چو بوى مشك از دكان برون شد
همى كنّاس آنجا سرنگون شد
دماغ بوى خوش او را كجا بود
تو گفتى گشت جان از وى جدا زود
برون آمد ز دكان مرد عطّار
گلاب و عود پيش آورد بسيار
چو رويش از گلاب و عود تر شد
بسى كنّاس از آن بىهوشتر شد
يكى كنّاس ديگر چون بديدش
نجاست پيش بينى آوريدش
مشامش از نجاست چون خبر يافت
تو گفتى زنده شد جانى دگر يافت
[ص 129 قصص مثنوى]
[هر كه نور حق بر او تابيد رَست]
562-
«چون نَزَد بر وى نثار رَشّ نور
او همه جسم است بىدل چون قُشور
ور ز رشّ نور حق قسميش داد
همچو رَسم مصر سرگين مرغزاد
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (56) ذكر نموديم.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[ «ليك كى باشد خبر همچون عيان»]
563-
«من همىدانستمت بىامتحان
ليك كى باشد خبر همچون عيان
ترجمه خبر ذيل است:
لَيسَ الخَبَرُ كَالمُعَايَنَة[1].
جامع صغير، ج 2، ص 134، كنوز الحقائق، ص 113، مجمع الامثال، ص 589 [ص 109 احاديث مثنوى]
[چون قضا آيد فرو بندد بَصَر]
564-
«آدم تو نيستى كور از نظر
ليك اذَا جَاءَ القَضا عَمى البَصَر
رجوع كنيد بذيل شماره (97) در همين كتاب.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[1]- شنيدن كى بود مانند ديدن.
[صدق گفتار است در چهر نبى6]
565-
«ليك آن صدّيق حق معجز نخواست
گفت اين رو خود نگويد جز كه راست
مستند آن در ذيل شمارههاى (179 و 194) نقل شد.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[بر خطاى است آن كه حق را آزمود]
566-
«مرتضى را گفت روزى يك عنود
كاو ز تعظيم خدا آگه نبود
مأخذ آن روايت ذيل است:
لَقىَ عيسَى بنَ مَريَمَ ابليسُ فَقَالَ أَ مَا عَلمتَ انَّهُ لَا يُصيبُكَ الَّا مَا قَدَّرَ لَكَ قَالَ نَعَم قَالَ ابليسُ فَأَوف بذروَة هَذَا الجَبَل فَتَرُدَّ منهُ فَانظُر أَ تَعيشَ ام لَا قَالَ عيسى أَ مَا عَلمتَ انَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لَا يَختَبرنى عَبدى فَاِّنى افعَلُ مَا شئتُ[1].
حلية الاولياء، ج 4، ص 12 و همين روايت در تلبس ابليس، ص 281 نيز توان ديد.
[ص 130 قصص مثنوى]
[ «امتحان خود را كن آنگه غير را»]
567-
«اى ندانسته تو شرّ و خير را
امتحان خود را كن آن گه غير را
امتحان خود چو كردى اى فلان
فارغ آيى ز امتحان ديگران
ناظر است به مضمون اين روايت:
طُوبى لمَن شَغَلَهُ عَيبُهُ عَن عُيُوب النَّاس[2].
جامع صغير، ج 2، ص 54، كنوز الحقائق، ص 78 [ص 109 احاديث مثنوى]
[1]- ابليس به عيسى بن مريم( ع)- در ديدارى كه بينشان روى داد- گفت: آيا مىدانى جز آنچه مقدر شده به تو نخواهد رسيد؟ عيسى( ع) پاسخ داد آرى.
ابليس گفت حال كه چنين است به قله اين كوه برو و از آنجا خودت را رها كن تا معلوم شود هنوز از عمرت باقى مانده است يا خير؟ عيسى در پاسخ گفت: مگر نمىدانى كه خداوند متعال فرموده است بنده من اين حق را ندارد كه مرا بيازمايد( و بايد بداند) آنچه مشيتم اقتضا كند همان خواهد شد.
[2]- خوشا به حال كسى كه به سبب پرداختن به عيب خود از عيبجويى ديگران باز مىماند.
