[كرد نقض عهد با احمد6يهود]
720-
«سجده مىكردند كاى ربّ بشر
در عيان آريش هر چه زودتر
اشاره است به مطلبى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا[1](سوره بقره، آيه 89) روايت كردهاند. اينك آن روايت از تفسير ابو الفتوح:
و سبب نزول اين آيه آن بود كه جهودان پيش از آمدن رسول-7- چون با مشركان خصومت و مناظره كردندى گفتندى اگر پيغامبر آخر الزمان كه محمد است بيايد با ما باشد. و براى ما گواهى دهد. او به پيغامبر ما ايمان آرد. و بگويد كه ما به حق اوليتريم از شما مشركان. چون اين داند كه ما اهل كتابيم. و كتاب ما حق است. و پيغامبر ما موسى-7- پيغامبرى صادق بود. چنان كه خداى تعالى در ديگر آيت بگفتإِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ[2]. و چون رنجى از مشركان به ايشان رسيدى دعا كردندى
كهاللَّهُمَّ انْصُرْنَا بالنَّبىِّ الْمَبْعُوث فى آخر الزَّمَان الَّذي نَجدْ نَعتهُ فى التَّوْرَاة[3].
تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 159 و نيز رجوع كنيد به: احياء العلوم، ج 3 ص 130 و تفسير طبرى، ج 1، ص 311- 309. [ص 155 قصص مثنوى] (پايان دفتر چهارم)
[1]-( يهوديان) قبل از ظهور پيغمبر اسلام،( با كفار) از پيروزى آتى خود بر كفّار سخن مىگفتند( به اين معنا كه آن حضرت مىآيد و آنان را تأييد و حمايت مىكند.)
[2]- اگر در طلب پيروزى هستيد به زودى فتح نصيبتان مىشود.( انفال آيه 19)
[3]- خدايا، ما را با پيامبر آخر زمان كه قرار است مبعوث شود و توصيفش را در تورات ديدهايم يارى فرما!
(دفتر پنجم)
[راز مرغان نيك بشنو از خليل (ع)]
721-
«چار وصف است اين بشر را دل فشار
چار ميخ عقل گشته اين چهار
اشاره است به تفصيلى كه مفسرين به اختلاف روايات در ذيل آيه شريفه:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى(سوره بقره، آيه 260) نقل كردهاند.
اينك روايت ابو الفتوح:
مفسران خلاف كردند در آن مرغان. عبد اللَّه عباس گفت طاووس بود و كركس و كلاغ و خروس. مجاهد و عطا و ابن يسار و ابن جُريج گفتند كلاغ بود و خروس و طاووس و كبوتر. ابو هريره گفت طاووس بود و خروس و كبوتر و مرغى كه آن را فُرنوق گويند. عطاء خراسانى گفت خداى تعالى وحى كرد به او كه چهار مرغ بگير: بطّى سبز و كلاغى سياه و كبوترى سفيد و خروس سرخ. اهل اشاره گفتند اختصاص اين مرغان از آن بود كه طاووس مرغى با زينت است و كلاغ مرغى حريص است و خروس شهوانى است و كركس دراز عمر است و كبوتر الوف است. گفتند اين چهار مرغ را بگير با اين چهار معنى و ايشان را بكش و به كشتن ايشان اين چهار معنى خود را بكش. كركس را بكش و طمع را از طول عمر برگير. و طاووس را بكش و طمع را از زينت دنيا ببر. و كلاغ را بكش و گلوى حرص ببر. و خروس را بكش و مرغ شهوت را پر و بال بشكن. و كبوتر را بكش و الْف از همه جهان بگسل.
تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 458 و نيز رجوع كنيد به: كشف الاسرار، چاپ تهران، ص 714 و ص 718 و تفسير طبرى، ج 3، ص 37- 33. [ص 160 قصص مثنوى]
[باشد از شيطان شتاب آدمى]
722-
«كاين تأنّى پرتو رحمان بود
و آن شتاب از هَزّه شيطان بود
مستفاد است از مضمون روايت:
التَّأَني منَ اللَّه وَ الْعَجَلَةُ منَ الشَّيْطَان
- كه در ذيل شماره (497) ذكر كرديم.
[ص 145 احاديث مثنوى]
[ «لاجرم كافر خورد در هفت بطن»]
723-
«لا جرم كافر خورد در هفت بطن
دين و دل باريك و لاغر، زفت بطن
اشاره است به حديث ذيل:
الْمُؤْمنُ يَأْكُلُ في معىً وَاحد وَ الْكَافرُ يَأْكُلُ في سَبْعَة أَمعَاء[1].
بخارى، ج 3، ص 189، مسلم، ج 6، ص 132- 133، مسند احمد، ج 2، ص 21، 43، 74، 145، 318، 415، 452، 455، حلية الاولياء، ج 6، ص 347، ج 10، ص 324، احياء العلوم، ج 3، ص 60.
الْمُؤْمنُ يَشْرَبُ في معىً وَاحدٍ وَ الْكَافرُ يَشْرَبُ فى سَبْعَة امْعَاءٍ[2].
مسند احمد، ج 2، ص 375، جامع صغير، ج 2، ص 183 [ص 145 احاديث مثنوى] مأخذ اين حكايت روايت ذيل است:
بَلَغَنى عَنْ ابى سَعيدٍ الْمَقبُرىِّ عَنْ ابى هُرَيْرَةَ انَّهُ قَالَ خَرَجَتْ خَيْلٌ لرَسُول اللَّه فَاخَذَتْ رَجُلًا منْ بَنى حَنيفَةَ لَا يَشْعُرُونَ مَنْ هُوَ حَتَّى اتَوْا به رَسُولَ اللَّه6فَقَالَ أَ تَدْرُونَ مَنْ اخَذْتُمْ، هَذَا ثُمَامَةُ بْنُ اثَالٍ الْحَنَفي احْسنُوا اسَارَهُ وَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّه6الَى اهْله فَقَالَ اجْمعُوا مَا كَانَ عنْدَكُمْ منْ طَعَامٍ فَابْعَثُوا به الَيْه وَ امَرَ بلَقْحَته انْ يُغْدَىَ الَيْه بهَا وَ يُرَاهُ فَجَعَلَ لَا يَقَعُ منْ ثُمَامَةَ مَوْقعاً وَ يَأْتيه رَسُولُ اللَّه6فَيَقُولُ اسْلمْ يَا ثُمَامَةُ فَيَقُولُ ايُّهَا يَا مُحَمَّدُ انْ تَقْتُلْ تَقْتُلْ ذَا دَمٍ وَ انْ تُرد الْفدَاءَ فَسَلْ مَا شئْتَ فَمَكَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ انْ يَمْكُثَ ثُمَّ قَالَ نَبىُّ اللَّه6يَوْماً اطْلقُوا ثُمَامَةَ فَلَمَّا اطْلَقُوهُ خَرَجَ حَتَّى اتَى الْبَقيعَ. فَتَطَهَّرَ فَاحْسَنَ طَهُورَهُ ثُمَّ اقْبَلَ فَبَايَعَ النَّبىَّ6عَلَى الاسْلَام فَلَمَّا امْسَى جَاءُوه بمَا كَانُوا يَأْتُونَهُ به منَ الطَّعَام فَلَمْ يَنَلْ منْهُ الَّا قَليلًا وَ بالْلَّقْحَة فَلَمْ يَصُبُّ منْ حلَابهَا الَّا يَسيراً فَعَجبَ الْمُسْلمُونَ منْ ذَلكَ فَقَالَ
[1]- مؤمن با( ظرفيت) يك شكم مىخورد( و مىآشامد) ولى كافر( به ظرفيت) هفت شكم!( كافر در خوردن و آشاميدن حريص و افراطى است).
