[هان! نسيم رحمت حق مىوزد]
152-
«گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق
اندر اين ايّام مىآرد سبق
حديث ذيل مراد است: [1]
انَّ لرَبِّكُمْ فى ايَّام دَهْركُمْ نَفَحَاتٍ الَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا[1].
حلية الاولياء، ج 1، ص 221 و ج 3، ص 162 و احياء العلوم، ج 1، ص 134 و ج 3، ص 7 فتوحات مكيه، ج 1، ص 24
انَّ لرَبِّكُمْ فى ايَّام دَهْركُمْ نَفَحَاتٍ فَتَعَرَّضُوا لَهُ لَعَلَّهُ انْ يُصيبَكُمْ نَفْحَةً منْهَا فَلَا تَشْقُونَ بَعْدَهَا ابَداً[2].
جامع صغير، ج 1، ص 95
اطْلبُوا خَيْرَ دَهْركُمْ كُلَّهُ وَ تَعَرَّضُوا لنَفَحَاتٍ رَحْمَة اللَّه فَانَّ للَّه نَفَحَاتٍ منْ رَحْمَته يُصيبُ بهَا مَنْ يَشَاءُ منْ عبَاده وَ سَلُوا اللَّهَ تَعَالَى انْ يَسْتُرَ عَوْرَاتكُمْ وَ يُؤْمنَ رَوْعَاتكُمْ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 43 [ص 20 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
إنَّ للَّه في أَيَّام دَهْركُمْ نَفَحَاتٍ أَلا فَتَرَصَّدُوا لَهَا.
(در طول زندگى شما نسيمهايى از رحمت پروردگارتان مىوزد. هان! خود را در كمين آنها قرار دهيد). عوالياللآلي ج 1 ص 296 الفصل العاشر.
قَالَ7: إنَّ لرَبّكُمْ في أَيَّام دَهْركُمْ نَفَحَاتٍ أَلا فَتَعَرَّضُنَّ (فَتَعَرَّضوا) لَهَا بكَثْرَة الاسْتعْدَاد
. (در طول زندگى شما نسيمهايى از رحمت پروردگارتان مىوزد. هان! خود را با آمادگى زياد در معرض آنها قرار دهيد). عوالياللآلي ج 4 ص 118.
[1]- در طول زندگى شما نسيمهايى از رحمت پروردگارتان مىوزد. هان! خود را در معرض آنها قرار دهيد.
[2]- در طول زندگى شما نسيمهايى از رحمت پروردگارتان مىوزد. هان! خود را در معرض آنها قرار دهيد. اميد است چنين نسيمى سبب شود ازين پس و براى هميشه شقاوت از شما دور شود.
[3]- آنچه خير دنيايتان است همه را طلب كنيد و خود را در معرض نسيمهاى رحمت الهى قرار دهيد. خداوند هر كدام از بندگانش را كه بخواهد، مشمول چنين رحمتى قرار مىدهد. از خداى متعال درخواست كنيد عيوبتان را ببوشاند و ترستان را بر طرف كند.
[شاخ طوبى رويد از بيت على (ع)]
153-
«تازگى و جُنبش طوبى است اين
همچو جنبشهاى حيوان نيست اين
«طوبى نام درختى است در بهشت اصل او در سراى على بن ابى طالب است و در سراى هر مؤمنى شاخى از آن باشد.» به تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، ج 2 ص 193- 192 و تفسير طبرى، طبع مصر، ج 13 ص 88- 87 مراجعه شود.
... صوفيان، «طوبى» را به معنى طيب وقت و حالت خوش گرفتهاند. حقايق سلمى، لطائف الاشارات از ابو القاسم قشيرى نسخه خطّى [ص 801 شرح مثنوى]
[روح باشد مصطفى، تن اشترش]
154-
«اشتر آمد اين وجود خار خوار
مصطفى زادى برين اشتر سوار
مولانا جان را كه از آن به «مصطفى زاد» تعبير مىكند به سوار و تن را كه از آن به «شتر» مثال مىزند به مركب تشبيه كرده است. اين تمثيل در كتب پيشينيان مانند:
اخوان الصفا، طبع مصر، ج 3، ص 6 و 61، تمهيدات عين القضاة، انتشارات دانشگاه تهران، ص 159 و 160، و در احياء العلوم غزالى نيز ديده مىشود.
