بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 484

و نظير آن روايت ذيل است:

عَنْ أَبي عَبْد اللَّه عَلَيْه السَّلَامُ قَالَ الْعُبَّادُ ثَلاثَةٌ قَومٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفاً فَتلْكَ عبَادَةُ الْعَبيد وَ قَومٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَلَباً للثَّواب فَتلْكَ عبَادَةُ الأُجَرَاء وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَعَالَى حُبَّاً لَهُ فَتلْكَ عبَادَةُ الأَحْرَار وَ هىَ أَفْضَلُ الْعبَادَة[1].

وافى فيض، ج 3، ص 71 [ص 171 احاديث مثنوى‌]

[ «بهر عشق او را خدا لولاك گفت»]

832-

«با محمد بود عشق پاك جفت‌

بهر عشق او را خدا لولاك گفت‌

مقصود حديث معروف است:

لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الافْلَاكَ‌[2]

- كه در شرح تعرف، ج 2، ص 46 بدين صورت ديده مى‌شود:

لَوْ لا مُحَمَّدٌ (صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمْ) مَا خَلَقْتُ الدُّنْيَا وَ الآخرَةَ وَ لَا السَّمَاوات وَ الْأَرْضَ وَ لَا الْعَرْشَ وَ لَا الْكُرْسىَّ وَ لَا اللَّوْحَ وَ لَا الْقَلَمَ وَ لَا الْجَنَّةَ وَ لَا النَّارَ وَ لَوْ لَا مُحَمَّدٌ مَا خَلَقْتُكَ يَا آدَمُ‌[3].

و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در باره آن چنين گفته است:

لَمْ يَردْ بهَذَا اللَّفْظ بَلْ وَرَدَ: لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ النَّارَ. وَ عنْدَ ابْن عَسَاكرَ: لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ الدُّنْيَا[4].

اللؤلؤ المرصوع، ص 66 [ص 172 احاديث مثنوى‌]

[1]- امام جعفر صادق( ع) فرمود پرستندگان سه گروهند: گروه اول خداى- عز و جل- را از ترس عبادت مى‌كنند. اينها همچون بردگانند كه( از ارباب خود) اطاعت مى‌كنند. گروه دوم خداى- تبارك و تعالى- را به خاطر مزد عبادت مى‌كنند اينها مزد بگيرانى هستند كه اطاعتشان براى اجرت است. و گروه سوم خداوند متعال را به خاطر عشق به خدا عبادت مى‌كنند. اينها عبادتشان عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.

[2]-( خداوند فرمود اى محمد:) اگر به خاطر تو نبود جهان را نمى‌آفريدم.

[3]- اگر به خاطر محمد نبود دنيا، آخرت، آسمانها، زمين، عرش، كرسى، لوح، قلم، بهشت، جهنم و حتى تو را اى آدم نمى‌آفريدم.

[4]- اين حديث به صورت فوق نقل نشده. به اين صورت منقول است: اگر تو نبودى. بهشت و جهنم را نمى‌آفريدم. ابن عساكر هم به اين صورت نقل كرده: اگر تو نبودى دنيا را نمى‌آفريدم.


صفحه 485

[با دعاى مصطفى6برگشت شمس‌]

833-

«صدق احمد بر جمال ماه زد

بلكه بر خورشيد رخشان راه زد

مصراع دوم اشاره است به حديث ردّ شمس كه مشهور است و به طرق مختلف روايت شده. و اينك يكى از آنها را در اينجا نقل مى‌كنيم:

انَّ عَليَّاً بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّه (صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ) في حَاجَةٍ في غَزْوَة حُنَينٍ وَ قَدْ صَلَّى النَّبىُّ الْعَصْرَ وَ لَمْ يُصَلِّهَا عَلىٌّ فَلَمَّا رَجَعَ وَضَعَ رَأْسَهُ في حجْر عَلىٍّ عَلَيْه السَّلَامُ وَ قَدْ أَوْحَي اللَّهُ إلَيْه فَجَلَّلَهُ بثَوْبه فَلَمْ يَزَلْ كَذلكَ حَتَّى كَادَت الشَّمْسُ تَغيبُ ثُمَّ إنَّهُ سُرِّى عَن النَّبىِّ (صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ) فَقَالَ أَ صَلَّيْتَ يَا عَلَىُّ فَقَالَ لَا فَقَالَ النَّبىُّ (صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ) اللَّهُمَّ رُدَّ عَلى عَليٍّ الشَّمْسَ فَرَجَعَتْ حَتَّى بَلَغَتْ نصْفَ الْمَسْجد[1].

