الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ ثَوْرَان عَقيرَان فى النَّار انْ شَاءَ اخْرَجَهُمَا وَ انْ شَاءَ تَرَكَهُمَا[1][1].
جامع صغير، ج 2، ص 41 و با حذف ذيل روايت كنوز الحقائق، ص 74 و جامع صغير، ج 1، ص 80 و تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 434 نيز رجوع كنيد به: اللآلىء المصنوعة، ج 1، ص 46، 56، 84 كه اين حديث را جزو موضوعات آورده است. [ص 56 احاديث مثنوى]
[قصّه خشكيدن چاه است و چشم!]
307-
«مقريى مىخواند از روى كتاب
ماءُكُم غَوراً ز چشمه بندم آب
مأخذ آن حكايتى است كه در ذيل آيه(قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً)در تفسير ابو الفتوح رازى نقل شده است:
در آثار مىآيد كه يكى از جمله زنادقه بگذشت. به يكى كه مىخواندقُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ[2]. گفت رجال شداد و مَعاول حداد، مردان قوى و كلنگهاى تيز. به شب بخفت آب سياه در چشم او آمد. هاتفى آواز داد كه بيار آن مردان سخت و آن كلنگهاى تيز را تا اين آب بگشايند. تفسير ابو الفتوح، جلد پنجم، ص 370 و در تفسير القرآن الاوسط از امام موفق الدين احمد بن يوسف بن حسن بن رافع الكواشى (متوفى 680) در ذيل آيه مذكور چنين آمده است:
«وَ تُليَتْ هَذه الْآيَةُ عنْدَ بَعْض الْمَجُوس فَقَالَ يَأْتى به النُّفُوسُ وَ الْمَعَاولُ فَذَهَبَ مَاءُ عَيْنَيْه وَ عَمَى»[3]. تفسير القرآن الاوسط، نسخه كتاب خانه مجلس، شماره 976 در تفسير جلاء الاذهان و در تفسير زوارى و مواهب عليّه نيز اين حكايت با مختصر تفاوتى نقل شده است.
در تفسير خطى كه از روى قراين در نيمه قرن نهم هجرى تحرير شده و در تصرّف آقاى محيط طباطبايى است در ذيل آيه فوق چنين نوشته است:
(حكايت) آوردهاند محمد بن زكريا طبيب فلسفى اين آيه خواند و از بىخودى خويش بر زبان
______________________________ [1] در تفسير قمى ج 2 ص 343 و بحارالأنوار ج 36 ص 171 باب 39 حديث را در ذيل تفسير آيهالشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍبا تأويلش آوردهاند.
[1]- خورشيد و ماه همچون دو گاوى كه پايشان پى شده باشد در آتش جهنم خواهند ماند. اگر خدا خواست نجاتشان مىدهد و گر نه همچنان در آتش مىمانند.
[2]- بگو اگر آب چشمه شما در زمين فرو رفت، چه كسى شما را آب روان خواهد داد؟( سوره ملك آيه 30).
[3]- اين آيه، نزد يك نفر زردشتى تلاوت شد. وى گفت به كمك مردم و با استفاده از كلنگ، آب را( از زير زمين) بالا مىآوريم. در حال آب چشمانش خشكيد و به كورى دچار شد.
راند «يَأْتينا به الْمَعَاولُ الْحدَادُ وَ السَّوَاعدُ الشِّدَادُ»[1]كور گشت و چشمهاى او به نابينايى پيوست از غيب آواز شنيد اين چشم تو رفته است و چشم تو كور گشته است. هست كسى كه باز آرد و كورى از چشم تو باز دارد؟ از اين چنين جرأت كه او كرد همين آيد و از اين چنين بىادبى چنين بلا زايد.
