مقصود اين روايت است:
مَن بَشَّرَني بخُرُوج صَفَرٍ بَشَّرتُهُ بالجَنَّة[1].
كه در كتاب اللؤلؤ المرصوع ص 77 و نيز در رواشح سماويه، تأليف مير داماد جزء احاديث موضوعه شمرده شده است.
و بدين صورت:
مَن بَشَّرَني بخُرُوج آزَارَ بَشَّرتُهُ بالجَنَّة[2].
اللآلى المصنوعه، ج 2، ص 140 هم جزء موضوعات آمده است. [ص 130 احاديث مثنوى]
[ «گفت عُكّاشه ببرد از مژده بر»]
659-
«گفت عُكّاشه صفر بگذشت و رفت
گفت كه جنّت تو را اى شير زفت
ديگرى آمد كه بگذشت اين صفر
گفت عكّاشه ببرد از مژده بَر
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (655) ذكر شد و بىگمان از اختلاط آن حديث با روايت موضوع:
مَن بَشَّرَني بخُرُوج صَفَرٍ
[شماره 658)- اين داستان پديد آمده است و هيچ يك از اصحاب رجال و محدثين چنين مطلبى نقل نكردهاند.
[ص 131 احاديث مثنوى]
[ «غافلى هم حكمت است و نعمت است»]
660-
«غافلى هم حكمت است و اين عمىَ
تا بماند ليك تا اين حد چرا
[1]- كسى كه مرا به پايان يافتن ماه صفر مژده دهد بهشتى شدنش را مژده مىدهم.
[2]- كسى كه مرا به پايان يافتن ماه آزار( از ماههاى رومى است) مژده دهد بهشتى شدنش را مژده مىدهم.( اين حديث را به هر دو صورتش جعلى و نامعتبر دانستهاند.)[ نيز مراجعه شود به شماره 655)
غافلى هم حكمت است و نعمت است
تا نپرد زود سرمايه ز دست
به ذيل شماره (583) رجوع كنيد.
[ص 131 احاديث مثنوى]
[آن كه با حق بُود حق با او بُوَد]
661-
«كانَ للَّه، دادن آن حَبّه است
تا كه كان اللَّهُ لَه آيد به دست
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (149) ذكر شد.
[ص 131 احاديث مثنوى]
[قصّه كمپير با باز سپيد]
662-
«باز اسپيدى به كمپيرى دهى
او ببرّد ناخنش بهر بهى
مأخذ آن در مآخذ حكايت دفتر دوم [شماره 264) گذشت.
[ص 147 قصص مثنوى]
[قصّه طفلى كه شد بر ناودان]
663-
«يك زنى آمد به پيش مرتضى
گفت شد بر ناودان طفلى مرا
مأخذ آن روايت ذيل است:
عَن جَابرٍ قَالَ كُنَّا عندَ النَّبىِّ6فَجَاءَهُ رَجُلٌ منَ الانصَار فَقَالَ انَّ ابناً لى دَبَّ من سَطحٍ الَى ميزَاب فَادعُ اللَّهَ ان يَهَبَهُ لأَبَوَيه فَقَالَ النَّبىُ6قُومُوا قَالَ جَابرٌ فَنَظَرتُ الى امرٍ هَائلٍ فَقَالَ النَّبىُ6ضَعُوا لَهُ صَيِّباً عَلَى السَّطح فَوَضَعُوا لَهُ فَنَاغَاه فَدَبَّ الصَّبىُّ حَتَّى اخَذَهُ ابَوَاهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6هَل تَدرُونَ مَا قَالَ لَهُ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعلَمُ قَالَ لَم تُلقى نَفسَكَ فَتَتلفُهَا قَالَ انِّى اخَافُ الذُّنُوبَ قَالَ فَلَعلَّ العصمَةَ ان تُلحقَكَ قَالَ وَ عَسَى فَدَبَّ الَى السَّطح
قَالَ ابنُ عَدىٍ حَديثٌ عَجيبٌ وَ ابُو اليُسر لَيسَ بالمَعرُوف فَلَا أَدرى البَلَاءَ منهُ او من غَيره قُلتُ قَالَ ابنُ عَسَاكرَ هَذَا حَديثٌ مُنكَرٌ وَ قَالَ الذَّهَبيُّ هَذَا خَبَرٌ كذبٌ وَ اللَّهُ اعلَمُ[1]. اللآلى المصنوعه، جلد 1، ص 99 [ص 147 قصص مثنوى]
[1]- از جابر چنين نقل شده است كه در محضر رسول خدا6بوديم كه مردى از انصار وارد شد. و گفت كودكم از پشت بام به ناودان نزديك شده( و در خطر افتادن است). از خدا بخواهيد( با نجات دادن وى) به پدر و مادرش رحم كند.
