بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 231

[عارف حق شد زبانش نارسا]

359-

«لفظ در معنى هميشه نارَسان‌

زان پيمبر گفت قَد كَلَّ لسان‌

مراد روايت ذيل است:

مَن اتَّقَى اللَّهَ لسَانُهُ وَ لَم يَشف غَيظَهُ‌[1]. [1] جامع صغير، ج 2، ص 158، كنوز الحقائق، ص 122

مَن عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ‌[2].

[2] شرح خواجه ايوب، المنهج القوى، ج 2، ص 580 [3] [ص 67 احاديث مثنوى‌]

[چار هندو در يكى مسجد شدند/ آن سه تن نسناس را هم قصه‌اى است‌]

360-

«چار هندو در يكى مسجد شدند

بهر طاعت راكع و ساجد شدند

مأخذ آن روايت ذيل است:

چنان كه هندويى در نماز سخن گفت آن هندوى ديگر كه هم در نماز بود مى‌گويد:

هى خاموش! در نماز، سخن نبايد گفتن! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 37 و نظير آن حكايتى است كه: در عيون الاخبار، ج 2، ص 176، و اخبار الزمان مسعودى چاپ مصر، ص 19، و مجمع الامثال، ص 48 و در عجايب نامه از مؤلفات قرن ششم هجرى نقل شده و در اينجا از روى مأخذ اخير نوشته مى‌آيد:

گويند قومى به صيد رفتند. سه تن از نسناس دريافتند. يكى را بگرفتند و بكشتند و دو تن بگريختند. در ميان درختان پنهان شدند و از آنها كه يكى را مى‌كشتند مردى گفت:

فربه است و خونش سرخ است. از آن دو كه پنهان شده بودند يكى در نطق آمده و گفت تمشك خورده است. وى را نيز بگرفتند و مى‌كشتند. قاتل گفت خاموشى نيك چيزى‌

______________________________ [1] كشف الريبة ص 29

[2] مشكاة الأنوار ص 176

[3]

مَن خَافَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ‌[3].

كافى ج 8 ص 128

[1]- انسان خدا ترس، زبانش كند مى‌شود.( از بيان حالتهاى معنوى و درونى خود كه ناشى از تقواى الهى است عاجز است.) و نمى‌تواند سوز و التهاب آن حالتها را فرو نشاند.

[2]- كسى كه به معرفت الهى برسد زبانش( از بيان اسرار و حالتهاى ناشى از چنين عرفانى) كُند و نارسا مى‌شود.

[3]- كسى كه خوف الهى داشته باشد زبانش كُند و نارسا شود.


صفحه 232

است اگر اين مسكين سخن نگفتى كشته نشدى. سوم گفت من بارى خموشم. وى را نيز بگرفتند و بكشتند! [ص 76 قصص مثنوى‌]

[عبرت از غير است كار هر سعيد]

361-

«اين نگر كه مبتلا شد جان او

تا در افتاده است و او شد پند تو

مبتنى است بر مفاد روايت: [1]

السَّعِيدُ مَن وُعِظَ بِغَيرِهِ.

كه مستند آن در ذيل شماره [230] مذكور است.

[ص 67 احاديث مثنوى‌]

[روز قيامت آخرين امّت نخستين مى‌شود]

362-

«آخرين قرنها پيش از قُرون‌

در حديث است آخرونَ السَّابقون‌

حديث ذيل مقصود است:

نَحنُ الآخرُونَ السَّابقُونَ يَومَ القيَامَة بَيدَ انَّهُم اوتُوا الكتَابَ من قَبلنَا وَ اوتينَاهُ من بَعدهم وَ هذَا يَومُهُمُ الَّذي فُرضَ عَلَيهم فَاختَلَفُوا فيه فَهَدَانَا اللَّهُ لَهُ فَهُم لَنَا فيه تَبَع فَاليَهُودُ غَداً وَ النَّصَارى بَعدَ غَدٍ [2][1].

بخارى، ج 1، ص 36 و ص 103 و ج 4، ص 95، 121، مسلم، ج 3، ص 7- 8 مسند احمد، ج 1، ص 282، 296، ج 2، ص 243، 249، 273.

