[گفت احمد6قلب را گوش است و چشم]
120-
«گوش جان و چشم جان جز اين حس است
گوش عقل و گوش ظن زين مُفلس است
... تعبير گوش جان و چشم جان ناظر است بدين حديث:
رُوىَ عَن النَّبىِّ6انَّهُ قَالَ للْقَلْب اذُنَان وَ عَيْنَان فَاذَا ارَادَ اللَّهُ تَعَالَى بعَبْدٍ خَيْراً فَتَحَ عَيْنَيْه اللَّتَيْن فى قَلْبه.
(روايت كردهاند كه پيغمبر- ص- گفت دل نيز دو گوش و دو چشم دارد و چون خدا خير كسى را بخواهد چشمهاى دلش را باز مىكند.) نوادر الاصول از حكيم ترمذى، طبع استانبول، ص 5 [ص 547 شرح مثنوى]
[ «وا ندارد كارش (خدا) از كار دگر»]
121-
«حق محيط جمله آمد اى پسر
وا ندارد كارش از كار دگر
مصراع اول ناظر است به آيه شريفه:وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً. (خدا به همه چيز محيط است.) النّساء آيه 126 و مصراع دوم ترجمه اين جمله است:
لَا يَشْغُلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ
(خدا را هيچ كارى از كار ديگر باز نمىدارد) كه با تفاوت مختصر گفته امير مؤمنان على-7- است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، طبع بيروت، ج 3 ص 408) [ص 561 شرح مثنوى]
[قارى قرآن كليم من بُوَد./ هست قارى با نبوّت مندرج]
122-
«چون كه در قرآن حق بگريختى
با روان انبيا آميختى
مضمون آن مناسبت دارد با اين حديث: [1]
مَنْ قَرَأ الْقُرْآنَ فَكَانَّمَا شَافَهَنى وَ شَافَهْتُهُ[1].
كنوز الحقائق، ص 132 [ص 17 احاديث مثنوى]
مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَكَأَنَّمَا أُدْرجَت النُّبُوَّةُ بَيْنَ جَنْبَيْه وَ لَكنَّهُ لَا يُوحَى إلَيْه.
(هر كه ختم قرآن كند گويى كه پيمبرى در درون او مندرج شده با اين تفاوت كه بدو وحى نمىرسد.) احياء العلوم، طبع مصر، ج 1، ص 195 «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ ... (كسى كه قرآن تلاوت كند)» آمده است. [ص 586 شرح مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ فَكَأَنَّمَا أُدْرجَت النُّبُوَّةُ بَيْنَ جَنْبَيْه وَ لَكنَّهُ لَا يُوحَى إلَيْه.
(هر كه ختم قرآن كند گويى كه پيمبرى در درون او مندرج شده با اين تفاوت كه بدو وحى نمىرسد.) كافى ج 2 ص 604 باب فضل حامل القرآن.
و در وسائلالشيعة ج 6 ص 191 باب 11- باب استحباب كثرة قراءة القرآن ح 7704 احياء العلوم، طبع مصر، ج 1، ص 195 «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ ... (كسى كه قرآن تلاوت كند)» آمده است.
[1]- كسى كه قرآن تلاوت كند مانند آن است كه با من به گفت و شنود پرداخته است.