داستان مذكور به طرز ديگر در اسكندر نامه منثور كه ظاهراً در اواخر قرن پنجم يا اوائل قرن ششم تأليف شده نيز مذكور است و گمان مىرود كه يكى از اين روايات از ديگرى گرفته شده باشد. اينك روايت اسكندر نامه:
پس به شهرى ديگر رسيد (اسكندر) بپرسيد كه اين شهر را چه خوانند؟ گفتند پارس خوانند. گفت شهرى بزرگ است. گفتند شاها بزرگ نيست. پس گفتند در اين شهر هيچ كس بينا نباشد الّا همه كس نابينا باشند. كودكان و مردان و زنان همه چشمها بر كردهاند اما هيچ نبينند و آب چشمه و كاريز ايشان خشك شده است. شاه گفت عجب و معيشت كار ايشان چون باشد. گفتند اين كودكان خُرد دليل ايشان باشند و دستهاى ايشان گرفته باشند و مىآورند. پس شاه اسكندر آنجا فرود آمد. آن شهرى بود ويران و سهمناك نه كشت بود و نه روز و نه درخت. پس شاه كس فرستاد از شهر بيرون آمدند. سه كس بينا و هفت كس نابينا و آن بينايان دست نابينايان گرفته بودند. و اينها كه بينا بودند مسلمان بودند و آن هفت كه نابينا بودند كافر بودند. پس چون پيش شاه آمدند خدمت كردند و بايستادند. شاه گفت بگوييد تا عجايب شهر شما چيست و اين نابينايى شما از چيست؟
كوران گفتند بلايى بود كه به ما آمد. پس بينايان گفتند بدان اى شهريار كه در اين شهر ما همه بتپرست بودند الّا اندكى. مسلمانى از پيغمبر ما گرفته بودند و قدر بيست مرد بودند. و پادشاهى بود ظالم. روزى الياس پيغمبر-7- بدين شهر ما گذر كرد و اين بتپرستى و كافرى ايشان بديد. ايشان را گفت از خداى بترسيد و از اين بتپرستى بيزار شويد. فرمان نكردند. پس ما بيست مرد ايمان آورديم و آن ديگران ايمان نياوردند.
الياس-7- ايشان را گفت خداى تعالى مىگويد ايمان آوريد و از اين بتپرستى بيزار شويد و اين نعمت را شكر كنيد. و اگر شكر نكنيد شما را عذاب فرستم. ايشان البته ايمان نياوردند. پس الياس7گفت اگر روزى كه شما باز نشينيد اين آبهاى شما خشك شده باشد شما چه خواهيد كردن؟ گفتند كلنگ و تيشه را كار فرماييم. آن شب همه بخفتند. بامداد كه باز نشستند همه را آب چشم فرو آمده بود و چشمها خشك شده. و چندين سال باشد كه ايشان چنين آمدهاند. پس آن پيغمبر ايشان را گفت كلنگ و تيشه را
[1]- كلنگهاى تيز و بازوان ستبر را به كار مىگيريم.
كار فرماييد.
[ص 56 به بعد قصص مثنوى]
[با دعا شد سنگزاران سبزهزار/ دامن كوهى كه پر شد از درخت]
308-
«چون شعيبى كو كه تا او از دعا
بهر كشتن خاك سازد كوه را
يا به دريوزه مُقَوْقس از رسول
سنگلاخى مزرعى شد با اصول
ظاهراً گفته مولانا مأخوذ است از مطلبى كه در كتاب معارف از سلطان العلماء بهاء الدّين ولد مىبينيم به طريق ذيل:
قوم لوط مواشى لوط را به كوه سنگناك بىنبات اندر راندند. دعا كرد اللّه آن را كلوخ گردانيد و پر نبات. قومش چهار پايان خود را در آنجا راندند. آن چهار پايان ايشان چو آن را مىخوردند هلاك مىشدند. نيز رسول-7- موضعى را كه كوه بود دعا گفت كلوخ با نبات شد.
