بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 2

[از ازل آزاده و حر بوده‌ايم‌]

3-

«بند بگْسل، باش آزاد اى پسر

چند باشى بند سيم و بند زر

... سالك بايد اين بندها را پاره كند تا بنده هيچ كس و هيچ چيز نباشد. و چنان شود كه آن درويش گفت: «انَّا قَدْ حُرِّرْنا عَنْ رقِّ الْأَشْياء فى الْأَزَل»[1]رساله قشيريه چاپ مصر ص 33 [ص 26 شرح مثنوى‌]

[عشق شه‌زاده به شه‌بانو]

4-

«بود شاهى در زمانى پيش ازين‌

ملك دنيا بودش و هم ملك دين‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

وَ بَلَغَنَا انَّ بَعْض ابْنَاء مُلُوك الرُّوم عَشَقَ امْرَاةً منْ نسَاء أَبيه فَجَعَلَ يَذُوبُ بَدَنُهُ منْ حُبِّهَا حَتَّى سَقَطَ وَ لَمْ يَكُنْ لابيه غَيْرَهُ فَجَمَعَ الْاطبَّاءَ لعلاجه وَ عَالَجُوهُ فَلَمْ يَقَعُوا عَلَيْه الىَ انْ اتَاهُ شَيْخٌ منَ الْعُلَمَاء فَجَسَّ عرْقَهُ فَبَيْنَما الْعرْقُ فى يَده اذْ مَرَّتْ به امْرَأَةٌ فَاضْطَرَبَ الْعُروُقُ فَتَتَابَعَتْ فَلَمَّا رَأَى الطَّبيبُ ذَلكَ امْسَكَ سَاعَةً ثُمَّ جَسَّ الْعرْقَ ثًانيَةً وَ امَرَ انْ يُسَمَّى كُلُّ انْثَى فى دَارهمْ فَلَمَّا سَمُّوا تلْكَ الْمرأَةُ الَّتى كَانَ يَعْشقُها اضْطَرَبَ الْعرْقُ ايْضاً وَ تَتَابَعَ فَلَمْ يَشُكَّ انَّ علَّتُهُ الْعشْقُ لَهَا فَاتَى الْمَلكَ فَاخْبَرَهُ انْ لَا علَاجَ لَهُ الَّا فى شَىْ‌ءٍ لَا يَقْدرُ عَلَيْه فَقَالَ انْ كَانَ ذَلكَ يُوجَدُ بشَطْر مَا امْلَكَهُ فَهُوَ مَوْجُودٌ فَقَالَ لَوْ اتى ذَلكَ عَلَى بَعْض اهْلكَ قَالَ نَعَمْ فَاخَذَ الْأَمَانَ لابْنه وَ نَفْسه ثُمَّ اعْلَمَهُ انَّ شفَاءَهُ فى تَزْويجه تلْكَ الْمَرْأَةَ فَسَرَّ الْمَلكُ بذَلكَ وَ جَمَعَ بَيْنَهُمَا وَ بَرى‌ءَ ابْنُهُ‌[2]فردوس الحكمة، چاپ برلين، ص 538 و نظامى عروضى در مقاله چهارم از كتاب چهار مقاله (چاپ ليدن، ص 78- 80) با تفصيل بيشتر، اين نوع معالجه را به ابو على سينا نسبت مى‌دهد، كه او يكى از خويشان قابوس وشمگير را كه به مرض عشق گرفتار آمده بود به همين روش، معالجه كرد و ابو على سينا خود در كتاب قانون در شرح مرض عشق، اين نوع معالجه را ياد كرده و گفته است كه من اين طريق را آزمودم و مريضى را كه تبهاى طولانى داشت و عشق بر او مستولى شده بود، به اين طريق معالجه كردم (حواشى چهار مقاله به نقل از قانون ص 25) و

[1]- بنده اين و آن نشدن‌[ نعمتى است كه‌] از ازل نصيبمان شده است.

