بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 123

[تا سگت باشد گرسنه رام توست‌]

209-

«آلت اشكار خود جز سگ مدان‌

كمترك انداز سگ را استخوان‌

زان كه سگ چون سير شد سركش شود

كى سوى صيد و شكار خوش دود

در مثل است: جَوِّعْ كَلْبَكَ يَتْبَعْكَ. (سگ خويش را گرسنه دار تا دنبال تو بيايد.) سَمِّنْ كَلْبَكَ يَأْكُلْكَ. (سگ خود را سير و فربه كن تا تو را بخورد.) التمثيل و المحاضرة، طبع مصر، ص 354، مجمع الامثال.

كَالْكَلْب انْ جَاعَ لَمْ يَعْدَمْكَ بَصْبَصَةً وَ انْ يَنَلْ شَبْعَةً يَنْبَح منَ الْاشَر[1].

همان مأخذ، ص 356 [ص 1190 شرح مثنوى‌]

[بهترين داروست پرهيز از خوراك‌]

210-

«احتماها بر دواها سَرْوَر است‌

زان كه خاريدن فزونى گَراست‌

احتما اصل دوا آمد يقين‌

احتما كن قوّت جانَت ببين‌

اشاره است بدين روايت:

الْحمْيَةُ رَأْسُ الدَّوَاء وَ الْمَعدَةُ بَيْتُ الدَّاء وَ عَوِّدْ بَدَناً مَا تَعَوَّدَ[2][1].

سفينه البحار ج 1 ص 345 كه مؤلّف اللؤلؤ المرصوع در باره آن مى‌گويد:

قَالَ الزَّرْكَشيُ لَا اصْلَ لَهُ وَ انَّمَا هُوَ منْ كَلَام بَعْض الْاطبَّاء[3]. اللؤلؤ المرصوع، ص 73 [ص 30 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] فقه الرضا7ص 340 باب 90- باب الطب و مكارم الأخلاق ص 362 في معالجة المريض و سفينة البحار، ج 1، ص 345 و با تفاوت‌هايى اندك نيز نقل شده است:

قَالَ النَّبيّ6: المَعدَةُ بَيْتُ الدَّاء وَ الْحمْيَةُ رَأْسُ الدَّوَاء وَ أَعْط كُلَّ بَدَنٍ مَا عَوَّدْتَهُ.

(پيامبر اكرم6مى‌فرمايد: معده، جايگاه درد است، پرهيز، بهترين دواست، بدن را به آنچه كه عادت داده‌اى عطا كن).

عوالي اللآلي ج 2 ص 30 ح 72.

قَالَ أَميرُ الْمُؤْمنينَ7الْمَعدَةُ بَيْتُ الْأَدْوَاء وَ الْحمْيَةُ رَأْسُ الدَّوَاء لَا صحَّةَ مَعَ النَّهَم.

على7مى‌فرمايد: معده، جايگاه دردهاست، پرهيز، سرآمد دواهاست و با پرخورى، صحت و سلامتى نيست).

الدعوات ص 77 فصل في خصال يستغنى بها و مستدرك الوسائل ج 16 ص 452 باب 109- باب الحمية للمريض.

عَن النَّبيِّ6قَالَ: الْمَعدَةُ بَيْتُ الدَّاء وَ الْحمْيَةُ رَأْسُ الدَّوَاء وَ أَعْط كُلَّ بَدَنٍ مَا عُوِّدَ به.

(پيامبر اكرم6مى‌فرمايد: معده، جايگاه درد است، پرهيز، سرآمد دواهاست، بدن را آنچه كه عادت دارد عطا كن).

مستدرك الوسائل ج 16 ص 453 باب 109- باب الحمية للمريض ح 205270.

[1]- مانند سگ است اگر گرسنه بماند همچنان برايت دم مى‌جنباند. اما همين كه سير شد به نشانه نافرمانى پارس مى‌كند.

[2]- پرهيز( از پر خورى) بهترين دواست.( همان طورى كه بر اثر پر خورى) معده جايگاه درد مى‌شود. بدن را به آنچه كه بايد عادت كند عادت ده.

[3]- زركشى گفته است اين حديث اصالت ندارد بلكه سخن يكى از طبيبان است.