و اين مطلب كه مولانا در باره شعيب نقل مىكند و نيز آنچه پدر وى در كتاب معارف از معجزات لوط روايت كرده است تا كنون در تفاسير و تواريخ و ديگر كتب نيافتهام. و گمان مىرود مطلبى كه در بيت دوم بدان اشاره مىكند تركيب يافته از روايتى باشد كه از معارف بهاء ولد آورديم. و روايتى كه در عجايب نامه از مؤلفات قرن ششم (در عهد طغرل بن ارسلان 590- 573) و در معجم البلدان (طبع مصر، ج 8، ص 126، ذيل كلمه المُقَطَّم) آمده و ما آن را از مأخذ اخير نقل مىكنيم: سَأَلَ الْمُقَوْقسُ عَمْرَو بْنَ العاص انْ يَبيعَهُ سَفْحَ الْمُقَطَّم بسَبْعينَ الْفَ دينَارٍ فَتَعَجَّبَ عَمْروٌ منْ ذَلكَ وَ قَالَ اكْتُبُ بذَلكَ الَى امير الْمُؤْمنينَ فَكَتَبَ بذَلكَ الَى عُمَرَ فَكَتَبَ الَيه انْ سَلْهُ لمَ اعْطَاكَ به مَا اعْطَاكَ وَ هىَ ارْضٌ لَا تُزْرَعُ وَ لَا
يُسْتَنْبَطُ فيهَا مَاءٌ وَ لَا يُنْتَفَعُ بهَا فَقَالَ انَّا نَجدُ صفَتَهَا فى الْكُتُب وَ انَّهَا غرَاسُ الْجَنَّة فَكَتَبَ الَى عُمَرَ بذَلكَ فَكَتَبَ الَيْه عُمَرُ انَّا لَا نَجدُ غرَاسَ الْجَنَّة الَّا للْمُؤْمنينَ فَاقْبرْ فيهَا مَنْ مَاتَ قَبْلَكَ منَ الْمُؤْمنينَ وَ لَا تَبعْهُ بشَيْءٍ فَكَانَ اوَّلُ مَنْ قُبرَ فيهَا رَجُلٌ منَ الْمَعَافر يُقَالُ لَهُ عَامر فَقيلَ عُمَرْتُ[1]. و جهت اين احتمال آن است كه در هيچ يك از كتب كه متضمن سيره و تاريخ احوال حضرت رسول است و همچنين در كتبى كه بر قصص و معجزات آن حضرت مشتمل است چنين قصهاى ملاحظه نمىشود. و در مواضعى كه ذكرى از نامه نوشتن سيد عالم6به مقوقس در ميان مىآيد هرگز چنين مطلبى نقل نشده است.
[ص 58، قصص مثنوى]
[اهل ايمان تشنگان حكمتاند]
309-
«زان كه حكمت همچو ناقه ضالّه است
همچو دلّاله شهان را دالّه است
[1]- مقوقس( وزير هرقل و فرماندار اسكندريه بود، گويند رسول اكرم- ص- نامهاى به وى نوشت و او را به اسلام خواند. وى ماريه قبطيه را براى آن حضرت فرستاد. اعلام فرهنگ معين) از عمرو بن عاص خواست تا دامنه كوه مقطَّم را( در مصر) به مبلغ هفتاد هزار دينار خريدارى كند. عمرو از اين پيشنهاد تعجب كرد و گفت بايد از خليفه وقت كسب تكليف كنم. آن گاه نامهاى به عمر نوشت و اين چنين پاسخ دريافت كرد: از مقوقس سؤال كن محلى را كه نه قابل زراعت است و نه آب دارد براى چه مىخواهد بخرد؟ مقوقس پاسخ داد اوصاف اين محل در كتابها آمده است و گفته شده در اين محل درختهاى بهشت خواهد روييد. عمرو موضوع را به اطلاع خليفه رسانيد. خليفه پاسخ داد: چنين مكانى بايد مختص مؤمنان باشد. لازم است مؤمنانى هم كه قبلًا فوت كردهاند در همان جا دفن شوند و مجاز به فروش آن محل نيستى.
گفتهاند اول كسى كه در آنجا دفن شد شخصى بود به نام عامر يا عمرت، كه از سرزمين معافر بود.
[1]
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها[1].
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه [2] بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق[2].