[2]- آورده‌اند كه فرزند يكى از شاهان روم به يكى از زنان پدر دل باخته بود( و جرأت بروز دادن آن را نداشت). بر اثر اين عشق روز به روز بدنش ضعيف‌تر مى‌شد و به تحليل مى‌رفت. وى تنها پسر شاه بود. پدر براى درمانش از همه پزشكان كمك خواست. ولى جوان سلامتى خود را باز نمى‌يافت. سرانجام طبيب برجسته‌اى حاضر شد تلاش تازه‌اى را آغاز كند. وى نبض بيمار را در دست گرفت. در اين هنگام زنى از كنار جوان رد شد. طبيب، يك تغيير ناگهانى را در نبض وى ملاحظه كرد. اندكى بعد، براى بار دوم نبض وى را گرفت. همزمان دستور داد زنان دربار را يك به يك نام ببرند. وقتى نام آن زن برده شد، نبض بيمار باز شدت گرفت. طبيب يقين كرد عشق و دلدادگى جوان را بيمار كرده است.

هنگامى كه به حضور شاه رسيد، گفت علت بيمارى را كشف كرده‌ام اما ابزار معالجه را در اختيار ندارم. شاه به وى اطمينان داد كه براى شفا يافتن فرزندش از هيچ چيز دريغ نخواهد كرد. طبيب گفت حتى اگر[ اين دريغ ورزيدن‌] به نزديك‌ترين افراد خانه مربوط باشد؟ گفت آرى. طبيب پس از گرفتن تأمين جانى براى جوان و خويش، گفت تنها راه درمان آن است كه فلان همسرت را به ازدواج وى درآورى! شاه با خوشحالى به توصيه طبيب عمل كرد و جوان اين چنين سلامتى خود را باز يافت.


صفحه 3

سيد اسمعيل جرجانى (متوفى 531 يا 535) در كتاب ذخيره خوارزمشاهى، (تأليف 505) در بيان معالجه عشق چنين گفته است: كسى كه عشق و نام معشوق پنهانى دارد بدين طريق بتوان دانست كه معشوق او كيست. و اين، چنان باشد كه طبيب انگشت بر نبض او دارد و بفرمايد تا ناگاه نام كسانى كه گمان برند كه عشق او بر آن است ياد كنند. و صفت هر يك مى‌كنند و احوال هر يك مى‌گويند چند بار بيازمايند تا از تغيير نبض او نزديك به شنيدن نام و صفت آن كس معلوم گردد كه معشوق او كيست و چه نام است. و خواجه ابو على سينا- رحمة اللّه- مى‌گويد اين طريق آزمودم و به دست آوردم كه معشوق كيست.

و ديدم كه عاشق بيماريها كشيده بود. و قوّت او رفته و به حدّ ذبول رسيده. چون او را اميدوار كردند كه ميان ايشان وصل و صحبت خواهد بود و بدانست كه آن اميد درست است، قوّت او باز آمد و علاج پذيرفت و سلامت يافت. چنان كه از زودى علاج پذيرفتن او تعجب كرديم. و مى‌گويد چون علاج او دشخوار (دشوار) گردد تدبيرى بايد كرد كه به طريق حلال ميان ايشان وصل جويند تا زود به صلاح باز آيد. ذخيره خوارزمشاهى، باب سوم از جزء دوم از گفتار نخستين اندر عشق و آنچه در ذخيره نقل شده مطابق است با آنچه ابو على در كتاب قانون نقل كرده است.

از مطابقه اين داستان در مثنوى با مجموع اين روايات تصور مى‌رود كه مأخذ مولانا همان حكايت چهار مقاله عروضى است. زيرا عناصر حكايت و طرز وقوع حادثه طورى است كه با روايت چهار مقاله مشابهت نام دارد. هر چند مسلم است كه ذكر قابوس وشمگير در اين حكايت مطابق روايت چهار مقاله اصلى ندارد، زيرا به نصّ ابو على سينا در رساله شرح حال خود، معروف به رساله ابو عبيد، قابوس وُشمگير قبل از ورود ابو على سينا به جرجان وفات يافته بود. ولى با قرائنى كه مذكور شد، نسبت اين معالجه به ابو على سينا و وقوع حكايت چنان كه در چهار مقاله است (البته با حذف آنچه مرتبط به قابوس وُشمگير است) مورد ترديد نتواند بود.