بحار الانوار، ج 6، باب مَا ظَهَرَ لَهُ شَاهداً عَلى حقيته منَ الْمُعْجزَات السَّمَاويَّة [ص 172 احاديث مثنوى‌]

[1]- رسول خدا6در غزوه حُنين على( ع) را براى مأموريتى به جايى فرستاد.

به همين جهت موفّق نشده بود مانند پيامبر نماز عصر را به جا آورد. وقتى از انجام مأموريت باز گشت رسول خدا سر بر دامنش گذاشت و در آن حالت آياتى بر وى نازل شد. على( ع) لباسش را بر آن حضرت پوشانيد و مدتى صبر كرد و همين سبب شد كه خورشيد غروب كند[ و نمازش قضا شود.] وقتى پيامبر6از نماز عصر وى پرسيد و پاسخ منفى شنيد دست به دعا برداشت و گفت خدايا، خورشيد را به سوى على برگردان. طولى نكشيد كه خورشيد برگشت و نورش به وسط مسجد رسيد.


صفحه 486

[گفت احمد6فقر كفرآور شود]

834-

«زان رسولى كش حقايق داد دست‌

كادَ فَقْرٌ ان يَكُون كفر آمده است‌

اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (277) ذكر نموديم.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[ «جوع خود سلطان داروهاست هين»]

835-

«جوع خود سلطان داروهاست هين‌

جوع بر جان نه چنين خوارش مبين‌

مستفاد است از روايتى كه در ذيل شماره (210) مذكور گرديد.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[دوست كى از جوع نالد وز نياز]

836-

«شيخ مى‌شد با مريدى بى‌درنگ‌

سوى شهرى نان بدانجا بود تنگ‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

نقل است كه يكى پيش جنيد شكايت كرد از گرسنگى و برهنگى. جنيد گفت برو ايمن باش كه او گرسنگى و برهنگى به كسى ندهد كه تشنيع زند. و جهان را پر از شكايت كند. به صديقان و دوستان خود دهد تو شكايت مكن. تذكرة الاولياء، ج 2، ص 18 و مضمون اين حكايت در اين گفته فضيل بن عياض هم مندرج است:

وَ كَانَ فُضَيلُ بنُ عيَاضٍ يَقُولُ لنَفسه اىَّ شَي‌ءٍ تَخَافينَ أَ تَخَافينَ ان تَجُوعى لَا تَخَافى ذَلكَ، انتَ اهوَنُ عَلَى اللَّه من ذَلكَ إنَّمَا يَجُوعُ مُحَمَّدٌ6وَ اصحَابُهُ‌[1].

احياء العلوم، ج 3، ص 61 [ص 180 قصص مثنوى‌] [نيز مراجعه شود رديف 733)

[1]- فضيل بن عياض نفس خود را مخاطب قرار داده و مى‌گفت: از چه هراس دارى از اين كه گرسنه مانده‌اى؟ جايى كه خداوند( خوبانى چون) پيامبر- ص- و اصحابش را آن همه گرسنه نگه مى‌داشت گرسنه ماندن تو از سوى حق چه جاى نگرانى است؟


صفحه 487

[ «جوع، رزق جان خاصان خداست»]

837-

«جوع رزق جان خاصان خداست‌

كَى زبون همچو تو گيج گداست‌

مأخوذ است از خبرى كه در ذيل شماره (733) مى‌توان ديد. [نيز مراجعه شود رديف 836) [ص 173 احاديث مثنوى‌]

[ «رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است»]

838-

«هين توكّل كن ملرزان پا و دست‌

رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است‌

با حديث مذكور در ذيل شماره (823 و 822) مناسب است.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[بشنو اين قصّه ز گاوى پر خوراك‌]

839-

«يك جزيره سبز هست اندر جهان‌

اندر او گاوى است تنها خوش دهان‌

مأخوذ است از گفته عطار:

عطا گفته است آن مرد خراسان‌

كه حيوانى است با صد كوه يكسان‌

پس كوهى كه آن را قاف نام است‌

مگر آن جايگه او را مقام است‌

بر او هفت صحرا پر گياه است‌

پس او هفت دريا پيش راه است‌

در آنجا هست حيوانى قوى تن‌

كه او را نيست كارى جز كه خوردن‌

بيايد بامدادان پگاه او

خورد آن هفت صحرا پر گياه او

چو خالى كرد حالى هفت صحرا

بياشامد به يك دم هفت دريا

چو فارغ گردد از خوردن به يك بار

نخفتد شب دمى از رنج و تيمار

كه فردا من چه خواهم خورد اينجا

همه خوردم چه خواهم كرد اينجا

دگر روز از براى او جهاندار

كند صحرا و دريا پُر دگر بار

الهى نامه، ص 301 [ص 180 قصص مثنوى‌]

[آن يكى با شمع مى‌جست آدمى!]