پيامبر6قصد رفتن به محل كرد. ما نيز همراه آن حضرت رفتيم. صحنه هولناكى بود. پيامبر براى برگرداندن كودك دستور داد كودك ديگرى را به پشت بام ببرند. همين كه بينشان گفت و گوى كودكانه برقرار شد آن كودك( به راحتى) از ناودان برگشت و پدر و مادر، در آغوشش گرفتند. آن گاه رسول خدا6فرمود مىدانيد كودك دومى به اولى چه گفت؟ گفتند خدا و رسولش داناترند. فرمود دومى به اولى گفت براى چه مىخواهى خودت را پايين بيندازى و جان خود را به خطر افكنى؟ اولى پاسخ داد براى اين كه از داشتن گناه مىترسم. دومى گفت نگران نباش، معصوم بودن( كودك) مانع از ارتكاب گناه مىشود. اولى كه قانع و اميدوار شده بود از ناودان به عقب برگشت.
ابن عدى گفته است اين، حديث شگفت انگيزى است. ابو اليسر نيز گفته است اين حديث معروف نيست. و براى كودك و غير كودك، بلا به حساب نمىآيد.
ابن عساكر حديث را غير معروف دانسته و ذهبى در صحت حديث ترديد كرده است. و خدا داناتر است.
[نور مؤمن مىكند آتش خموش]
664-
«زان كه دوزخ گويد اى مؤمن تو زود
بر گذر كه نورت آتش را ربود
بگذر اى مؤمن كه نورت مىكُشد
آتشم را چون كه دامن مىكَشَد
مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (294) مذكور گرديد.
[ص 132 احاديث مثنوى]
[دوزخ از مؤمن به حق گيرد پناه]
665-
«در حديث آمد كه مؤمن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وى هم امان جويد به جان
كه خدايا دور دارم از فلان
مقصود اين روايت است:
إذَا قَالَ المُؤمنُ اللُّهمَّ أَجرنى منَ النَّار اللَّهُمَّ أَجرنى منهُ[1].
المنهج القوى، ج 4، ص 387 [ص 132 احاديث مثنوى]
[اى خوش آن مؤمن كه نفسش رام شد]
666-
«اى خنك آن را كه ذَلَّت نَفسُهُ
واى آن كز سَركشى شد چون كُه او
اشاره است به حديث:
طُوبَى لمَن ذَلَّ نَفسُهُ
- كه در ذيل شماره (508) نقل شد.
ص 132 احاديث مثنوى]
[كبريايى بشر شرك آورد]
667-
«اين فروع است و اصولش آن بود
كه ترفّع شركت يزدان بود
مقتبس است از مفاد خبر ذيل:
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الكبريَاءُ ردَائى وَ العزَّةُ إزَارى فَمَن نَازَعَنى وَاحداً منهُما أُلقيه في النَّار[2].
مسند احمد، ج 2، ص 248، 376، 414، 427، جامع صغير، ج 2، ص 81 به وجوه مختلف و احياء العلوم، ج 1، ص 34
قَالَ رَسُول اللَّه (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) العزُّ ازَارُهُ وَ الكبريَاءُ رَدَاؤُهُ فَمَن يُنَازعُني عَذَّبتُهُ[3].
مسلم، ج 8، ص 34 [ص 132 احاديث مثنوى]
[1]- وقتى مؤمن مىگويد خدايا، از آتش جهنم نجاتم ده آتش جهنم نيز مىگويد خدايا، از مؤمن نجاتم ده.( چون ورود مؤمن در آتش موجب خاموش شدن آن مىشود.)
[2]- خداوند- عز و جل- فرمود كبريايى و عزت ردا و جامهاى است كه بر قامت من دوخته شده. و هر كس در يكى از اين دو با من به ستيزه، برخيزد در آتش جهنمش خواهم انداخت.
[3]- رسول خدا6فرمود: عزت و كبريايى جامه و ردايى است كه بر قامت حق بريده شده است. و هر كس در يكى از اين دو با خدا ستيزه كند عذابش خواهد كرد.( ظاهراً جمله آخر، فمن يُنَازعَهُ، عَذَّبَهُ بايد باشد.)
[داستان مالك و دهرى شنو]
668-
«دى يكى مىگفت عالم حادث است
فانى است اين چرخ و حقش وارث است
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نقل است كه مالك را با دهرىاى مناظره افتاد. كار برايشان دراز شد. هر يك مىگفتند من بر حقم. اتفاق كردند كه دست مالك و دست دهرى هر دو بر هم بندند و بر آتش نهند. هر كدام كه بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند دست هيچ كدام نسوخت و آتش بگريخت. گفتند هر دو بر حقند. مالك دل تنگ به خانه باز آمد و روى بر زمين نهاد و مناجات كرد كه هفتاد سال قدم در ايمان نهادهام كه تا با دهرىاى برابر گردم. آوازى شنود كه تو ندانستى كه دست تو دست دهرى را حمايت كرد. دست او تنها در آتش نهادندى تا بديدى. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 42- 43 و نظير اين حكايت از كرامات حسن بصرى در همان كتاب ص 34 نيز نقل شده است.