[آدمى را آفتى چون شهرت است]
123-
«خويش را رنجور سازى زار زار
تا تو را بيرون كنند از اشتهار
كه اشتهار خلق بند محكم است
در ره اين از بند آهن كى كم است. [1]
اينك حكايتى در فرار مولانا از شهرت: «روزى حضرت مولانا رو به ياران كرده فرمود كه چندان كه ما را شهرت بيشتر شد و مردم به زيارت ما مىآيند و رغبت مىنمايند از آن روز باز از آفت آن نياسودم. زهى كه راست مىفرمود حضرت مصطفاى ما كه
الشُّهْرَةُ آفَةٌ وَ الرَّاحَةُ فى الْخُمُول
(شهرت آفت و گرفتارى است و آسايش در گم نامى است.) و پيوسته اصحاب را از آفت شهرت حذر مىفرمود.» مناقب افلاكى، طبع انقره، ص 226 [ص 589 شرح مثنوى]
[ «بود بازرگان و او را طوطيى»/ با سليمان گفت مرغك راز خويش/ بشنو از عطّار اينك قصّه را]
124-
«بود بازرگان و او را طوطيى
در قفس محبوس زيبا طوطيى
مأخذ اين قصه كه در قرن ششم شهرت داشته و خاقانى در تحفة العراقين بدان اشاره كرده و گفته است:
من مرده به ظاهر از پى جَست
چون طوطى كاو بمُرد وارست
حكايت ذيل است:
در روزگار سليمان-7- شخصى در بازار مرغكى خريد كه او را هزار دستان گويند. اگر او را در نوا هزار دستان است تو را در هوا هزار دستان بيش است. او را در نوا و تو را در بىنوايى. آن مرغك را به خانه برد و آنچه شرط او بود از قفس و جاى و آب و علف بساخت. و به آواز او مستأنس مىبود. يك روز، مرغكى بيامد هم از جنس او بر قفس نشست و چيزى به قفس او فرو گفت. آن مرغك نيز بانگ نكرد. و مرد آن قفس برگرفت و پيش سليمان آورد و گفت اى رسول اللّه اين مرغك ضعيف را به بهاى گران بخريدم. و به آنچه شرط اول است از جاى و آب و علف، قيام نمودم تا براى من بانگ كند روزى چند بانگ كرد و مرغكى بيامد و چيزى به قفس او فرو گفت، اين مرغك گنگ شد. از او بپرس تا چرا اوّل بانگ كرد و اكنون نمىكند؟ و آن مرغك را گفت چرا بانگ نمىكنى؟ مرغك گفت يا رسول اللّه من مرغى بودم هرگز دام و دانه صياد ناديده. و صيّادى بيامد و در گذر من دامى بگسترد. و دانه چند در آن دام فشاند من چشم حرص
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: الشُّهْرَةُ خَيْرُهَا وَ شَرُّهَا في النَّار.
امام صادق7مىفرمايد: شهرت، خير و شرش هر دو در آتش است.
الكافي ج 6 ص 445 باب كراهية الشهرة.
باز كردم، دانه بديدم. چشم عبرت باز نكردم تا دام بديدمى به طمع دانه در دام شدم.
به دانه نارسيده در دام افتادم. پايم به دام بسته شد و دانه به دست نيامد. چنين باشد (پروانه به طَمْع نور در نار افتاد، چون مرغ به طمع دانه در دام آيد) صيّاد مرا بگرفت از جفت و بچه جدا كرد و به بازار آورد. اين مرد مرا بخريد و در زندان قفس باز داشت من از سوز درد فرقت ناليدن گرفتم. او از سر غفلت و شهوت سماع مىكرد. و از درد من غافل و بىخبر:
از درد دل محبّ حبيب آگه نيست
مىنالد بيمار و طبيب آگه نيست
آن مرغك بيامد مرا گفت اى بىچاره، چند نالى كه سبب حبس تو اين ناله تو است. من عهد كردم كه تا در اين زندان باشم نيز ننالم. سليمان-7- بخنديد و مرد را گفت اين مرغك مىگويد عهد كردهام كه تا در زندان باشم نيز ننالم. مرد قفس پيش خواست و در او بر كشيد و مرغ را رها كرد و گفت من اين را از براى آواز دارم چون مرا بانگ نخواهد كرد او را چه خواهم كرد. تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 459 و شيخ عطّار در اسرار نامه اين حكايت را به شكلى كه با گفته مولانا نزديكتر است به نظم آورده گويد:
حكيم هند سوى شهر چين شد
به قصر شاه تركستان زمين، شد
شهى را ديد طوطى همنشينش
قفس كرده ز سختى آهنينش
چو طوطى ديد هندو را برابر
زبان بگشاد طوطى همچو شكر
كه از بهر خداى اى كار پرداز