و اين كه مولانا گويد:

بعد از آن از بهر او شربت بساخت‌

تا بخورد و پيش دختر مى‌گداخت‌

چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد

اندك اندك در دل او سرد شد

ظاهراً مأخوذ است از مضمون حكايتى كه نظامى از عشق ارشميدس، به كنيزك چينى در اسكندرنامه به نظم آورده است. و ما خلاصه آن را در اينجا مى‌آوريم:


صفحه 4

هم از فيلسوفان آن مرز و بوم‌

چنين گفت پيرى ز پيران روم‌

كه بود از نديمان خسرو خرام‌

هنرپيشه‌اى، ارشميدس، به نام‌

ارسطوش فرزند خود نام كرد

به تعليم او خامه، پدرام كرد

سكندر بدو داد ديوان خاص‌

كزو ديد غمخوارگان را خلاص‌

كنيزى كه خاقان بدو داده بود

به روس آن همه رزمش افتاده بود

به آن خواب روى هنرپيشه داد

هنرپيشه را دل، بر انديشه داد

چو صياد را آهو آمد به دست‌

نشد سير از آن آهوى شير مست‌

ز مشغولى او بسى روزگار

نيامد به تعليم آموزگار

سراينده را بسته گشتى سخن‌

كزان سكه نو بود نقش كهن‌

كه آيا كه ره زد هنرپيشه را

چه شوريده در مغزش انديشه را

چه مشغولى از دانشت باز داشت‌

به باد آتشى عمر نتوان گذاشت‌

چنان داد باز ارشميدس جواب‌

كه بر تشنه‌اى راه زد جوى آب‌

مرا پيشتر زان كه بنواخت شاه‌

به من داد او، يك كنيزى چو ماه‌

به آن صيد وامانده‌ام زين شكار

كه يكدل نباشد دلى در دو كار

چو استاد دانست كان تيز هوش‌

به شهوت پرستى برآورد جوش‌

بگفت آن پريروى را پيش من‌

ببايد فرستاد، بى انجمن‌

ببينم كه تاراج آن تركتاز

تو را از سر علم چون كرد باز

شد آن بت پرستنده فرمان پذير

فرستاد بت را به داناى پير

برآميخت دانا يكى تلخ جام‌

كه از تن برون آورد خلط خام‌

بپرداخت از شخص او مايه را

دو تا كرد سرو سهى پايه را

فضولى گرانمايه آمد، به زير

به تشتى در انداخت دانا دلير

چو پر كرد از اخلاط آن مايه، تشت‌

بت خوب در ديده نا خوب گشت‌

بخواند آن جوان هنرمند را

بدو داد معشوق دلبند را

جوانمرد چون در صنم بنگريست‌

به استاد گفت آن زن زشت كيست‌

كجا آن كه من دوستدارش بُدم‌

همه ساله در بند كارش بُدم‌

بفرمود دانا كه از جاى خويش‌

بيارند آن تشت پوشيده، پيش‌

سر تشت پوشيده را بر گرفت‌

در آن داورى ماند گيتى شگفت‌

بدو گفت كاين بُد دلارام تو

بدين بود مشغولى كام تو


صفحه 5

دليل آن كه تا پيكر اين كنيز

ازين بود پر، بود پيشت عزيز

چو اين ماده در تن نمى‌دانيش‌

به صورت زن زشت مى‌خوانيش‌

اسكندرنامه نظامى، چاپ تهران 1316 قمرى، ص 582 [مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ص 3]

[ترك استثناء نبينى از اولياء]

5-

«ترك استثنا مُرادم قَسْوَتى است‌

نى همين گفتن كه عارض حالتى است‌

در صفت مردان حق گفته‌اند: «وَ لَا يَتَكَلَّمُونَ الَّا وَ الْاسْتثْنَاءُ فى كَلَامهمْ»[1]حلية الاولياء، ج 10، ص 201. [ص 56 شرح مثنوى‌]

[1]- مردان حق سخنى نمى‌گويند مگر اينكه با گفتن انْ شَاءَ اللّه همراه باشد.


صفحه 6

[اى عجب درمان فزايد درد]

6-

«از قضا سرْ كنگُبين، صفرا فزود

روغن بادام، خشكى مى‌نمود

از هليله قبض شد، اطلاق رفت‌

آب آتش را مدد شد همچو نفت‌

... مضمون آن مناسب است با عبارت ذيل:

«مَنْ لَا يُؤتىَ منَ الْبُرْء منْ مَريضٍ ابْعَدُ فى دَائه الَّا منْ جهَة دَوَائه وَ لَا فى علَّته الَّا منْ قبَل حمْيَته»[1]عيون الاخبار، طبع مصر، ج 2، ص 220 [ص 59 شرح مثنوى‌]

[حزن و گريه در دعا شرط دعاست‌]