صفحه 124

[پس قيامت روز عرض اكبر است/ مرتضى فرمود من فايز شدم‌]

211-

«پس قيامت روز عَرض اكبر است‌

عَرض، او خواهد كه با زيب و فر است‌

«و آن كس كه اين دعوى كند و راست گو باشد در اين دعوى همه تمنّاى او آن باشد كه ازين زندان بجهد و بدان راحت پيوندد. چنان كه امير المؤمنين على- صلوات اللّه و سلامُه عليه- گفت‌

وَ اللَّه لَا أُبَالي وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَىَّ أَمْ وَقَعْتُ عَلَى الْمَوْت‌[1].

و چون آن ضربت رسيد او را كه دانست از دنيا بخواهد رفت، گفت فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة. ظفر يافتم به خداى كعبه. براى آن كه بر يقين بود كه چگونه مى‌رود و كجا مى‌رود.» تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، ج 5 ص 318 [ص 1208 شرح مثنوى‌]

[آن كه بى‌پير است شيطان پير اوست‌]

212-

«پس رهى را كه نديدستى تو هيچ‌

هين مرو تنها، ز رهبر سر مپيچ‌

گر نباشد سايه او بر تو گول‌

پس تو را سرگشته دارد بانگ غول‌

قَالَ النَّبىُّ6مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَيْخٌ فَشَيْخُهُ الشَّيْطَانُ‌[2].

لطائف معنوى، تأليف عبد اللطيف بن عبد الله عباسى طبع هند، ص 60 [ص 30 احاديث مثنوى‌]

[نيست يكسان مشورت با ديگران‌]

213-

«شَاورُوهُنَّ پس آنگه خالفوا

انَّ مَنْ لَمْ يَعْصهنَّ تَألفُ‌

اشاره است بدين حديث:

شَاورُوهُنَّ وَ خَالفُوهُنَ‌[3].

شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 270

[1]- به خدا قسم چه مرگ به سراغم آيد و چه من به سراغ مرگ روم برايم فرقى نمى‌كند.

[2]- پيامبر6فرمود: كسى كه پير وَ مرشد نداشته باشد شيطان مرشدش مى‌شود.

[3]- با زنان مشورت كنيد و خلاف آن را به كار بنديد.


صفحه 125

و در احياء العلوم، ج 2، ص 29 مصدّر به لفظ: قيلَ نقل شده كه مشعر بدان است كه غزّالى آن را حديث نمى‌داند.

و در شرح احياء العلوم موسوم به: اتّحاف السَّادة المتّقين. ج 5، ص 356 نسبت آن به پيغمبر6انكار شده و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در ذيل آن روايت مى‌گويد:

قَالَ السَّيوُطىُ باطلٌ لَا اصْلَ لَهُ لَكن فى مَعْنَاهُ حَديثٌ‌

اطَاعَةُ النِّساء نَدَامَةٌ

وَ حَديثٌ‌

هَلَكَت الرِّجَالُ حينَ اطَاعَت النِّسَاءَ

[1]. اللؤلؤ المرصوع، ص 44 [ص 30 احاديث مثنوى‌]

[ «تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش»]

214-

«گفت پيغمبر على را كاى على‌

شير حقى، پهلوانى، پر دلى‌

ليك بر شيرى مكن هم اعتميد

اندر آ در سايه نخل اميد

تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش‌

نى چو ايشان بر كمال برّ خويش‌

يَا عَلىُّ اذَا تَقَرَّبَ النَّاسُ الى‌ خَالقهمْ في ابْوَاب البرِّ فَتَقَرَّبْ الَيْه بانْوَاع الْعَقْل تَسْبقْهُمْ بالدَّرَجَات وَ الزُّلْفَى عنْدَ النَّاس وَ عنْدَ اللَّه في الْآخرَة[2].

حلية الاولياء، طبع مصر، ج 1، ص 18

اذا تَقَرّبَ النَاسُ بابْواب البرِّ وَ الْاعْمال الصَّالحَة فَتَقَرَّبَ انْتَ بعَقْلكَ‌[3]

احياء العلوم، ج 1، ص 64 و با مختصر تفاوت ج 3، ص 13.

