جهت وى آنجا بداشتند. چون شتر آسوده گشت برخاست و به ميان كشتزار درآمد. آن مرد هر چند طبل مىكوفت شتر نمىرميد. مردك عاجز شد. چون نزديك آمد ساربان گفت اى دردمند ببين كه كوس سلطانى بر پشت اوست. و او در همه عمر خود كوس سلطانى كشيده است از آواز طبل تو نخواهد رميد. نقل از مجله سخن، شماره 7 خرداد ماه 1332، ص 543 انيس المريدين كتابى است در تفسير سوره يوسف كه زمان تأليف آن به تحقيق معلوم نيست ولى چون مؤلف بعضى از اشعار سعدى را در آن كتاب آورده بىشك تأليف آن از زمان مولانا مؤخر است و دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى كه آن كتاب را ديده و اين اطلاعات هم مستفاد از ايشان است حدس مىزنند كه انيس المريدين بايد در نيمه اول از قرن هشتم تأليف شده باشد.
و سياق و كيفيت روايت انيس المريدين و مختصر اختلافى كه با گفته مولانا دارد گواه آن تواند بود كه از مأخذ ديگر اقتباس شده باشد.
بيت ذيل از شيخ سعدى:
جور رقيب و سرزنش اهل روزگار
با من همان حكايت گاو و دهل زنست
و مثل معروف «اشتر نقاره خانه» هم اشاره به قصه مزبوره است.
[ص 124 قصص مثنوى] در باره كتاب انيس المريدين اين مطلب از گفته دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى افزوده مىشود:
چند كتاب به نام انيس المريدين ديدهام و آن فصلى كه در مجله سخن راجع به شتر نقاره خانه نقل كردهام از نسخه متعلق به مرحوم پروفسور براون بوده است. (به نشان د 7 د 9 كه فعلًا در كتاب خانه دانشگاه كمبريج محفوظ است) و موسوم است به انيس المريدين و شمس المجالس. و منسوب است به خواجه عبد اللّه انصارى. و ليكن مسلماً به صورت فعلى از وى نمىتواند بود. زيرا كه در آن از اشعار نظامى استشهاد شده است. ضمناً مؤخر از قرن ششم نيز نبايد باشد. از تصنيف ديگرى به نام انيس المريدين در تفسير سوره يوسف نسخهاى در كتاب خانه رضوى است (فهرست ج 4، ص 408) كه اين بايد در قرن هشتم تأليف شده باشد. چون در آن به شعر سعدى استشهاد شده است.
تصنيف ديگرى به نام انيس المريدين و روضة المحبين هست كه در ذيل كتابى به نام تاج القصص واقع شده است. از اين كتاب سه نسخه در ديوان هند در لندن و يك نسخه در
كتاب خانه بادليان در اكسفورد موجود است.
كتاب در باره قصص انبياست عموماً. اما قسمت عمده آن تفسير سوره يوسف و قصه يوسف و زليخاست. و در ابتداى آن قسمت نام مؤلف ابو القاسم محمود بن حسن الجيهانى ياد شده. و از قول او نقل شده است كه:
شاگردان از من درخواستند تا ايشان را در قصه يوسف7تصنيفى سازم اجابت كردم ... پس براى ايشان مجموعهاى ساختم به فارسى به طمع رهايش فردا را. و سوره يوسف را بر چهل مجلس نهادم ... و من شاگرد وىام به كنيت ابو نصر و به نام احمد (ابن محمد- در يك نسخه اين دو كلمه نيست) بن نصر البخارى- رحمة اللّه- اين نسخه را به شهر بلخ نوشتم به تاريخ سنه خمس و ستين (يك نسخه ديگر: خمس و سبعين) و اربعمائة. و بر اين خواجه آمدم به ترمذ و از وى دستورى خواستم. و مر خواجه امام را شاگردى بود به شهر بلخ او را خواجه محمد گرگانى گفتندى. با وى مقابله كردم ...
(خلاصه اين كه كتاب را از نو انشا كرده است.) ولى همين مرد هم اشارهاى به پانصد سال پس از پيغمبر- ص- مىكند. كه ممكن است آن را تعبير مسامحه آميزى از همان 475 دانست.
