(اين پذيرفتى بماندى زان دگر) (376) (اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح) (366) (اين تفاوت عقلها را نيك دان) (436) (اين تو را باور نيايد مصطفى) (551) (اين جهاد اكبر است آن اصغر است) (507) (اين جهان جادوست ما آن تاجريم) (454) (اين جهان خواب است اندر ظن مَايست) (281) (اين جهان را كه به صورت قائم است) (281) (اين جهان زندان و ما زندانيان) (48) (اين جهان گويد كه تو رهشان نما) (521) (اين جهان و آن جهان با او بود) (442) (اين چه باد است اندر اين خُرد استخوان) (541) (اين چنين جذبى است نى هر جذب عام) (374) (اين چنين ذو النون مصرى را فتاد) (184) (اين چنين سيرى است مستثنى ز جنس) (374) (اين چنين شه را ز لشكر زحمت است) (128) (اين چنين فرمود آن شاه رُسُل) (413) (اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق) (228) (اين حروف حالهات از نسخ اوست) (304) (اين حكايت يادگير اى تيز هوش) (498) (اى ندانسته تو شرّ و خير را) (349) (اى زكاتت كيسهات را پاسبان) (583) (اين سخا شاخى است از سرو بهشت) (182) (اين سلاح عجب من شد اى فتى) (440) (اين غلط ده ديده را حرمان ماست) (303) (اين فروع است و اصولش آن بود) (400) (اين معايَن هست ضدّ آن خبر) (566) (اين ندانى كز پى من چَه كنى) (551) (اين نسب خود پوست او را بوده است) (363) (اين نظر از دور چون تير است و سَم) (358) (اين نگر كه مبتلا شد جان او) (232) (اين همه دارند و چشم هيچ كس) (307) (اين يكى مىگفت عالم حادث است) (416) (اى همه ينظر بنور اللَّه شده) (116) (اى هميشه حاجت ما را پناه) (6)
«ب»
(با تو او چون است هستم من چنان) (446) (با چنين قهرى كه زفت و فايق است) (420) (باد بر تخت سليمان رفت كژ) (380) (بادهاى كان بر سر شاهان جهد) (504) (باز آيد جان هر يك در بدن) (466) (باز اسپيدى به كمپيرى دهى) (398) (باز باش اى باب بر جوياى باب) (145) (با زبان حال مىگفتى بسى) (538) (باز بر زن جاهلان غالب شوند) (108) (باز در خم او شود تلخ و حرام) (112) (باز فرمود او كه اندر هر قضا) (269) (باز مرغى فوق ديوارى نشست) (305) (باشد آنگه از دواجات دگر) (501) (باش در روزه شكيبا و مُصر) (464) (باغبانى چون نظر در باغ كرد) (213) (با محمّد بود عشق پاك جفت) (484) (با مريدان آن فقير محتشم) (385) (بانگ ديوان گلّهبان اشقياست) (333)
(بايزيد از بهر اين كرد احتراز) (281) (بت ستودن بهر دام عامه را) (549) (بچّه بيرون آر از بيضه نماز) (293) (بخل من للَّه عطا للَّه و بس) (146) (بُد ز گستاخى كسوف آفتاب) (9) (بر شتر چشم افكَند همچون حمام) (436) (بر كريمى كردهاى ظلم و ستم) (577) (برگ بىبرگى همه اقطاع اوست) (336) (بر مسلمانان نمىآرى تو رحم) (409) (بر هوا تأويل قرآن مىكنى) (55) (بر يكى اشتر بود اين دو دَرا) (568) (بسته در زنجير چون شادى كند) (29) (بس جفا گويند شه را پيش ما) (492) (بس دعاها كان زيان است و هلاك) (158) (بعد از آنت جان احمد لب گزد) (379) (بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق) (73) (بشنو