[2]- مؤمن با( ظرفيت) يك شكم مىخورد( و مىآشامد) ولى كافر( به ظرفيت) هفت شكم!( كافر در خوردن و آشاميدن حريص و افراطى است).
رَسُولُ اللَّه6حينَ بَلَغَهُ ذَلكَ ممَّ تُعْجَبُونَ أَ منْ رَجُلٍ اكَلَ اوَّلَ النَّهَار فى معَاءٍ كَافرٍ وَ اكَلَ آخر النَّهَار فى معَاء مُسْلمٍ انَّ الْكَافرَ يَأْكُلُ فى سَبْعَةَ امْعَاءٍ وَ انَّ الْمُسلمَ يَأْكُلُ فى معىً وَاحدٍ[1].
سيره ابن هشام به تصحيح محمد محى الدّين عبد الحميد، چاپ مصر، ج 4، ص 315- ص 316 و اين روايت در نوادر الاصول، صفحه 82 و 83 به صورت ذيل نقل شده است كه از بعضى جهات به نقل مولانا شبيهتر مىنمايد.
عَنْ ابى صَالح السَّمَان قَالَ قَدمَ ثَلاثُونَ رَاكباً عَلَى رَسُول اللَّه6منْ غفَارٍ فيهمْ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ ابُو بَصيرَةٍ مثْلُ الْبَعير فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6لاصْحَابه بَدِّدوُا الْقَومَ وَ جَعَلَ الرَّجُلُ يُقيمُ الرَّجُلَ وَ الرَّجُلُ يُقيمُ الرَّجُلَيْن عَلَى قَدْر مَا عنْدَهُ منَ الطَّعام حَتَّى تَفَرَّقَ الْقَوْمُ غَيْرَ ابى بَصيرَةٍ قَالَ وَ كُلُّ الْقَوم يَرَى انْ لَيْسَ عنْدَهُ مَا يُشْبعُهُ فَلَمَّا رَأَى رَسُولُ اللَّه6ذَاكَ قَامَ وَ اسْتَتْبَعَهُ فَتَبعَهُ فَلَمَّا دَخَلَ دَعَا لَهُ بطَعَامٍ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه فَكَانَّمَا لَحَسَهُ ثُمَّ دَعَا بقَدَحٍ فَحَلَبَ فيه فَشَربَهُ حَتَّى حَلَبَ لَهُ فى سَبْعَة اقْدَاحٍ فَشَربَهَا فَبَاتَ عنْدَ رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّهَ عَلَيه فَعَرَضَ عَلَيه الاسْلَامَ فَتَكَّلَمَ منْهُ بشَيْءٍ فَلَمَّا خَرَجَ رَسُولُ اللَّه6الَى صَلاة الْغَدَاة وَ اسْتَتْبَعَهُ فَتبَعَهُ فَصَلَّى مَعَهُ الْغَدَاةَ فَلَمَّا سَلَّمَ رَسُولُ اللَّه6اقْبَلَ عَلَى الْقَوم بوَجْهه فَقَالَ عَلِّمُوا اخَاكُمْ وَ بَشِّروُهُ فَاقْبَلَ الْقَوْمُ بنُصْحٍ يَعْلمُونَهُ وَ الْقَى عَلَيه رَسُولُ اللَّه6ثَوْباً حينَ اسْلَمَ ثُمَّ قَالَ فَاسْتَتْبَعَهُ فَتَبعَهُ فَلَمَّا دَخَلَ دَعَا لَهُ بطَعَامٍ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه فَلَمْ يَاْكُلْ الَّا يَسيراً حَتَّى قَالَ شَبعْتَ ثُمَّ دَعَا لَهُ بقَدَحٍ فَحَلَبَ فيه فَلَمْ يَشْرَبْ الَّا يَسيراً حَتَّى قَالَ رَوَيْتُ فَضَرَبَ رَسُولُ اللَّه6عَلَى مَنْكَبه فَقَالَ اشْهَدُ انْ لَا الَه الَّا اللَّه وَ انّى رَسُولُ اللَّه انَّكَ كُنْتَ امْس كَافراً وَ انَّكَ الْيَوْمَ مُؤْمنٌ وَ انَّ الكَافرَ يَاْكُلُ فى سَبْعَة امْعَاءٍ وَ انَّ الْمُؤْمنُ يَاْكُلُ فى معىً وَاحدٍ
[2].
