نبندد.» نقل از امثال و حكم دهخدا در ذيل: سخن همچو مرغى است كش دام كام. و يكى از شعرا به تازى گفته است:
تَأَمَّلْ فَلَا تَسْتَطيعُ رَدَّ مَقَالَةٍ
اذَا الْقَوْلُ فى زَلَّاته فَارَقَ الْفَمَا[1]
محاضرات راغب، بولاق، ج 1 ص 40 [ص 664 شرح مثنوى]
[اى زبان، خوب و بد اعضا تويى]
133-
«اى زبان هم آتش و هم خرمنى
چند اين آتش درين خرمن زنى
مناسب آن حكايت ذيل است: خواجه لقمان از وى خواست كه گوسفندى را بكشد و بهترين عضو آن را بيارد. لقمان چنين كرد و زبانش را آورد. باز گفت گوسفندى بكش و بدترين عضوش را بياور. لقمان گوسفندى كشت و باز هم زبان آن را پيش خواجه آورد.
خواجه دليل آن را پرسيد. لقمان گفت زبان بهين عضو است اگر سخن پاك گويد و بترين است اگر ناخوش گويد. محاضرات راغب، طبع بولاق، ج 1، ص 240 [ص 676 شرح مثنوى]
[شد مقدّم خلقت جان بر جَسد]
134-
«اندرون توست آن طوطى نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
... جان انسانى كه در اين حكايت از آن به «طوطى» تعبير مىشود به عقيده اكثر حكما پيش از تن موجود بوده است. در اين باره حديثى نيز نقل مىكنند بدين گونه:
إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَان بأَلْفَيْ عَامٍ.
(خداى تعالى جانها را به دو هزار سال پيش از تنها آفريد.) [1] مرصاد العباد، طبع تهران، ص 21 [ص 683 شرح مثنوى]
[حق بود مقتول خود را خون بها]
135-
«ما بها و خون بها را يافتيم
جانب جان باختن بشتافتيم
... ممكن است ناظر باشد به حديث ذيل: [2]
______________________________ [1] كافى ج 1 ص 438 باب في معرفتهم أولياءهم
[2]
أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ مَنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَنْ أَعْطَاني شَكَرْتُهُ وَ مَنْ عَصَاني سَتَرْتُهُ وَ مَنْ قَصَدَني أَبْقَيْتُهُ وَ مَنْ عَرَفَني خَيَّرْتُهُ وَ مَنْ أَحَبَّني ابْتَلَيْتُهُ وَ مَنْ أَحْبَبْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ ديَتُهُ وَ مَنْ عَلَيَّ ديَتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ
(خداى متعال مىفرمايد: هركه مرا بخواند جوابش دهم و هركه از من درخواستى كند عطايش كنم و هركه عطايم كند شكرش كنم و هركه نافرمانيم كند چشمپوشى كنم و هركه به سويم آيد پايدارش سازم و هركه عارف به من گردد نيك گردانمش و هركه دوستم بدارد مبتلايش (آزمودهاش) سازم و هركه را دوستش بدارم به قتلش رسانم و هركه را به قتل رسانم خونبهايش بر من است و هركه خونبهايش بر من باشد خودم خونبهاى او باشم).
مستدركالوسائل ج 18 ص 419 باب 10- ح 23127- 2- عن الشيخ أبي الفتوح الرازي في تفسيره، مُرْسَلًا.
[1]-( قبل از گفتن) بينديش زيرا سخن وقتى گفته شد از دهان فاصله مىگيرد.
بنا بر اين اگر با خطا و لغزش همراه باشد ديگر نمىتوانى آن را برگردانى.
مَنْ عَشَقَنى عَشقْتُهُ وَ مَنْ عَشقْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَانَا ديَتُهُ.
(هر كه بر من عاشق شود من نيز بر او عشق مىورزم و هر كه من عاشق او شوم مىكشمش و هر كه را بكشم خون بهايش منم) كه در طرائق الحقائق، چاپ تهران، ج 1 ص 206 با اختلافى در عبارت به عنوان حديث قدسى ذكر شده است [نيز رديف 673].