اين حكايت شتر نقاره خانه در نسخه ديگرى از تفسير سوره يوسف نيز كه در كتاب خانه ديوان هند به نشان «دهلى 12 فارسى» مضبوط است در همين مورد مندرج است. و اين كتاب حاوى اشعارى از بوستان و غزليات سعدى است. ولى ديرتر از قرن هشتم تأليف نشده است. و انشاى آن با انشاى نسخه براون كه حكايت مزبور از آن نقل شده است بسيار متفاوت است. اينك آن حكايت:
حكايت: كه به روزگار سلطان محمود بزرگى (برزگرى ظ) بود. و كشتهزار خويش را پيوسته محافظت كردى بدانك طبلى ساخته بود. هر گاه كه چهار پايان در كشتزار او رفتى آن طبل را فرو كوفتى تا آن چهار پاى برميدى و كشتزار او به سلامت بماندى. مگر بارى اتفاق چنان افتاد كه سلطان محمود آنجا گذر كرد و بر در آن ده نزول كرد. و اسبان و چهار پايان را رها كردند. ناگاه استرى پير از آن استران كه كوس سلطان كشيدى در كشتزار اين بزرگ افتاد. بزرگ به قاعده خويش آن طبل را كوفتن گرفت تا آن استر بگريزد. هر چند كه آن طبل را كوفت فايده نداد و استر نمىرميد. و غلّه مىخورد. بزرگ منضجر شد. بيامد و با خود گفت ببينم كه چون است كه اين استر نمىرمد؟ چون بيامد يكى را از جمله خربندگان ديد گفت اى جوانمرد، عجب مىدارم از اين استر كه از اين
طبل نمىگريزد. خربنده گفت اى بىچاره بيست سال است تا اين استر كوس محمودى مىكشيد و بر پشت وى طبل سلطانى كوفتهاند و نمىترسد. از اين طبل تو چگونه خواهد ترسيد؟ او دير است تا با اين خو كرده است. و تو بدين وى را نتوانى ترسانيد. (ورق 132 پ تا 133 ر) [ص 263 به بعد قصص مثنوى]
[چون يقين آيد عطا افزون شود]
520-
«گفت پيغمبر كه جادَ فى السَّلَف
بالعَطيّه مَن تَيَقَّن بالخَلَف
به ذيل شماره (290) رجوع كنيد. [1] [ص 99 احاديث مثنوى]
[خلق چوپاناند بهر هم دگر]
521-
«كُلُّكم راعٍ نبى چون راعى است
خلق مانند رمه او ساعى است
اشاره بدين روايت مىكند:
الَا كُلُّكُم رَاعٍ و كُلُّكُم مَسؤُولٌ عَن رَعيَّته فَالاميرُ الَّذي عَلَى النَّاس رَاعٍ وَ هُوَ مَسؤُولٌ عَن رَعيَّته وَ الرَّجُلُ راع عَلَى اهل بَيته وَ هُوَ مَسئُولٌ عَنهُم وَ المَرأَةُ رَاعيَةٌ عَلَى بَيت بَعلهَا وَ وَلده وَ هىَ مَسؤُولَةُ عَنهم و العَبدُ رَاعٍ عَلَى مَال سَيِّده وَ مَسؤُولُ عَنهُ ا لَا فَكُلُّكُم رَاعٍ وَ كُلُّكُم مَسؤُولٌ عَن رَعيَّته[1].
مسلم، ج 6، ص 8، بخارى، ج 1، ص 105، ج 2، ج 4، ص 149، مسند احمد، ج 2، ص 5، 54، 111، 121، جامع صغير، ج 2، ص 94.
اول حديث در كتاب منية المريد ص 381 نيز وارد شده است.
[ص 99 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مقصود روايت ذيل است:
مَنْ أَيْقَنَ بالْخَلَف جَادَ بالْعَطيَّة
(1).
كه در «مجموعه امثال» جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه منسوب به مولاى متقيان على-7- ذكر شده است. شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 333 ح 134. من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 416.
(1) كسى كه به دريافت پاداش [الهى] و جايگزين مطمئن گردد، رغبتش در جود و بخشش بيشتر مىشود.
[1]- همانا فرد فرد شما نسبت به يكديگر نقش چوپان را داريد و در اين باره از شما سؤال خواهد شد. فرمانروا چنين نقشى براى مردم تحت فرمان خود دارد و مسئول آن است. مرد خانه نيز چنين نقشى دارد و مسئول است. زن هم نسبت به شوهر و فرزندانش اين چنين است. عبد نيز نسبت به دارايى اربابش همين مسئوليت را دارد و خلاصه همه شما نسبت به يكديگر نقش چوپان داريد و در باره آن از شما سؤال خواهد شد.
