انصاف: نَهَايَةُ اقْدَام الْعُقُول عقَالٌ- و آخر سَعْى الْعَالمينَ ضَلَالٌ- وَ اجْسَامُنَا فى وَحْشَةٍ منْ جُسُومنا[1]، محرومش نكردند. در آن حالت سرّى با او كشف كردند كه او را اين نفس و مرادهاى او وحشت نمود. وَ كَمْ منْ جبَالٍ قَدْ عَلَتْ شُرَفَاتُهَا- رجَالٌ فَزَالُوا وَ الْجبَالُ جبَالٌ[2]ازين بوى قدم عالم مىآيد. مگر كه مراد ازين جبال بندگان خاصه باشند. اما اين مراد او نباشد. او ازين دورست. او مرد اين نباشد. (مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 5) احتمال مىرود كه مراد مولانا فخر رازى باشد. و اين بيت مثنوى:
پس بكوشى و به آخر از كلال
خود به خود گويى كه الْعَقْلُ عقَال
كه قبل از ابيات فوق آمده مؤيد اين احتمال تواند بود.
[ص 151 قصص مثنوى]
[ «كه منم كشتى در اين درياى كُل»]
698-
«اين چنين فرمود آن شاه رسل
كه منم كشتى در اين درياى كُل
يا كسى كاو در بصيرتهاى من
شد خليفه راستين بر جاى من
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (575) مذكور شد.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[هست آخر بين به دور از مهلكه]
699-
«اشترى را ديد روزى استرى
چون كه با او جمع شد در آخُرى
مأخذ آن در همين كتاب، ص 104 ذيل شماره (435) مذكور افتاد.
[ص 152 قصص مثنوى]
[1]- سرانجام گامهايى كه تنها به كمك عقل( و بدون استمداد از وحى) برداشته شود رسيدن به بنبست است. تلاش علما به تنهايى، به گم راهى منتهى مىشود.
جسمهاى ما از همين جسميت در هراس و وحشت است.
[2]- چه بسا كوههايى( با همه عظمتشان) زير دست رشته كوهى از خود( كه در حكم فرزند يا شاگرد آنان است) قرار مىگيرند! مردان بسيار آمدند و رفتند و كوهها همچنان بر پاى ايستادهاند.
[اهل ايمان را بُوَد حبُّ الوطن]
700-
«نور در چشم دلش سازد سَكَن
بهر چه سازد پى حبُّ الوطن
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (509) ذكر نموديم.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[مؤمنان بينند با نور خدا]
701-
«نيست آن يَنْظُر بنُور اللّه گزاف
نور ربّانى بود گردون شكاف
ناظر است به حديث مذكور در ذيل شماره (103) نيز رجوع كنيد به: اللآلى المصنوعه، ج 2، ص 329.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[گشت دريا خون براى قبطيان]
702-
«من شنيدم كه در آمد قبطيى
از عطش اندر وثاق سبطيى
مأخذ آن مطلبى است كه مفسرين و اصحاب اخبار در ذكر معجزات نهگانه موسى ذكر كردهاند. اينك آن مطلب را از قصص الانبياء ثعلبى (ص 163) در اين جا نقل مىكنيم:
