ثُمَّ رَجَعَت به (اى حَليمَة) ايضاً فَكَانَ عندَهَا سَنَةً او نَحوَهَا لَا تَدَعُهُ يَذهَبُ مَكَاناً بَعيداً ثُمَّ رَأَت غَمَامَةً تَظلُّهُ اذَا وَقَفَ وَقَفَت وَ اذَا سَارَ سَارَت فَافزَعَهَا ذَلكَ ايضاً من امره فَقَدَمَت به الَى امِّه لتَرُدُّهُ وَ هُوَ ابنُ خَمس سنينَ فَاضَلَّتهَا فى النَّاس فَالتَمَسَتهُ فَلَم تَجدهُ فَاتَت عَبدَ المُطَّلب فَاخبَرَتهُ فَالتَمَسَهُ عَبدُ المُطَّلب فَلَم يَجدهُ فَنَامَ عندَ الكَعبَة فَقَالَ:
لهُم أَدِّ راكبي مُحَمَّداً
أدِّه الَىَّ وَ اصطَنع عندى يَداً
انتَ الَّذي جَعَلتَهُ لى عَضُداً
لَا يُبعَدُ الدَّهرُ به فَيُبعَداً
انتَ الَّذي سَمَّيتَهُ مُحَمَّداً[1].
طبقات ابن سعد، طبع ليدن، جزء اول از قسم اول، ص 70 و اين حكايت به تفصيل تمامتر كه مطابق است با روايت مولانا در تفسير ابو الفتوح ج 5، ص 546- 547 نقل شده است بدين گونه:
رسول- صلى اللّه عليه و آله و سلّم- چون مادر او را رها كرد و او شير خواره بود عبد المطلب، حليمه را بخواند و او را بدو سپرد. و او محمد6بر گرفت. و با قبيله خود برد بنى سعد و آنجا شير مىداد او را. چون مدت رضاع تمام شد برگرفت او را و به نزديك عبد المطلب آورد. حليمه گفت چون به در مكه رسيدم هاتفى آواز داد هَنيئاً لَكَ يَا بَطحَاءُ مكه نوش باد تو را اى بطحاء مكه، كه امروز نور و بهاء و جمال و زَين عالم به تو آمد. گفت آن گه رسول6را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم. چون باز نگريدم رسول را نديدم. از جوانب بتاختم هيچ جاى نيافتم او را. فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم واله شده. و هر كه را ديدم مىپرسيدم كودكى را ديديد بدين صفت و بر اين شكل. كسى خبر نداد مرا. چون آيس شدم با خود گفتم من با عبد المطلب چه عذر آورم؟ گويم پسرى را چون محمد6كه در عالم نظير نداشت به من دادى آنگه گفتم اگر باز نيابم او را خويشتن را از اين كوه بيندازم و از اين غم برهم. گفت پيرى آمد و مرا گفت تو را چه رسيد و اين براى چه مىكنى؟ قصه با او گفتم. گفت بيا تا نزديك صنم بزرگتر رويم كه هبل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او. گفت برخاستم و با او به نزديك هبل رفتيم. آن پير گرد هبل در گرديد و گفت: اى دستگير ما را در نوائب و شدايد، تو را بر قريش منّتهاى بسيار است. و اين زن سعديه بر تو مىنالد از آن كه كودكى داشت بر در مكه گم شده ما را بر او راه نماى. و او را محمد نام است. و بر ما منت نه به ردّ او با ما.
حليمه گفت چون نام محمد برد، هبل بر روى در آمد و اصنام جمله بيفتادند. و هاتفى آواز داد و گفت اى پير بىخرد، دور باش. اين چه حديثى است كه مىگويى؟ نمىدانى كه
[1]-( حليمه) مجدداً محمد6را به مدت يك سال يا در همين حدود نزد خود برد و مواظبش بود كه جاى دورى نرود. وى مىديد كه ابر بر سر او( محمد) سايه مىافكند. هر وقت مىايستاد ابر هم مىايستاد و هر وقت حركت مىكرد ابر هم حركت مىكرد. اين ماجرا حليمه را بيتاب و نگران كرده بود. پنج ساله كه شد حليمه او را براى ديدار مادرش( به مكه) آورد. امّا قبل از رسيدن، او را گم كرد.