نيز رجوع كنيد به: اتحاف السادة المتقين، ج 1، ص 462 [ص 30 احاديث مثنوى‌]

[1]- سيوطى گفته است اين حديث باطل است و اصيل نيست اما به همين معناست:

- حديث-: اطاعت از زنان موجب پشيمانى است و نيز: زمانى كه مردان از زنان اطاعت كردند به هلاكت افتادند.

[2]- اى على هنگامى كه مردم با مبرّات و اعمال نيك بر خالقشان تقرّب مى‌جويند تو با تكيه كردن بر عقل خود به خدا تقرّب كن، تا در قيامت از نظر درجات، بر آنان سبقت گيرى و تقرّبت به خدا بيشتر گردد.

[3]- هنگامى كه مردم به كمك مبرّات و اعمال صالح قصد تقرّب به خدا دارند، تو به كمك عقلت در صدد تقرّب به خدا باش.


صفحه 126

[هست دور از رحمت حق خال كوب‌]

215-

«سوى دلّاكى بشد قزوينيى‌

كه كبودم زن بكن شيرينيى‌

كبودى زدن رسم خال كوبى است كه هم اكنون نيز معمول است.

... اين كار در اسلام مذموم است در حديث آورده‌اند:

لَعَنَ اللَّهُ الْوَاشمَةَ وَ الْمُسْتَوْشمَةَ[1].

نهايه ابن اثير، در ذيل: وشم. شرح معلقّات سبع، ذيل: بيت اول از قصيده طرفة بن العبد. [1] [ص 1232 شرح مثنوى‌]

[شير و تقسيم غنايم را شنو]

216-

«شير و گرگ و روبهى بهر شكار

رفته بودند از طلب در كوهسار

مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب نثر الدّر از ابو سعد آبى (باب چهاردهم، امثال و نوادر عَلَى الْسنَة الْبَهَائم، نسخه كتاب خانه آستانه رضويه) و در محاضرات الادباء، ج 2، ص 417 و در كتاب الاذكياء، تاريخ ابو الفرج عبد الرّحمن بن جوزى، طبع مصر، ص 157 روايت شده و ما آن را از كتاب محاضرات الادباء نقل مى‌كنيم:

وَ زَعَمُوا انَّ اسَداً وَ ذئْباً وَ ثَعْلَباً اشْتَرَكُوا فيمَا يَصيدُونَ فَاصْطَادُوا حمَاراً وَ ظَبْياً وَ ارْنَباً فَقَالَ الْاسَدُ للذِّئْب اقْسمْ بَيْنَنَا وَ اعْدلْ فَقَالَ امَّا الْحمَارُ فَلَكَ وَ امَّا الظَّبْىُ فَلى وَ امَّا الْارْنَبُ فَللثَّعْلَب فَغَضبَ الْاسَدُ وَ ضَرَبَهُ ضَرْبَةً انْدَرَ رَأْسَهُ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه ثُمَّ قَالَ للثَّعْلَب اقْسمْ بَيْنَنَا وَ اعْدلْ فَلَمَّا رَأى الثَّعْلَبُ مَا صَنَعَ بالذِّئْب خَشىَ انْ يُصيبَهُ مثْلَهُ فَقَالَ امَّا الْحمَارُ فَلَكَ تَتَغَدَّى به وَ امَّا الْارْنَبُ فَخلَالٌ تَتَخَلَّلُ به فيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّيْل وَ امَّا الظَّبْىُ فَلَكَ تَتَعشَّى به فَقَالَ لَهُ الْاسَدُ وَيْحَكَ يَا ثَعْلَبُ مَا يَنْبَغى لَكَ الَّا انْ تَكُونَ قَاضياً مَنْ عَلَّمَكَ هَذَ الْقَضَاءَ قَالَ الرَّاْسُ الَّذي بَيْنَ يَدَيْكَ‌[2].

و همين حكايت در فرائد السّلوك باب دوم بدين گونه آمده است:

______________________________ [1] مجمع البحرين ج 4 ص 189 ذيل كلمه نمص براى اطلاع بيشتر به منابع ذيل مراجعه شود كافى ج 5 ص 559 باب نوادر ح 13 و وسائل الشيعة ج 17 ص 133.