[3] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 278 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
[ «عاقبت جوينده يابنده بُوَد»]
310-
«چون طلب كردى به جدّ آمد نظر
جدّ خطا نكْند چنين آمد خبر
مستند آن در ذيل شماره (112) ملاحظه كنيد. [4] [ص 57 احاديث مثنوى]
[ساده لوحان و دعاهاشان شنو]
311-
«ديد موسى يك شبانى را به راه
كاو همىگفت اى خدا و اى اله
ظاهراً مأخذ آن حكايتى است كه در عقد الفريد، طبع مصر، مطبعه جماليه، ج 4، صفحه 205 نقل شده است:
قَالَ الْاصْمَعيُّ كَانَ الشَّعْبىُّ يُحَدِّثُ انَّهُ كَانَ فى بَنى اسْرَائيلَ عَابدٌ جَاهلٌ قَدْ تَرَهَّبَ فى صَوْمعَته وَ لَهُ حمَارٌ يَرْعَى حَوْلَ الصَّوْمعَة فَاطَّلَعَ عَلَيْه منَ الصَّوْمعَة فَرَآهُ يَرْعَى فَرَفَعَ يَدَهُ الَى السَّمَاءَ فَقَالَ يَا رَبِّ لَوْ كَانَ لَكَ حمَارٌ كُنْتُ ارْعَاهُ مَعَ حمَاري وَ مَا كَانَ يَشُقُّ عَلىَّ فَهمَّ نَبىُّ كَانَ فيهمْ فى ذَلكَ الزَّمَان فَاوْحَى اللَّهُ الَيْه دَعْهُ فَانَّمَا اثيبَ كُلُّ انْسَانٍ عَلَى قَدْر عَقْله[3].
و اين حكايت با طرز ديگر در شرح نهج البلاغة، ج 18، صفحه 187 بدين گونه نقل شده است:
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
[2] ص 481 ح 80
[3] نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94
[4] «جوينده يابنده بود» مَثَل است و اصل آن به تازى چنين است: مَنْ طَلَبَ وَجَدَ (1).
نهجالبلاغة ص 544 قصار 386-
قَالَ عَليٌّ7مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ
هر كه چيزى طلب كند به همه آن يا به قسمتى از آن مىرسد.
عيون الاخبار، طبع مصر، ج 4، ص 137 مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَ. مجمع الامثال مىدانى، طبع ايران، ص 640. مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَهُ وَ انْ لَمْ يَجدْهُ يُوشَكْ انْ يَقَعَ قَريباً منْهُ. كتاب المعمرين لابى حاتم السجستانى ص 49. مَنْ طَلَبَ الشَّىءَ وَ جَدَّ وَجَدَ (2). مجموعه امثال، نسخه خطى متعلق به جناب آقاى همايى. بعضى آن را به ابو القاسم جنيد بغدادى نسبت دادند.
كشف المحجوب هجويرى، طبع لنينگراد، ص 540. نيز امثال و حكم دهخدا، ذيل: جوينده يابنده است كه به عنوان حديث نبوى و بدون ذكر مأخذ نقل شده است. اين مثل را در مثنوى مكرر خواهيم ديد. [ص 522 شرح مثنوى] (1) كسى كه بجويد، مىيابد. (نيز ر ك: رديف 1084) (2) (معنى جملههاى مشابه): كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد.
كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد و اگر نيافت، اميد دست يابى به آن در او زياد مىشود. كسى كه چيزى را بجويد و تلاش كند آن را مىيابد.
[1]- حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
[2]- حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[3]- اصمعى از قول شعبى نقل كرده است كه پارساى جاهلى از قوم بنى اسراييل در صومعهاش به عبادت مشغول بود. وى الاغى داشت كه در اطراف صومعه چرا مىكرد. روزى از صومعه بيرون آمد. ديد الاغش به چرا مشغول است.