از اخبار آن صدر صدور) (22) (بعد ضدّ رنج آن ضدّ دگر) (323) (بكشمش يا خود دهم او را عذاب) (443) (بگذر اى مؤمن كه نورت مىكشد) (399) (بند بگسل باش آزاد اى پسر) (2) (بل جفا را هم جفا جفّ القلم) (493) (بل زر مضروب ضرب ايزدى) (334) (بلك از او كن عاريت چشم و نظر) (343) (بلكه ايشان را شفاعتها بُوَد) (285) (بلكه رزقى از خداوند بهشت) (300) (بندگان دارند لا بد خوى او) (461) (بندگان خاص علّام الغيوب) (187) (بنده مؤمن تضرّع مىكند) (593) (بنگرم سرّ عالمى بينم نهان) (337) (بود اميرى خوش دلى مىخوارهاى) (502) (بود بازرگان و او را طوطىاى) (75) (بود ذكر حيلهها و شكل او) (30) (بود شاهى در جهودان ظلم ساز) (19) (بود شاهى در زمانى پيش از اين) (2) (بود شاهى شاه را بُد سه پسر) (584) (بود شخصى مفلسى بىخان و مان) (172) (بود در انجيل نام مصطفى) (30) (بود درويشى به كهسارى مقيم) (275) (بود درويشى درون كشتىاى) (239) (بود شيخى دايماً او وامدار) (163) (بود شيخى رهنمايى پيش از اين) (283) (بود كمپيرى نود ساله كلان) (545) (بود كورى كاو همىگفت الامان) (209) (بود گبرى در زمان بايزيد) (498) (بود لقمان پيش خواجهى خويشتن) (140) (بود مردى پيش از اين نامش نصوح) (472) (بود مردى صالحى ربّانىاى) (458) (بود يك ميراثى مال و عقار) (591) (بو مسيلم گفت خود من احمدم) (377) (بوى عطرش زد ز عطّاران راد) (347) (بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت) (471) (بهر اظهار است اين خلق جهان) (405) (بهر اين بعضى صحابه از رسول) (22)
(بهر اين بو گفت احمد در عظات) (236) (بهر اين فرمود آن شاه نبيه) (406) (بهر اين فرمود با موسى خدا) (251) (بهر اين فرمود پيغمبر كه من) (354) (بهر اين فرموده است آن ذو فنون) (354) (بهر اين كرده است منع آن با شكوه) (567) (بهر اين گفت آن خداوند فرج) (559) (بهر اين گفت آن رسول خوش پيام) (538) (بهر اين گفت آن نبى مستجيب) (446) (بهر مظلومان همىكندند چاه) (256) (بىشبانى كردن و آن امتحان) (578) (بيشتر اصحاب جنّت ابلهند) (562) (بىغرض مىكرد آن دم اعتراف) (412) (بىگمان خود هر زبان پردهى دل است) (604) (بىمرادى شد قلاووز بهشت) (335) (بىنيازى از غم من اى امير) (569)
«پ»
(پادشاهى بر نديمى خشم كرد) (402) (پادشاهى كن به بخشش اى رحيم) (506) (پر خود مىكَند طاووسى به دشت) (438) (پر فكرت شد گل آلود و گران) (122) (پر مساز از كاغذ و از كُه مپر) (547) (پس از آن لولاك گفت اندر لقا) (571) (پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما) (368) (پس به غيبت نيم ذّرهى حفظ كار) (141) (پس پيمبر گفت استفتوا القلوب) (524) (پس تسفسط آمد اين دعوىّ جبر) (490) (پَست مىگويم به اندازهى عقول) (146) (پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است) (56) (پس تو سرهنگى مكن با عاجزان) (29) (پس تو هم الجار ثمّ الدّار گو) (573) (پس جليس اللَّه گشت آن نيك بخت) (547) (پس چو حكمت ضاله مؤمن بُوَد) (241) (پس چو يعرف گفت چون جاى دگر) (319) (پس خموشى به دهد او را ثبوت) (411) (پس دمى مردار و ديگر دم سگى) (122) (پس رهى را كه نديدستى تو هيچ) (124) (پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد) (448) (پس ز شرح سوز او كم زن نفس) (321) (پس ز عرش اندر بهشتستان رود) (463) (پس فرشته و ديو گشته عرضهدار) (490) (پس فرو شد ابله ايمان را شتاب) (580) (پس قيامت روز عرض اكبر است) (124)