[ «عطوفت حضرت حق بر قهر او سابق شده است»]
522-
«رحمتش سابق بُده است از قهر، زان
تا ز رَحمت گردد اهل امتحان
رحمتش بر قهر از آن سابق شده است
تا كه سرمايه وجود آيد به دست
مستفاد از مضمون خبرى است كه در ذيل شماره (193) ذكر كرديم. [1] [ص 100 احاديث مثنوى]
[ «زير ظاهر باطنى هم قاهر است»]
523-
«حرف قرآن را مدان كه ظاهر است
زير ظاهر باطنى هم قاهر است
مبتنى است بروايتى كه در ذيل شماره (443) نقل كردهايم. [2] [ص 100 احاديث مثنوى]
[ «هين تو كار خويش كن اى ارجمند»]
524-
«آن كه فرموده است او اندر خطاب
كُرّه و مادر همىخوردند آب
اين تمثيل مأخوذ است از گفته حكيم سنايى:
آن كُرّهاى به مادر خود گفت چون كه ما
آبى همىخوريم صغيرى همىزنند
مادر به كرّه گفت برو بىهده مگوى
تو كار خويش كن كه همه ريش مىكنند
[ص 125 قصص مثنوى]
[ «قلب مؤمن هست بين اصبعين»]
525-
«در كف حق بهر داد و بهر زَين
قلب مؤمن هست بَينَ اصبَعَين
اشاره به روايتى است كه در ذيل شماره (55) مذكور است. [3] [ص 125 احاديث مثنوى]
[بانگ شيطان گلّهبان اشقياست]
526-
«بانگ ديوان گلّهبان اشقياست
بانگ سلطان پاسبان اولياست
______________________________ [1] اشاره بدين حديث است:
قَالَ رَسُولُ اللَّه6إنَّ اللَّهَ تَعَالَى كَتَبَ كتَاباً بيَده لنَفْسه قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَات وَ الْأَرْضينَ وَ وَضَعَهُ تَحْتَ الْعَرْش فيه: رَحْمَتي سَبَقَتْ غَضَبي.
(رسول خدا6فرمودند: خداى متعال كتابى را با قلم قدرتش براى خودش قبل از آفريدن آسمانها و زمينها نوشت و در زير عرش جاى داد، در آن نوشته شده: «رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است»).
روضة الواعظين ج 2 ص 503
عَن الْهَيْثَم بْن وَاقدٍ الْجَزَريِّ قَالَ: سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ نَبيّاً منْ أَنْبيَائه إلَى قَوْمه وَ أَوْحَى إلَيْه أَنْ قُلْ لقَوْمكَ إنَّهُ لَيْسَ منْ أَهْل قَرْيَةٍ وَ لَا أُنَاسٍ كَانُوا عَلَى طَاعَتي فَأَصَابَهُمْ فيهَا سَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أُحبُّ إلَى مَا أَكْرَهُ إلَّا تَحَوَّلْتُ لَهُمْ عَمَّا يُحبُّونَ إلَى مَا يَكْرَهُونَ وَ لَيْسَ منْ أَهْل قَرْيَةٍ وَ لَا أَهْل بَيْتٍ كَانُوا عَلَى مَعْصيَتي فَأَصَابَهُمْ فيهَا ضَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أَكْرَهُ إلَى مَا أُحبُّ إلَّا تَحَوَّلْتُ لَهُمْ عَمَّا يَكْرَهُونَ إلَى مَا يُحبُّونَ وَ قُلْ لَهُمْ: إنَّ رَحْمَتي سَبَقَتْ غَضَبي فَلَا تَقْنَطُوا منْ رَحْمَتي فَإنَّهُ لَا يَتَعَاظَمُ عنْدي ذَنْبٌ أَغْفرُهُ وَ قُلْ لَهُمْ: لَا يَتَعَرَّضُوا مُعَاندينَ لسَخَطي وَ لَا يَسْتَخفُّوا بأَوْليَائي فَإنَّ لي سَطَوَاتٍ عنْدَ غَضَبي لَا يَقُومُ لَهَا شَيْءٌ منْ خَلْقي.
كافى ج 2 ص 274 باب الذنوب ح 25
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سَبَقَتْ رَحْمَتي غَضَبي (1).
كنوز الحقائق، ص 89 مسند احمد، ج 2، ص 242، 258، 397، مسلم، ج 8 ص 95.
انَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ الْخَلْقَ كَتَبَ بيَده عَلَى نَفْسه انَّ رَحْمَتي تَغَلَّبَ غَضَبي (2).