( فكرى كرد) آن گاه دست به سوى آسمان برداشت و گفت خدايا اگر تو هم صاحب الاغ باشى من حاضرم آن را همراه الاغ خودم به چرا ببرم و هيچ گونه زحمتى براى من نخواهد داشت! پيامبر وقت، وى را به خاطر چنان سخنانى( سرزنش و در نتيجه) اندوهگين كرد. خداوند به آن پيامبر وحى كرد كه او را به حال خود بگذار. زيرا هر كس به ميزان عقلى كه دارد پاداش مىبيند.
قَالَ كَانَ مُوسَى عَلَيْه السَّلَامُ يُدْنى رَجُلًا منْ بَنى اسْرَائيلَ بطُول سُجُوده وَ طُول صُمْته فَلَا يَكَادُ يَذْهَبُ الَى مَوْضعٍ الَّا وَ هُوَ مَعَهُ فَبْينَا هُوَ يَوْماً منَ الْايَّام اذْ مَرَّ عَلَى ارْضٍ مُعْشبَةٍ تَهْتَزَّ فَتَأَوَّهَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ مُوسَى عَلَى مَا ذَا تَأَوَّهْتَ قَالَ تَمَنَّيْتُ انْ يَكُونَ لرَبِّى حَمَارٌ وَ ارْعَاهُ هَاهُنَا فَأَكَبَّ مُوسَى طَويلًا ببَصرَه الَى الْارْض اغْتمَاماً بمَا سَمعَ منْهُ فَنْحَطَّ عَلَيْه الْوَحْىُ فَقَالَ مَا الَّذي انْكَرْتَ منْ مَقَالَة عبْدي انَّمَا آخُذُ عبَادى عَلَى قَدْر مَا آتَيْتُهُمْ[1].
روايت فوق شبيه بدانچه در عقد الفريد مىآيد در عيون الاخبار ابن قتيبه، ج 2، ص 38 و ربيع الابرار، باب الجنون و الحمق و اللألىء المصنوعة، ج 1، ص 132 هم روايت شده است.
و حافظ ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء، ج 3، ص 223 اين قصه را به طريق ذيل نقل كرده است:
عَنْ زَيْد بْن اسْلَمَ انَّ نَبيًّا منَ الْانْبيَاء امَرَ قَوْمَهُ انْ يُقْرضُوا رَبَّهُمْ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ رَجُلٌ منْهُمْ يَا رَبِّ لَيْسَ عنْدى الَّا تبْنُ حمَارى فَانْ كَانَ لَكَ حمَارٌ عَلَّفْتُهُ منْ تبْن حمَارى هَذَا قَالَ فَكَانَ يَدْعُو بذَلكَ فى صَلَوَاته قَالَ فَنَهَاهُ نَبيُّهُ عَنْ ذَلكَ فَاوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَيْه لاىِّ شَيْءٍ نَهَيْتَهُ قَدْ كَانَ يُضْحكُنى فى الْيَوم كَذَا وَ كَذَا مَرَّةً[2].
و نظير روايت ابو نعيم قصهاى است كه غزالى از به رخ اسود و موسى در جلد چهارم از احياء العلوم، صفحه 244 نقل مىكند.
و مفاد اين قصه از روايت ذيل كه در تفسير ابو الفتوح، جلد دوم، صفحه 179 روايت شده نيز مستفاد مىگردد:
يك روز رسول7نماز بامداد مىگزارد، اعرابى كه او قريب عهد بود به اسلام در قفاى رسول نماز مىكرد. رسول7سوره و النّازعات مىخواند تا به اينجا رسيد كه خداى تعالى از فرعون خبر كرد كه او گفتأَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى[3]، اعرابى از سر اعتقاد پاك و عصبيت دين، طاقت نداشت تا در نماز گفت كَذبَ ابْنُ الزَّانيَة[4]. چون رسول-7- سلام باز داد اصحاب روى به ملامت در او نهادند و گفتند نماز تباه كردى و در نماز سخن گفتى و سوء ادب كار بستى، كه در مسجد در نماز حضرت رسول فحش گفتى. اعرابى باز ماند. جبرئيل آمد و گفت خدايت سلام مىكند و مىگويد اين قوم را تا زبان ملامت از او كوتاه كنند كه من آنچه او گفت از فحش از او به تسبيح و تهليل بر گرفتم.