[ص 67 احاديث مثنوى‌] [نيز مراجعه شود به رديف 573]

______________________________ [1] مبتنى است بر مفاد روايات:

عَنْ مُحَمّد بْن أَبي عُمَيْر قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَن مُوسَى بْن جَعْفَرٍ:عَنْ مَعْنَى قَوْل رَسُول اللَّه6«الشَّقيّ مَنْ شَقيَ في بَطْن أُمّه وَ السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن أُمّه فَقَالَ: الشَّقيّ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلٌ أَعْمَالَ الْأَشْقيَاء وَ السَّعيدُ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاء.

(محمد بن ابى عمير از امام كاظم7مى‌پرسد: معنى گفتار پيامبر6كه فرمود: «شقى و بدبخت كسيست كه در شكم مادر بدبخت بوده و سعادتمند و خوش‌بخت كسيست كه در شكم مادر خوش‌بخت بوده» چيست؟! فرمود: يعنى شقى كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مى‌داند كه او پس از اين رفتار شقاوتمندان و كردار انسان‌هاى بدبخت را مرتكب مى‌شود و سعيد كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مى‌داند كه او پس از اين رفتار سعادتمندان و كردار انسان‌هاى خوش‌بخت را مرتكب مى‌شود.) التوحيد 356 58- باب السعادة و الشقاوة ح 3.

الشَقىُّ مَنْ شَقىَ فى بَطْن امِّه وَ السَّعيْدُ مَنْ وُعظَ بغَيْره. (1)

كافى ج 8 ص 81 باب وصية النبي6لأمير المؤمنين7و مسلم، ج 8، ص 45، جامع صغير، ج 1، ص 63

السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن امِّه وَ الشَّقيُّ مَنْ شَقيَ في بَطْن امِّه (2).

جامع صغير، ج 2، ص 36، شرح تعرّف، ج 2، ص 77 [ص 35 احاديث مثنوى‌] (1) شقى در شكم مادرش شقى بوده [شده‌] و سعيد كسى است كه از ديگران پند آموخته است.

(2) سعيد در شكم مادرش سعيد بوده [شده‌] و شقى هم در شكم مادرش شقى بوده [شده‌] است.

[2] كشف الغمة ج 1 ص 11 تا كلمه من بَعدهم‌

[1]- روز قيامت ما كه آخرين امت هستيم، اولين امت مى‌شويم. گر چه امتهاى ديگرى( مانند يهود و مسيحيت و ...) در كتاب و وحى بر ما مقدم بودند و ما بعد از آنان صاحب كتاب و وحى شديم. علتش اين است كه هر چند عقيده به اين روز( قيامت) بر آنان واجب شده بود اما آنان نپذيرفتند و اختلاف كردند. ولى خداوند ما را به چنين عقيده‌اى هدايت كرد. بنا بر اين ديگران تابع ما شدند. امت يهود پس از ما هستند و امت عيسى پس از يهود.


صفحه 233

[هست گورستان مگر خانه فقير!]

363-

«كودكى در پيش تابوت پدر

زار مى‌ناليد و بر مى‌كوفت سر

مأخذ آن حكايتى است كه در اغانى، تأليف ابو الفرج اصفهانى، طبع بولاق، جلد 15، ص 37 و در محاضرات راغب، جلد 1، ص 314، و در المحاسن و المساوى، تأليف ابراهيم بن محمد بيهقى، طبع مصر، جلد دوم، صفحه 231 نقل شده است و ما آن را به نقل از كتاب اغانى در اينجا مى‌آوريم:

قَالَ (ابنُ دَرَّاج الطُّفَيلىُّ) مَرَّت بى جنَازَةٌ وَ مَعىَ ابنٌ وَ مَعَ الجنَازَة امرَأَةٌ تَبكيه وَ تَقُولُ بكَ يَذهَبُونَ الَى بَيتٍ لَا فرَاشَ فيه وَ لَا وطَاءَ وَ لَا ضيَافَةَ وَ لَا غطَاءَ وَ لَا خُبزَ وَ لَا مَاءَ فَقَالَ لى ابنى يَا ابَت الَى بَيتنا وَ اللَّه يَذهَبُونَ بهَذه الجنَازَة فَقُلتُ لَهُ وَ كَيفَ وَيلَكَ قَالَ لَانَّ هَذه صفةُ بَيتنَا[1].

و همين حكايت را عبيد زاكانى در لطائف بدين طريق آورده است:

جنازه‌اى را بر راهى مى‌بردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند. پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت آدمى. گفت كجاش مى‌برند؟ گفت به جايى كه نه خوردنى باشد نه پوشيدنى نه نان نه آب نه هيزم نه آتش نه زر نه سيم نه بوريا نه گليم.