جامع صغير، ج 1، ص 72
كَتَبَ رَبُّكُم عَلَى نَفْسه بيَده قَبْلَ انْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ رَحْمَتي سَبَقَتْ غَضَبي (3).
جامع صغير، ج 2، ص 89 [ص 26 احاديث مثنوى] (1) خداى- عزّ و جلّ- فرمود رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است.
(2) خداوند متعال به هنگام آفريدن مخلوقات، با دست خويش به خودش نوشت: قطعاً رحمت من بر غضبم غالب مىشود.
(3) پروردگارتان قبل از آن كه شما را بيافريند با دست خويش به خودش نوشته است قطعاً رحمت من بر غضبم غلبه كرده است.
[2] اشاره بدين حديث است كه در مقدمه هشتم از مقدمات تفسير صافى و در عوالى اللئالى ج 4 ص 107 ديده مىشود:
إنَّ للقُرآن ظَهراً وَ بَطناً وَ لبَطنه بَطناً إلَى سَبعَة أَبْطُنٍ
(1).
و ممكن است كه اشاره باشد به روايت ذيل:
كَانَ الكتَابُ الاوَّلُ نَزَلَ من بَاب وَاحدٍ عَلى حَرفٍ وَاحدٍ وَ نَزَلَ القُرآنُ من سَبعَة ابوَابٍ عَلى سَبعَةٍ احرُفٍ زَجرٍ وَ امرٍ وَ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ مُحكَمٍ وَ مُتَشَابهٍ وَ امثَالٍ فَاحلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ وَ افعَلُوا مَا أُمرتُم به وَ انتَهُوا عَمَّا نُهيتُم عَنهُ وَ اعتَبرُوا بامثَاله وَ اعمَلُوا بمُحكَمه وَ آمنُوا بمُتَشَابهه وَ قُولُوا آمَنَّا به كُلُّ من عند رَبِّنَا (2).
تفسير طبرى، طبع مصر، ج 1، ص 22 و نزديك بدان اين روايت است:
انزلَ القُرآنُ عَلى سَبعَة احرُفٍ امرٍ وَ زَجرٍ وَ تَرغيبٍ وَ تَرهيبٍ وَ جَدَلٍ وَ قَصَصٍ وَ مَثَلٍ (3).
همان كتاب، ص 23 و معنى مصراع دوم مناسبت دارد با مضمون اين خبر:
انَّ هذَا القُرآنَ مَأدبَةُ اللَّه فَاقبَلُوا من مَأدبَته مَا استَطَعتُم (4).
مستدرك حاكم، ج 1، ص 555 [ص 83 احاديث مثنوى] (1) قرآن ظاهرى دارد و باطنى. باطنش باطن ديگرى دارد و همين طور تا هفت بطن تو در تو در قرآن هست.
(2) كتاب اول (ظاهراً اشاره به كتب آسمانى قبل از قرآن است) با يك باب و يك حرف نازل شد ولى قرآن با هفت باب و هفت حرف: نهى، امر، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال. بنا بر اين حلالش را حلال دانيد و حرامش را حرام. به آنچه امر شدهايد عمل كنيد و از آنچه نهى شدهايد خود دارى كنيد. از مثالهاى قرآن عبرت گيريد. محكمات را به كار بنديد و به متشابهات ايمان آوريد و بگوييد همه قرآن از طرف پروردگار ماست و به همه آن ايمان داريم.
(3) قرآن بر اساس هفت حرف (موضوع) نازل شده است: امر، نهى، ترغيب (به جهان ديگر)، بر حذر داشتن (از اين جهان)، جدل، قصه و مَثَل.
(4) اين قرآن سفره گسترده خدا براى پذيرايى است. تا مىتوانيد به نعمتهاى آن روى آوريد.
[3] اشاره است به حديث ذيل:
عَن النَّبيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله: إنَّ قُلُوْبَ بَني آدَمَ كُلَّهَا بَيْنَ إصْبَعَيْن منْ أَصَابع الرَّحْمن يُصَرِّفُها كَيْفَ شَاءَ ثُمَّ يَقُولُ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله عنْدَ ذلكَ: اللَّهُمَّ مُصَرِّفَ الْقُلُوب اصْرفْ قُلُوبَنا إلى طاعَتكَ (1)
تنزيه الأنبياء:صفحه 125 (1) از پيامبر اكرم6نقل شده كه فرمود: دلهاى آدميان كلًا بين دو انگشت از انگشتان قدرت حق خداى رحمان تسليم است. و خداوند هر طور بخواهد در آن قلب تصرف مىكند. آنگاه فرمودند: اى خدايى كه در قلبها تصرف مىكنى قلب هاى ما را به اطاعت و فرمانبرداريت باز گردان و بدين صورت ديده مىشود در احياء العلوم، ج 1، ص 76.