[ص 59 به بعد قصص مثنوى]
[1]- آوردهاند كه موسى( ع) با مردى از بنى اسراييل كه سجدههايش طولانى بود و روزههايش فراوان، همنشين شد و هر جا مىرفت همراهيش مىكرد تا اين كه يك روز به هنگام گذشتن از يك علفزار آهى كشيد. موسى( ع) سببش را پرسيد.
عابد گفت: اى كاش خداوند الاغى مىداشت و من آن را در اين علفزار مىچراندم! موسى( از فهم جاهلانه او) غمگين شد و مدتها به علت شنيدن چنان سخنانى چشم خويش را به زمين مىدوخت تا اين كه به حضرت موسى وحى شد بنده مرا از چنان گفتارى نهى نكن. من بندگان خود را به ميزان آنچه به آنان عطا كردهام مؤاخذه خواهم نمود.
[2]- زيد بن اسلم نقل كرده است كه يكى از پيامبران به امت خود دستور داد هر يك چيزى به خداى- عز و جل- قرض دهند. يكى از آنان گفت خدايا، من فقط كاه دارم اگر تو هم صاحب الاغ هستى حاضرم از كاهى كه به الاغ خود مىدهم به آن الاغ هم بدهم. و اين چنين در نماز و دعايش با خدا صحبت مىكرد.
پيامبر وقت، از گفتن چنان سخنان نهيش كرد. وحى آمد كه چرا وى را از گفتن چنان سخنان نهى مىكنى؟ وى روزى چندين بار- به تعدادى كه دعا مىكند- مرا با درخواستهايش مىخنداند!
[3]- من پروردگار بزرگ شمايم( آيه 24 سوره نازعات)
[4]- اين زنا زاده( فرعون) دروغ مىگويد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[بين خدا را در عيادت از مريض]
312-
«آنكه گفت انّى مَرضْتُ لَمْ تَعُد
من شدم رنجور، او تنها نشد
اشاره بدين حديث است: [1]
انَّ اللَّه عَزَّ وَ جَلّ يَقُولُ يَوْمَ الْقيَامَة يَا ابْنَ آدَمَ مَرضْتُ فَلَمْ تَعُدني قَالَ يَا رَبِّ كَيْفَ اعُودُكَ وَ انْتَ رَبُّ الْعَالَمينَ قَالَ أَ مَا عَلمْتَ انَّ عَبْدى فُلَاناً مَرضَ فَلَمْ تَعُدْهُ أَ مَا عَلمْتَ انَّكَ لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ[1].
مسلم، ج 8، ص 13، مسند احمد، ج 2، ص 404 با اختلاف تعبير، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 67. [ص 57 احاديث مثنوى]
[متقى را حق شود سمع و بصر]
313-
«آن كه بىيَسْمَع و بىيُبْصر شده است
در حق آن بنده اين هم بىهده است
مستند آن در ذيل شماره (148) ياد شده است. [2] [ص 57 احاديث مثنوى]
[هست مبغوض خدا حكم طلاق]
314-
«تا توانى پا منه اندر فراق
ابْغَضُ الْاشْياء عنْدى الطّلاق
اشاره به حديثى است كه به صور ذيل روايت كردهاند:
[3]
ابْغَضُ الْحَلَال الَى اللَّه الطَّلاقُ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 4، كنوز الحقائق، ص 2 و همچنين با تعبير:
ابْغَضُ الْحَقِّ الَى اللَّه الطَّلَاقُ
[3].
مَا احَلَّ اللَّهُ شَيْئاً ابْغَضَ الَيْه منَ الطَّلَاق[4].
مستدرك حاكم، ج 1، ص 196، جامع صغير، ج 2، ص 141.