7-

«رفت در مسجد سوى محراب شد

سجده گاه از اشك شه پُر آب شد

... سهل بن عبد اللّه تسترى (متوفى 283) گفته است: «نزديك‌ترين دعا به اجابت، دعايى است كه به مقتضاى حالت قلبى باشد. و آن را به اضطرار تفسير كرده‌اند و گفته‌اند كه بهترين دعاها آن است كه حزن موجب آن شود.» رساله قشيريه، طبع مصر، ص 119، 121 و «گريستن و حتى خود را به گريه زدن از آداب دعا شمرده مى‌شود.» سفينة البحار، طبع ايران، ج 1، ص 446 [ص 60 شرح مثنوى‌]

[ما خطا كرديم يا رب درگذر]

8-

«اى هميشه حاجت ما را پناه‌

بار ديگر ما غلط كرديم راه‌

مناسب است با مضمون اين قسمت از دعا:

«اللَّهُمَّ وَ لي إلَيْكَ حَاجَةٌ قَدْ قَصَّرَ عَنْهَا جُهْدي وَ تَقَطَّعَتْ دُونَهَا حيَلي وَ سَوَّلَتْ لي نَفْسي رَفْعَهَا إلَى مَنْ يَرْفَعُ حَوَائجَهُ إلَيْكَ وَ لَا يَسْتَغْني في طَلبَاته عَنْكَ وَ هيَ زَلَّةٌ منْ زَلَل الْخَاطئينَ وَ عَثْرَةٌ منْ عَثَرَات الْمُذْنبينَ ثُمَّ انْتَبَهْتُ بتَذْكيركَ لي منْ غَفْلَتي وَ نَهَضْتُ بتَوْفيقكَ منْ زَلَّتي [1][2]

صحيفه سجاديه طبع تهران ص 72

______________________________ [1] دنباله آن «وَ رَجَعْتُ وَ نَكَصْتُ بتَسْديدكَ عَنْ عَثْرَتي»

[1]- بيش از همه آن كس شفا يافتنش بعيد است كه به رغم درمان و پرهيز، درد و مرضش افزايش يابد.

[2]- خدايا، در حالى دست نياز به سوى تو دراز مى‌كنم كه تلاش من به جايى نرسيده و درمانده شده‌ام و هواى نفس بر آنم داشته است تا به سوى كسى روى آورم كه او خود حاجاتش را به سوى تو مى‌آورد و به تو محتاج است. اينها لغزش و خطاى خطا كاران و پر گناهان است كه به من دست داده است. اينك با ياد توست كه از خواب غفلت بيدار شده‌ام و با توفيق توست كه از لغزش نجات يافته‌ام.


صفحه 7

[بى خشوع دل دعا كى دعاست‌]

9-

«چون بر آورد از ميان جان خروش‌

اندر آمد بحر بخشايش به جوش [1]

... از حضرت رسول‌6و سلم روايت كرده‌اند:

«إنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَجيبُ دُعَاءَ عَبْدٍ منْ قَلْبٍ لَاه»

[1]رساله قشيريه طبع مصر ص 120 [ص 62 شرح مثنوى‌]

[هان تو را باشد كرامتها حجاب‌]

10-

«آن خيالاتى كه دام اولياست‌

عكس مه رويان بُستان خداست‌

... از بايزيد نقل است كه گفت: «بيست و اند مقام بر ما شمردند. گفتم از اين همه هيچ نخواهم كه اين همه مقام، حجاب است.» و هم او گفت: «اگر صفوت آدم و قدس جبرئيل و خُلّت ابراهيم و شوق موسى و طهارت عيسى و محبت محمد7به تو دهند زينهار راضى نشوى و ماوراى آن طلب كنى كه ماوراى كارهاست. صاحب همت باش و به هيچ فرو ميا كه به هر چه فرو آيى بدان محجوب شوى.» و هم از بايزيد روايت كرده‌اند كه گفت: «كسانى كه پيش از ما بوده‌اند هر كسى به چيزى فرو آمده‌اند ما به هيچ فرو نيامديم.

و يكبارگى خود را فداى او كرديم.» تذكرة الاولياء، ليدن ج 1 ص 143، 144 و 160 ...