840-

«آن يكى با شمع بر مى‌گشت روز

گرد بازارى دلش پر عشق و سوز


صفحه 488

مأخذ آن مطلبى است كه در شرح حال ديو جانس نقل كرده‌اند به طريق ذيل:

وقتى او را ديدند ميان روز با فانوس روشن مى‌گرديد. سبب پرسيدند. گفت انسان مى‌جويم. سير حكمت در اروپا، تأليف مرحوم فروغى، ص 77.

و اين مضمون را مولانا در غزليات بدين گونه نظم فرموده است:

دى شيخ با چراغ همى‌گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست‌

گفتم كه يافت مى‌نشود جسته‌ايم ما

گفت آن كه يافت مى‌نشود آنم آرزوست‌

در كتاب تاريخ الفلاسفة اليونانيين، ترجمه عبد الله بن حسين المصرى، از زبان فرانسه، چاپ مطبعة التمدن (1904)، ص 122 آمده است كه ديو جينس‌

«مَشَى ذَاتَ يَومٍ وَقتَ الظَّهيَرة بمصبَاحٍ فَسُئلَ عَن ذَلكَ فَقَالَ لَعَلِّى ابصُرُ رَجُلًا، يُحكَى انَّهُ صَرَخَ باعلَى صَوته فى الحَارَات قَائلًا يَا رجَالُ وَ صَارَ يُكَرِّرُهَا حَتَّى انفَضَّت الَيه جُملةٌ منَ العَالَم فَطَرَدَهُم بعَصَاهُ وَ قَالَ لَهُم انَا اطلُبُ الرِّجَالَ وَ مَالكُم‌[1]»

نظير اين عمل يعنى روز با چراغ در كوچه در پى مرد گشتن را فيدروس به فيلسوف مشهور ديگر ايسوفوس نسبت داده است. كتاب 3 ف 19 (از افادات دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى).

[ص 181 قصص مثنوى‌]

[ «صد عطارد را قضا ابله كند»]

841-

«چرخ گردان را قضا گم ره كند

صد عطارد را قضا ابله كند

به ذيل شماره (97) رجوع كنيد.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[عارف حق را زبان كُند است و لال‌]

842-

«آن كه كف را ديد سرّ گويان بود

وان كه دريا ديد او حيران بود

[1]- ديو جانس را در وسط روز چراغ به دست ديدند. از وى پرسيدند چه كار مى‌كنى؟ پاسخ داد در جست و جوى انسانم! وى با صداى بلند گم شده خود را فرا مى‌خواند. و وقتى عده‌اى از اينجا و آنجا به سويش مى‌آمدند با عصا كنارشان مى‌زد و مى‌گفت هنوز گم شده خود- يعنى انسان را- نيافته‌ام!


صفحه 489

اشاره است به حديث:

مَن عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ‌

- كه در ذيل شماره (359) مذكور است.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[قصّه آن مغ كه ظلمت را گزيد]

843-

«مر مُغى را گفت مردى كاى فلان‌

هين مسلمان شو بباش از مؤمنان‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

حَدَّثَني رَجُلٌ منَ اصحَابنَا قَالَ صَاحَبَ رَجُلٌ منَ القَدَريَّة مَجُوسياً فى سَفَرٍ فَقَالَ لَهُ القَدَرىُّ يَا مَجُوسىُّ مَا لَكَ لا تسلمُ قَالَ حَتَّى يَشَاءَ اللَّهُ قَالَ قَد شَاءَ اللَّهُ ذَلكَ وَ لَكنَّ الشَّيطَانَ لَا يَدَعُكَ قَالَ المَجُوسىُّ فَانَا مَعَ اقوَاهُما[1]. عيون الاخبار، ج 2، ص 42- نيز اخبار الظراف و المتماجنين، تأليف ابن جوزى، چاپ دمشق، ص 57 [ص 182 قصص مثنوى‌]

[ان شاء اللَّه ذكر و ورد مؤمن است‌]

844-

«چون كه خواه نفس آمد مستعان‌

تسخر آمد ايش شَاءَ اللَّهُ كان‌

ظاهراً مأخوذ است از حديث ذيل:

عَن زَيد بن ثَابتٍ أَنَّ رَسُول اللَّه (صَلَّى اللَّهَ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) عَلَّمَهُ دُعاءً وَ أَمَرَهُ أَن يَتَعَاهَدَ به أَهلَهُ كُلَّ يَومٍ قَالَ قُل كُلَّ يَومٍ حينَ تُصبحُ اللَّهُمَّ لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ وَ الخَيرُ في يَدَيكَ وَ منكَ وَ بكَ وَ إلَيكَ اللَّهُمَّ مَا قُلتُ من قَولٍ أَو نَذَرتُ من نَذرٍ أَو حَلَفتُ من حَلَفٍ فَمَشيَّتُكَ بَينَ‌