[ص 809 شرح مثنوى]
[اى حميرا بهر من كن گفت و گو]
155-
«مصطفى آمد كه سازد همدمى
كَلِّمينى يَا حميرا كَلِّمى
اشاره است به حديث معروف:
كَلِّميني يَا حُمَيْرَا[1].
كه در احياء العلوم، ج 3، ص 74 بلفظ:
كَلّمينى يَا عَائشَةُ
- نقل شده و در شرح احياء العلوم موسوم به اتّحاف السادة المتّقين، طبع مصر، ج 7، ص 432 و نيز در طبقات الشافعيّة، طبع مصر، ج 4، ص 163 ذكر شده است كه سند اين روايت به دست نيامده و در كتاب اللؤلؤ المرصوع (ص 103) جزو موضوعات شمرده شده است.
[1]- اى حميرا، با من سخن بگو!
[ص 20 احاديث مثنوى] حُمَيْرا مصغر حَمْراء است. عربان «احمر» را به معنى سپيد (رنگ مخالف سياه) به كار مىبردهاند. حديث:
بُعثْتُ الَى الْاحْمَرَ وَ الْاسْوَد[1]
بدين معنى تفسير شده است. و از اين قبيل است:
اتَانى كُلُّ اسْوَدَ وَ احْمَرَ
يعنى سياه و سپيد. حميرا مىخواند. در حديثى از پيمبر روايت مىكند:
خُذُوا شَطْرَ دينكُمْ منَ الْحُمَيْراءَ.
(نيمه دين خود را كه متعلّق به كار زنان است از عايشه فرا گيريد.) فائق زمخشرى، نهايه ابن اثير، تاج العروس، در ذيل حمر [ص 810 شرح مثنوى]
[نيست ماده نيست نر روح بشر/ ننگرد حق صورت اشخاص را]
156-
«ليك از تأنيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست [1]
«اگر گويند كه ذكر او (رابعه عَدَويّه) در صفّ رجال چرا كردى؟ گويم خواجه انبيا- عليه الصّلاة و السّلام- مىفرمايد كه
انَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ الَى صُوَركُمْ
، كار به صورت نيست به نيّت نيكوست ...» تذكرة الاولياء، طبع تهران، ص 72 [ص 813 شرح مثنوى]
[ «مصطفى گويان ارحنا يا بلال»]
157-
«جان كمال است و نداى او كمال
مصطفى گويان ارحْنا يَا بلال
اشاره است بدين حديث: [2]
يَا بلَالُ ارحْنَا بالصَّلَاة[2].
مسند احمد، ج 5، ص 364 و 371 و با لفظ:
قُمْ يَا بلَالُ فَارحْنَا بالصَّلاة
[3]. و نيز:
كانَ يَقُولُ يَا بَلَالُ رَوِّحْنَا
[4]. و همچنين:
يَا بلالُ اقم الصَّلَاةَ ارحْنَا بهَا
[5]. در كنوز الحقائق، ص 91 و 106 و 169 مذكور است. [ص 21 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
وَ قَالَ6: يَا أَبَا ذَرٍّ ... إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لَكنْ يَنْظُرُ إلَى قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ.
(رسول خدا6فرمود: اى اباذر ... به راستى خدا به صورتها و دارايىهاى شما نمىنگرد بلكه به دلها و كردارتان مىنگرد) مستدركالوسائل ج 11 ص 264 باب 20- باب وجوب تقوى الله ح 12951- 6
[2]
قَالَ النَّبيُّ6: جُعلَتْ قُرَّةُ عَيْني في الصَّلاة وَ كَانَ يَقُولُ: أَرحْنَا يَا بَلالُ
(رسول خدا6فرمود: روشنى چشم من در نماز نهاده شده است و همواره مىفرمود: اى بلال (با اذان گفتنت) به ما آرامش بده) بحارالأنوار ج 79 ص 193 باب 1- فضل الصلاة و عقاب تاركها.