هر چه جست و جو كرد از وى خبرى نشد. نزد عبد المطلّب آمد و ماجرا را گفت.
عبد المطلّب هم به جست و جو پرداخت. ولى نتيجهاى نگرفت. سرانجام به كعبه متوسل شد و شب را آنجا ماند. و مىگفت: خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و اين نعمت را به من ارزانى دار. خدايا، تو او را بازوى من قرار دادى( او را از من مگير). و روزگار بىاو مباد. خدايا، نام« محمد» را تو خود بر او نهادى.
هلاك اين بتان بر دست محمد6خواهد بود. گفت پير از جاى بلرزيد و متغيّر شد و عكازه از دستش بيفتاد. و روى به من كرد و گفت يا حليمه دل مشغول مدار. اين محمد كه تو مىگويى او را خدايى هست كه او را ضايع نمىكند. برو و او را به ساكنى طلب كن.
حليمه گفت چون اين حديث آشكارا شد به عبد المطلب رسيد. نگاه مىكرديم آمد مرا گفت يا حليمه چه كردى محمد6را؟ گفتم او را در ميان جان پروردم چون به در مكه رسيدم ناپيدا شد. عبد المطلب گمان برد كه بعضى قريش بر او اغتيالى كردند. تيغ بر كشيد و آواز داد كه يا آل؟ غال قريش جمله در پيش او جمع آمدند. و گفتند يا سيد چه رسيد تو را گفت فرزند من محمد6مفقود شده است. آن گه برنشست و قريش با او برنشستند. و در شعاب مكه بگرديدند. چون نيافتند عبد المطلب بيامد و سلاح بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد گرد خانه اسبوعى. و گفت:
يَا رَبِّ رُدَّ رَاكبى مُحَمَّداً
رُدَّ اليَّ وَ اتَّخذ عندى يَداً
يَا رَبِّ انَّ مُحَمَّداً لَن يُوجَدَا
اصبَحَ قُرَيشُ كُلُّهُم مُبَدَّداً[1]
منادى از آسمان ندا كرد و گفت اى قوم جزع مكنيد كه محمد6را خدايى هست كه او را نگاه دارد. عبد المطلب گفت يا هاتف كجاست او؟ گفت به وادى تهامه به نزديك فلان درخت. عبد المطلب برنشست و روى بدان جا نهاد. در راه ورقة بن نوفل پيش برافتاد. با او برگرديد. چو به آنجا رسيدند. رسول- ص- شاخ آن درخت بگرفته بود و با درخت بازى مىكرد. عبد المطلّب گفت مَن انتَ يَا غُلام؟ تو كيستى اى كودك؟ چه عبد المطلب او را نشناخت كه مدتى دراز غايب بود از او. گفت انَا مُحَمّدُ بنُ عَبد الله بن عَبد المُطّلب. عبد المطلب گفت فَدَتكَ رُوحى جان فداى تو باد. آن گه او را در پيش خود گرفت و با مكّه آورد.
[ص 135 قصص مثنوى]
[1]- خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و از اين طريق دستگيرم باشد. خدايا، اگر از محمد خبرى نيايد قبيله قريش چاره و تدبير خود را از دست مىدهد.