______________________________ [1]
عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه:عَن النَّبيِّ6قَالَ: يُعَيِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْداً منْ عبَاده يَوْمَ الْقيَامَة فَيَقُولُ: عَبْدي مَا مَنَعَكَ إذَا مَرضْتُ أَنْ تَعُودَني فَيَقُولُ: سُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ أَنْتَ رَبُّ الْعبَاد لَا تَأْلَمُ وَ لَا تَمْرَضُ فَيَقُولُ: مَرضَ أَخُوكَ الْمُؤْمنُ فَلَمْ تَعُدْهُ وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ ثُمَّ لَتَكَفَّلْتُ بحَوَائجكَ فَقَضَيْتُهَا لَكَ وَ ذَلكَ منْ كَرَامَة عَبْديَ الْمُؤْمن وَ أَنَا الرَّحْمَنُ الرَّحيمُ.
وسائلالشيعة ج 2 ص 417 باب 10 ح 2518.
امام كاظم7از پدرانش از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمود: روز قيامت، خداى- عز و جل- بندهاى از بندگانش را خطاب مىفرمايد و مىگويد: چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند: خدايا، منزّهى تو، پاكى تو، تو پروردگار عالميان هستى، دردمند و مريض نمى شوى (چگونه عيادتت مىكردم).
فرمود: برادر مؤمنت بيمار شده بود و تو به عيادتش نيامدى؟ قسم به عزت و جلالم اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى، آنگاه خودم متكفل حاجتهايت مىشدم و نيازهايت را بر آورده مىكردم و اين، به جهت كرامت و بزرگوارى بنده مؤمنم است و من، بخشاينده و مهربانم.
عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه:عَن النَّبيِّ6قَالَ: يُعَيِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْداً منْ عبَاده يَوْمَ الْقيَامَة فَيَقُولُ: عَبْدي مَا مَنَعَكَ إذَا مَرضْتُ أَنْ تَعُودَني فَيَقُولُ: سُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ أَنْتَ رَبُّ الْعبَاد لَا تَأْلَمُ وَ لَا تَمْرَضُ فَيَقُولُ: مَرضَ أَخُوكَ الْمُؤْمنُ فَلَمْ تَعُدْهُ وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ ثُمَّ لَتَكَفَّلْتُ بحَوَائجكَ فَقَضَيْتُهَا لَكَ وَ ذَلكَ منْ كَرَامَة عَبْديَ الْمُؤْمن وَ أَنَا الرَّحْمَنُ الرَّحيمُ.
وسائلالشيعة ج 2 ص 417 باب 10 ح 2518.
امام كاظم7از پدرانش از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمود: روز قيامت، خداى- عز و جل- بندهاى از بندگانش را خطاب مىفرمايد و مىگويد: چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند: خدايا، منزّهى تو، پاكى تو، تو پروردگار عالميان هستى، دردمند و مريض نمى شوى (چگونه عيادتت مىكردم).
فرمود: برادر مؤمنت بيمار شده بود و تو به عيادتش نيامدى؟ قسم به عزت و جلالم اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى، آنگاه خودم متكفل حاجتهايت مىشدم و نيازهايت را بر آورده مىكردم و اين، به جهت كرامت و بزرگوارى بنده مؤمنم است و من، بخشاينده و مهربانم.
[2] اشاره است به حديث ذيل:
عَنْ حَمَّاد بْن بَشيرٍ قَالَ سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ أَهَانَ لي وَليّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لمُحَارَبَتي وَ مَا تَقَرَّبَ إلَيَّ عَبْدٌ بشَيْءٍ أَحَبَّ إلَيَّ ممَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْه وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بالنَّافلَة حَتَّى أُحبَّهُ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يُبْصرُ به وَ لسَانَهُ الَّذي يَنْطقُ به وَ يَدَهُ الَّتي يَبْطشُ بهَا إنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعلُهُ كَتَرَدُّدي عَنْ مَوْت الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ.
كافى ج 2 ص 352 باب من آذى المسلمين و احتقرهم ح 7.
حماد بن بشير از امام صادق7نقل مىكند از رسول خدا6كه فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: كسى كه به دوست من اهانت كند براستى به جنگ من برخاسته است.