«پ»
(پس كلام پاك در دلهاى كور) (160) (پس ملايك با خدا نالند زار) (593) (پس ملك گويد كه آن روضهى خضر) (221) (پس نبيند جمله را با طمّ و رم) (571) (پس نكو گفت آن رسول خوش جواز) (434) (پشّه آمد از حديقه و از گياه) (340) (پشّهاى نمرود را با نيم پَر) (56) (پيش از عثمان يكى نسّاخ بود) (133) (پيش عطّارى يكى گل خوار رفت) (357) (پيشهاش اندر ظهور و در كمين) (521)
(پيل اندر خانه تاريك بود) (265)
«ت»
(تا أحب اللَّه آيى در حسيب) (456) (تا أحب للَّه آيد نام من) (146) (تا به پشت آدم اسلافش همه) (363) (تا بدينجا بيش همره نيستم) (454) (تا بدين مُلكى كه او دامى است ژرف) (358) (تا برآيد ناگهان صبح اجل) (417) (تا به گفتهى مصطفى شاه نجاح) (582) (تا بيابى بوى خلد از يار من) (355) (تا توانى پا منه اندر فراق) (198) (تاجر ترسنده طبع شيشه جان) (307) (تا درآمد حكم و تقدير اله) (472) (تازگى و جنبش طوبى است اين) (92) (تازيانه از كَفَش افتاد راست) (524) (تا سحر جمله شب آن شاه عُلى) (561) (تا سليمان گفت كان هدهد اگر) (443) (تا شود پيدا وقار و صبرشان) (578) (تا شوى ايمن ز سيرىّ و ملال) (343) (تا عمر آمد ز قيصر يك رسول) (67) (تا قيامت ماند اين هفتاد و دو) (495) (تا كه ابغض للّه آيى پيش حق) (456) (تا كه أعطى للّه آيد جود من) (146) (تا كه اين هفتاد و دو ملّت مدام) (495) (تا مرا ز اينجا به هندوستان بود) (47) (تا معيّت راست آيد زان كه مرد) (442) (تا نگردد رازهاى غيب فاش) (581) (تا نگردى تو گرفتار اگر) (177) (تا نلرزد عرش از نالهى يتيم) (340) (تا نميرى نيست جان كندن تمام) (536) (تا نيايد هر دو خصم اندر حضور) (341) (تخم بطّى گرچه مرغ خانگى) (243) (تخم مايهى آتشت شاخ تر است) (204) (ترك استثنا مرادم قَسوتى است) (5) (تركش عمرش تهى شد عمر رفت) (24) (ترك شكرش ترك شكر حق بُوَد) (576) (تفرقه در روح حيوانى بوَد) (159) (تن فداى خار مىكرد آن بلال) (539) (توبه را از جانب مغرب درى) (393) (تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش) (125) (تو دو قلّه نيستى يك قلّهاى) (559) (تو ز جايى آمدى و از موطنى) (456) (تو ز غفلت بس سبو بشكستهاى) (505) (تو مرا بگذار اين پس پيش ران) (53) (تو نخواندى قصّه اهل سبا) (254) (تو نگاريدهى كف موليستى) (153) (تو هم از بيرون بدى با ديگران) (381) (تو نيايى در سر و خوش مىروى) (282) (تير اندازد به سوى سايه او) (24) (تى شو و خوش باش بين اصبعين) (593) (تيغ هست از جان عاشق گرد روب) (591)
«ج»
(جان بسى كَندى و اندر بردهاى) (536) (جامه صد رنگ از آن خُمّ صفا) (27)