اگر وقتى به هندوستان رسى باز
سلام من به يارانم رسانى
جوابم باز آرى گر توانى
بديشان گوى كان مهجور مانده
ز چشم همنشينان دور مانده
به زندان قفس چون سوگوارى
نه همدردى ورا نه غم گسارى
چه سازد تا رسد نزد شما باز
چه تدبير است گفتم با شما راز
حكيم آخر چو با هندوستان شد
بر آن طوطيان دلستان شد
هزاران طوطى دل زنده مىديد
به گرد شاخهها پرنده مىديد
گرفته هر يكى شَكَر به منقار
همه در كار و فارغ از همه كار
فلك سر سبز عكس پرّ ايشان
مگس گشته هماى از فرّ ايشان
حكيم هند آن اسرار بر گرفت
غم آن طوطى غمخوار بر گفت
چو بشنودند پاسخ نيك بختان
در افتادند يكسر از درختان
چنان از شاخ افتادند در خاك
كه گفتى جان بر آمد جمله را پاك
ز حال مرگ ايشان مرد هشيار
عجب ماند و پشيمان شد ز گفتار
به آخر سوى چين چون باز افتاد
بَر آن طوطى آمد راز بگشاد
كه ياران از غم تو جان نبردند
همه در خاك افتادند و مردند
چو طوطى اين سخن بشنود در حال
بزد اندر قفس لختى پر و بال
چو بادى آتشى در خويشتن زد
تو گفتى جان بداد او نيز و تن زد
يكى آمد فريب او بنشناخت
گرفتش پاى و اندر گلخن انداخت
چو در گلخن فتاد آن طوطى خوش
ز گلخن بر پريد و شد چو آتش
نشست او بر سر قصر خداوند
حكيم هند را گفت اى هنرمند
مرا تعليم دادند آن عزيزان
كه همچون برگ شو در خاك ريزان
طلب كار خلاصى همچو ما كن
رهايى بايدت، خود را رها كن
بمير از خويش تا يابى رهايى
كه با مرده نگيرند آشنايى
هر آن گاهى كه دست از خويش شستى
توان جَست از همه دامى به چُستى
به جاى آوردم از ياران خود راز
كنون رفتم بر ياران خود باز
[ص 18 قصص مثنوى]
[ «يا ربى زو، شصت لبيك از خدا»]
125-
«هر دَمش صد نامه صد پيك از خدا
يا رَبى ز او شصت لبّيك از خدا
اشاره است به حديث: [1]
قَالَ- عَلَيْه السَّلَامُ- انَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمنَ يُسْتَجَابُ لَهُ فَاذَا قَالَ الْعَبْدُ يَا رَبِّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لَبَّيْكَ.
(پيغمبر- ص- فرمود كه دعاى بنده مؤمن به اجابت مقرون است چون او يا رب گويد خدا لبيك مىگويد.) نوادر الاصول از محمّد بن على حكيم ترمذى، چاپ آستانه، ص 220 [ص 630 شرح مثنوى]
[چون تو را مالى رسد بر گير از آن]
126-
«گفت پيغمبر كه اى مرد جرى
هان مكن با هيچ مطلوبى مرى
ظاهراً ناظر است به حديث:
مَا اتَاكَ منْ هَذَا الْمَال وَ انْتَ غَيْرُ سَائلٍ وَ لَا مُشْرفٍ فَخُذْهُ
(هر چه از مال دنيا بىخواست و انتظار و ميل دل به تو رسد آن را بر گير.) فتاواى
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
عَنْ النًّبيِّ6: إذَا قَالَ الْعَبْدُ: يَا رَبِّ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ وَ إذَا قَالَهَا ثَانياً وَ ثَالثاً قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ عَبْدي سَلْ تُعْطَ.
(هرگاه بندهاى بگويد: اى پروردگار من، خداى متعال بگويد: لبيك و اگر دوباره و سهباره بگويد، خداوند متعال بفرمايد: بله بنده من، از من درخواست كن تا عطايت كنم).
مستدرك الوسائل ج 5 ص 220 باب 31- ح 5738- 6.
ابن تيميّه، طبع رياض، ج 11، ص 45، استاد نيكلسن «طالب جرى» را كنايه از مريد و «مطلوب» را عبارت از مرشد دانسته و بر شيوه محققّان گفته است كه مأخذ اين حديث را به دست نياوردم. بر اين فرض بايد اشاره باشد به حديث:
لَا تُمار أَخَاكَ وَ لَا تُمازحْهُ.
(با دوست خود ستيزه مجوى و مزاح مكن.) [1] جامع صغير، طبع مصر، ج 2، ص 201. ولى چون «هيچ مطلوبى» مفيد استغراق و تعدّد است و مريد فقط يك مرشد و مطلوب مىتواند داشته باشد توجيه اوّل به نظر نگارنده قوىتر است.