و خيلى دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كردهام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مىكوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى به من نزديك شود تا حبيب من گردد. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مىشوم تا با آن بشنود و چشم او مىشوم تا با آن ببيند و زبان از مىشوم تا سخن بگويد و دست او مىشوم تا با آن تلاش كند اگر مرا بخواند جوابش دهم و اگر درخواستى كند عطايش كنم.
هرگز ترديد در من راه ندارد فقط آنچه در انجامش جاى ترديد است قبض روح مؤمن است كه از مرگ ناخشنود است و من نمىپسندم آنچه را كه او بد مىداند.
انَّ اللَّهَ تَعَالى قَالَ مَنْ عَادَى لى وَليّاً فَقَدْ آذَنْتُهُ بالْحَرْب وَ مَا تَقَرَّبَ إلَىَّ عَبْدى بشَىْءٍ احَبَّ الَىَّ ممَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْه وَ مَا يَزَالُ عَبْدى يَتَقَرَّبُ الَىَّ بالنَّوَافل حَتَّى احبُّهُ فَاذَا احْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يَبْصُرُ به وَ يَدَهُ الَّتى يَبْطش بهَا وَ رجْلَهُ الَّتى يَمْشى بهَا وَ انْ سَأَلَنى لَأُعطيَنَّهُ وَ ان اسْتَعَاذَنى لَاعيْذَنَّهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ انَا فَاعلُهُ تَرَدُّدى عَنْ قَبْض نَفْس الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ انَا اكْرَهُ مَسَاءَتَهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 70 [ص 18 احاديث مثنوى] (1) خداوند متعال فرمود كسى كه با دوست من به دشمنى برخيزد با او اعلام جنگ مىكنم و دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كردهام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مىكوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى حبيب من شود. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مىشوم تا با آن بشنود و چشم او مىشوم تا با آن ببيند و دست او مىشوم تا با آن كار كند و پاى او مىشوم تا با آن برود. و اگر چيزى از من درخواست كند به او عطا مىكنم و اگر به من پناه برد پناهش مىدهم. فقط آنچه در انجامش مردّد هستم اين است كه مؤمن را قبض روح كنم در حالى كه از مرگ ناخشنود است و من نمىپسندم كه آنچه را او بد مىداند در حقّش اعمال كنم.
[3]
عَنْ جَعْفَر بْن مُحَمَّدٍ8قَالَ: لَا شَيْءٌ مُبَاحٌ أَبْغَضَ إلَى اللَّه تَعَالَى منَ الطَّلَاق.
مستدركالوسائل ج 15 ص 279 باب 1 باب كراهة طلاق الزوجة الموافقة ح 18233.
امام صادق7فرمود: هيچ مباحى دشمنتر و مبغوضتر نزد خداوند متعال، از طلاق نيست!.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحبُّ الْبَيْتَ الَّذي فيه الْعُرْسُ وَ يُبْغضُ الْبَيْتَ الَّذي فيه الطَّلَاقُ وَ مَا منْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ منَ الطَّلَاق.
كافى ج 6 ص 54 باب كراهية طلاق الزوجة الموافقة ح 3.
امام صادق7فرمود: خداى عزيز و بزرگ دوست دارد خانهاى را كه در آن عروسى شود. و دشمن دارد خانهاى را كه در آن طلاق و جدايى واقع شود. و هيچ چيزى دشمنتر و مبغوضتر نزد خداوند متعال، از طلاق نيست!.
[1]- روز قيامت خداى- عز و جل- خطاب به آدمى مىفرمايد چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مىكند خدايا، تو پروردگار عالميان هستى چگونه عيادتت مىكردم. فرمود مگر نمىدانستى كه فلانى بنده من است و بيمار شده، چرا به عيادتش نيامدى؟ اگر به عيادت او مىآمدى مرا نزد او مىيافتى.
[2]- دشمنترين حلال نزد خداوند، طلاق است.
[3]- دشمنترين حق نزد خداوند، طلاق است.
[4]- دشمنترين چيزى را كه خداوند حلال كرده است طلاق است.