[1]- خداوند هم استاد خال كوب و هم متقاضى خال كوبى را لعنت كرده است.

[2]- آورده‌اند كه شير و گرگ و روباهى تصميم گرفتند با هم به شكار پردازند.

نتيجه اين شد كه دراز گوش، آهو و خرگوشى را شكار كردند. شير به گرگ گفت شكارها را تو عادلانه تقسيم كن. گرگ اطاعت كرد و گفت دراز گوش براى تو، آهو براى من و خرگوش براى روباه. شير( كه اين تقسيم را باب طبع نديد) غضبناك شد و با يك حمله شديد سر از بدن گرگ جدا كرد و به زمينش انداخت آن گاه روى به روباه كرد و گفت تو تقسيم كن و مواظب باش به عدل عمل كنى. روباه كه سرنوشت گرگ را تباه شده ديد، از ترس اين كه مبادا همان بلا به سرش آيد گفت دراز گوش براى صبحانه تو، خرگوش غذاى بين صبح و شام تو و آهو هم براى شام تو! شير( كه سخت خوشحال و هيجان زده شده بود به روباه) گفت آفرين! واقعاً قضاوت كننده شايسته‌اى هستى. چه كسى به اين خوبى تعليمت داده است؟ روباه پاسخ داد سر از تن جدا شده گرگ!


صفحه 127

آورده‌اند كه شيرى كه گاو و ماهى از نهيب پنجه او در زمين نفس بنيارستندى زد، و شير آسمان از صولت چنگال او در مرغزار فلك، گام نيارستى نهاد، مرغ از هيبت او بالاى بيشه نيارستى پريد و پيل از دهشت او پيرامون صحرا نيارستى گرديد،

يَذُودُ عَنْ غَيْضَةٍ مُلْتَفَّةٍ اشِب‌

مَنِيعَةٍ فِى حِمَاهُ ذَاتَ اشْبَالِ‌[1]

در بيشه‌اى مقام داشت و در وادى اى متمكّن بود. و گرگى و روباهى از جمله مرتّبان خدمت و خاصّگيان حضرت او بودند. روزى شير را تماشاى شكار آرزو كرد. به نشاط صيد مايل شد. گرگ و روباه در صحبت او روانه شدند و در خدمت ركاب او برفتند. شير گفت هر يك در طلب صيد به گوشه‌اى بيرون رويم و موضع اجتماع ما با آنچه از شكار حاصل شده باشد به فلان بيشه بود. مثال را امتثال نمودند و فرمان را ارتسام واجب دانستند. و هر يكى به طرفى روى نهادند [و] از جانبى برفتند. چون زمانى چند بر آمد به هم جمع شدند به موضع معهود. شير، خر گورى شكسته بود و گرگ، آهويى صيد كرده و روباه، خرگوشى گرفته. چون جمله جمع شدند شير گرگ را گفت بيا اين صيدها را قسمت كن. گرگ گفت قسمت راست است و نصيب هر يك مفروز. خرگور ملك را و آهو مرا و خرگوش روباه را. شير از اين قسمت در خشم شد پنجه بزد و سر گرگ از تن برگرفت و پيش نهاد. و در ميان خشم و كينه روباه را گفت بيا قسمت كن. روباه گفت خرگور را ملك راتب چاشت سازد و آهو راتب شام و خرگوش حالى را تنقّلى مى‌فرمايد.

شير گفت قسمتى بدين زيبايى از كه آموختى؟ گفت از آن سر كه در پيش تخت ملك نهاده است! [ص 28 قصص مثنوى‌]

[1]- او( شير) از بيشه‌اى كه داراى درختان انبوه و به هم پيچيده است دفاع مى‌كند.

چنين بيشه‌اى( از دست دشمنان) به دور است و پناهگاه فرزندان اوست.