[ص 696 شرح مثنوى]
[ «اى حيات عاشقان در مردگى»]
136-
«اى حيات عاشقان در مردگى
دل نيابى جز كه در دل بُردگى
مضمون مصراع اول مقتبس است از گفته ابو المغيث حسين بن منصور حلّاج (مقتول 309):
اقْتُلُونى يَا ثقَاتى
انَّ فى قَتْلى حَيَاتى[1]
كه در مرصاد العباد، طبع تهران، ص 125، و ديوان حلّاج، ژورنال آزياتيك، مارس 1931 ص 33 به نام وى ضبط شده است.
[ص 696 شرح مثنوى]
[هست نيّتها اساس حشر و نشر]
137-
«سيرتى كان بر وجودت غالب است
هم بر آن تصوير، حشرت واجب است
اشاره است به مضمون حديث ذيل:
يُبْعَثُ كُلُّ عَبْدٍ عَلى مَا مَاتَ عَليْه[2].
مسلم، ج 8 ص 103 و نظير آن روايت ذيل است:
إنَّمَا يُبْعَثُ النَّاسُ عَلَى نيَّاتهم[3].
[1] جامع صغير، ج 1، ص 103، كنوز الحقائق ص 26
كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ[4][2].
معارف بهاء ولد [ص 17 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] منية المريد ص 133
[2]
قَالَ النَّبيُّ6: كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ.
عوالى اللآلى ج 4 ص 72
[1]- اى كسانى كه مورد اعتماد من هستيد مرا بكشيد. زيرا با كشته شدنم زندگى تازه مىيابم.
[2]- هر كس( از قبر) آن گونه برانگيخته مىشود كه در دنيا جان سپرده باشد.
[3]- قطعاً مردم متناسب با نيتهايشان،( از قبر) برانگيخته مىشوند.
[4]- همان طورى كه زندگى مىكنيد مىميريد و همان طورى كه مىميريد،( از قبر) برانگيخته مىشويد و همان طورى كه( از قبر) برانگيخته مىشويد،( در پيشگاه خدا) محشور مىگرديد.
[حق غيور است و غيوران را مُحب]
138-
«جمله عالم زان غيور آمد كه حق
برد در غيرت بر اين عالم سبق
مقتبس است از مفاد اين حديث:
أَ تَعْجَبُونَ منْ غَيْرَة سَعْدٍ فَوَ اللَّه لَانَا اغْيَرُ منْهُ وَ اللَّهُ اغْيَرُ منِّى منْ اجْل غَيْرَة اللَّه حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[1]. [1]
مسلم، ج 4، ص 211 و احياء العلوم ج 2، ص 30 و ج 4، ص 117 و با تفاوت مختصر بخارى، ج 3، ص 170 نيز رجوع كنيد به:
مسلم ج 8، ص 100- 101 و ج 3، ص 27 و حلية الاولياء، ج 5، ص 44 و رساله قشيريه، ص 115 و فتوحات مكيه، ج 2، ص 12 و ص 323 و ج 4، ص 642.
و اين حديث به صور ذيل هم روايت مىشود: [2]
لَا احَدَ اغْيَرُ منَ اللَّه عَز وَ جَلَّ فَلذَلكَ حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[2].
مسند احمد، ج 1، ص 381 و با تفاوت اندك- اللآلىء المصنوعة، ج 2، ص 362
انَّ اللَّهَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ الْغَيُورَ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 70
انَّ اللَّهَ غَيُورٌ لَا يُحبُّ انْ يَكُونَ في قَلْب الْعَبْد احَدٌ الَّا اللَّهُ[4].
ربيع الابرار، باب الحياء و السكون [ص 18 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] الطرائف ج 1 ص 223 به نقل از حميدى در كتاب الجمع بين الصحيحين.
[2]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ كُلَّ غَيُورٍ وَ لغَيْرَته حَرَّمَ الْفَوَاحشَ ظَاهرَهَا وَ بَاطنَهَا.
(خداى متعال، غيرتمند است و هر غيرتمندى را دوست دارد، به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان- (بر بندگانش) حرام كرده است.) كافى ج 5 ص 535 باب الغيرة ح 1
[1]- پيامبر6فرمود از غيرت سعد( نام يكى از اصحاب رسول خدا است) تعجّب مىكنيد، به خدا سوگند غيرت من از او بيشتر است و خدا از من غيرتمندتر است. به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( قسمتى از آيه 33 سوره اعراف)
[2]- كسى از خدا غيرتمندتر نيست به همين جهت هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( همان آيه)
[3]- خداى متعال، غيرتمند است و غيرتمند را دوست دارد.