يوسف بن ايوب همدانى از مشايخ بزرگ طريقت (متوفى 535) درباره كرامات گفته‌

______________________________ [1]

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلامُ قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلام: لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دُعَاءَ قَلْبٍ لَاهٍ وَ كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلام يَقُولُ: إِذَا دَعَا أَحَدُكُمْ لِلْمَيِّتِ فَلَا يَدْعُو لَهُ وَ قَلْبُهُ لَاهٍ عَنْهُ وَ لَكِنْ لِيَجْتَهِدْ لَهُ فِي الدُّعَاءِ (1)

الكافي جلد 2 صفحه 473 باب الإقبال على الدعاء (1) امير المؤمنين على7مى‌فرمايد: خداى متعال دعاى بنده‌اى را كه به لهو و بازيچه دل بسته است، نمى‌پذيرد و همواره مى‌فرمود: هر يك از شما اگر براى مرده‌اى دعا مى‌كند نبايد هنگام دعا دلش بى‌توجه به او باشد بلكه بايد براى او كوشش كند

[1]-( خداوند دعاى بنده‌اى را كه به لهو و بازيچه دل بسته است، بر نمى‌آورد).


صفحه 8

است: «تلْكَ خَيَالاتٌ تُرَبَّى بها أَطْفَالُ الطَّريقَة»[1]جواهر الاسرار طبع لكناهو، ص 125 [ص 68 و 69 شرح مثنوى‌]

[هست فقدان ادب شر آفرين‌]

11-

«از خدا جوييم توفيق ادب‌

بى ادب، محروم گشت از لطف رب [1]

... مضمون اين بيت مناسب است با گفته ابو جعفر محمد بن حسين بن احمد بن يزدانيار:

«مَنْ تَرَكَ الْأَدَبَ عُوقبَ بحرْمَان السُّنَّة وَ مَنْ تَرَكَ السُّنَّةَ عُوقبَ بحرْمَان الْفَريضَة وَ مَنْ تَرَكَ الْفَريضَةَ عُوقبَ بحرْمَان الْمَعْرفَة»[2]روضة المريدين، تأليف ابو جعفر بن يزدانيار، نسخه خطى متعلق به كتابخانه ملى ملك، مكتوب 663.

و از سقراط نقل كرده‌اند: «عَدَمُ الْأَدَب سَبَبٌ لكُلِّ شَرٍّ».[3]مختار الحكم طبع مادريد، ص 122 [ص 73 شرح مثنوى‌]

[ابر بر نايد پى منع زكات‌]

12-

«ابر، برنايد پى منع زكات‌

وز زنا، افتد و با اندر جهات‌

اشاره است به حديث ذيل:

مَا حَبَسَ قَوْمٌ الزَّكاةَ إلَّا حَبَسَ اللَّهُ عَنْهُمُ الْقَطْرَ[4][2] و حديث ذيل كه مضمون هر دو مصراع در آن مندرج است:

______________________________ [1]

منْ كَلام عَليٍّ عَلَيْه السَّلامُ: تَرْكُ الْأَدَب يُوجبُ الطَّرْدَ فَمَنْ أَسَاءَ الْأَدَبَ عَلَى الْبسَاط رُدَّ إلَى الْبَاب وَ مَنْ أَسَاءَ الْأَدَبَ عَلَى الْبَاب رُدَّ إلَى سَاحَة الدَّوَابِّ (1)

شرح‌نهج‌البلاغة جلد 11 صفحه 233 باب بيان أحوال العارفين (1) بى ادبى سبب رانده شدن است، كسى كه در مجلسى بى ادبى كند او را به درگاه خانه مى‌رانند و كسى كه در درگاه خانه بى ادبى كند به جايگاه چهارپايان رانده مى‌شود)

وَ قَالَ عَليٌّ عَلَيْه السَّلامُ: عَدَمُ الْأَدَب سَبَبُ كُلِّ شَرٍّ (2)

شرح‌نهج‌البلاغة جلد 20 صفحه 258 باب الحكم المنسوبة حكمت 22 (2) بى ادبى سبب همه بديهاست‌

[2]

رَوَى بُرَيْدَةُ الْأَسْلَميُّ أَنَّ رَسُولَ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ قَالَ: مَا حَبَسَ قَوْمٌ الزَّكاةَ إلَّا حَبَسَ اللَّهُ عَنْهُمُ الْقَطْرَ (2)

شرح‌نهج‌البلاغة جلد 10 صفحه 208 (2) پيامبر خدا6و سلم مى‌فرمايد: هيچ مردمى منع زكات نكردند مگر اين كه خداوند باران را از آنان دريغ داشت.

[1]- آنها(: كرامات)، خيالاتى هستند كه موجب پرورش اطفال و نوآموزان طريقت مى‌شوند.