[مسجد الاقصى و داود نبى (ع)]
568-
«چون در آمد عزم داودى به تنگ
كه بسازد مسجد اقصى به سنگ
مأخذ آن روايتى است كه در عهد عتيق، ص 666 و در حلية الاولياء، ج 5، ص 246 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 358 نقل شده و ما آن را از حلية الاولياء در اينجا مىآوريم:
عَن رَافع بن عُمَير قَالَ سَمعتُ رَسُولَ اللَّه6يَقُولُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لدَاوُدَ ابن لى بَيتاً فى الارض فَبَنَى دَاوُدُ عَلَيه السَّلامُ بَيتاً لنَفسه قَبلَ البَيت الَّذي امرَ به فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا دَاوُدُ بَنَيتَ بَيتَكَ قَبلَ بَيتى فَقَالَ اى رَبِّ هَكَذَا قُلتَ فيمَا قَضَيتَ من مُلكٍ استَأثرُ ثُمَّ اخَذَ فى بنَاء المَسجد فَلَمَّا تَمَّ السُّوُر سَقَطَ ثُلُثَاهُ فَشَكَى ذَلكَ الَى اللَّه تَعَالَى فَاوحَى اللَّهُ تَعَالَى الَيه انَّهُ لَا يَصلَحُ ان تَبنى لى بَيتاً قَالَ اى رَبِّ وَ لمَ قَالَ لَمَا جَرَت عَلَيكَ منَ الدِّمَاء قَالَ اى رَبِّ أَ وَ لَيسَ ذَلكَ فى هَوَاكَ وَ مَحَبَّتكَ قَالَ بَلَى وَ لَكنَّهُم عبَادى وَ انَا ارحَمُهُم قَالَ فَشَقَّ ذَلكَ عَلَيه فَاوحَى اللَّهُ الَيه ان لَا تَحزَن فَانِّى سَأَقضى بنَائَهُ عَلَى يَدَى ابنكَ سُلَيمَانَ فَلَمَّا مَاتَ دَاوُدُ عَلَيه السَّلامُ اخَذَ سُلَيمَانُ عَلَيه السَّلامُ فى بُنَيَانه[1].
[ص 131 قصص مثنوى]
[1]- رافع بن عمير از قول رسول خدا6نقل كرده است كه خداوند متعال به داود پيغمبر فرمود براى من خانهاى بساز. اما داود قبل از آن براى خودش خانه ساخت. خداوند متعال وقتى علتش را پرسيد داود پيامبر پاسخ داد خدايا، تو خود در حكمى كه مقدر كردهاى فرمودى كه من ملكى را براى خودم اختصاص دهم.
آن گاه به ساختن خانه خدا پرداخت اما همين كه ديوار آن را بالا آورد دو سومش فرو ريخت. داود( ع) از اين ماجرا نگران شد و به خدا شكايت كرد. وحى آمد اى داود، ديگر صلاح نيست كه براى من خانه بسازى. عرض كرد خدايا، علتش چيست؟ وحى آمد براى اين كه تو مسبب ريخته شدن خونهايى شدهاى. داود گفت خدايا، آن خونها در راه تو و به عشق تو ريخته شده است. وحى آمد آرى؛ ولى آنها بندگان من بودند و من به آنان بيش از هر كس ديگرى مهربان بودم. داود( ع) از اين واقعه بسيار دل تنگ شد. خطاب آمد اى داود، محزون مباش. بزودى فرزندت سليمان خانه مرا خواهد ساخت. و حضرت سليمان پس از رحلت پدر بناى خانه خدا را به عهده گرفت.
[مؤمنان باشند نفس واحده]
569-
«چون نمانَد خانهها را قاعده
مؤمنان مانند نفس واحده
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (260) ذكر شده است.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[ «قصّه عثمان كه بر منبر برفت»]
570-
«قصّه عثمان كه بر منبر برفت
چون خلافت يافت بشتابيد تفت
اين قصه را جاحظ به صورت ذيل روايت مىكند:
وَ صَعدَ عُثمَانُ المنبَرَ فَارتَجَّ فَقَالَ انّ ابَا بَكرٍ وَ عُمَرَ كَانَا يُعدَّان لهَذَا المَقَام مَقَالًا وَ انتُم الَى امَامٍ عَادلٍ احوَجُ منكُم الَى امَامٍ خَطيبٍ وَ سَتَأتيكُمُ الخُطَبُ عَلَى وَجههَا وَ تَعلَمُون ان شَاء اللّهُ تَعالَى[1].