صفحه 128

[در جماعت هست رحمتهاى حق‌]

217-

اين چنين شه را ز لشكر زحمت است‌

ليك همره شد جماعت رحمت است‌

اشاره بدين حديث است:

الْجَمَاعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذَابٌ.[1]

جامع صغير، ج 1، ص 144

فِي الْجَمَاعَةِ رَحْمَةٌ وَ فِي الْفُرْقَةِ عَذَابٌ.[2]

كنوز الحقائق، ص 88 [ص 31 احاديث مثنوى‌] [1]

[آن كه گويد «من» ز محرومان شود]

218-

آن يكى آمد دَرِ يارى بزد

گفت يارش كيستى اى معتمدَ

مأخذ آن حكايتى است كه جاحظ در كتاب الحيوان، جلد اول، ص 165 نقل مى‌كند و هى هذه: وَ حَدَّثَني ابُو عَلىٍّ الْانْصَارىِّ وَ عَبْدُ الْكَريم الْغَفَّارىِّ قَالا حَدَّثَنَا عيسَى بْنُ حَاضرٍ قَالَ كَانَ عَمْروُ بْنُ عُبَيْدَةَ يَجْلسُ فى دَاره وَ كَانَ لَا يَدَعُ بَابَهُ مَفتوُحاً فَاذَا قَرَعَهُ انْسَانٌ قَامَ بنَفْسه حَتَّى يَفْتَحَهُ لَهُ فَاتَيْتُ الْبَابَ يَوْماً فَقَرَعْتُهُ فَقَالَ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ انَا فَقَالَ مَا اعْرفُ احَداً يُسَمّى‌ انَا فَلَمْ اقُلْ شَيْئاً وَ قُمْتُ خَلْفَ الْبَاب اذْ جَاءَ رَجُلٌ منْ اهْل خُرَاسَانَ فَقَرَعَ الْبَابَ فَقَالَ عَمْرو مَنْ هَذَا فَقَالَ رَجُلٌ غَريبٌ قَدَمَ عَلَيْكَ يَلْتَمسُ الْعلْمَ فَقَامَ لَهُ فَفَتَحَ لَهُ الْبَابَ فَلَمَّا وَجَدْتُ فُرْجَةً ارَدْتُ انْ الَجَّ الْبَابَ فَدَفَعَ الْبَابَ فى وَجْهى بعُنْفٍ فَاقَمْتُ عنْدَهُ ايَّاماً ثُمَّ قُلْتُ فى نَفْسى وَ اللَّه انِّى يَوْمَ اتَغَضَّبُ عَلَى عَمْرو بْن عُبَيْدٍ لغَيْر رَشيد الرَّأْى فَاتَيْتُ الْبَابَ فَقَرَعْتُهُ عَلَيْه فَقَالَ مَنْ‌

______________________________ [1] براى اطلاع بيشتر به منابع ذيل مراجعه شود:

بحارالأنوار ج 28 ص 104 باب 3- تمهيد غصب الخلافة و قصة الصحيفة الملعونة، و كتاب إرشاد القلوب ج 2 ص 334 في فضائله من طريق أهل البيت:و كتاب الصوارم المهرقة في جواب الصواعق المحرقة ص 77

[1]- در يك‌پارچگى مردم، رحمت( خدا متجلّى) است و در پراكندگى آنها عذاب( خدا).

[2]- در يك‌پارچگى مردم، رحمت( خدا متجلّى) است و در پراكندگى آنها عذاب( خدا).


صفحه 129

هَذَا فَقُلْتُ عيسَى بْنُ حَاضرٍ فَقَامَ فَفَتَحَ لىَ الْبَابَ‌[1].

و اين حكايت را تا جمله «مَا اعْرفُ احَداً يُسَمَّى انَا» و بدون ذكر عيسى بن حاضر در ربيع الابرار، باب الاسماء و الكنى‌، هم مى‌توان ديد.

عبد اللَّه انصارى نيز، اين حكايت را بدين شكل نقل كرده است:

عاشقى از كمال شوق بر در سراى معشوق آمد، حلقه بر سندان زد. بر ضميرش گذر كرد كه اگر معشوق گويد كيستى چه گويم؟ اگر گويم منم گويد تو را تا تويى در عالم ما بار نيست. و اگر گويم تويى گويد من در هودج كبريايى خود متمكّنم و از وجود تو مستغنى.

باز شو و از در درگذار شو. مسكين تا روز بر قدم انتظار بى‌چاره‌وار شرمسار بماند. (رساله عقل و عشق از عبد اللَّه انصارى).