[1]- نقل كرده‌اند يك نفر قدرى مذهب( قَدَريه فرقه‌اى است از مسلمانان كه معتقدند در اعمال انسان، خدا كمترين نقشى ندارد و انسان خود مؤثر است) با يك نفر زردشتى همسفر شده بود. بين راه به وى گفت چرا حاضر نمى‌شوى به دين اسلام در آيى؟ گفت براى اين كه خدا نمى‌خواهد. قَدَرى گفت خدا خواسته است كه تو مسلمان شوى اما شيطان(: هواى نفس) تو را از پذيرفتن آن باز مى‌دارد. گفت پس شيطان قوى‌تر است و من پيرو قوى‌تر هستم!


صفحه 490

يَدَيه مَا شئتَ كَانَ وَ مَا لَم تَشَألَم يَكُن‌[1].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 516، مسند احمد، ج 5، ص 191 و بدين صورت:

مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ وَ مَا لَم يَشَأ لَم يَكُن‌

- نيز در عناوين مثنوى و شرح تعرف، ج 1، ص 3، آمده است.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[آنچه را حق خواست آن خواهد شدن‌]

845-

«حاش لله ايش شاءَ اللهُ كان‌

حاكم آمد در مكان و لا مكان‌

به ذيل شماره (844) رجوع كنيد.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[هم ملك هم ديو مشتاق تواند!]

846-

«پس فرشته و ديو گشته عرضه‌دار

بهر تحريك عروق اختيار

مى‌شود ز الهامها و وَسوسه‌

اختيار خير و شرَّت دَه كَسه‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (494) ذكر شد و نيز رجوع كنيد به:

احياء العلوم، ج 3، ص 21.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[هست از گبران بَتَر، اهل قَدَر]

847-

«پس تَسَفسُط آمد اين دعوىِّ جبر

لا جرم بدتر بود زين رو ز گبر

[1]- زيد بن ثابت نقل كرده است كه رسول خدا6دعايى را به او تعليم فرمود و متعهدش كرد كه آن دعا را هر روز به اتفاق خانواده‌اش بخواند. آن گاه فرمود هر صبح كه مى‌شود اين چنين دعا كن: خدايا، تو را اجابت مى‌كنم و از تو سعادت مى‌طلبم. آنچه خير است در برابر توست، از توست، و به سوى توست. خدايا، آنچه گفتم يا نذر كردم يا سوگند خوردم همه به مشيت تو تعلق دارد. آنچه بخواهى همان مى‌شود و جز معيشت تو چيزى تحقق نمى‌يابد.


صفحه 491

اشاره است به حديث ذيل:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ هذه الأُمَّة.

كه:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ امَّتي‌

و نيز:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ العَرَب‌[1]

- هم روايت شده است.

جامع صغير، ج 2، ص 88، كنوز الحقائق، ص 92 بنا بر اين كه مقصود از «قدريّه» مثبتين قدر باشد نه نافيان تأثير قدر.

[ص 175 احاديث مثنوى‌]

[قصّه آن دزد و توجيهات او]

848-

«گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه‌

آنچه كردم بود آن حكم اله‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

امَرَ الاسكَندَرُ بصَلب سَارقٍ فَقَالَ ايُّهَا المَلكُ فَعَلتُ مَا فَعَلتُ وَ انَا كارهٌ فَقَالَ وَ تُصلَبُ وَ انتَ ايضاً للصَّلب كَارهٌ‌[2]. ربيع الابرار، باب الغدر و الخيانة، المستطرف، ج 1، ص 190 [ص 182 قصص مثنوى‌]

[1]- قدريه براى امت اسلام به منزله مجوس است.( مجوس به پيرو زردشت مى‌گويند كه منشأ خير و شر را دو خداى مستقل از يكديگر مى‌داند. مجوس موحّد نيست).

صورتهاى ديگرى از حديث: قدريه براى امت من به منزله مجوس است. قدريه مجوس ملت عرب است.[ نيز مراجعه شود به رديف 843)

[2]- اسكندر دستور داد دزدى را به دار كشند. وى( در توجيه دزدى خود) به اسكندر گفت من گر چه مرتكب دزدى شده‌ام، اما راضى به انجام آن نبوده‌ام.

( خدا خواسته است!) اسكندر گفت اكنون نيز به دار كشيده مى‌شوى. هر چند به آن راضى نيستى( ولى خدا خواسته است!).