البيان و التبيين، چاپ مصر، ص 272 و در عيون الاخبار، ج 2، صفحه 235 اين حكايت بدين گونه روايت شده است:
وَ لَمَّا وَ لىَ عُثمَانُ صَعدَ المنبَر فَقَالَ رَحمَهُما اللَّهُ لَو جَلَسَا هَذَا المَجلسَ مَا كَانَ بذَلكَ من بَأسٍ فَجَلَسَ عَلَى ذروَة المنبَر فَرَمَاهُ النَّاسُ بابصَارهم فَقَالَ انَّ اوَّلَ مَركَبٍ صَعبٌ وَ انَّ مَعَ اليَوم ايَّاماً وَ مَا كُنَّا خُطَبَاءَ وَ ان تَعش لَكُم تَأتكُمُ الخُطبَةُ عَلَى وَجههَا ان شَاءَ اللَّهُ تَعالَى[2].
نيز رجوع كنيد به محاضرات راغب، ج 1، ص 83 و به كتاب اللؤلؤ المرصوع، صفحه 57 كه آن را از موضوعات شمرده است، ليكن طبرى و ابن الاثير در حوادث خلافت عثمان بدين مطلب اشارهاى نكردهاند.
[ص 131 قصص مثنوى]
[1]- عثمان( اولين بارى كه) به منبر رفت دچار اضطراب شد. با چنين حالتى( خطاب به حاضران) گفت ابو بكر و عمر براى اين جايگاه سخنى را آماده مىكردند.( و من هنوز آماده نكردهام) اما آنچه مسلم است اين است كه شما يك رهبر عادل، بيشتر مورد نيازتان است تا يك سخنور. البته بزودى و به مناسبت خطبههايى جهت آگاهى شما ايراد خواهم كرد، ان شاء الله.
[2]- هنگامى كه عثمان به طرف منبر رفت( پيش خود) گفت خداوند آن دو را( ابو بكر و عمر) رحمت كند. براى آنان مهم نبود كه در كدام پله منبر بنشينند.
و خودش در بالاترين پله منبر نشست. ناگهان متوجه شد كه تمام چشمها به او دوخته شده است. مضطرب شد و خطاب به حاضران گفت معمولًا اولين بار به منبر رفتن و سخن گفتن دشوار است. ضمناً ما خطيب نيستيم. البته روزهاى ديگرى در پيش است نگران نباشيد. بزودى و به مناسبت، خطبههايى متناسب، برايتان ايراد خواهم كرد. ان شاء الله.
[بس مسافتهاست در ارض و سما]
571-
«چرخ پانصد ساله راه اى مستعين
در اثر نزديك آمد با زمين
سه هزاران سال و پانصد تا زُحل
دم به دم خاصيّتش آرد عمل
مبتنى است بر روايت ذيل:
عَن العَبَّاس بن عَبد المُطَّلب (رَضيَ اللَّهُ عَنهُ) قَالَ كُنَّا جُلُوساً مَعَ رَسُول اللَّه (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) بالبَطحَاء فَمَرَّت سَحَابَةٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه (صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) أَ تَدرُونَ مَا هذَا فَقُلنَا اللَّهُ وَ رَسُولُه اعلَمُ فَقَالَ السَّحَابُ فَقُلنَا السَّحَابُ فَقَالَ وَ المُزنُ فَقُلنَا وَ المُزنُ فَقَالَ وَ العنَانُ ثُمَّ سَكَتَ ثُمَّ قَالَ تَدروُنَ كَم بَينَ السَّمَاء وَ الارض فَقُلنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعلَمُ فَقَالَ بَينَهُمَا مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ وَ بَينَ كُلِّ سَمَاء الَّتي تَليهَا مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ وَ كَثفُ كُلِّ سَمَاءٍ مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ[1].
مستدرك حاكم، ج 2، ص 378 [ص 110 احاديث مثنوى]
[1]- از عباس بن عبد المطلب( رض) نقل شده است كه گفت در بيابان مكه نزد پيامبر6نشسته بوديم كه ابرى از بالاى سرمان گذشت. آن حضرت فرمود مىدانيد چيست؟ گفتيم خدا و رسولش داناترند. فرمود سحاب است(: ابر) ما نيز گفتيم سحاب. آن گاه فرمود و مُزن است(: ابر باران دار)، ما هم تكرار كرديم.
سپس فرمود و عنان است(: ابرى كه آب را نگه مىدارد) و سكوت كرد. آن گاه فرمود فاصله بين آسمان و زمين را مىدانيد؟ گفتيم خدا و رسولش داناترند.
فرمود پانصد سال راه است و از هر آسمانى تا آسمان مجاورش نيز پانصد سال راه است همان طورى كه مجموعه هر آسمان پانصد سال راه است.