قَلْبُ الْمُؤْمن بَيْنَ إصْبَعَيْن منْ أَصَابع الرَّحْمَن إنْ شَاءَ لَأَثْبَتَهُ وَ إنْ شَاءَ لَأَزَاغَهُ
(2).
و به صور مختلف در كنوز الحقائق ص 91 و جامع صغير، ج 1، ص 83، و ج 2، ص 151 نقل شده است.
[ص 6 احاديث مثنوى] (2) قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان قدرت حق تسليم است، اگر بخواهد به آن قلب ثبات و استوارى مىدهد و اگر بخواهد به زيغ و انحراف گرفتارش مىكند.
مستفاد است از مضمون روايتى كه در ذيل شماره (494) ياد كرديم. [1] [ص 100 احاديث مثنوى]
[هر كه شد از نفس مستغنى، غنى است]
527-
«بل زر مضروب ضرب ايزدى
كاو نگردد كاسد آمد سرمدى
آن زرى كاين زر از آن زر تاب يافت
گوهر و تابندگى و آب يافت
آن زرى كه دل از او گردد غنى
غالب آمد بر قمر در روشنى
مرتبط است با مضمون اين خبر: [2]
لَيسَ الغنىَ عَن كَثرَة العَرَض وَ لَكنَّ الغنَى غنَى النَّفس[1].
جامع صغير، ج 2، ص 134 [ص 100 احاديث مثنوى]
[هر كه خوفش بيش امنش بيشتر]
528-
«ايمنان را من بترسانم به علم
خايفان را ترس بردارم به حلم
مناسبت دارد با مفاد اين روايت: [3]
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ عزَّتى وَ جَلَالى لَا اجمَعُ لعَبدى امنَين وَ لَا خَوفَين ان هُوَ امنَنى في الدُّنيَا اخَفتُهُ يَومَ اجمَعُ عبَادى و ان هُوَ خَافَنى في الدُّنيَا آمَنتُهُ يَومَ اجمَعُ عبَادى[2].
جامع صغير، ج 2، ص 83 [ص 101 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مبتنى است بر حديث ذيل:
كه در مستدرك الوسائل ج 11 ص 360 باب 46 ح 13261، نقل شده است:
عَنْ حُمْرَانَ بْن أَعْيَنَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ7عَنْ قَوْل اللَّه تَعَالَى- وَ أَيَّدَهُمْ برُوحٍ منْهُ وَ قَوْل رَسُول اللَّه6و سلم إذَا زَنَى الْعَبْدُ خَرَجَ منْهُ رُوحُ الْإيمَان قَالَ فَقَالَ أَ لَمْ تَرَ إلَى شَيْئَيْن يَعْتَلجَان في قَلْبكَ شَيْءٌ يَأْمُرُ بالْخَير هُوَ مَلَكٌ يُوحي الْقَلْبَ وَ الَّذي يَأْمُرُ بالشَّرِّ هُوَ الشَّيْطَانُ يَنْفُثُ في أُذُن الْقَلْب قَالَ ثُمَّ قَالَ للْمَلَك لَمَّةٌ وَ للشَّيْطَان لَمَّةٌ في لَمَّة الْمَلَك إيعَادٌ بالْخَيْر وَ تَصْديقٌ بالْحَقِّ وَ رَجَاءُ الثَّوَاب وَ منْ لَمَّة الشَّيْطَان تَكْذيبٌ بالْحَقِّ وَ قُنُوطٌ منَ الْخَيْر وَ إيعَادٌ بالشَّرِّ.
حمران مىگويد از امام باقر7درباره آيه- وَ أَيَّدَهُمْ برُوحٍ منْه- (آنان را با روحى از خودش تأييد كرد- سوره مجادله آيه 22) و از گفتار پيامبر6كه فرمود:- وقتى بندهاى زنا كند روح ايمان از او خارج مىگردد- پرسيدم، امام7فرمودند: مگر نديدى كه دو چيز در دلت نزاع و كارزار مىكنند يكى امر به خير مىكند، او فرشتهايست كه در دلت الهام مىكند وان ديگرى امر به شر مىكند كه شيطان است در گوش دلت مىدمد.