[1]- من براى هدايت انسانها اعم از سفيد يا سياه مبعوث شدهام.
[2]- اى بلال با( ترتيب دادن) نماز، به ما آرامش ده.
[3]- اى بلال برخيز( و اذان بگو) تا با ورود در نماز آرامش يابيم.
[4]-[ پيامبر] مىفرمود اى بلال( با ترتيب دادن نماز) به ما آرامش ده.
[5]- اى بلال نماز را بر پا دار تا بدين وسيله آرامش يابيم.
[شد نماز صبح، احمد6را قضا]
158-
در شب تعريس، پيش آن عروس
يافت جان پاك ايشان، دست بوس
اشاره به قصّه ذيل است:
عَنْ عِمْرانَ بْنِ حصينٍ قَالَ كُنْتُ مَعَ نَبِى اللَّهِ6فِى مَسِيرٍ لَهُ فَادْلَجْنَا لَيْلَتَنَا حَتَّى اذَا كَانَ فِى وَجْهِ الصُّبْحِ عَرَّسْنَا فَغَلَبَتْنَا اعْيُنُنَا حَتَّى بَزَغَتِ الشَّمْسُ قَالَ فَكَانَ اوَّلُ مَنِ اسْتَيْقَظَ مِنَّا ابُو بَكْرٍ وَ كُنَّا لَا نُوقِظُ نَبِىَ اللَّهِ6مِنْ مَنَامِهِ اذَا نَامَ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ ثُمَّ اسْتَيْقَظَ عُمَرُ فَقَامَ عِنْدَ نَبِى اللَّهِ6فَجَعَلَ يُكَبِّرُ وَ يَرْفَعُ صَوْتَهُ حَتَّى اسْتَيْقَظَ رَسُولُ اللَّهِ6فَلَمَّا رَفَعَ رَأْسَهُ وَ رَأى الشَّمْسَ قَدْ بَزَغَتْ قَالَ ارْتَحِلُوا فَسَارَ بِنَا حَتَّى اذَا ابْيَضَّتِ الشَّمْسُ نَزَلَ فَصَلَّى بِنَا الْغَداةَ[1].
صحيح مسلم، ج 2 ص 140، نيز رجوع كنيد به صحيح بخارى، ج 1، ص 47 و 73، ج 2 ص 175 [ص 23 قصص مثنوى]
[1]- از عمران بن حصين روايت شده كه گفت در يكى از سفرها با رسول خدا6بودم. شب را تا صبح در راه بوديم. هنگام دميدن صبح براى استراحت در محلى فرود آمديم. خواب بر چشمانمان غلبه كرد و خورشيد دميد. اوّل كسى كه از ما بيدار شد ابو بكر بود. تصميم نداشتيم رسول خدا6را بيدار كنيم.
مىخواستيم صبر كنيم تا آن حضرت خود بيدار شود. امّا وقتى عمر بيدار شد نزديك رسول خدا6ايستاد و با صداى بلند تكبير گفت تا رسول خدا بيدار شد. آن حضرت همين كه سر خود را بلند كرد و طلوع خورشيد را ديد فرمود حركت كنيد و ما را تا بالا آمدن خورشيد جلو برد آن گاه پياده شد و همگى نماز صبح را( كه قضا شده بود) به جا آورديم.
[استحاله پاك گرداند نجس]
159-
«آن به خاك اندر شد و كل خاك شد
وين نمك اندر شد و كل پاك شد
... به عقيده فقها، هر گاه چيزى كه نجس است بر اثر استحاله نام آن عرفاً تغيير كند حكم نجاست نيز به تبع آن متبدّل مىگردد مانند شراب كه به سركه باز گردد.