فَارْسَلَ اللَّهُ عَلَيْهمُ الدَّمَ وَ كَذلكَ انَّ اللَّهَ تَعَالَى امَرَ مُوسَى انْ يَذْهَبَ الَى شَاطئ الْبَحْر فَيَضْربَهُ بعَصَاهُ فَفَعَلَ ذَلكَ فَسَالَ عَلَيْهمُ النِّيلُ دَماً وَ صَارَتْ ميَاهُهُم كُلُّهَا دَماً وَ مَا يَسْقُون منَ الأَنْهَار وَ الآبَار وَجَدُوهُ دَماً احْمَرَ عَبيطاً فَشَكَوا ذَلكَ الَى فرْعَوْنَ وَ قَالُوا انَّا قَد ابْتَلَينَا بهَذَا الدَّم وَ لَيْسَ لَنَا شَرَابٌ غَيْرَهُ. فَقَالَ لَهُمْ انَّهُ قَدْ سَحَرَكُمْ مُوسَى فَكَانَ يَجْتَمعُ الرَّجُلَان عَلَى الانَاء الْوَاحد الْقبْطىُّ وَ الاسرَائيلىُّ فَيَكُونُ مَا يَلىَ الاسرَائيلى مَاءً وَ مَا يَلىَ القبطيُّ دَماً عَبيطاً وَ كَانَ القبْطىُّ وَ الاسرَائيلىُّ يَسْتَقيان منْ مَاءٍ وَاحدٍ فَيَخْرُجُ ماءُ القبطيُّ دماً وَ مَاءُ الاسْرَائيلىِّ مَاءً عَذْباً وَ كَانَا يَقُومَان الى الجَرَّة الَّتى فيهَا مَاءٌ فَيَخْرُجُ للاسْرَائيلىِّ مَاءٌ وَ للْقبطىِّ دَمٌ حَتَّى انَّ الْمَرْأَةَ منْ آل فرْعَوْنَ تَأْتى الَى الْمَرْأَة منْ بَني اسرَائيلَ حينَ يَجْهَدُها العَطَشُ فَتَقُولُ اسْقينى منْ مَائك فَتَسْكَبُ لَهَا منْ جَرَّتهَا اوْ تَصُبُّ لَهَا منْ قرْبَتهَا فَتَعُودُ فى الانَاء دَماً حَتَّى انَّهَا تَقُولُ لَهَا اجْعَليه فى فيكَ ثُمَّ مُجِّيه فى فىَّ فَتَأْخُذُ فى فيهَا مَاءً فَاذَا مَجَّتْهُ صَارَ دَماً[1].
نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 9، ص 24- 21 و ابو الفتوح، ج 2، ص 449 [ص 152 قصص مثنوى]
[1]- خداوند خون را( به نشانه بلايى بر قوم فرعون) مقرر كرد. تفصيلش اين است كه خداوند متعال به موسى( ع) امر كرد به ساحل درياى( نيل) برود و عصايش را به آن بزند. آن حضرت فرمان را اجرا كرد. ناگهان درياى نيل به خون تبديل شد.
و جاى همه آبها را خون فرا گرفت. به طورى كه هر كس از آب رودخانهها و چاهها بر مىداشت مىديد خون تازه برداشته است. مصريان به فرعون شكايت كردند و گفتند اين چنين به خون مبتلا شدهايم. و ديگر آبى براى نوشيدن نداريم. فرعون گفت موسى شما را سحر كرده است. دو نفر يكى مصرى و ديگرى اسرائيلى وقتى از يك ظرف براى برداشتن آب استفاده مىكردند، براى اسرائيلى ظرف پر از آب مىشد اما براى مصرى پر از خون تازه! اين دو كه آب( از چاه يا چشمهاى) بر مىداشتند براى مصرى خون و براى اسرائيلى آب گوارا مىشد. همچنين اگر به كوزه آبى روى مىآوردند، براى اسرائيلى كوزه آب بود و براى مصرى كوزه خون! كار به جايى كشيد كه زنى از آل فرعون از شدت عطش نزد زنى از اسرائيليان رفت و گفت مرا از آبى كه براى خود تهيه كردهاى بنوشان. زن اسرائيلى همين كه برايش از كوزه يا مشك آب در ظرف ريخت، ديد كه تبديل به خون شده است. سرانجام زن مصرى از شدت تشنگى گفت تو آب را در دهان خود كن. سپس آن را به دهان من بريز. زن اسرائيلى كه آب ريخته از دهان خود را در دهان زن مصرى ريخت ديد، باز تبديل به خون شده است!
[انس با قرآن بهشتت مىبرد]
703-
«زان كه در باغى و در جويى پَرَد
هر كه از سرِّ صحف بويى بَرَد
مناسب است با حديث عبد اللَّه بن مسعود:
إذَا قَرَأْتُ آلَ حم وَقَعْتُ فى رَوْضَاتٍ دَمثَاتٍ أَتَأَنَّق فيهَا[1].