و در موطّأ مالك اين روايت به صورت ذيل ديده مىشود:
عَنْ ابى هُرَيْرَةَ انَّ رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ ضَافَهُ ضَيْفٌ كَافرٌ فَامَرَ لَهُ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ سَلَّمَ بشَاةٍ فَحُلبَتْ فَشَربَ حلَابَهَا ثُمَّ اخْرَى فَشَربَهُ حَتَّى شَربَ حلَابَ سَبْع شيَاةٍ ثُمَّ انَّهُ اصْبَحَ فَاسْلَمَ فَامَرَ لَهُ رَسُولُ اللَّهُ صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ بشَاةٍ فَحُلبَتْ فَشَربَ حلَابَهَا ثُمَّ امَرَ لَهُ باخْرَى فَلَمْ يَسْتَتَمَّهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ الْمُؤْمنُ يَشْرَبُ فى معىً وَاحدٍ وَ الْكَافرُ يَشْرَبُ فى سَبْعَةٍ امْعاءٍ[3].
شرح الزرقانى على موطأ الامام مالك، طبع مصر 1355 هجرى ج 4، ص 291- 280 و نيز رجوع كنيد به: مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 21 و 43 و 74.
[ص 159 به بعد قصص مثنوى]
[1]- ابو سعيد مقبرى از ابو هريره نقل كرده است كه عدهاى از مسلمانان بر سر راهشان مردى از قبيله بنى حنيفه را بدون آن كه او را بشناسند، دستگير كردند.
همين كه خدمت رسول خدا رسيدند فرمود مىدانيد چه كسى را دستگير كردهايد؟
او ثمامة بن اثال حنفى است. لازم است در طول مدت اسارت با او به نيكى رفتار كنيد. آن گاه پيامبر به خانه رفت. و فرمود آنچه خوردنى هست يك جا پيش او ببرند. و دستور داد شير شترش را به وى اختصاص دهند. وقتى كه مشغول خوردن صبحانه بود رسول خدا6نزدش آمد و فرمود اى ثمامه، تو را به اسلام دعوت مىكنم. ثمامه پاسخ داد اى محمد، اگر مرا بكشى صاحب دمى را كشتهاى و اگر آزادم كنى حاضرم بهايى را كه براى اين آزاد كردن تعيين كنى بپردازم. پيامبر6مدتى سكوت كرد. سپس فرمود پس از يك روز آزادش كنيد. روزى كه وى را آزاد كردند به كنار استخرى رفت. خود را پاكيزه كرد و به سوى پيامبر باز گشت. و اسلام را پذيرفت. و با آن حضرت بيعت كرد. از قضا شب كه خوردنى برايش بردند بر عكس نوبت قبل( كه پر خورى مىكرد) غذاى كمى خورد و اندكى شير نوشيد. حاضران متعجب شده بودند. پيامبر6براى رفع شگفتى آنان فرمود علتش اين است كه اين مرد قبلًا با شكمى كافر غذا مىخورد. و اكنون با شكمى مسلمان مىخورد. كافر با هفت شكم مىخورد و مؤمن با يك شكم!