در اين صورت پاك است. (مَعَ انَّ الْاحْكَامَ الشَّرْعيَّةَ تَابعَةٌ للْاسْمَاء الزَّائلَة بالْاسْتحَالَة وَ منْهُ يَنْقَدحُ الْوَجْهُ فى طَهَارَة كُلِّ مَا وَقَعَ فيه الْاسْتحَالَةُ بنَارٍ كَانَتْ اوْ غَيْرهَا)[1]. رياض المسائل كتاب الطهارة [ص 823 شرح مثنوى]
[گفت احمد6من ز يوسف املحم]
160-
«آن نمك كز وى محمّد املح است
زان حديث با نمك او افصح است
اشاره است به روايت ذيل:
كَانَ يُوسُفُ حَسَناً وَ لكنَّني امْلَحُ[2].
[1] بحار الانوار، طبع كمپانى، ج 7، ص 190 و چند روايت در مقايسه حُسن حضرت رسول6با يوسف در اللآلىء المصنوعة، ج 1، ص 273 به نظر مىرسد.
[ص 21 احاديث مثنوى] در حديث ديگر است:
انَا افْصَحُ الْعَرَب بَيْدَ انِّى منْ قُرَيْشٍ وَ نَشَأْتُ فى بَنى سَعْد بْن بَكْرٍ.
(من فصيحترين عربم به ويژه آن كه از قريشم و ميان قبيله بنى سعد بن بكر پرورش يافتم.) نهايه ابن اثير، فائق زمخشرى، در ذيل بَيْدَ.
[ص 824 شرح مثنوى]
______________________________ [1] در حديث ديگر است:
أَنَّ أَعْرَابيّاً أَتَاهُ ... فَقَالَ: يَا رَسُولُ اللَّه6مَنْ أَدَّبَكَ؟ قَالَ: اللَّهُ أَدَّبَني وَ أَنَا أَفْصَحُ الْعَرَب مَيْدَ أَنّي منْ قُرَيْشَ وَ رُبّيتُ في حُجْر منْ هَوازنَ بَني سَعْد بْن بَكْرٍ وَ ...
(عربى صحرانشين نزد پيامبر6آمد ... سپس پرسيد اى رسول خدا چه كسى تو را تربيت كرده است؟ فرمود: خدا مرا تربيت كرده است و من فصيحترين عربم به ويژه آن كه از قريشم و ميان قبيله هوازن از طايفه بنى سعد بن بكر پرورش يافتهام و ...) اختصاص شيخ مفيد ص 187 حديث سقيفة بني ساعدة
[1]- چيزهاى نجسى كه با استحاله شدن نجاستشان زايل شده و نامشان تغيير مىكند- با آتش و غير آن- از نظر احكام شرعى پاك دانسته مىشوند.
[2]- يوسف خوب رو بود. ولى ملاحت من بيشتر است.
[ «غيب را ابرى و آبى ديگر است»]
161-
«مصطفى روزى به گورستان برفت
با جنازه مردى از ياران برفت
مأخذ آن روايتى است موضوع كه سيوطى آن را در كتاب اللئالئ المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة، چاپ مصر، ج 1، ص 173 نقل كرده و آن روايت اين است:
عَنْ انَسٍ قَالَ بَيْنَمَا نَحْنُ نَطُوفُ مَعَ رَسُول اللَّه6اذْ رَأَيْنَا بَرْداً وَ نَدىً فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّه مَا هَذَا الْبَرْدُ وَ النَّدَى قَالَ وَ قَدْ رَأَيْتُمْ ذَلكَ قُلْنا نَعَمْ فَقَالَ ذَاكَ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ سَلَّمَ عَلَىَّ.
[ص 23 قصص مثنوى] از انس بن مالك نقل مىكنند كه گفت روزى با پيمبر گردش مىكرديم، ناگاه سردى و رطوبتى را احساس كرديم. پرسيديم اى پيامبر اين سردى و رطوبت چيست و چراست؟
فرمود: مگر شما آن را دريافتيد؟ گفتيم بلى. فرمود عيسى بن مريم بود كه بر من درود فرستاد.
[ص 826 شرح مثنوى]
[ «تن مپوشانيد از باد بهار»]
162-
«گفت پيغمبر ز سرماى بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
اشاره است به روايت ذيل:
وَ قَالَ عَليّ7: تَوَقَّوُا الْبَرْدَ في أَوَّله وَ تَلَقَّوْهُ في آخره فَإنَّهُ يَفْعَلُ في الْأَبْدَان كَفعْله في الْأَشْجَار أَوَّلُهُ يُحْرقُ وَ آخرُهُ يُورقُ.