(جان كمال است و نداى او كمال) (93) (جاهل ار با تو نمايد همدلى) (549) (جدّ را بايد كه جان بنده بوَد) (457) (جذب سمع است ار كسى را خوش لبى است) (552) (جز به نادر در تن زن رستمى) (555) (جز عماد الملك نامى از خواص) (402) (جز كه لا أحصى نگويد او ز جان) (419) (جز مگر بندهى خدايا جذب حق) (457) (جزء از كل قطع شد بىكار شد) (291) (جزءها را رويها سوى كل است) (34) (جُست او را تاش چون بنده بوَد) (70) (جَست عيسى تا رهد از دشمنان) (117) (جسم جسمانه تواند ديدنت) (83) (جمعه شرط است و جماعت در نماز) (528) (جمع كن خود را جماعت رحمت است) (411) (جمع گردد بر وى آن جمله بَزَه) (469) (جمله دنيا را پر پشّه بها) (552) (جمله عالم زان غيور آمد كه حق) (82) (جمله عالم زين سبب گم راه شد) (17) (جمله گفتند اى حكيم با خبر) (42) (جنبش و آمد شد ما و اكتساب) (477) (جنگ ما و صلح ما در نور عين) (520) (جنگها بين كان اصول صلحهاست) (521) (جوحى هر سالى ز درويشى به فن) (595) (جوع خود سلطان داروهاست هين) (486) (جوع رزق جان خاصان خداست) (487) (جوى شير و جوى شهد جاودان) (463) (جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض) (506) (جهد پيغمبر به فتح مكّه هم) (150) (جهد فرعونى چو بىتوفيق بود) (261) (552) (جيفةُاللّيل است و بطّالُ النّهار) (557)
«چ»
(چار وصف است اين بشر را دل فشار) (425) (چار هندو در يكى مسجد شدند) (231) (چاه مظلم گشت ظلم ظالمان) (61) (چاهها كنده براى ديگران) (586) (چرخ پانصد ساله راه اى مستعين) (352) (چرخ گردان را قضا گم ره كند) (488) (چشم احمد بر ابو بكرى زده) (114) (چشم او من باشم و دست و دلش) (344) (چشم او ينظر بنور اللّه شده) (190) (چشم را اى چارهجو در لا مكان) (176) (چشم بسته مىشود وقت قضا) (255) (چشم دل از مو و علّت پاك آر) (70) (چشم غرّه شد به خضراى دمن) (573) (چشم مهتر چون به آخر بود جفت) (580) (چشمه رحمت برايشان شد حرام) (560) (چنگ لو كم چون جنين اندر رحم) (318) (چون أبيت عند ربّى فاش شد) (144) (چون بدزدد دست شد جفّ القلم) (492) (چون برآمد نور ظلمت نيست شد) (340) (چون برآورد از ميان جان خروش) (7) (چون برنجد بىنوا مانند خلق) (476) (چون برون شد اين خيالات از ميان) (549)
(چون بسى ابليس آدم روى هست) (19) (چون بغرّد بحر غرّهاش كف شود) (535) (چون بگويد ايش شاء اللَّه كان) (492) (چون بلال از ضعف شد همچون هلال) (318) (چون پيمبر گفت مؤمن مزهر است) (592) (چون تو بابى آن مدينهى علم را) (145) (چون تو را روز اجل آيد به پيش) (454) (چون جواب احمق آمد خامشى) (372) (چون حديث امتحان رويى نمود) (261) (چون خلقتُ الخلق كى يُربح عَلَىّ) (517) (چون در آمد عزم داوُدى به تنگ) (350) (چون در معنى زنى بازت كنند) (121) (چون دمى مردار و ديگر دم سگى) (122) (چون دوم بار آدمى زاده بزاد) (318) (چون ز خوابش بر جهانَد گوش كش) (301) (چون ز ذرّه محو شد نفس و نَفَس) (520) (چون زليخا يوسفش بر وى بتافت) (603) (چون