[ص 647 شرح مثنوى]
[ «مدّتى مىبايدش (مريد) لب دوختن»]
127-
«مدّتى مىبايدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن
از آداب طريقت يكى آن است كه مريد در حضور شيخ خاموش نشيند و آماده شنيدن سخن پير باشد. «بايد كه پيوسته منتظر و مترصّد بود كه بر لفظ شيخ چه مىرود و زبان او را واسطه كلام حق داند. و يقين شناسد كه او به خدا گويا هست نه به هوا ... پس بايد كه دايم مترصّد و حاضر بود تا از فوايد و عوايد كلام شيخ محروم و بىنصيب نماند.» مصباح الهدايه، تهران، ص 222. [ص 654 شرح مثنوى]
[آدمى را لالى از كرّى بُوَد]
128-
«كَرِّ اصلى كش نبود آغاز، گوش
لال باشد كَى كُند در نطق جوش
ز اين كه اوّل سمع بايد نطق را
سوى منطق از ره سمع اندر آ
اين مضمون مناسب است با آنچه در قابوس نامه مىخوانيم: «و تا توانى از سخن شنيدن نفور مشو كه مردم از سخن شنيدن سخن گوى شوند. دليل بر آن كه اگر كودكى را كه از مادر جدا شود در زير زمين برند و شير همىدهند و همان جاى همىپرورند، مادر و دايه با وى سخن نگويند و ننوازند و سخن كس نشنود چون بزرگ شود لال بود. و هيچ سخن نداند گفتن تا به روزگار كه همىبشنود و بياموزد. دليل بر آن كه هر كرى كه مادر زاد بُوَد، لال بُوَد و از اين سبب است كه همه لالان كر باشند.» قابوس نامه، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 49، نيز نهاية الاقدام، ص 324 [ص 655 شرح مثنوى]
______________________________ [1] عوالى اللآلى ج 1 ص 190
[اشك شويد هر عتاب و هر گناه]
129-
«زان كه آدم زان عتاب از اشك رَست
اشك تَر باشد دَم توبه پرست
مطابق روايات اسلامى آدم وقتى از بهشت به زمين فرو آمد مدت دويست سال بر گناه گذشته گريه كرد. و «چندان بگريست كه دريا پر گشت. و در خبر است كه از گريستن او آب از چشم او چندان گرد آمدى كه وحوش و طيور بيامدندنى و بخوردندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 29، قصص الانبياء، ثعلبى، چاپ مصر، ص 29 [ص 656 شرح مثنوى]
[روزى پاكت دهد نور و كمال]
130-
«لقمهاى كاو نور افزود و كمال
آن بود آورده از كسب حلال
ممكن است اين سخن تفصيل و بسط اين روايت باشد: «سهل بن عبد اللّه را پرسيدند از حلال، گفت آن كه در خداى عاصى نشود بدو. و سهل گويد حلال صافى آن بُوَد كه اندر وى خداى را فراموش نكند.» ترجمه رساله قشيريه، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 170 [ص 662 شرح مثنوى]
[متّقى مشتاق مرگ و رفتن است]
131-
«زايد از لقمه حلال اندر دهان
ميل خدمت، عزم رفتن آن جهان
نزديك است به مضمون اين سخن: «نصر آبادى گويد هر كه با تقوى ملازمت كند آرزومند گردد به مفارقت دنيا.» ترجمه رساله قشيريه انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 161 [ص 662 شرح مثنوى]
[گفته چون تيرى است جَسته از كمان]
132-
«نكتهاى كان جَست ناگه از زبان
همچو تيرى دان كه آن جَست از كمان
... اصل اين تمثيل كه در مثنوى مىخوانيم در مرزبان نامه مذكور است: «سخن كه از دهان بيرون رفت و تير كه از قبضه كمان گذر يافت و مرغ كه از دام پريد اعادت آن صورت
نبندد.» نقل از امثال و حكم دهخدا در ذيل: سخن همچو مرغى است كش دام كام. و يكى از شعرا به تازى گفته است:
تَأَمَّلْ فَلَا تَسْتَطيعُ رَدَّ مَقَالَةٍ
اذَا الْقَوْلُ فى زَلَّاته فَارَقَ الْفَمَا[1]
محاضرات راغب، بولاق، ج 1 ص 40 [ص 664 شرح مثنوى]
[اى زبان، خوب و بد اعضا تويى]
133-
«اى زبان هم آتش و هم خرمنى
چند اين آتش درين خرمن زنى
مناسب آن حكايت ذيل است: خواجه لقمان از وى خواست كه گوسفندى را بكشد و بهترين عضو آن را بيارد. لقمان چنين كرد و زبانش را آورد. باز گفت گوسفندى بكش و بدترين عضوش را بياور. لقمان گوسفندى كشت و باز هم زبان آن را پيش خواجه آورد.
خواجه دليل آن را پرسيد. لقمان گفت زبان بهين عضو است اگر سخن پاك گويد و بترين است اگر ناخوش گويد. محاضرات راغب، طبع بولاق، ج 1، ص 240 [ص 676 شرح مثنوى]
[شد مقدّم خلقت جان بر جَسد]
134-
«اندرون توست آن طوطى نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
... جان انسانى كه در اين حكايت از آن به «طوطى» تعبير مىشود به عقيده اكثر حكما پيش از تن موجود بوده است. در اين باره حديثى نيز نقل مىكنند بدين گونه:
إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَان بأَلْفَيْ عَامٍ.