[2]- كسى كه ترك ادب كند، از سنت محروم مى‌شود و كسى كه از سنت محروم گردد، از فريضه محروم مى‌شود و كسى كه از فريضه محروم گردد شناخت و معرفت را از دست مى‌دهد.

[3]- نداشتن ادب سبب انجام هر عمل شرّى مى‌شود.

[4]- هيچ مردمى منع زكات نكردند مگر اين كه خداوند باران را از آنان دريغ داشت.


صفحه 9

خَمْسٌ بخَمْسٍ مَا نَقَضَ الْعَهْدَ قَوْمٌ إلَّا سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهمْ عَدُوَّهُمْ وَ مَا حَكَمُوا بغَيْر مَا أَنْزَلَ اللَّهُ إلَّا فَشَا فيهمُ الْفَقْرُ وَ مَا ظَهَرَ فيهمُ الْفَاحشَةُ إلَّا فَشَا فيهمُ الْمَوْتُ وَ لا طَفَّفُوا الْكَيْلَ إلَّا مُنعُوا النَّبَاتَ وَ أُخذُوا بالسِّنينَ وَ لا مَنَعُوا الزَّكَاةَ إلَّا حُبسَ عَنْهُمُ الْقَطْرُ. [1][1]

. و بدين عبارت نيز آمده است:

مَا مَنَعَ قَوْمٌ الزَّكَاةَ إلَّا ابْتَلَاهُمْ بالسِّنين‌[2]

كنوز الحقائق، طبع هند ص 118 [ص 1 احاديث مثنوى‌]

[تيره گردد ماه و از گناه‌]

13-

«بُد ز گستاخى، كسوف آفتاب‌

شد عزازيلى ز جرأت ردِّ باب‌

ظاهراً مصراع اول ناظر است بدانچه درباره علائم قيامت نقل كرده‌اند كه: مردم اكثر بدكار مى‌شوند و خداوند نور ماه و آفتاب را مى‌گيرد و آنها سيه فام مى‌گردند و از مغرب طلوع مى‌كنند. قصص الانبياء ثعلبى، طبع مصر، ص 18 و 19 [ص 77 شرح مثنوى‌]

______________________________ [1]

خَمْسٌ بخَمْسٍ مَا نَقَضَ الْعَهْدَ قَوْمٌ إلَّا سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهمْ عَدُوَّهُمْ وَ مَا حَكَمُوا بغَيْر مَا أَنْزَلَ اللَّهُ إلَّا فَشَا فيهمُ الْفَقْرُ وَ مَا ظَهَرَ فيهمُ الْفَاحشَةُ إلَّا فَشَا فيهمُ الْمَوْتُ وَ لا طَفَّفُوا الْكَيْلَ إلَّا مُنعُوا النَّبَاتَ وَ أُخذُوا بالسِّنينَ وَ لا مَنَعُوا الزَّكَاةَ إلَّا حُبسَ عَنْهُمُ الْقَطْرُ. (1)

بحارالأنوار 70 370 باب 138 (1) و در حديث است كه پنج چيز در برابر پنج چيز است: هيچ جمعيتى پيمان نشكستند جز آنكه خداوند دشمنشان را بر آنان مسلط گردانيد. و به غير فرمان الهى حكم نرانيدند جز آنكه تنگدستى در ميان آنان آشكار شد. و در آنان فحشا و منكرات بروز نكرد جز آنكه مرگ و مير بينشان فراوان گشت. و كم فروشى ننمودند مگر آنكه از روئيدنى ها محروم و به قحطى دچار شدند. و منع زكات نكردند جز آن كه باران از آنان دريغ داشته شد

[1]- پنج چيز سبب پنج چيز ديگر مى‌شود: 1) هيچ مردمى پيمان شكنى نكردند مگر اين كه خداوند دشمن را بر آنان مسلط كرد. 2) به حكمى غير الهى مبادرت نورزيدند مگر اين كه فقيرشان كرد. 3) به فحشا دامن نزدند مگر اين كه مرگ و ميرشان را زياد كرد. 4) كم فروشى نكردند مگر اين كه به خشك سالى و قحطى گرفتارشان كرد. 5) منع زكات نكردند مگر اين كه باران را از آنان دريغ داشت.

[2]- هيچ مردمى منع زكات نكردند مگر اين كه خداوند آنان را به خشكسالى دچار ساخت.