گفت بابا مگر به خانه ماش مى‌برند! لطائف عبيد، صفحه 116 [ص 77 قصص مثنوى‌]

[قصّه روباه و طبل پر صدا]

364-

«آن دُهُل را مانى اى زفت چو عاد

كه بر او آن شاخ را مى‌كوفت باد

روبهى اشكار خود را باد داد

بهر طبلى همچو خيك پر ز باد

چون نديد اندر دهل او فربهى‌

گفت خوكى به از اين خيك تهى‌

[1]-( ابن دراج طفيلى) نقل كرده است كه با فرزندم از جايى مى‌گذشتيم. زنى همراه جنازه‌اى رد مى‌شد. زن مى‌گريست و خطاب به ميت مى‌گفت تو را به جايى مى‌برند كه از فرش و گستردنى و پذيرايى و پوشيدنى و نان و آب خبرى نيست.

فرزندم گفت پدر حتماً جنازه را به خانه ما مى‌برند! گفتم اى واى، اين چه حرفى است كه مى‌زنى؟ گفت مگر نه اين است كه آن زن خانه ما را توصيف كرد!


صفحه 234

اشاره است بدين داستان:

آورده‌اند كه روباهى در بيشه‌اى رفت، آنجا طبلى ديد در پهلوى درختى افكنده و هر گاه باد بجستى شاخ درخت بر طبل رسيدى آواز سهمناك به گوش روباه آمدى. چون روباه ضخامت جثه بديد و مهابت آواز بشنيد، طمع دربست كه گوشت و پوست او فراخور آواز باشد. مى‌كوشيد تا آن را بدريد. الحق جز پوستى بيشتر نيافت. مركب ندامت را در جولان كشيد. و گفت ندانستم كه هر كجا جثّه ضخم‌تر و آواز هائل‌تر، منفعت آن كمتر. كليله و دمنه: طبع تهران 1311، ص 66 [ص 78 قصص مثنوى‌]

[داستان پهلوان بى هنر]

365-

«يك سوارى با سلاح و بس مهيب‌

مى‌شد اندر بيشه بر اسبى نجيب‌

مأخذ آن قصه ذيل است:

يكى در راهى مى‌رفت. شخصى را ديد زفت و سواره و سلاحهاى چست بربسته.

گفت كه بزنم او را پيش از آن كه قصد من كند. سوار گفت بَطَلم منگر كه سخت بى‌هنرم.

گفت نيك گفتى كه از بيم، خود خواستم تو را تير زدن. اكنون بيا تا كنارت گيرم. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 35 و نزديك بدان حكايت ديگر است كه هم در مقالات شمس نقل شده بدين طريق:

مى‌رفتم در آن بيشه كه شيران نمى‌يارند رفتن. باد مى‌زند بر درختان، بانگى درمى‌افتد. يكى جوان زفت مى‌آيد، مى‌گويد. مرا والك (كذا). من هيچ به او التفات نكردم و نظر نكردم. چند بار بانگ زد تا هيبت بر من اندازد. و با او ناچخى كه اگر بزند سنگ را فرو برد. بعد از آن بار دگر كه گفت والك. به سر باز گشتم به سوى او. هنوز دست به هيچ سلاحى نكردم كه به ... فرو افتاد. به دست اشارت مى‌كرد كه مرا با تو هيچ كار نيست.

[ص 79 قصص مثنوى‌]

[لنگه‌اى از گندم و ديگر ز خاك!]

366-

«يك عرابى بار كرده اشترى‌

در جوال زفت از دانه پرى‌

مأخذ آن حكايتى است كه در عيون الأخبار، ج 2، ص 38 و در ذيل زهر الآداب نيز روايت شده و ما آن را از مأخذ اول نقل مى‌كنيم:


صفحه 235

مَرَّ رَجُلٌ منَ العبَاد وَ عَلَى عُنُقه عَصاً فى طَرَفَيهَا زَبيلَان قَد كَادَا يَحطمَانه فى احَدهمَا بُرٌّ وَ فى الآخَر تُرَابٌ فَقيلَ لَهُ مَا هَذَا قَالَ عَدَلتُ البُرَّ بهَذَا التُّرَاب لأَنَّهُ كَانَ قَد امَالَنى فى احَد جَانبَي فَاخَذَ الرَّجُلُ زَبيلَ التُّرَاب فَقَلَبَهُ وَ جَعَلَ البُرَّ نصفَين فى الزَّبيلَين وَ قَالَ لَهُ احمل الآنَ فَحَمَلَهُ فَلَمَّا رَآهُ خَفيفاً قَالَ مَا اعقَلَكَ من شَيخٍ![1][ص 79 قصص مثنوى‌]

[بهر ادهم سوزن زر آورند!]