[ص 148 قصص مثنوى]
[حق بُوَد اهل توكّل را پناه]
669-
«گفت موسى را به وحى دل خدا
كاى گزيده دوست مىدارم تو را
ظاهراً اين مطلب مأخوذ است از سخنان ذيل:
وَ قيل الْمُتَوَكِّلُ كَالطِّفل لَا يَعْرفُ شَيْئاً يَأْوى الَيه الَّا ثَدْىَ امِّه كَذلكَ المُتَوَكِّلُ لَا يَهْتَدى الَّا الى رَبِّه تَعَالَى. (رساله قشيريه، ص 78) الثَّانيَةُ (يعنى از درجات توكّل) وَ هىَ اقْوَى ان يَكُونَ حَالهُ مَعَ اللَّه تَعَالَى كَحَال الطِّفْل مَعَ امِّه فَانَّهُ لَا يَعرفُ غَيرهَا وَ لَا يَفزَعُ الَى احَدٍ سوَاهَا وَ لَا يَعتَمدُ الَّا ايَّاهَا فَاذَا رَآهَا تَعَلَّقَ فى كُلِّ حَال بَذَيلهَا وَ لَم يُخَلِّهَا وَ ان نَابَهُ امرٌ فى غيبَتهَا كَانَ اوَّلَ سابقٍ الَى لسَانه يا امَّاهُ وَ اوَّلُ خَاطرٍ يَخطَرُ عَلَى قَلبه امَّهَ فَاِّنَها مَفزَعُهُ[1]. احياء العلوم، ج 4، ص 185 نيز رجوع كنيد به: حلية الاولياء، ج 6، ص 230 و ابو الفتوح ج 1، ص 330 [ص 148 قصص مثنوى]
[1]- در باره توكل و درجات آن) گفته شده است كه صاحب توكل همچون كودكى است كه جز به پستان مادر به چيز ديگرى روى نمىآورد. متوكل هم، جز از طريق خدايش، از كسى هدايت نمىپذيرد.
( از درجات توكل) مورد ديگرى است كه از ساير موارد قوىتر است و آن اين كه حال متوكل، با خداوند خويش مانند حال كودك با مادر خويش است. كودك جز مادرش كسى را نمىشناسد. و جز براى او براى كسى بيتابى نمىكند. و جز به او به كسى اعتماد ندارد. همين كه او را مىبيند- در هر حالى كه باشد- دامنش را مىگيرد و از او جدا نمىشود. اگر در غياب مادر مشكلى برايش به وجود آيد اول چيزى كه بر زبانش جارى مىشود لفظ مادر است. و اول چيزى كه به دلش خطور مىكند مفهوم مادر است. زيرا وى تنها پناهگاه اوست.
[جلب خشنودى حق هم از حق است]
670-
«پادشاهى بر نديمى خشم كرد
خواست تا از وى بر آرد دود و گرد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
خداوندى بر بنده خود خشم گرفت. شفيعان فرا كرد تا او را عفو كرد. و بنده همچنان مىگريست. شفيع گفت اكنون اين گريستن بر چيست؟ او تو را عفو كرد. خداوند گفت او رضاى من مىجويد و او را اندر آن راه نيست. بدان همىگريد. تذكرة الاولياء، ج 2، ص 192- 191- نيز رجوع كنيد به: رساله قشيريه، ص 90 كه اين حكايت را مؤلف از قول ابو على دقاق روايت مىكند.
[ص 149 قصص مثنوى]
[در شفاعت مصطفى6افضل بود]
671-
«جز عماد الملك نامى از خواص
در شفاعت مصطفىوارانه خاص
اشاره است بدين خبر و نظائر آن كه در باره شفاعت پيغمبر ما- ص- و تفسير مقام محمود نقل كردهاند:
ثُمَّ يَقُومُ نَبيُّكُم عَلَيه الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ رَابعاً فَلَا يَشفَعُ احَدٌ بَعْدَهُ فيَما يَشْفَعُ فيه وَ هُوَ الْمَقَامُ الْمَحمُودُ الَّذي ذَكَرَ اللَّه[1].