[2]- از ابو صالح سمان نقل شده كه گفت سى نفر سواره از قبيله غفار نزد پيامبر6آمدند. بين آنان شخصى به نام ابو بصيره بود كه جثهاى به بزرگى شتر داشت! پيامبر به يارانش فرمود هر كدامتان يك يا دو نفر از اين عده را- با توجه به وسع و توانايى خود- بپذيريد. و بين خود تقسيم كنيد. فرمان پيامبر اجرا شد.
فقط ابو بصيره به خاطر آن كه كسى از عهده سير كردنش بر نمىآمد، بدون ميزبان شد. پيامبر6كه او را رها شده ديد فرمود مهمان من باش. او نيز پذيرفت و به خانه رفتند. پيامبر دستور داد آنچه هست برايش بياورند. اما وى همه را يك جا خورد و برايش در حد يك ليسيدن بود! سپس برايش شير آوردند. آن را نوشيد، دوباره آوردند، آن را هم نوشيد. و تا هفت بار ادامه داشت. شب را نزد پيامبر به صبح آورد. پيامبر به هنگام صبح وى را دعوت به اسلام فرمود و با وى سخن گفت. آن حضرت هنگام رفتن براى نماز صبح، از وى دعوت كرد همراهش باشد.
مهمان پذيرفت و با پيامبر نماز صبح را برگزار كرد. وى پس از سلام نماز، رو به حاضران كرد و گفت: شما نيز اين برادرتان را تعليم و بشارت دهيد. حاضران به نشانه نصيحت و ارشاد به سويش آمدند و به تعليمش پرداختند. پيامبر( به شكرانه اسلام آوردنش) لباسى بر وى پوشانيد و در باز گشت به منزل نيز با هم بودند. وقتى در خانه برايش غذا آوردند با خوردن اندكى از آن، دست كشيد. و گفت سير شدم. شير هم كمى نوشيد. آن گاه پيامبر به شانهاش زد و فرمود:
شهادت به يگانگى خدا مىدهم و به رسالت خويش و اين كه تو تا ديروز كافر بودى و امروز مؤمن شدى. آرى، كافر با هفت شكم مىخورد و مؤمن با يك شكم!
[3]- از ابو هريره نقل شده كه كافرى بر پيامبر6مهمان شد. آن حضرت فرمود گوسفندى آوردند و شيرش را دوشيدند( و نزد وى نهادند). مهمان آن را نوشيد.
گوسفند ديگرى را دوشيدند آن را هم آشاميد. تا هفت گوسفند دوشيده شد.( و او همچنان ميل به خوردن داشت) صبح كه برخاست اسلام آورد. پيامبر6فرمود شير گوسفندى را دوشيدند و جلوش گذاشتند، آن را آشاميد اما براى بار دوم ديگر ميل به خوردن نداشت. پيامبر6فرمود مؤمن به ظرفيت يك شكم مىآشامد ولى كافر به اندازه هفت شكم حرص آشاميدن دارد!
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[ميهمانان بين خود قسمت كنيد]
724-
«رو به ياران كرد آن سلطان داد
دستگير جمله شاهان و عباد
گفت اى ياران من قسمت كنيد
كه شما پُر از من و خُوى منيد
مبتنى است بر روايت ذيل:
إنَّ النَّبىُّ6كَانَ إذَا اجْتَمَعَ الضِّيفَانُ قَالَ ليَنْقَلبْ كُلُّ رَجُلٍ بضَيْفه[1].
دلائل النبوة (چاپ حيدرآباد)، ج 2، ص 153 [ص 145 احاديث مثنوى]
[1]- هر گاه مهمان بيش از يك نفر مىشد پيامبر6به اصحابش مىفرمود آنها را بين خود تقسيم كنند( تا پذيرايى از آنان بر كسى يك جا تحميل نشود.)
[ «كه رعيّت دين شه دارند و بس»]
725-
«آب روح شاه اگر شيرين بود
جمله جُوها پر ز آب خوش شود
كه رعيّت دين شه دارند و بس
اين چنين فرمود سلطان عَبَس
اشاره به روايتى است كه در ذيل شماره (203 و 202) ذكر شده است.