367-

«هم ز ابراهيم ادهم آمده است‌

كاو ز راهى بر لب دريا نشست‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

نقل است كه روزى بر لب دجله نشسته بود و بر خرقه ژنده خود پاره مى‌دوخت.

سوزنش در دريا افتاد. كسى از او پرسيد كه ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟

اشارت كرد به دريا كه سوزنم باز دهيت. هزار ماهى از دريا برآمد هر يكى سوزنى زرّين به دهان گرفته. ابراهيم گفت سوزن خويش خواهم. ماهيكى ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته. گفت كمترين چيزى كه يافتم به ماندن ملك بلخ اين است. ديگرها را تو ندانى. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 105 [ص 79 قصص مثنوى‌] [نيز مراجعه شود به رديف 172]

[1]- مردى كه دو سبد پر را در دو طرف چوبى آويخته بود و چوب را به كمك گردن حمل مى‌كرد، از جايى مى‌گذشت. او از سنگينى بار خم شده بود. يكى از آنها پر از گندم بود و ديگرى پر از خاك! از او پرسيدند خاك را براى چه حمل مى‌كنى؟ گفت براى اين كه بارم دو لنگه شود. اگر اين كار را نمى‌كردم گندم به يك طرف كشيده مى‌شد. ره گذرى( كه شاهد ماجرا بود به قصد كمك به وى) سبد پر از خاك را به زمين ريخت و گندم را به دو قسمت كرد و گفت اكنون آنها را بردار.

وى كه سبكى بار را بر دوش خود احساس مى‌كرد گفت آفرين به عقل اين بزرگ مرد!


صفحه 236

[قرّة العين پيامبر شد نماز]

368-

«بهر اين بو گفت احمد در عظات‌

دائماً قُرَّةُ عَينى فى الصَّلاة

حُبِّبَ إلَىَّ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ جُعلَ قُرَّةُ عَينى في الصَّلَاة[1].

[1] مسند احمد، ج 3، ص 128، 199، جامع صغير، ج 1، ص 145 با تعبير: حُبِّبَ إلَىَّ من دُنيَاكُم.

حُبِّبَ إلَىَّ من الدُّنيَا ثَلَاثُ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ قُرَّةُ عَيني في الصَّلَاة[2].

[2] [3] احياء العلوم، ج 2، ص 21 [ص 68 احاديث مثنوى‌]

[ «در يكى پيهى نهى تو روشنى»]

369-

«كاى رهاننده مرا از وصف زشت‌

اى كننده دوزخى را چون بهشت‌

در يكى پيهى نهى تو روشنى‌

استخوانى را دهى سمع اى غنى‌

مستند آن در ذيل شماره (341) ملاحظه كنيد. [4] [ص 68 احاديث مثنوى‌]

[برطرف سازد نجس را قُلَّتين‌]

370-

«نيست دون القُلَّتين و حوض خرد

كى تواند قطره‌ايش از كار برد

حكم شرعى و مستفاد از اين روايت است:

إذَا بَلَغَ المَاءُ قُلَّتَين لَم يَحمل الخَبَث‌[3].

[5] جامع صغير، ج 1، ص 21، با كلمه الخَبَثَ و نهايه ابن اثير، ج 3، ص 275 با عبارت:

لَم يَحمل نَجَسَاً.

[6] [ص 68 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] مستدرك الوسائل ج 1 ص 419 باب 59 و بحار الأنوار ج 87 ص 343 باب 10 و در خصال ص 165 ح 218

[2] وسائل الشيعة ج 2 ص 143 باب 89 و بحار الأنوار ج 73 ص 141

[3]

قَالَ النَّبيُّ6: جُعلَتْ قُرَّةُ عَيْني في الصَّلاة وَ كَانَ يَقُولُ: أَرحْنَا يَا بَلالُ‌

(رسول خدا6فرمود: روشنى چشم من در نماز نهاده شده است و همواره مى‌فرمود: اى بلال (با اذان گفتنت) به ما آرامش بده) بحارالأنوار ج 79 ص 193 باب 1- فضل الصلاة و عقاب تاركها.