(خداى تعالى جانها را به دو هزار سال پيش از تنها آفريد.) [1] مرصاد العباد، طبع تهران، ص 21 [ص 683 شرح مثنوى]
[حق بود مقتول خود را خون بها]
135-
«ما بها و خون بها را يافتيم
جانب جان باختن بشتافتيم
... ممكن است ناظر باشد به حديث ذيل: [2]
______________________________ [1] كافى ج 1 ص 438 باب في معرفتهم أولياءهم
[2]
أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ مَنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَنْ أَعْطَاني شَكَرْتُهُ وَ مَنْ عَصَاني سَتَرْتُهُ وَ مَنْ قَصَدَني أَبْقَيْتُهُ وَ مَنْ عَرَفَني خَيَّرْتُهُ وَ مَنْ أَحَبَّني ابْتَلَيْتُهُ وَ مَنْ أَحْبَبْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ ديَتُهُ وَ مَنْ عَلَيَّ ديَتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ
(خداى متعال مىفرمايد: هركه مرا بخواند جوابش دهم و هركه از من درخواستى كند عطايش كنم و هركه عطايم كند شكرش كنم و هركه نافرمانيم كند چشمپوشى كنم و هركه به سويم آيد پايدارش سازم و هركه عارف به من گردد نيك گردانمش و هركه دوستم بدارد مبتلايش (آزمودهاش) سازم و هركه را دوستش بدارم به قتلش رسانم و هركه را به قتل رسانم خونبهايش بر من است و هركه خونبهايش بر من باشد خودم خونبهاى او باشم).
مستدركالوسائل ج 18 ص 419 باب 10- ح 23127- 2- عن الشيخ أبي الفتوح الرازي في تفسيره، مُرْسَلًا.
[1]-( قبل از گفتن) بينديش زيرا سخن وقتى گفته شد از دهان فاصله مىگيرد.
بنا بر اين اگر با خطا و لغزش همراه باشد ديگر نمىتوانى آن را برگردانى.
مَنْ عَشَقَنى عَشقْتُهُ وَ مَنْ عَشقْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَانَا ديَتُهُ.
(هر كه بر من عاشق شود من نيز بر او عشق مىورزم و هر كه من عاشق او شوم مىكشمش و هر كه را بكشم خون بهايش منم) كه در طرائق الحقائق، چاپ تهران، ج 1 ص 206 با اختلافى در عبارت به عنوان حديث قدسى ذكر شده است [نيز رديف 673].
[ص 696 شرح مثنوى]
[ «اى حيات عاشقان در مردگى»]
136-
«اى حيات عاشقان در مردگى
دل نيابى جز كه در دل بُردگى
مضمون مصراع اول مقتبس است از گفته ابو المغيث حسين بن منصور حلّاج (مقتول 309):
اقْتُلُونى يَا ثقَاتى
انَّ فى قَتْلى حَيَاتى[1]
كه در مرصاد العباد، طبع تهران، ص 125، و ديوان حلّاج، ژورنال آزياتيك، مارس 1931 ص 33 به نام وى ضبط شده است.
[ص 696 شرح مثنوى]
[هست نيّتها اساس حشر و نشر]
137-
«سيرتى كان بر وجودت غالب است
هم بر آن تصوير، حشرت واجب است
اشاره است به مضمون حديث ذيل:
يُبْعَثُ كُلُّ عَبْدٍ عَلى مَا مَاتَ عَليْه[2].
مسلم، ج 8 ص 103 و نظير آن روايت ذيل است:
إنَّمَا يُبْعَثُ النَّاسُ عَلَى نيَّاتهم[3].
[1] جامع صغير، ج 1، ص 103، كنوز الحقائق ص 26
كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ[4][2].
معارف بهاء ولد [ص 17 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] منية المريد ص 133
[2]
قَالَ النَّبيُّ6: كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ.
عوالى اللآلى ج 4 ص 72
[1]- اى كسانى كه مورد اعتماد من هستيد مرا بكشيد. زيرا با كشته شدنم زندگى تازه مىيابم.
[2]- هر كس( از قبر) آن گونه برانگيخته مىشود كه در دنيا جان سپرده باشد.
[3]- قطعاً مردم متناسب با نيتهايشان،( از قبر) برانگيخته مىشوند.
[4]- همان طورى كه زندگى مىكنيد مىميريد و همان طورى كه مىميريد،( از قبر) برانگيخته مىشويد و همان طورى كه( از قبر) برانگيخته مىشويد،( در پيشگاه خدا) محشور مىگرديد.