درة الغواص، حريرى، نهايه ابن اثير، ج 2، ص 30 [ص 140 احاديث مثنوى]
[1]- وقتى كه سوره آل حم( ظاهراً سوره حم دخان منظور است) را مىخوانم خود را در باغهايى با صفا احساس مىكنم. و از اين كه چنين مكان مناسبى را برگزيدهام لذت مىبرم.
[گور بابى شد ز دوزخ يا بهشت]
704-
«گورها يكسان به پيش چشم ما
روضه و حفره به چشم اوليا
اشاره به حديث ذيل است:
إنَّمَا الْقَبْرُ رَوضَةٌ منْ ريَاض الجَنَّة أَوْ حُفْرَةٌ منْ حُفَر النَّار[1].
جامع صغير، ج 1، ص 62 [ص 140 احاديث مثنوى]
[خواهم اشيا را كما هى بنگرم]
705-
«راست بينى گر بُدى آسان و زَب
مصطفى كى خواستى آن را ز رب
گفت بنما جزء جزء از فوق و پست
آنچنان كه پيش تو آن جزء هست
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (272) نقل كرديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گنج پنهان بودم و ظاهر شدم]
706-
«چون كه مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (205) آورديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6اين جهان بادش چو خواب]
707-
«مى نيارد ياد كاين دنيا چو خواب
مى فرو پوشد چو اختر را سحاب
اشاره است به حديث:
الدُّنْيَا كَحُلْم النَّائم
- كه در ذيل شماره (434) نقل كرديم.
[ص 141 احاديث مثنوى]
[1]- گور( براى هر كس) قطعاً يا باغى از باغهاى بهشت است و يا گودالى از گودالهاى جهنم.
[هست اين دنيا چو خواب خفتگان]
708-
«همچنين دنيا كه حلم نائم است
خفته پندارد كه اين خود دايم است
مقتبس است از حديث مذكور در ذيل شماره (434) و يوسف بن احمد مولوى آن روايت را در شرح اين بيت بدين گونه نقل كرده است:
رُوىَ عَنْ جَابرٍ قَالَ كُنْتُ عنْدَ النَّبيِّ6اذْ جَاءَهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الْوَجْه وَ عَلَيه ثيَابٌ بيْضٌ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيكَ يَا رَسُولَ اللَّه قَالَ عَلَيه السَّلَامُ وَ عَلَيكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّه فَقَالَ مَا الدُّنْيَا قَالَ علَيه السَّلَامُ الدُّنْيَا كَحُلُم النَّائم فَقَالَ فَكَيْفَ يَكُونُ الرَّجُلُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلَامُ مُتَشَمِّراً كَطَالب الْقَافلَة فَقَالَ فَكَم الْقَرَارُ فيهَا فَقَالَ عَلَيه السَّلَامُ كَقَدْر الْمُتَخَلِّف عَن الْقَافلَة فَقَالَ فَكَمْ مَا بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلَامُ غَمْضَةُ عَيْنٍ[1].
المنهج القوى، ج 4، ص 501 [ص 141 احاديث مثنوى]
[مىشود بيدار چون ميرد كسى!]
709-
«تا برآيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظَنّ و دَغَل
مستفاد است از مضمون روايت:
النَّاسُ نيَامٌ فَاذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا
- كه در ذيل شماره (433) مذكور است.
[ص 141 احاديث مثنوى]
[ «بحث كم جوييد در ذات خدا»]
710-
«ز اين وصيت كرد ما را مصطفى
بحث كم جوييد در ذات خدا
[1]- از جابر نقل شده كه گفت نزد پيامبر6بودم. ناگهان مردى نورانى با لباسى سفيد وارد شد و به آن حضرت سلام كرد. پيامبر6پاسخ داد: سلام و رحمت خدا بر تو باد. آن گاه پرسيد دنيا چيست؟ پيامبر6فرمود دنيا خوابى بيش نيست. پرسيد اقامت انسان در آن چه گونه است؟ فرمود اقامتى زود گذر مانند كسى كه بايد خود را به قافله برساند. پرسيد مدت اقامت چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدّتى كه كسى از قافله عقب مانده باشد. پرسيد چه قدر طول مىكشد تا كسى از اين دنيا به آن دنيا برود؟ فرمود يك چشم به هم زدن!