[4]- خداوند، غيرتمند است و دوست ندارد در دل بندهاش جز او كس ديگرى، جاى داشته باشد.
[ «وقت» باشد جلوهاى از غيرتش]
139-
«شاه را غيرت بود بر هر كه او
بو گزيند بعد از آن كه ديد زو
ممكن است مستفاد باشد از مضمون سخن ابو بكر شبلى: غَيْرَةُ الْبَشَريَّة للْاشْخَاص وَ غَيْرَةُ الْالَهيَّة عَلَى الْوَقْت انْ يَضيعَ فيمَا سوَى اللَّه. (غيرت بشرى بر اجسام و افراد بشر است و غيرت خدايى بر وقت است كه نبايد در غير حق صرف شود و تباه گردد.) اللمع، چاپ ليدن، ص 252 [ص 705 شرح مثنوى]
[حق بُوَد مشتاق دلهاى حزين]
140-
«نالم ايرا نالهها خوش آيدش
از دو عالَم ناله و غم بايدش
ظاهراً مقتبس است از مفاد حديث: «و در خبر مىآيد كه بندهاى دعا كند خداى تعالى او را دوستتر دارد گويد اى جبرئيل، اندر حاجت اين بنده تأخير كن كه من دوست دارم كه آواز وى شنوم.» ترجمه رساله قشيريه، انتشارات بنگاه و ترجمه و نشر كتاب، ص 440 و نيز حديث:
انَّ اللَّهَ يُحبُّ الْقَلْبَ الْحَزينَ
(خداى دل اندوهگين و غمناك را دوست دارد).
كنوز الحقائق چاپ هند، ص 27. [ص 705 شرح مثنوى]
[خنده آيد خالق ما را ز ما]
141-
«جسم جسمانه تواند ديدنت
در خيال آرد غم و خنديدنت
... ممكن است مصراع دوم اشاره باشد به احاديثى كه در آنها خنده و ضحك به خدا نسبت داده شده است از قبيل:
انَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيَضْحَكُ الَى ثَلَاثَة: الصَّفُّ فى الصَّلَاة وَ الرَّجُلُ يُصَلِّى فى جَوْف اللَّيْل وَ الرَّجُلُ يُقَاتلُ خَلْفَ الْكَتيبَة.
(خداى، براى سه دسته از مردم
مىخندد: صفى در نماز، مردى كه در دل شب نماز گزارد، مردى كه در پشت جبهه بجنگد.) جامع صغير، طبع مصر، ج 1، ص 72.
انَّ اللَّهَ لَيضحَكُ منْ اياس الْعبَاد وَ قُنُوطهمْ وَ قُرْب الرَّحْمَة لَهُمْ.
(خداى، از نوميدى بندگان خود با وجود نزديكى بخشايش بدانها، مىخندد.) كنز العمّال، طبع حيدرآباد، ج 1، ص 211 [ص 712 شرح مثنوى]
[بر گياهان چنگ اندازد غريق]
142-
«مرد غرقه گشته جانى مىكَند
دست را در هر گياهى مىزند
... اين مضمون موافق اين مثل است: الْغَريقُ يَتَشَبَّثُ بكُلِّ حَشيشٍ[1].
[ص 720 شرح مثنوى]
[ «كوشش بىهوده به از خفتگى»]
143-
«دوست دارد يار اين آشفتگى
كوشش بىهوده به از خفتگى
«مروى است كه رسول-7- بر شخصى گذشت و به او هيچ التفات نفرمود، چون باز گشت بر وى التفاتى كرد. صحابه پرسيدند كه اين چه سرّ بود؟ فرمود:
اوّل بىكار بود و شيطان قرين او بود، چون برگشتم خطى بر زمين مىكشيد. شيطان را با او نديدم، التفات كردم.» شرح ولى محمد اكبر آبادى طبع لكنا هو، ج 1، ص 132 [ص 720 شرح مثنوى]
[در پناه كوه، الياس آرميد]
144-
«كوه، يحيى را نه سوى خويش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز
تا پناهت باشم، از شمشير تيز
[1]- غرق شده( براى نجات خويش) به هر گياهى چنگ مىزند.