و شيخ عطّار در بيان اين قصّه گويد:

عاشقى را بود معشوقى چو ماه‌

مهر كرده ترك، پيش او كلاه‌

مدّتى در انتظارش بوده بود

جان به لب بر خون دل آلوده بود

داد آخر وعده وصليش باز

گفت خواهد بودت امشب روز ناز

مرد آمد تا در دل خواه خويش‌

اوفتادش مشكلى در راه خويش‌

گفت اگر اين حلقه را بر در زنم‌

گويدم اين كيست من گويم منم‌

گويدم پس چون تويى با خويش ساز

عشق اگر بازى همه با خويش باز

ور بدو گويم نيَم من، آن تويى‌

گويدم پس تو بر كه مى‌روى‌

در ميان اين دو مشكل چون كنم‌

خويش را بى‌خويش حاصل چون كنم‌

آن شبانگه بر دَر آن دل فروز

هم در اين انديشه بود او تا به روز

اين سخن مى‌گفت پيش صادقى‌

گفت عاقل بود او نه عاشقى‌

زان كه همچون عاقلان صد گونه حال‌

گشت بر وى در جواب و در سؤال‌

زان كه گر بوديش عشقى كارگر

در شكستى زود و در رفتى به در

تا برانديشى تو كار از بد دلى‌

حاصلت گردد همه بى‌حاصلى‌

عاشقان را نيست با انديشه كار

مصلحت انديش باشد پيشه كار

مصيبت نامه عطار [ص 30 قصص مثنوى‌]

[1]- ابو على انصارى و عبد الكريم غفارى از قول عيسى بن حاضر نقل كرده‌اند كه عمرو بن عبيده عادت داشت هميشه در خانه اقامت كند و در خانه‌اش همواره بسته بود. اگر كسى در مى‌زد خودش آن را باز مى‌كرد. روزى من( عيسى بن حاضر) در خانه‌اش را زدم. پرسيد كيست؟ گفتم: منم. گفت كسى را به نام منم نمى‌شناسم! من هم چيزى نگفتم و همچنان پشت در ماندم. در اين اثنا مردى از خراسان سر رسيد و در زد. عمرو پرسيد كيست؟ پاسخ داد غريبه‌اى هستم كه براى كسب دانش به خانه شما روى آورده‌ام. عمرو در را باز كرد. من از فرصت استفاده كرده خواستم داخل شوم ولى به شدّت در را به رويم بست. چند روز همچنان پشت در ماندم. با خود گفتم بى‌شك خشمى كه من نسبت به عمرو پيدا كرده‌ام بيجا و دور از انديشه سالم است. آن گاه در خانه را زدم و وقتى پرسيد كيست؟ گفتم عيسى بن حاضر. اين بار وى در را به رويم باز كرد.


صفحه 130

[هست هر لحظه خدا را سه سپاه‌]

219-

«كمترين كاريش هر روز آن بود

كاو سه لشكر را روانه مى‌كند

لشكرى ز اصلاب سوى امّهات‌

بهر آن تا در رحم رويد نبات‌

لشكرى ز ارحام سوى خاكدان‌

تا ز نرّ و ماده پر گردد جهان‌

لشكرى از خاك زان سوى اجل‌

تا ببيند هر كسى حسن عمل‌

مقتبس است از كلام‌

مولاى متقيان على (ع):

للَّه تَعَالَى كُلَّ لَحْظَةٍ ثَلَاثَةُ عَسَاكرَ فَعَسْكَرٌ يَنْزلُ منَ الْاصْلَاب الَى الْارْحَام وَ عَسْكَرٌ يَنْزلُ منَ الْارْحَام الَي الْارْض وَ عَسْكَرٌ يَرْتَحلُ منَ الدُّنْيَا الَي الْآخرَة[1].

[1] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 559.

[ص 31 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 318 ح 657.

[1]- خدا را هر لحظه سه لشكر است: 1- لشكرى كه از پشت پدران به رحم مادران منتقل مى‌شود. 2- لشكرى كه از رحم مادران به صحنه زمين قدم مى‌گذارد. 3- لشكرى كه از دنيا به آخرت رحلت مى‌كند