[ص 146 احاديث مثنوى]
[آنچه را چشمان نديده آن دهند]
726-
«فرض ده كم كن ازين لقمه تنت
تا نمايد وَجْه لَا عَيْنٌ رَأَت
اشاره است به حديث مذكور در ذيل شماره (490).
[ص 146 احاديث مثنوى]
[پوشش جنّت ز كُره و سختى است]
727-
«حُفَّت الْجَنّه به چه محفوف گشت
بالْمَكاره كه از او افزوده كشت
اقتباسى است از حديث مذكور در ذيل شماره (319).
[ص 146 احاديث مثنوى]
[رحمت حق برده سبقت بر غضب]
728-
«سَبْق برده رحمتش و آن غدر را
داده نورى كه نباشد بدر را
مستفاد است از حديث مذكور در ذيل شماره (193) [ص 146 احاديث مثنوى]
[گفت پيغمبر: ارحنا يا بلال]
729-
«ز اختلاط خلق يابد اعتلال
آن سفر جويد كه ارحْنا يَا بلال
اى بلال خوش نواى خوش صهيل
مئذَنه بر رَو بزن طبل رحيل
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (157) آوردهايم.
[ص 146 احاديث مثنوى]
[اهل ايماناند جاسوس قلوب]
730-
«حاجتش نآيد به فعل و قول خوب
احْذَرُوهُمْ هُمْ جَواسيسُ القُلوب
اشاره است به روايت مذكور در ذيل شماره (301).
[ص 147 احاديث مثنوى]
[كن دعا تا حفظ گردد نسل تو]
731-
«در نُبى شاركْهُمُ فرمود حق
هم در اموال و در اولاد اى شفق
گفت پيغمبر ز غيب اين را جلى
در مقالات نوادر با عَلى
مقصود از «مقالات نوادر» ظاهراً حديث بسيار مفصلى است كه مجلسى در بحار الانوار، ج 23 و ملا محسن فيض در وافى، ج 12، ص 107- 108 نقل كردهاند و در آن جمله ذيل وارد شده است:
فَقُضىَ بَينَكُمَا وَلَدٌ فَانَّ الشَّيطَانَ لَا يَقرَبُهُ حَتَّى يَشيبَ[1].
و ملا محسن فيض اين روايت را ضعيف مىشمارد و نيز روايات متعدد مشعر بر شركت شيطان در نسل و اولاد آدميان در كتاب وافى نقل شده (ج 12، ص 104- 105) كه ممكن است بيت مذكور در مثنوى بر آنها مبتنى باشد.
و اين روايت كه در مستدرك الوسائل (ج 2، ص 549) مذكور است نيز با گفته مولانا مناسبت دارد:
عَنْ رَسُول اللَّه (صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ) يَا عَلىُّ اذَا ... أَهْلَكَ فَقُل اللَّهُمَّ جَنِّبْنى الشَّيْطَانَ وَ جَنِّب الشَّيطَانَ ممَّا رَزَقْتَنى فَإنَّهُ إنْ قُضىَ بَينَكُمَا وَلَدٌ لَمْ يَضُرَّهُ الشَّيطَانُ[2].
[ص 147 احاديث مثنوى]
[1]-( وقتى پيش از ولادت فرزند براى محفوظ ماندنش از خطر شيطان دعا كنيد، خدا هم) مقدر مىسازد كه فرزندتان تا دم مرگ از وسوسه شيطان در امان بماند.
[2]- از رسول خدا6نقل شده كه فرمود اى على به هنگام آميزش بگو خدايا، از شيطان دورم بدار. و از آنچه نصيبم خواهى كرد شيطان را دور كن.
در اين صورت اگر خداوند مقدر كرد كه فرزندى به شما عطا كند ديگر شيطان او را زيان نخواهد رسانيد.