يَا بلَالُ ارحْنَا بالصَّلَاة (3).

مسند احمد، ج 5، ص 364 و 371 و با لفظ:

قُمْ يَا بلَالُ فَارحْنَا بالصَّلاة

(4). و نيز:

كانَ يَقُولُ يَا بَلَالُ رَوِّحْنَا

(5). و همچنين:

يَا بلالُ اقم الصَّلَاةَ ارحْنَا بهَا (6).

در كنوز الحقائق، ص 91 و 106 و 169 مذكور است. [ص 21 احاديث مثنوى‌] (3) اى بلال با (ترتيب دادن) نماز، به ما آرامش ده.

(4) اى بلال برخيز (و اذان بگو) تا با ورود در نماز آرامش يابيم.

(5) [پيامبر] مى‌فرمود اى بلال (با ترتيب دادن نماز) به ما آرامش ده.

(6) اى بلال نماز را بر پا دار تا بدين وسيله آرامش يابيم.

[4] مستفاد است از گفته مولاى متقيان على-7-:

اعجَبُوا لهذَا الانسَان يَنظُرُ بشَحمٍ وَ يَتَكَلَّمُ بلَحمٍ وَ يَسمَعُ بعَظمٍ وَ يَتَنَفَّسُ من خَرمٍ (1).

نهج البلاغه، ص 470 ح 8، شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 103 ح 8 غرر الحكم ص 83 ح 1320 و در ربيع الابرار، باب ذكر اللّه و الدّعاء بدين صورت به ابن سمّاك نسبت داده شده است:

تَبَارَكَ مَن خَلَقَكَ فَجَعَلَكَ تَنظُرُ بشَحمٍ وَ تَسمَعُ بعَظمٍ وَ تَنطقُ بلَحمٍ (2).

[ص 63 احاديث مثنوى‌] (1) شگفتا به اين انسان! با تكه‌اى پيه مى‌بيند، با تكه‌اى گوشت تكلم مى‌كند، با استخوانى مى‌شنود و از سوراخى نفس مى‌كشد! (2) مبارك است آن خدايى كه تو را خلق كرد و به گونه‌اى آفريد كه با تكه‌اى پيه مى‌بينى و با تكه‌اى استخوان مى‌شنوى و با تكه‌اى گوشت سخن مى‌گويى!

[5] مستدرك الوسائل ج 1 ص 198 باب 9

[6]

قَالَ الصَّادقُ7إذَا كَانَ الْمَاءُ قَدْرَ قُلَّتَين لَم يُنَجِّسْهُ شَيْ‌ءٌ وَ الْقُلَّتَان جَرَّتَان (1)

(1) امام صادق7مى‌فرمايند: اگر آب به اندازه دو سبوى بزرگ باشد (كُر است و) هيچ چيز آن را نجس نمى‌كند و دو قله دو ظرف بزرگ است.

[1]- زنان و بوى خوش مورد علاقه منند و روشنايى چشمم در نماز است.

[2]- من از دنياى شما به سه چيز علاقه دارم: بوى خوش، زنان و روشنايى چشم من در نماز است.

[3]- آبى كه به اندازه دو سبوى بزرگ باشد( كُر است و) نجس را بر طرف مى‌كند.


صفحه 237

[بدترين كيفر همان ترك دعاست/ داستان عالم عاصى شنو]

371-

«آن يكى مى‌گفت در عهد شعيب‌

كه خدا از من بسى ديده است عيب‌

مأخذ آن روايتى است كه در محاضرات الادباء ج 2 ص 227 و در حلية الاولياء جلد 10 ص 168 نقل شده است. اينك آن روايت:

قيلَ وَ كَانَ فى بَني إسرَائيلَ حبرٌ فَقَالَ فى دُعَائه يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ انتَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ تَعَالَى‌ الَى نَبىِّ ذَلكَ الزَّمَان قُل لعَبدى كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى، اسلُبُكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى‌

[1].

و جامى اين روايت را بدين گونه آورده است:

وى گفت (عبد اللَّه بن خبيق) چنين به ما رسيده است كه حبرى از احبار بنى اسرائيل مى‌گفت‌

يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ الَى نَبىٍّ من بَني إسرَائيلَ قُل لَهُ كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى أَ لَم اسلُبكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى‌[2].