مقصود حديثى است كه به صور ذيل روايت مىشود:
تَفَكَّرُوا في خَلْق اللَّه وَ لَا تَفَكَّرُوا في اللَّه فَتَهْلكُوا[1].
تَفَكَّرُوا في آلَاء اللَّه وَ لَا تَفَكَّرُوا في اللَّه[2].
جامع صغير، ج 1، ص 131، كنوز الحقائق، ص 52
تَفَكَّرُوا في الْخَلْق وَ لَاتَتَفَكَّرُوا في الْخَالق[3].
قصص الانبياء ثعلبى، طبع مصر، ص 10، جامع صغير، ج 1، ص 131
تَفَكَّرُوا في كُلِّ شَيءٍ وَ لَا تَفَكَّرُوا فى ذَات اللَّه فَانَّ بَيْنَ السَّمَاء السَّابعَة الَى كُرْسيِّه سَبعَة آلَاف نُورٍ وَ هُوَ فوقَ ذَلكَ[4].
جامع صغير، ج 1، ص 131 [ص 142 احاديث مثنوى]
[ «صد هزاران پرده آمد تا اله»]
711-
«هست آن، پندار او زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اله
هر يكى در پردهاى موصول خوست
و هم او آن است كان خود عين اوست
مستفاد است از مضمون روايت:
انَّ لله سَبْعينَ الْفَ حجَابٍ منْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ
- كه در ذيل شماره (288) نقل نموديم و حديث مروى از امام محمد باقر-7-:
كُلُّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بأَوْهَامكُمْ في أَدَقِّ مَعَانيه مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مثْلُكُمْ مَرْدودٌ إلَيْكُمْ[5].
و حديث مروى از حضرت رضا-7-:
مَا تَوَهَّمْتُمْ منْ شَيْءٍ فَتَوَهَّمُوا اللَّهَ غَيْرَهُ[6].
وافى (از فيض) ج 1، ص 88- 89 [ص 142 احاديث مثنوى]
[1]- به آفريدههاى خداوند بينديشيد نه به ذات خداوند. و گر نه( منحرف مىشويد و بر اثر آن) به هلاكت مىافتيد.
[2]- به نعمتهاى خداوند بينديشيد نه به ذات خداوند.
[3]- به آفريدهها بينديشيد نه به آفريننده.
[4]- به هر چيزى بينديشيد جز ذات خدا. زيرا فاصله از آسمان هفتم تا قلمرو حكومتش هفت هزار نور است و خداوند فوق آنها است.
[5]- دريافتهاى وهمى شما راجع به معانى دقيق الهى( خدا شناسى نيست بلكه) ساخته و پرداخته شماست و همچون خودتان است( كه مصنوع هستيد) و به شما باز مىگردد.
[6]- شناخت ذات خدا غير از آن چيزى است كه شما با دريافتهاى وهمى خود به آن رسيدهايد.
[يا رب از تو هم ثناى تو سزد]
712-
«جز كه لا احصى نگويد او ز جان
كز شمار و حد برون است اين بيان
اشاره است به حديث مذكور در ذيل شماره (17).