[انبيا تحت لواى احمدند6]
572-
«مصطفى ز اين گفت كادم و انبيا
خلف من باشند در زير لوا
مقصود خبر ذيل است:
انَا سَيِّدُ وُلد آدَمَ يَومَ القيَامَة و لا فَخرَ وَ بيَدى لوَاءُ الحَمد وَ لَا فَخرَ وَ مَا من نَبىٍ آدَمُ فَمَن سوَاء إلَّا تَحتَ لوَائى وَ انَا أوَّلُ شَافعٍ وَ أَوَّلُ مُشَفَّعٍ وَ لَا فخرَ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 106
قَالَ ابُو عَبدُ اللَّه (فى حَديث) مَا من نَبىٍّ منْ ولد آدَمَ الَى مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّه عَلَيهم الَّا وَ هُم تَحتَ لوَاءٍ مُحَمَّدٍ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ)[2].
سفينة البحار، ج 2، ص 518
وُلدُ آدَمَ كُلُّهُم تَحتَ لوَائى يَومَ القيَامَة وَ انَا اوَّلُ مَن يَفتَحُ لَهُ بَابَ الجَنَّة[3].
جامع صغير، ج 2، ص 195 [ص 110 احاديث مثنوى]
[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) روز قيامت من به عنوان سروَر آدميان محشور مىشوم. پرچم ستايش از پروردگار در دست من است. آدم و ساير انبيا زير پرچم من هستند. اول كسى هستم كه شفاعت مىكنم و شفاعتم پذيرفته مىشود.
در عين حال به هيچ كدام از اين امتيازات فخر نمىفروشم.
[2]-( در حديثى) ابو عبد اللَّه( امام جعفر صادق- ع-) فرمود: همه انبيا از فرزندان آدم تا محمد- كه درود خدا بر همه آنان باد- زير پرچم آن حضرت قرار خواهند گرفت.
[3]- روز قيامت همه انسانها زير پرچم منند. و من اولين كسى هستم كه در بهشت برايش باز مىشود.
[خلقت خاتم6نخستين خلقت است]
573-
«بهر اين فرموده است آن ذو فنون
رمز نحن الآخرون السّابقون
اشارت است به حديثى كه در ذيل شماره (362) مذكور افتاد و نظير آن روايتى است منقول در دلائل النّبوّة از حافظ ابو نعيم اصفهانى، طبع حيدرآباد، ج 1، ص 6:
كُنتُ أَوَّلَ النَّبيِّينَ فى الخَلق وَ آخرَهُم فى البَعث[1].
[ص 111 احاديث مثنوى]
[ «من به معنى جدِّ جد افتادهام»]
574-
«گر به صورت من ز آدم زادهام
من به معنى جَدِّ جَد افتادهام
ظاهراً اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (537) ذكر شده است.
[ص 111 احاديث مثنوى]
[چون سفينهى نوح باشد عترتم]
575-
«بهر اين فرمود پيغمبر كه من
همچو كشتىام به طوفان زَمَن
ما و اصحابم چو آن كشتى نوح
هر كه دست اندر زند يابد فُتوح
مراد روايت ذيل اوست:
مَثَلُ اهل بَيتى مَثَلُ سَفيَنة نُوحٍ مَن رَكبَهَا نَجَا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنهَا غَرقَ[2].
مستدرك حاكم، ج 2، ص 343، حلية الاولياء، ج 4، ص 306، جامع صغير، ج 2، ص 154 و با تفاوت مختصر ج 1، ص 96.
مَثَلُ عترَتى كَسَفيَنة نُوحٍ مَن رَكبَ فيهَا نَجَا[3].
كنوز الحقائق، ص 119
مَثَلي كَسَفيَنَةٍ نُوحٍ مَن رَكبَ فيهَا نَجَا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنهَا غَرَقَ[4].
حاشيه عبد اللطيف عباسى [ص 111 احاديث مثنوى]
[1]- من در خلقت بر همه انبيا تقدّم دارم و در بعثت آخرين آنها هستم.
[2]-( پيامبر- ص- فرمود:) مَثَل اهل بيت من مَثَل كشتى نوح است. هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كس به آن پشت كرد غرق شد.
[3]- مَثَل خاندان من مانند كشتى نوح است. هر كس بر آن سوار شد نجات يافت.
[4]- مَثَل من مانند كشتى نوح است. هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كس به آن پشت كرد غرق شد.
[يافت احمد6بوى رحمان از يمن]
576-
«تا بيابى بوى خلد از يار من
چون محمّد بوى رحمان از يمن
اشاره است به حديث:
اجدُ نَفَسَ رَبِّكُم من قبَل اليَمَن
كه مستند آن در ذيل شماره (389) مذكور است.