نفحات الانس، در ذكر حال عبد الله بن خبيق [ص 80 قصص مثنوى‌]

[ «كى خورد بنده خدا الّا حلال»]

372-

«گر شود عالم پر از خون مال مال‌

كى خورد بنده خدا الّا حلال‌

اشاره بدين روايت است:

لَو كَانَت الدُّنيَا دَماً عَبيطاً لَا يَكُونُ قُوتُ المُؤمن الَّا حَلَالًا[3].

شرح خواجه ايّوب و در احياء العلوم، ج 3، ص 66 اين عبارت با مختصر تفاوت منسوب است به سهل بن‌

[1]- در باره يكى از علماى بزرگ بنى اسرائيل، گفته‌اند كه در دعايش مى‌گفت خدايا، من اين همه تو را معصيت كرده‌ام ولى تا كنون كيفرم نداده‌اى؟ خداوند به پيامبر وقت وحى كرد كه به بنده من بگو تو را كيفر داده‌ام ولى خبر ندارى. كيفرى بالاتر از اين نمى‌شود كه حلاوت مناجات با خودم را از تو دريغ داشته‌ام.

[2]- يكى از علماى يهود مى‌گفت خدايا اين همه تو را معصيت كردم ولى تو مجازاتم نكرده‌اى؟ خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه به وى بگويد بنده من تو را كيفر دادم اما تو متوجه نشده‌اى. من حلاوت مناجات با خودم را از تو سلب كرده‌ام.

[3]- اگر دنيا مالامال از خون تازه شود( با توجه به نجس و حرام بودن خون) سرانجام مؤمن، روزى حلال نصيبش خواهد شد.


صفحه 238

عبد اللّه تسترى.

[ص 68 احاديث مثنوى‌]

[بشنو اين شش امتياز مصطفى6]

373-

«سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق‌

پاك گردانيد تا هفتم طبق [1]

عَن ابي هُرَيرَة انَّ رَسُولَ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ قَالَ فُضِّلتُ عَلَى الانبيَاء بستٍّ اعطيتُ جَوَامعَ الكَلم وَ نُصرتُ بالرُّعب وَ احلَّت ليَ الغَنَائمُ وَ جُعلَت ليَ الارضُ طَهُوراً وَ مَسجداً وَ ارسلتُ الَي الخَلق كَافَّةً وَ خُتمَ بيَ النَّبيُّونَ‌[1].

جامع صغير، ج 2، ص 75، مسلم، ج 2، ص 63- 64 بوجوه و صور مختلف مسند احمد، ج 1، ص 301.

جُعلَت لىَ الارضُ مَسجداً وَ طَهُوراً[2].

بخارى، ج 1، ص 46، جامع صغير، ج 1، ص 143، كنوز الحقائق، ص 55 [ص 69 احاديث مثنوى‌]

[اشترى شد رام يك موش ضعيف‌]

374-

«موشكى در كف مهار اشترى‌

در ربود و شد روان او از مرى‌

مأخذ آن حكايتى است كه در مقالات شمس تبريز مى‌بينيم:

شتر با مورچه همراه شد. به آب رسيد پاى باز كشيد. اشتر گفت چه شد؟ بيا سهل‌

______________________________ [1]

قَالَ النَّبيُّ6أُعْطيتُ خَمْساً لَمْ يُعْطَهَا أَحَدٌ قَبْلي جُعلَتْ ليَ الْأَرْضُ مَسْجداً وَ طَهُوراً وَ نُصرْتُ بالرُّعْب وَ أُحلَّ ليَ الْمَغْنَمُ وَ أُعْطيتُ جَوَامعَ الْكَلم وَ أُعْطيتُ الشَّفَاعَةَ.

من لا يحضره الفقيه ج 1 ص 240 و خصال ج 1 ص 292 و امالى صدوق ص 216 مجلس 38.

رسول خدا6فرمود: من پنج امتياز دارم كه به هيچ كس داده نشده: 1- زمين را براى من پاك كننده و سجده‌گاه قرار داد.

2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد.

3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد.

4- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كامل‌ترين پيام است.

5- مقام شفاعت را خداى متعال برايم قرار داده است.

[1]- از ابو هريره نقل شده است كه رسول خدا6فرمود: من شش امتياز نسبت به ساير پيامبران دارم: 1- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كامل‌ترين پيام است. 2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد. 3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد. 4- زمين را براى من پاك كننده و سجده‌گاه قرار داد. 5- رسالت مرا جهانى كرد. 6- من خاتم پيامبران شدم.

[2]- زمين را براى من سجده‌گاه و پاك كننده قرار داد.