[ص 143 احاديث مثنوى]
[ «رفت ذو القرنين سوى كوى قاف»]
713-
«رفت ذو القرنين سوى كوه قاف
ديد او را كز زمرّد بود صاف
مأخذ آن روايت ذيل است:
قَالَ وَهَبٌ انَّ ذَا الْقَرْنَيْن اتَى الَى جَبَل قَافٍ فَرَأَى حَوْلَهُ جبَالًا صغَاراً فَقَالَ لَهُ مَنْ انْتَ قَالَ انَا قَافٌ قَالَ فَاخْبرْنى مَا هَذه الْجبَال الَّتى حَوْلَكَ فَقَالَ هىَ عُرُوقى فَاذَا ارَادَ اللَّهَ انْ يُزَلْزلَ ارْضاً امَرَنى فَحَرَّكْتُ عرْقاً منْ عُرُوقى فَتَزَلْزَلَ الارْضُ الْمُتَّصلَةُ به فَقَالَ يَا قَافُ اخْبرْنى بشَيْءٍ منْ عَظَمَة اللَّه تَعَالَى فَقَالَ انَّ شَأْنَ رَبِّنَا لَعَظيمٌ تَقْصُرُ عَنْهُ الصِّفَاتُ وَ تَنْقَضى دُونَهُ الاوهَامُ قَالَ فَاخْبرْنى بادْنَى مَا يُوصَفُ منْهَا قَالَ انَّ وَرَائى ارْضاً لمَسيرَة خَمْسَمائَة عَامٍ منْ جبَال ثَلْجٍ يَحْطُمُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ منْ وَراء ذَلكَ جبالٌ منَ الْبَرْد مثْلُهَا لَوْ لا ذَلكَ الثَّلْجُ وَ الْبَرْدُ لَاحْتَرَقَت الدُّنْيَا منْ حَرِّ جَهَنَّمَ[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 5- نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 132 [ص 153 قصص مثنوى]
[1]- از وهب چنين نقل شده كه وقتى ذو القرنين به كوه قاف رسيد و كوههاى كوچك اطرافش را ديد( و مقايسه كرد) پرسيد تو كيستى؟ گفت من كوه قافم.
پرسيد كوههاى اطرافت چيست؟ گفت اينها رگ و ريشههاى من هستند. وقتى خداوند اراده كند زمينى را بلرزاند به من فرمان مىدهد. و من يكى از اين رگها را تكان مىدهم. در نتيجه زمين متصل به آن دچار زلزله مىشود. پرسيد اى كوه قاف، نمونهاى از عظمت الهى را برايم بگو. گفت شأن و عظمت الهى بالاتر از آن است كه قابل توصيف باشد. و جز آن هر چه هست وهم و خيال است. پرسيد كوچكترين آنها را كه به وصف مىآيد بگو. گفت پشت سر من زمينى است با فاصله پانصد سال راه، با كوههايى پر از برف، كه روى هم متراكم شدهاند. و پشت آن را نيز كوههاى از يخ فرا گرفته است. اگر اين كوههاى برف و يخ نبود جهنم، دنيا را به آتش مىكشيد.
[ «موركى بر كاغذى ديد او قلم»]
714-
«موركى بر كاغذى ديد او قلم
گفت با مور دگر اين راز هم
مأخذ اين تمثيل گفته غزالى است در احياء العلوم، ج 1، ص 22 و ج 2، ص 175 و 176 و نيز آن را در كيمياى سعادت بدين طريق آورده است:
آن بىچاره محروم طبيعى و منجم كه كارها به طبايع و نجوم حواله كردند مثال ايشان چون مورچه است كه بر كاغذ مىرود و كاغذ را ببيند كه سياه مىشود و بر آن نقشى پيدا مىآيد. نگاه كند سر قلم را بيند شاد شود و گويد حقيقت اين كار شناختم و فارغ شدم.
اين نقش قلم مىكند. و اين مثل طبيعى است كه هيچ خبر نداشت از محركات جز درجه باز پسين. پس مورچه ديگر بيايد كه چشم او فراختر بود و مسافت ديدار او فراختر كشد، گويد غلط كردى كه من اين قلم را مسخّر مىبينم. و وراى آن چيزى ديگر مىبينم. اين نقاشى او مىكند و به اين شاد شود. و گويد حقيقت اين است كه من دانستم كه نقاشى انگشت مىكند نه قلم و قلم مسخّر است. و اين مثال منجم است كه نظر او پيشتر كشيد و ديد كه طبايع مسخّر كواكبند.
[ص 154 قصص مثنوى]
[لطف حق بر قهر او سبقت گرفت]
715-
«با چنين قهرى كه زفت و فايق است
بَرد لطفش بين كه بر وى سابق است
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (193) مذكور شد.
[ص 143 احاديث مثنوى]