سجودى يا ركوعى مرد كشت) (315) (چون سفالين كوزهها را مىخرى) (260) (چون سگ صياد جنبان كرده دُم) (262) (چون سليمان را سراپرده زدند) (58) (چون سليمان نبى شاه انام) (367) (چون شدند از منع و نهيش گرمتر) (587) (چون شدى تو سير مردارى شوى) (122) (چون شدى من كان للَّه از وَلَه) (89) (چون شعيبى كو كه تا او از دعا) (193) (چون شكست او بال آن راى نخست) (335) (چون شنيدى بعضى اوصاف بلال) (542) (چون شود پر مطربش بنهد ز دست) (592) (چون شهادت گفت و ايمانش نمود) (386) (چون طلب كردى به جد آمد نظر) (195) (چون طمأنينه است صدق با فروغ) (566) (چون طمع بستى تو در انوار هو) (506) (چون غرض آمد هنر پوشيده شد) (21) (چون غزا ندهد زنان را هيچ دست) (555) (چون قريش از گفت او حاضر شدند) (327) (چون قضا آورد حكم خود پديد) (368) (چون قضا آيد شود تنگ اين جهان) (255) (چون قضا آيد طبيب ابله شود) (464) (چون قضا آيد فرو پوشد بصر) (109) (چون قضا آيد نبينى غير پوست) (57) (چون قضا بيرون كند از چرخ سر) (256) (چون قناعت را پيمبر گنج گفت) (478) (چون كراهت رفت و خود آن مرگ نيست) (339) (چون كه آب جمله از حوضى است پاك) (118) (چون كه آن خلّاق شكر و حمد جوست) (366) (چون كه استنجا كنى ورد سخن) (388) (چون كه استنشاق بينى مىكنى) (388) (چون كه بىرنگى اسير رنگ شد) (109) (چون كه پايانى ندارد رو اليك) (292) (چون كه پرّيد از دهانش حمد حق) (315) (چون كه حقّ رشّ عليهم نورَهُ) (160) (چون كه خرگوشى برد شيرى به چاه) (482) (چون كه خواه نفس آمد مستعان) (489)
(چون كه خوبى زنان فا او نمود) (448) (چون كه در سبزه ببينى دنبه را) (چون كه در قرآن حق بگريختى) (74) (چون كه دزديهاى بىرحمانه گفت) (553) (چون كه صانع خواست ايجاد بشر) (459) (چون كه قبح خويش ديدى اى حسن) (575) (چون كه مال و ملك را از دل براند) (49) (چون كه موسى باز گشت و او بماند) (264) (چون كه موسى رونق دور تو ديد) (162) (چون كه مقصود از وجود اظهار بود) (416) (چون كه ملعون خواند ناقص را رسول) (189) (چون كه مؤمن آينهى مؤمن بوَد) (155) (چون كه هنگام فراق جان شود) (580) (چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب) (30) (چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش) (422) (چون گرسنه مىشوى سگ مىشوى) (122) (چون مراد و حكم يزدان غفور) (559) (چون مرا ديدى خدا را ديدهاى) (216) (چون ملك از لوح محفوظ آن خرد) (433) (چون نباشد قوّتى پرهيز به) (530) (چون نبىّ السّيف بوده است آن رسول) (530) (چون نخواهى من كفيلم مر تو را) (524) (چون نديد اندر دهل او فربهى) (233) (چون نزد بر وى نثار رشّ نور) (348) (چون نشان مؤمنان مغلوبى است) (336) (چون نماند خانهها را قاعده) (351) (چون هريسه گشته آنجا فرق نيست) (504) (چه خبر دارى ز ختم عمر او) (563) (چيست مزد كار من ديدار يار) (172) (چينيان گفتند ما نقّاشتر) (136)
«ح»