تا كنون در هيچ يك از روايات اسلامى اين قصّه را منسوب به يحيى بن زكرّيا نيافتهام، ظاهراً مأخذ آن داستان ذيل است: فَقَالَ الْيَاسُ لَهُمْ يَا بَنى اسْرَائيلَ انِّى ارَاكُمْ منْ نَفْسى عَجَباً قَالُوا نَعَمْ فَصَاحَ صَيْحَةً عَظيمَةً فَارْتَعَبَ قُلُوبُهُمْ منْ خَوْف الصَّيْحَة فَهَمَّ الْمَلكُ بقَتْله فَهَرَبَ عَلَى وَجْهه حَتَّى وَصَلَ الَى جَبَل وَ تَوَرَّعَ منْهُمْ فَبَعَثُوا فى طَلَبه فَلَمَّا قَرُبُوا منْه انْفَتَحَ الْجَبَلُ وَ دَخَلَ فى بَطْنه وَ كَلَّمَهُ الْجَبلُ وَ قَالَ ايها (ظ: ايه، ائْت) الْيَاسُ فى مَسْكَنكَ وَ مَأْوَاكَ. قصص الانبياء از محمد بن عبد الله كسايى، طبع ليدن. 1922، ص 244 (الياس روزى گفت اى بنى اسرائيل من كارى شگفت از خود به شما نمايم. گفتند آرى. الياس فريادى سخت و بلند بر كشيد كه از بيم آن دلهاى اسرائيليان به ترس افتاد.
پادشاه به قتل او همت بست و او بگريخت و به راه خود رفت تا به كوهى رسيد و از آنها پرهيز جست. در پى او فرستادند و چون به نزديك او رسيدند كوه دهان باز كرد و الياس به درون كوه رفت و كوه با او در سخن آمد كه اى الياس در منزل و پناهگاه خود در آى.) مطابق روايات ديگر الياس بر اسبى آتشين نشست و به جمع فرشتگان پيوست. تفسير طبرى، طبع مصر، ج 23، ص 54. ظاهراً مولانا داستان يحيى و الياس را به هم آميخته است.
ص 727 شرح مثنوى]
[مادح خود را خفيف و خوار ساز/ «مدح» باشد در حقيقت همچو «قتل»]
145-
«او چو بيند خلق را سر مست خويش
از تكبّر مىرود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او
ديو افكنده است اندر آب جو
... حضرت رسول اكرم (6) تمجيد و مدح را هرگز نمىپسنديد.
قَالَ6مَرَّةً للْمَادح وَيْحَكَ قَصَمْتَ ظَهْرَهُ لَوْ سَمعَكَ مَا افْلَحَ الَى يَوْم الْقيَامَة.
(پيغمبر يك نوبت به ستايشگرى گفت: واى بر تو پشت اين ممدوح را شكستى اگر از تو بشنود و بپذيرد تا رستخيز روى رستگارى نبيند.) و همچنين فرمود:
الَا لَا تُمَادحُوا وَ اذَا رَأَيْتُمُ الْمَادحينَ فَاحْثُوا فى وُجُوههمُ التُّرَابَ.
(هلا تا يكديگر را نستاييد و چون ستايشگران را يافتيد خاك در روى آنها پاشيد.) [1] احياء العلوم، طبع مصر ص 200 و گفتهاند:
______________________________ [1] الصراط المستقيم ج 3 ص 35
الْمَدْحُ وَافدُ الْكبْر. (ستايش پيش آهنگ خود بينى است.) عيون الاخبار، طبع مصر، ج 1، ص 275 [ص 731 شرح مثنوى]
[بو سعيد و قصّه طنبور زن]
146-
«آن شنيدستى كه در عهد عمر
بود چنگى مطربى با كرّ و فر
مأخذ آن حكايتى است كه در اسرار التوحيد، چاپ تهران به اهتمام بهمنيار ص 76- 87 نقل شده و آن حكايت اين است:
الحكاية، حسن مؤدب گفت كه روزى شيخ در نشابور از مجلس فارغ شده بود و مردم رفته بودند، و من در خدمت شيخ ايستاده بودم چنان كه معهود بود و مرا وام بسيار جمع آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مىكردند و هيچ معلوم نبود و مرا مىبايست كه شيخ در آن، سخن گويد و نمىگفت. شيخ اشارت كرد كه واپس نگر. بنگريستم پير زنى ديدم از در خانقاه مىآمد. من نزديك وى شدم، صرّهاى به من داد گران سنگ و گفت صد دينار زر است. پيش شيخ برو بگوى تا دعايى در كار من كند. من بستدم و شاد شدم و گفتم هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم شيخ گفت اينجا منه بردار و مىرو تا به گورستان حيره آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده و در آن جا شو پيرى آن جا خفته.
سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده و بگوى كه چون اين نماند، باز نماى تا بگويم ديگر بدهند و ما اينجا [باشيم] تو باز آيى.
حسن گفت: من به آنجا رفتم كه شيخ اشارت كرده بود. در شدم پيرى را ديدم سخت ضعيف. طنبورى در زير سر نهاده و خفته، او را بيدار كردم و سلام شيخ بدو رسانيدم و آن زر بدو دادم. آن مرد فرياد در گرفت و گفت مرا پيش شيخ بر. پرسيدم كه حال تو چيست؟ پير گفت من مردىام چنين كه مىبينى و پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم به نزديك خلق قبولى عظيم داشتم. و در اين شهر هيچ جاى دو تن به هم نبودندى كه من سوم ايشان نبودمى و بسيار شاگردان دارم. اكنون چون پير شدم حال من چنان شد كه هيچ كس مرا نخواندى تا اكنون كه دست تنگ شدم. و من هيچ شغلى ديگر ندارم و مرا از خانه بيرون كردند و گفتند ما تو را نمىتوانيم داشت و ما را در كار خداى كن. راه فرار هيچ ندانستم بدين گورستان آمدم. و به درد بگريستم و با حق تعالى مناجات كردم كه خداوندا، هيچ پيشهاى ندانم و جوانى و قوّت ندارم. همه خلقم رد كردند. اكنون زن و فرزند نيز مرا بيرون كردند. اكنون من و تو و تو و من. امشب، مطربى خواهم كرد تا نانم دهى تا به وقت
صبحدم چيزى مىزدم و مىگريستم. چون بانگ نماز آمد مانده شدم بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى.
حسن گفت: با هم به نزديك شيخ آمديم و شيخ هم آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت اى جوانمرد، از سر كمى و نيستى و بىكسى در خرابه نفسى بزدى ضايع نگذاشت. برو و هم با او مىگوى و اين سيم مىخور. پس روى به من كرد و گفت اى حسن هرگز هيچ كسى در كار خداى تعالى زيان نكرده است. اين او را پديد آمده بود از آن تو نيز پديد آيد. حسن گفت ديگر روز كه شيخ از مجلس فارغ شد كسى بيامد و دويست دينار زر به من داد كه پيش شيخ بر. شيخ فرمود كه در وجه وام صرف كن پس دلم از وام فارغ گشت.
و همين حكايت را شيخ عطار در مصيبت نامه به نظم آورده است اينك گفته عطّار:
بود پيرى عاجز و حيران شده
سخت كوش چرخ سرگردان شده
دست تنگى پاى مالش كرده بود
گرد پيرى در جوالش كرده بود
بود نالان همچو چنگى ز اضطراب
پيشه او از همه فعلى رباب
نه يكى بانگ ربابش مىخريد
نه يكى ناز و ثوابش مىخريد
گُرْسنه مانده نه خوردى و نه خواب
برْهنه مانده نه نانى و نه آب
چون نبودش هيچ روى از هيچ سوى
برگرفت آخر رباب و شد به كوى
مسجدى بود از همه نوعى خراب
رفت آنجا و بزد لختى رباب
رخ به قبله زخم را بر كار كرد
پس سرودى نيز با او يار كرد
چون بزد لختى رباب آن بىقرار
گفت يا رب من ندانم هيچ كار
آنچه مىدانستم آن آوردمت
خوش ثنايى با ميان آوردمت
عاجزم پيرم ضعيفم بىكسم
چون ندارم هيچ نانى جان بسم
نه كسى مىخوانَدَم بهر رباب
نه كسم نان مىدهد بهر ثواب
من چو كردم آن خود بر تو نثار
تو كريمى نيز آن خود بيار
در همه دنيا ندارم هيچ چيز
رايگان بشنو سماع من تو نيز
كار من آماده كن يكبارگى
تا رهايى يابم از غمخوارگى
چون ز بس گفتن دلش در تاب شد
هم در آن مسجد خوشى در خواب شد
صوفيان بو سعيد آن پير راه
گرسنه بودند جمله چند گاه
چشم بر ره تا فتوحى در رسد
قوّت تن قوت روحى در رسد