سپس فرمود: براى فرشته خطورات و الهاماتى است و براى شيطان نيز چنين است، ليكن در الهامات فرشته، وعده به خير، تصديق حق و اميد پاداش و در وسوسههاى شيطان، دروغ پنداشتن حق و نااميدى از خير و وعده به شر مىباشد.
و در حديثى ديگر چنين آمده:
انَّ للشَّيطَان لَمَّةً بابن آدَمَ وَ للمَلَك لَمَّةً فَامَّا لَمَّةُ الشَّيطَان فَايعَادٌ بالشَّرِّ وَ تَكذيبٌ بالخَير وَ امَّا لَمَّةُ المَلَك فَايعَادٌ بالخَير وَ تَصديقٌ بالحَقِّ فَمَن وَجَدَ ذلكَ فَليَعلَم انَّهُ منَ اللَّه تَعَالَى فَليَحمَد اللَّهَ وَ مَن وَجَدَ الاخرى فَليَتَعَوَّذ باللَّه منَ الشَّيطَان (1).
جامع صغير ج 1، ص 94 [ص 94 احاديث مثنوى] (1) شيطان و فرشته هر كدام به نحوى در قلمرو آدمى نفوذ مىكنند. شيطان از طريق وعده شر دادن و خير را تكذيب كردن، و فرشته از طريق وعده خير دادن و حق را تصديق كردن. كسى كه به آن (الهام) دست يافت بداند كه از خداوند متعال است و حمد خدا گويد و كسى كه به اين (وسوسه) دست يافت بداند كه از شيطان است و از او به خدا پناه ببرد.
[2]
قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ: خَيْرُ الْغنَى غنَى النَّفْس.
من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 402.
بهترين غنا و بىنيازى، بىنيازى نفس (ازخواستهها و تمايلات) است.
[3]
قَالَ رَسُولُ اللَّه ص: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَا أَجْمَعُ عَلَى عَبْدي خَوْفَيْن وَ لَا أَجْمَعُ لَهُ أَمْنَيْن فَإذَا آمَنَني في الدُّنْيَا أَخَفْتُهُ يَوْمَ الْقيَامَة وَ إذَا خَافَني في الدُّنْيَا آمَنْتُهُ يَوْمَ الْقيَامَة.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل ج 11 ص 231 باب 14 باب وجوب الخوف من الله و كتاب وافى ج 26 ص 189 و امالى شيخ طوسى ص 530 مجلس 19.
رسول خدا6و سلم فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: به عزت و جلال خودم سوگند، براى بندهام دو خوف و دو امنيت را با هم مقرر نمىكنم. اگر در دنيا از من خوفى به دل نداشت و احساس امن كرد، روزى كه همه را محشور مىكنم، او را دچار خوف مىسازم. و اگر در دنيا خوف من در دلش بود روز قيامت امن و آرامش نصيبش خواهم كرد.
[1]- دارندگى به كثرت مال و عرضه آن نيست. بلكه به بىنياز شدن نفس( از خواستهها و تمايلات) است.
[2]- خداوند متعال فرمود به عزت و جلال خود سوگند، براى بندهام دو امن و دو خوف را با هم مقرر نمىكنم. اگر در دنيا از من خوفى به دل نداشت و احساس امن كرد، روزى كه همه را محشور مىكنم، او را دچار خوف مىسازم. و اگر در دنيا خوف من در دلش بود روز قيامت امن و آرامش نصيبش خواهم كرد.
[ناقص تصميمهاى ما خداست]
529-
«او دلت را بر دو صد سودا ببست
بىمرادت كرد و پس دل را شكست
چون شكست او بال آن راى نخست
چون نشد هستى بال اشكن دُرست
مستفاد از گفته مولاى متقيان على7است كه آن را در ذيل شماره (293) آوردهايم. [1] [ص 101 احاديث مثنوى]
[جنّت آسان دست نايد رو بكوش]
530-
«بىمرادى شد قلاووز بهشت
حُفَّت الجَنّه شنو اى خوش سرشت
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (319) ذكر كرديم. [2] [ص 101 احاديث مثنوى]
[ «هان مُراداتت همه اشكسته پاست!»]
531-
«كه مُراداتت همه اشكسته پاست
پس كسى باشد كه كام او رواست
به ذيل شماره (293) رجوع كنيد. [3] [ص 101 احاديث مثنوى]
[با غُل و زنجير در جنّت شدن!]