(حاجتش نايد به فعل و قول خوب) (431) (حاش للَّه أيش شاء اللَّه كان) (490) (حاضران گفتند اين صدر الورى) (106) (حاملى محمول گرداند تو را) (45) (حبّك الأشياء يعمى و يُصم) (226) (حرص بط يك تاست و ان پنجاه تاست) (437) (حرف قرآن را مدان كه ظاهر است) (333) (حزم آن باشد كه ظنّ بد برى) (253) (حزم چه بود بد گمانى در جهان) (295) (حزم سوء الظّنّ گفته است آن رسول) (254) (حسّ را تمييز دانى چون شود) (112) (حفّت الجنّه به چه محفوف گشت) (430) (حفّت الجنّه بمكروهاتنا) (203) (حفّت الجنّه مكاره را رسيد) (514) (حق به عزراييل مىگفت اى نقيب) (601) (حق بفرمايد كه نز خوارىّ اوست) (593) (حق به من گفته است هان اى دادور) (341) (حق فشاند آن نور را بر جانها) (33) (حق قدم بر وى نهد از لا مكان) (64) (حق محيط جمله آمد اى پسر) (74) (حق همىگويد چه آوردى مرا) (293) (حق همىگويد نظرمان بر دل است) (295) (حكم او هم حكم قبلهى او بوَد) (530)
(حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است) (230) (حلق پيش آورد اسماعيل وار) (164) (حلقه آن در هر آن كاو مىزند) (471)
«خ»
(خصم تنها گر برآرد صد نفير) (341) (خلقت آدم چرا چل صبح بود) (545) (خلق ما بر صورت خود كرد حق) (365) (خلوت از اغيار بايد نى ز يار) (155) (خواب بيدارى است چون با دانش است) (156) (خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست) (389) (خواب مىبيند كه او را هست مال) (301) (خواجه بر توبهى نصوحى خوش بتن) (472) (خواجه در عيب است غرقه تا به گوش) (105) (خواندش در سوره و النّجم زود) (549) (خود عدوّت اوست قندش مىدهى) (381) (خود ملايك نيز ناهمتا بُدند) (384) (خود نباشد آفتابى را دليل) (322) (خوش همىآيد مرا آواز او) (593) (خون شهيدان را ز آب اولىتر است) (200) (خوى دارم در نماز آن التفات) (295) (خوى شاهان در رعيّت جا كند) (118) (خويش در آيينه ديد آن زشت مرد) (134) (خويش را تعليم كن عشق و نظر) (494) (خويش را رنجور سازى زار زار) (75) (خويش و بىگانه شده از ما رمان) (103) (خير ناس آن ينفع النّاس اى پدر) (529)
«د»
(داد حق عمرى كه هر روزى از آن) (99) (دامن او گير زوتر بىگمان) (25) (در بخارا بنده صدر جهان) (319) (در بخارا خوى آن خواجيم اجل) (587) (در بيان اين سه كم جنبان لبت) (52) (در بيوع آن كن تو از خوف غرار) (582) (در تحيّات و سلام الصّالحين) (292) (در چَه دنيا فتادند اين قرون) (575) (در حديث آمد كه دل همچون پَرى است) (279) (در حديث آمد كه روز رستخيز) (465) (در حديث آمد كه مؤمن در دعا) (399) (در حديث آمد كه يزدان مجيد) (372) (در حديث ديگر آن دل دان چنان) (280) (در خبر آمد كه آن معاويه) (221) (در خبر بشنو تو اين پند نكو) (328) (در خبر خير الأمور اوساطها) (240) (در خموشى گفت ما اظهر شود) (536) (در خيالش ملك و عزّ و مهترى) (16) (در دل مؤمن بگنجم اى عجب) (113) (در زمانه مر تو را سه همرهند) (454) (در زمين و آسمان و عرش نيز) (113) (در شب تعريس پيش آن عروس) (94) (در قباب حق شدند آن دم همه) (295) (در قيامت بنده را گويد خدا) (576) (در كف حق بهر داد و بهر زَين) (333)