[ص 110 احاديث مثنوى]
[قصّه بلقيس و ارسال تُحَف]
577-
«همچو آن هديه كه بلقيس از سبا
بر سليمان مىفرستاد اى كيا
هديه بلقيس چلاستر بُده است
بار آنها جمله خشت زر بُده است
اين مطلب را مفسرين در ذيل آيه شريفهوَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ(آيه 35، سوره نمل) نقل كردهاند و ثعلبى اين مطلب را اين گونه مىآورد:
ثُمَّ انَّهَا اهدَت الَيه وُصَفَاءَ وَ وَ صَائفَ قَالَ ابنَ عَبَّاسٍ البَسَتهُم لبَاساً وَاحداً حَتَّى لَا يَكُونُ يُعرَفُ الذَّكَرُ منَ الانثَى وَ قَالَ مُجَاهدٌ البَسَت الغلمَانَ لبَاسَ الجَوَارى وَ البَسَت الجَوَارى لبَاسَ الغلمَان وَ اختَلَفُوا فى عَدَدهم فَقَالَ الكَلبىُّ عَشَرَةُ جَوَارٍ وَ عَشَرَةُ غلمَانٍ وَ قَالَ مُقَاتلٌ مائَة وَ صيفٍ وَ مائَة وَ صيفَةٍ وَ قَالَ مُجَاهدٌ مأَتَا غُلَامٍ وَ مأَتَا جَاريَةٍ وَ قَالَ وَهَبٌ خَمسَمائَة غُلَامٍ وَ خَمسَ مائَة جَاريةٍ وَ ارسَلَت الَيه ايضاً بصَفَائح الذَّهَب وَ اختَلَفُوا فى كَيفيَّتهَا وَ عَدَدهَا اخبَرَنى ابنُ مَيمُونَةَ ايضاً باسنَاده عَن ثَابتٍ البَنَانى فى قَوله تَعَالَى وَ انِّى مُرسلَةٌ الَيهم بهَديِّةٍ قَالَ اهدَت لَهُ صَفَائحَ الذَّهَب فى اوعيَة الدِّيبَاج فَلَمَّا بَلَغَ ذَلكَ سُلَيمَانَ امَرَ الجنَّ فَمَوَّهُوا لَهُ الآجُرَّ بالذَّهَب ثُمَّ امَرَ به فَالقَى فى الطَّريق فى كُلِّ مَكَانٍ فَلَمَّا جَاءُوا رَأَوهُ مَلقىٌّ فى الطَّريق فى كُلِّ مَكَانٍ قَالُوا قَد جئنَا نَحمَلُ شَيئاً نَرَاهُ هَاهُنَا مَلقىٌّ لَا يَلتَفتُ الَيه فَصَغُر فى اعيُنهم مَا جَاءُوا به وَ قيلَ كَانَت اربَعَ لبَنَاتٍ من ذَهَبٍ[1]. قصص الانبياء، ص 266 [ص 132 قصص مثنوى]
[1]-( بلقيس، ملكه سبا) تعدادى كنيز و غلام به رسم هديه به سوى او( حضرت سليمان) فرستاد. ابن عباس نقل كرده است كه لباس آنها مثل هم بود. به طورى كه كنيز و غلام بودنشان از يكديگر تشخيص داده نمىشد. مجاهد نقل كرده كه به غلامان لباس كنيزان پوشيده بودند و بالعكس. در مورد تعداد آنها اختلاف است.
كلبى، غلامان و كنيزكان را هر كدام ده نفر دانسته است. مقاتل هر كدام را صد نفر، و مجاهد دويست نفر، و وهب پانصد نفر. همراه با غلامان و كنيزان قطعاتى طلا نيز اهدا شده بود. در باره كيفيت و تعداد آن قطعات نيز اختلاف است. همچنين ابن ميمونه به اسنادش از ثابت بنانى خبر داده است كه منظور از اين آيه( من- بلقيس- هديهاى براى آنان مىفرستم) اهداى قطعاتى طلا در پوششهايى از ديبا بوده است. همزمان با فرستادن هدايا، سليمان( ع) به جن دستور داد آجرهايى با روكش طلا بسازند و در مسير گروه اعزامى قرار دهند. آنها وقتى وارد شدند و شمشهاى طلا را روى زمين ديدند با هم گفتند ما چيزهايى با خود آوردهايم كه در اين جا بىارزش است و اينجا و آنجا روى زمين افتاده است! پس از آن هداياى ارسالى به نظرشان كوچك و حقير جلوه كرد. گفتهاند هديه مذكور جمعاً چهار خشت طلا بوده است.