تفسير طبرى، چاپ مصر، ج 15، ص 91
[1]-( در تفسير مقام محمود چنين آمده است كه:) سپس، نفر چهارمى كه بر مىخيزد پيامبر شماست.- درود و سلام خدا بر او باد- و هيچ كس را ياراى آن نيست كه در آنچه آن حضرت شفاعت كرده است شفاعت كند. اين همان مقام محمودى است كه خداوند در قرآن متذكر آن شده است.
يَجمَعُ اللَّهُ النَّاسَ فَيَقُومُ المُؤمنُونَ حينَ تُزلَفُ الجَنَّةُ فَيَأتُونَ آدَمَ عَلَيه الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ فَيَقُولُونَ يَا ابَانَا استَفتح لَنَا الجَنَّةَ فَيَقُولُ وَ هَل أَخرَجَتكُم منَ الجَنَّة إلّا خَطيئَةُ أَبيكُم آدَمَ اعمدُوا إلَى إبرَاهيمَ خَليل اللَّه فَيَأتُونَ إبرَاهيمَ فَيَقُولُ إبرَاهيمُ لَستُ بصَاحب ذَاك إنَّمَا كُنتُ خَليلًا من وَرَاء وَرَاءٍ اعمدُوا إلَى النَبىِّ مُوسَي الَّذى كَلَّمَهُ اللَّهُ تَكليماً فَيَأتُونَ مُوسَى فَيَقُولُ لَستُ بصَاحب ذَاكَ اعمدُوا إلَى كَلمَة اللَّه وَ رُوحه عيسَى فَيَقُولُ عيسَى لَستُ بصَاحب ذَاكَ فَيَأتُونَ مُحَمَّداً6فَيَقُومُ فَيُؤذَنُ لَهُ[1].
مستدرك حاكم، ج 4، ص 588 [ص 133 احاديث مثنوى]
[بود احمد6راز حق اوقات خاص]
672-
«لى مَعَ اللّه وقت بود آن دم مرا
لا يَسَع فيه نبىُّ مجتبى
[1]- خداوند( روز قيامت) همه مردم را محشور مىگرداند. مؤمنان چون به بهشت نزديك شوند، پيش آدم- كه درود و سلام خدا بر او باد- مىروند. و مىگويند اى پدر، بهشت را به رويمان باز كن. آدم پاسخ مىدهد( من شايسته اين كار نيستم چون) خطاى من كه پدرتان هستم باعث شد شما نيز از بهشت اخراج شويد. بنا بر اين بهتر است به ابراهيم خليل اللّه روى آوريد. ايشان نزد ابراهيم مىروند. حضرت ابراهيم نيز خود را در خور( باز كردن در بهشت) نمىداند. و مىگويد دوستى من با خدا مستقيم و رو در رو نبوده است. به موساى پيغمبر روى آوريد كه خداوند با او سخن گفته است. آنان وقتى نزد موسى( ع) مىروند آن حضرت نيز خود را سزاوار نمىداند. و مىگويد به سوى عيسى( ع) كه كلمه و روح خداست روى آوريد. حضرت عيسى هم نمىپذيرد. تا سرانجام به خدمت حضرت محمد6مىرسند. و آن حضرت اجازه مىيابد كه برخيزد و در بهشت را باز كند.
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (249) آوردهايم.
[ص 134 احاديث مثنوى]
[مىشود حق خون بهاى بندهاش!]
673-
«گر ببُرّد او به قهر خود سرم
شاه بخشد شصت جان ديگرم
اشاره است به حديث ذيل:
مَن احَبَّنى قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ[1].
المنهج القوى، ج 4، ص 398 [نيز رديف 135) [ص 134 احاديث مثنوى]
[از خليل حق توكّل ياد گير]
674-
«او ادب نآموخت از جبريل راد
كه بپرسيد از خليل حق مراد
مأخذ آن مطلبى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 65 و حلية الاولياء، ج 1، ص 20 و احياء العلوم، ج 4، ص 123 و تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و كشف المحجوب، صفحه 82 نقل شده و ما آن را از مأخذ اخير در اينجا مىنگاريم:
چنان كه نمرود آتش برافروخت و ابراهيم را-7- اندر پله منجنيق نهاد، جبرئيل-7- آمد. و گفت هَل لَكَ من حَاجَةٍ؟ گفت امَّا الَيْكَ فَلَا. به تو هيچ حاجت ندارم. گفت پس از خداى بخواه. گفت حَسبى من سُؤالي علمُهُ بحَالى. مرا آن بس كه او مىداند كه به من چه مىرسد. و او به من داناتر از من. او داند كه صلاح من در چه چيز است. [ص 149 قصص مثنوى]
[بهر عقبى كشتزار است اين جهان]
675-
«زان كه داند كاين جهان كاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (582) مذكور افتاد.
[ص 134 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه محبت مرا برگزيند به قتلش مىرسانم. و خود نيز خون بهاى وى مىشوم.