[1] شرح نهج البلاغه طبع مصر، ج 4، ص 304،. ربيع الابرار، باب الهواء و الريح.
(از امير مؤمنان على7نقل مىكنند: از سرماى خزانى كه در اول مىرسد بپرهيزيد و سرماى بهارى را كه در آخر سال آغاز مىشود پيشباز رويد و بپذيريد زيرا سرما در هر دو حالت آن مىكند كه با درختان مىكند در اول مىسوزاند و در آخر برگ و بار مىدهد.) [ص 840 شرح مثنوى]
[آن ستون نالان شد از هجر رسول]
163-
«استُن حنّانه از هجر رسول
ناله مىزد همچو ارباب عقول
______________________________ [1] نهجالبلاغة ص 491 ح 128
اشاره به قصّهاى است معروف كه بخارى در صحيح و حافظ ابى نعيم در كتاب دلائل النّبوّة نقل كردهاند و ما آن را از صحيح بخارى در اينجا مىآوريم:
عَنْ جَابر بْن عَبْد اللَّه قَالَ كَانَ جذْعٌ يَقُوم الَيْه النَّبىُّ فَلَمَّا وُضعَ لَهُ الْمنْبَرُ سَمعْنَا للْجذْع مثْلَ اصْوَات الْعشَار حَتَّى نَزَلَ النّبىُّ6وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَيْه[1].
مضمون اين روايت در كتاب الخرائج و الجرائح ج 1 ص 164 نيز آمده است. صحيح بخارى، ج 1، ص 107- نيز رجوع كنيد به دلائل النبوّة، چاپ حيدرآباد، ج 2، ص 143- 142. [ص 24 قصص مثنوى] ... روايت مثنوى مبتنى است بر حديث ذيل:
كَانَ رَسوُلُ اللَّه6يُصَلِّى الَى جذْعٍ وَ كَانَ عَريشاً فَكَانَ يَخْطُبُ الَى ذَلكَ الْجذْعُ فَقَالَ رَجُلٌ منْ اصْحَابه يَا رَسُولَ اللَّه نَجْعَلُ لَكَ شَيْئَاً تَقُومُ عَلَيْه يَوْمَ الْجُمُعَة حَتَّى يَرَاكَ النَّاسَ وَ يَسْمَعَ النَّاسُ فَقَالَ نَعَمْ فَصَنَعَ لَهُ ثَلَاثَ دَرَجاتٍ فَصَعدَ النَّبىُّ6فَقَامَ عَلَيْه كَمَا كَانَ يَقُومُ فَانْحَنىَ الَيْه الْجذْعُ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه اسْكُنْ فَقَالَ النَّبىُّ6لَاصْحَابه هَذَا الْجذْعُ حَنَّ الَىَّ فَقَالَ النَّبىُّ اسْكُنْ انْ تَشَأْ اغْرسْكَ فى الْجَنَّة فَيَأْكُلَ منْكَ الصَّالحُونَ وَ انْ تَشَأْ اغْرسْكَ رُطَباً كَمَا كُنْتَ فَاخْتَارَ الْآخرَةَ عَلَى الدُّنيَا.
پيمبر- ص- هنگام نماز به سوى ساقه درخت خرمايى كه در پيش روى محراب بود نماز مىخواند. و مسجد وى هنوز به شكل داربست و كازه مانندى بود كه سقف آن را با گياه و شاخههاى درختان پوشانده بودند. و به وقت خطبه، بر آن ساقه درخت تكيه مىداد. يكى از صحابه گفت اى پيامبر خواهى كه براى تو چيزى بسازم كه روز جمعه بر آن ايستى تا مردم ترا ببينند و سخنت بشنوند؟ فرمود آرى. پس آن مرد منبرى سه پلّه بساخت و پيمبر بر بالاى آن رفت و همچنان بايستاد. آن ستون و ساقه درخت به سوى او متمايل شد.
