثُمَّ رَأَت غَمَامَةً تَظلُّهُ اذَا وَقَفَ وَقَفَت وَ اذَا سَارَ سَارَت فَافزَعَهَا ذَلكَ ايضاً من امره فَقَدَمَت به الَى امِّه لتَرُدُّهُ وَ هُوَ ابنُ خَمس سنينَ فَاضَلَّتهَا فى النَّاس فَالتَمَسَتهُ فَلَم تَجدهُ فَاتَت عَبدَ المُطَّلب فَاخبَرَتهُ فَالتَمَسَهُ عَبدُ المُطَّلب فَلَم يَجدهُ فَنَامَ عندَ الكَعبَة فَقَالَ:
لهُم أَدِّ راكبي مُحَمَّداً
أدِّه الَىَّ وَ اصطَنع عندى يَداً
انتَ الَّذي جَعَلتَهُ لى عَضُداً
لَا يُبعَدُ الدَّهرُ به فَيُبعَداً
انتَ الَّذي سَمَّيتَهُ مُحَمَّداً[1].
طبقات ابن سعد، طبع ليدن، جزء اول از قسم اول، ص 70 و اين حكايت به تفصيل تمامتر كه مطابق است با روايت مولانا در تفسير ابو الفتوح ج 5، ص 546- 547 نقل شده است بدين گونه:
رسول- صلى اللّه عليه و آله و سلّم- چون مادر او را رها كرد و او شير خواره بود عبد المطلب، حليمه را بخواند و او را بدو سپرد. و او محمد6بر گرفت. و با قبيله خود برد بنى سعد و آنجا شير مىداد او را. چون مدت رضاع تمام شد برگرفت او را و به نزديك عبد المطلب آورد. حليمه گفت چون به در مكه رسيدم هاتفى آواز داد هَنيئاً لَكَ يَا بَطحَاءُ مكه نوش باد تو را اى بطحاء مكه، كه امروز نور و بهاء و جمال و زَين عالم به تو آمد. گفت آن گه رسول6را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم. چون باز نگريدم رسول را نديدم. از جوانب بتاختم هيچ جاى نيافتم او را. فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم واله شده. و هر كه را ديدم مىپرسيدم كودكى را ديديد بدين صفت و بر اين شكل. كسى خبر نداد مرا. چون آيس شدم با خود گفتم من با عبد المطلب چه عذر آورم؟ گويم پسرى را چون محمد6كه در عالم نظير نداشت به من دادى آنگه گفتم اگر باز نيابم او را خويشتن را از اين كوه بيندازم و از اين غم برهم. گفت پيرى آمد و مرا گفت تو را چه رسيد و اين براى چه مىكنى؟ قصه با او گفتم. گفت بيا تا نزديك صنم بزرگتر رويم كه هبل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او. گفت برخاستم و با او به نزديك هبل رفتيم. آن پير گرد هبل در گرديد و گفت: اى دستگير ما را در نوائب و شدايد، تو را بر قريش منّتهاى بسيار است. و اين زن سعديه بر تو مىنالد از آن كه كودكى داشت بر در مكه گم شده ما را بر او راه نماى. و او را محمد نام است. و بر ما منت نه به ردّ او با ما.
حليمه گفت چون نام محمد برد، هبل بر روى در آمد و اصنام جمله بيفتادند. و هاتفى آواز داد و گفت اى پير بىخرد، دور باش. اين چه حديثى است كه مىگويى؟ نمىدانى كه
[1]-( حليمه) مجدداً محمد6را به مدت يك سال يا در همين حدود نزد خود برد و مواظبش بود كه جاى دورى نرود. وى مىديد كه ابر بر سر او( محمد) سايه مىافكند. هر وقت مىايستاد ابر هم مىايستاد و هر وقت حركت مىكرد ابر هم حركت مىكرد. اين ماجرا حليمه را بيتاب و نگران كرده بود. پنج ساله كه شد حليمه او را براى ديدار مادرش( به مكه) آورد. امّا قبل از رسيدن، او را گم كرد.
هر چه جست و جو كرد از وى خبرى نشد. نزد عبد المطلّب آمد و ماجرا را گفت.
عبد المطلّب هم به جست و جو پرداخت. ولى نتيجهاى نگرفت. سرانجام به كعبه متوسل شد و شب را آنجا ماند. و مىگفت: خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و اين نعمت را به من ارزانى دار. خدايا، تو او را بازوى من قرار دادى( او را از من مگير). و روزگار بىاو مباد. خدايا، نام« محمد» را تو خود بر او نهادى.
هلاك اين بتان بر دست محمد6خواهد بود. گفت پير از جاى بلرزيد و متغيّر شد و عكازه از دستش بيفتاد. و روى به من كرد و گفت يا حليمه دل مشغول مدار. اين محمد كه تو مىگويى او را خدايى هست كه او را ضايع نمىكند. برو و او را به ساكنى طلب كن.
حليمه گفت چون اين حديث آشكارا شد به عبد المطلب رسيد. نگاه مىكرديم آمد مرا گفت يا حليمه چه كردى محمد6را؟ گفتم او را در ميان جان پروردم چون به در مكه رسيدم ناپيدا شد. عبد المطلب گمان برد كه بعضى قريش بر او اغتيالى كردند. تيغ بر كشيد و آواز داد كه يا آل؟ غال قريش جمله در پيش او جمع آمدند. و گفتند يا سيد چه رسيد تو را گفت فرزند من محمد6مفقود شده است. آن گه برنشست و قريش با او برنشستند. و در شعاب مكه بگرديدند. چون نيافتند عبد المطلب بيامد و سلاح بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد گرد خانه اسبوعى. و گفت:
يَا رَبِّ رُدَّ رَاكبى مُحَمَّداً
رُدَّ اليَّ وَ اتَّخذ عندى يَداً
يَا رَبِّ انَّ مُحَمَّداً لَن يُوجَدَا
اصبَحَ قُرَيشُ كُلُّهُم مُبَدَّداً[1]
منادى از آسمان ندا كرد و گفت اى قوم جزع مكنيد كه محمد6را خدايى هست كه او را نگاه دارد. عبد المطلب گفت يا هاتف كجاست او؟ گفت به وادى تهامه به نزديك فلان درخت. عبد المطلب برنشست و روى بدان جا نهاد. در راه ورقة بن نوفل پيش برافتاد. با او برگرديد. چو به آنجا رسيدند. رسول- ص- شاخ آن درخت بگرفته بود و با درخت بازى مىكرد. عبد المطلّب گفت مَن انتَ يَا غُلام؟ تو كيستى اى كودك؟ چه عبد المطلب او را نشناخت كه مدتى دراز غايب بود از او. گفت انَا مُحَمّدُ بنُ عَبد الله بن عَبد المُطّلب. عبد المطلب گفت فَدَتكَ رُوحى جان فداى تو باد. آن گه او را در پيش خود گرفت و با مكّه آورد.
[ص 135 قصص مثنوى]
[1]- خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و از اين طريق دستگيرم باشد. خدايا، اگر از محمد خبرى نيايد قبيله قريش چاره و تدبير خود را از دست مىدهد.