532-
«ديد پيغمبر يكى جَوقى اسير
كه همىبردند و ايشان در نفير
مأخذ آن حديثى است كه در ربيع الابرار، باب التعجب نقل شده است:
وَ عَنهُ6عَجَبَ رَبُّنَا من قَومٍ يُقَادُونَ الَى الجَنَّة فى السَّلَاسل وَ هُم كَارهُونَ[1].
و بعضى از شارحان مثنوى مضمون آن را با گفت و گوى بنى قريظه و كعب بن اسد مناسب شمردهاند و آن قصه را در سيره ابن هشام، ج 3، ص 259 مىتوان ديد.
[ص 125 قصص مثنوى]
______________________________ [1] با گفته مولاى متقيان على7مناسبت دارد:
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بفَسْخ الْعَزَائم وَ حَلِّ الْعُقُود وَ نَقْض الْهمَم (1).
نهج البلاغه ص 511 ح 250 شرح نهج البلاغه، ج 19، ص 84 [ص 52 احاديث مثنوى] (1) از آنجا خداى سبحان را شناختم كه مىبينم ارادهها، پيمانها و تصميمات (بندگان خدا) فسخ، لغو و شكسته مىشود.
[2] اشاره به حديث ذيل است:
حُفَّت الجَنَّةُ بالمَكَاره وَ حُفَّت النَّارُ بالشَّهوَات (1).
روضة الواعظين ج 2 ص 421 و مجموعه ورام ج 1 ص 190 مسلم، ج 8، ص 143، مسند احمد، ج 2، ص 380، جامع صغير، ج 1، ص 147 و كنوز الحقائق، ص 57 و با لفظ: حجبت- شرح نهج البلاغة ج 10 ص 17 جامع صغير، ج 1، ص 145 كنوز الحقائق، ص 56. [ص 59 احاديث مثنوى] (1) بهشت به كارهاى سخت و ناخوشايند پوشيده است و جهنم به تمايلات و شهوات. (براى رسيدن به بهشت بايد سختيها را تحمل كرد و جهنّم جايگاه كسى است كه تسليم شهوتها شده است.)
[3] با گفته مولاى متقيان على7مناسبت دارد:
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بفَسْخ الْعَزَائم وَ حَلِّ الْعُقُود وَ نَقْض الْهمَم. (1)
نهج البلاغه ص 511 ح 250 شرح نهج البلاغه، ج 19، ص 84 [ص 52 احاديث مثنوى] (1) از آنجا خداى سبحان را شناختم كه مىبينم ارادهها، پيمانها و تصميمات (بندگان خدا) فسخ، لغو و شكسته مىشود.
[1]- از رسول خدا6نقل شده كه خداوند از گروهى در شگفت است كه آنان را با غل و زنجير به بهشت مىبرند! و اين( اسارت) برايشان ناخوشايند است.
( اشاره به كفارى است كه اسير مسلمانان شده بودند.)
[مؤمن از دشمن نگه دارد حريم]
533-
«چون نشان مؤمنان مغلوبى است
ليك در اشكست مؤمن خوبى است
اشاره است بدين روايت:
المُؤمنُ يَهرَبُ من الَدِّ الخصَام كَمَا يهرَبُ الغَنَمُ منَ الذئب[1].
شرح خواجه ايوب [ص 101 احاديث مثنوى]
[هست از يك نوع، معراج رُسُل]
534-
«گفت پيغمبر كه معراج مرا
نيست از معراج يونس اجتبا
مقصود حديث ذيل است:
لَا يَنبَغى لاحَدٍ أَن يَقُولَ انَا خَيرٌ من يُونُس بن مَتى[2].
حلية الاولياء، ج 5، ص 57، و با اختلاف در تعبير- مسند احمد، ج 1، ص 205، 242، 254، 440، كنوز الحقائق، ص 167.
[ص 101 احاديث مثنوى]
[فقر باشد افتخار آن نبى6]
535-
«برگ بىبرگى همه اقطاع اوست
فقر و خوارى افتخار است و عُلوست
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (174) آوردهايم. [1] [ص 102 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] اشاره بدين حديث است:
الْفَقْرُ فَخْري وَ به أَفْتَخرُ عَلَى سَائر الْأَنْبيَاء وَ الْمُرْسَلينَ.
فقر مايه مباهات من است و به آن افتخار مىكنم بر ديگر پيامبران و رسولان.