پيمبر فرمود اى ستون بر جاى خود باش. آنگاه به اصحاب فرمود كه اين ساقه درخت به من ناليد. سپس گفت اى ستون آرام گير. اگر خواهى تو را در بهشت نشانم تا نيك مردان از ميوهات بخورند و اگر خواهى تا تو را نخلى سازم چنان كه بودى. آن ستون آخرت بر دنيا برگزيد.
(با تفاوتهايى اين داستان در تفسير منسوب به امام حسن7ص 188 و در بحار الانوارج 17 ص 326 نيز آمده است) دلائل النّبوّة، چاپ حيدرآباد دكن، ج 2 ص 143- 142 [ص 862 شرح مثنوى]
[1]- جابر بن عبد الله نقل كرده است كه پيامبر- ص-( قبل از اين كه براى مسجد منبر بسازند) با تكيه بر شاخه درختى كه در بناى مسجد به كار رفته بود سخن مىگفت. بعداً كه منبر جايگزين آن شد، شاخه درخت( از شدت فراق) همچون شتر بچهاى ناله سر داد. پيامبر- ص- از منبر فرود آمد و با دست محبت خويش آن شاخه را نوازش كرد، تا آرام گرفت.
[ «پنج نوبت مىزنند از بهر دين»]
164-
«از عصا مارى و از اسْتُن حَنين
پنج نوبت مىزنند از بهر دين
... چنان كه از اخبار تاريخى استنباط مىشود بر در سراى سلاطين به هنگام پنج وقت نماز، كوس و نقّاره مىزدهاند. و اين نشانه، به منزله اعلام سلطنت و استقلال در امور پادشاهى بوده است. از گفته عماد الدين كاتب به صراحت مستفاد مىشود كه نوبت زدن براى اعلام اوقات نماز بوده است. او به مناسبت ورود مؤيد الملك عبيد الله بن نظام الملك (متولد 444، مقتول 494) به بغداد (سال 475) مىگويد: وَ فى جمَادى الْأُولَى وَرَدَ مُوَيِّدُ الْمُلْك منْ أصْفَهَانَ الَى بَغْدَادَ وَ نَزَلَ فى دَاره وَ ضُربَتْ عَلَى بَابه الطُّبُولُ فى اوْقَات الصَّلَوات الثَّلَاث[1]. (تاريخ السلاجقه، طبع مصر، ص 67) اين سه هنگام كه بر در سراى مؤيد الملك نوبت زدند بىگمان صبح و ظهر و شام بوده است ولى بر در كاخ پادشاهان در پنج وقت نماز (بامداد، ظهر، عصر، شام، وقت خفتن) نوبت مىزدهاند.
[ص 877 شرح مثنوى]
[سنگ در دست نبى6تسبيح گفت]
165-
«سنگها اندر كف بو جهل بود
گفت اى احمد بگو اين چيست زود
مأخذ اين قصه را بدين صورت تا كنون نيافتهام. ولى مفاد آن يعنى تسبيح سنگ ريزه از معجزات مشهور حضرت رسول اكرم6است و به چند صورت نقل شده كه يكى اين است:
عَنْ ابى ذَر قَالَ كُنَّا جُلُوساً مَعَ النَّبىِّ6فَأَخَذَ حُصَبَاتٍ فى كَفِّه فَسَبَّحْنَ ثُمَّ وَضَعَهُنَّ فى الْأَرْض فَسَكَتْنَ ثُمَّ أَخَذَهُنَّ فَسَبَّحْنَ.
(از ابى ذر غفارى نقل مىكنند كه گفت ما با پيغمبر6نشسته بوديم و او چند سنگ ريزه در مشت گرفت و آنها تسبيح گفتند سپس بر زمينشان نهاد و خاموش شدند، ديگر بار در مشت گرفت و آنها تسبيح گفتند.) دلائل النّبوّة، طبع حيدرآباد دكن، ج 2، ص 154 [ص 882 شرح مثنوى]
[1]- مؤيد الملك در جمادى الاولى از اصفهان به بغداد رسيد و بر در سراى او در اوقات سهگانه نماز نوبت زدند.