در كتاب مستدركالوسائل ج 11 ص 173 باب 4- باب استحباب ملازمة الصفات الحميدة 12672- 8- اين حديث شريف را به صورت كامل آورده است: عَوَالي اللآَّلي،
عَن النَّبيِّ6قَالَ الشَّريعَةُ أَقْوَالي وَ الطَّريقَةُ أَقْوَالي وَ الْحَقيقَةُ أَحْوَالي وَ الْمَعْرفَةُ رَأْسُ مَالي وَ الْعَقْلُ أَصْلُ ديني وَ الْحُبُّ أَسَاسي وَ الشَّوْقُ مَرْكَبي وَ الْخَوْفُ رَفيقي وَ الْعلْمُ سلَاحي وَ الْحلْمُ صَاحبي وَ التَّوَكُّلُ زَادي وَ الْقَنَاعَةُ كَنْزي وَ الصِّدْقُ مَنْزلي وَ الْيَقينُ مَأْوَايَ وَ الْفَقْرُ فَخْري وَ به أَفْتَخرُ عَلَى سَائر الْأَنْبيَاء وَ الْمُرْسَلينَ.
كه صوفيه بدان در كتب خود استناد كردهاند و در سفينة البحار، طبع نجف، ج 2 ص 378 جزو احاديث نبوى ذكر شده و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 55) به نقل از ابن تيميه آن را از موضوعات مىشمارد. [نيز مراجعه شود به شماره 487] [ص 23 احاديث مثنوى]
[1]- مؤمن از دشمن پر كينه دورى مىگزيند همان طورى كه گوسفند از گرگ.
[2]- شايسته نيست كه كسى بگويد من از يونس بن متّى بهترم.
[عين بيدارى بُوَد خواب رسول]
536-
«آن محمّد خُفته و تَكيه زده
آمده سرّ گرد او گَردان شده
ظاهراً اشاره باشد به حديث:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبي
- كه در ذيل شماره (377) ذكر شده است. [1] [ص 102 احاديث مثنوى]
[پيش از آدم شد نبى6ختم رُسُل]
537-
«بنگرم سرّ عالَمى بينم نهان
آدم و حوا نرُسته از جهان
مستفاد است از مضمون اين خبر:
عَن رَجُلٍ قَالَ قُلتُ يَا رَسُولَ اللَّه مَتىَ جُعلتَ نَبيًّا قَالَ وَ آدَمُ بَينَ الرُّوح وَ الجَسَد[1].
مسند احمد، ج 4، ص 66
كُنتُ نَبيًّا وَ آدَمُ بَينَ الْمَاء وَ الطِّين أَوْ بَينَ الرُّوح وَ الجَسد[2].
[2] جامع صغير، ج 2، ص 96، كنوز الحقائق، ص 96
انِّي عَبدُ اللَّه خَاتَمُ النَّبيِّينَ وَ انَّ آدَمَ عَلَيه السَّلامُ لَمُنجَدلٌ في طينَته[3].
مسند احمد، ج 4، ص 126 [ص 102 احاديث مثنوى]
[دستتان گيرد پيامبر از سقوط]
538-
«كه شما پروانهوار از جهل خويش
پيش آتش مىكنيد اين حمله كيش
من همىرانم شما را همچو مست
از در افتادن در آتش با دو دست
______________________________ [1] مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبي (1).
مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35 و مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
إنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَان وَ لَا يَنَامُ قَلْبي (2)
. رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253 و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبيَاء تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا (3).
بصائر الدرجات ص 420 جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى] (1) (پيامبر6فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
(2) (پيامبر6فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
(3) ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[2]
كُنتُ نَبِيًّا وَ آدَمُ بَينَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ أَوْ بَينَ الرُّوحِ وَ الجَسدِ
. بحار الأنوار ج 18 ص 278 و الأنوار ص 2 و عوالي اللآلي ج 4 ص 121 و المناقب ج 1 ص 214 و مفتاح الفلاح ص 41 و از امير المؤمنين على7هم حديثى درباره وصايت آن حضرت نقل شده است:
قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلامُ: كُنتُ وَصِيًّا وَ آدَمُ بَينَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ
زمانى كه آدم در مرحله دميده شدن روح به جسمش بود من وصى پيامبر بودم.
عوالي اللآلي ج 4 ص 124 ح 208.
[1]- مردى نقل كرده است كه از رسول خدا پرسيدم چه موقع به پيامبرى رسيدى؟
فرمود وقتى كه آدم در مرحله دميده شدن روح به جسمش بود.
[2]- زمانى كه آدم در مرحله دميده شدن روح به جسمش بود من پيامبر بودم.
[3]- زمانى كه آدم-7- در مرحله خلقت و تكوين به سر مىبرد من عبد خدا و خاتم انبيا بودم.