[احمد6از اسلاف پاكان بوده است]
589-
«تا به پشت آدم اسلافش همه
مهتران رزم و بزم و مَلحمه
اين نَسَب خود پوست او را بوده است
كز شهنشاهان مه پالوده است
ظاهراً مبتنى بر روايت ذيل است:
إنَّ اللَّهَ تَعَالَى اصطَفَى من وُلد ابرَاهيمَ اسمَاعيلَ وَ اصطَفَى من وُلد اسمَاعيلَ بَنى كنَانَةَ وَ اصطَفىَ من بَنى كنَانَةَ قُرَيشاً وَ اصطَفىَ من قُرَيشٍ بَنى هَاشمٍ وَ اصطَفَانى من بَنى هَاشمٍ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 113 احاديث مثنوى]
[مصطفى6را خلقت از نور خداست]
590-
«مغز او خود از نسب دور است و پاك
نيست جنسش از سمك كس تا سماك
مناسب است با روايت ذيل:
أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورى ابتَدَعَهُ من نُوره وَ اشتَقَّهُ من جَلَال عَظَمَته.
عَن الحَسَن بن عَلىٍّ عَلَيه السَّلامُ قَالَ سَمعتُ جَدِّى رَسُول اللَّه يَقُولُ خُلقتُ من نُور اللَّه
[1]- خداوند متعال اسماعيل را از فرزندان ابراهيم، بنى كنانه را از فرزندان اسماعيل، قريش را از بنى كنانه، بنى هاشم را از قريش و بالأخره مرا از بنى هاشم برگزيد.
عَزَّ وَ جَلَّ وَ خُلقَ اهلُ بَيتي من نُورى[1].
بحار الانوار، ج 6، باب بدء خلقه و ماجرى له [ص 113 احاديث مثنوى]
[شد هراسان سايل كورى ز سگ]
591-
«آن سگى در كو، گداى كور ديد
حمله مىآورد و دلقش مىدريد
اين حكايت در دفتر دوم مثنوى [بيت 2354 به بعد] آمده است.
[ص 137 قصص مثنوى]
[قلب مؤمن هست تسخير اله]
592-
«مرغ مرده مضطر اندر وَصل و بَين
خواندهاى القَلبُ بَينَ اصبَعَين
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (55) ذكر شده است.
[ص 114 احاديث مثنوى]
[بر حريصان نيست فرخنده جهان]
593-
«ليك ز اين شيرين گياى زَهرمند
ترك كن تا چند روزى مىچرند
اشاره است به حديث ذيل:
إنَّ هذَا المَالَ خُضرٌ حُلوٌ فَمَن أَخَذَهُ بسَخَاوَة نَفسٍ بُوركَ لَهُ فيه وَ مَن أَخَذَهُ باسرَاف نَفسٍ لَم يُبَارَك (لَهُ) فيه وَ كَانَ كَالَّذي يَأكُلُ وَ يَشبَعُ[2].
شرح بحر العلوم، طبع لكنهو، دفتر چهارم، ص 75 [ص 114 احاديث مثنوى]
[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) اولين چيزى را كه خداوند آفريد نور من بود كه از نور خودش نشأت گرفته و از عظمت و جلالش مشتق شده است از حسن بن على( ع) چنين نقل شده كه از رسول خدا6شنيدم كه فرمود: من از نور خداى- عز و جل- آفريده شدم و اهل بيتم از نور من آفريده شدهاند.
[2]- اين مال( دنيا) داراى طراوت و شيرينى است. اگر كسى با وارستگى از آن بهره گيرد خير و بركت مىيابد. و اگر حريصانه به آن روى آرد از آن خيرى نخواهد ديد. و( حيوانوار) فقط خوردن و سير كردن شكم نصيبش مىشود.
[ناريان و نوريان از هم جداست]
594-
«گر نبودى خصم و دشمن در جهان
پس بمردى خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشم است و خصمى بايدش
تا زيَد ور نى رحيمى بكشدش
مطابق است (به گفته بحر العلوم) با اين روايت:
يَا عَائشَةُ إنَّ اللَّهَ خَلَقَ للجَنَّة أَهلًا خَلَقَهُم وَ هُم في أَصلَاب آبَائهم وَ خَلَقَ للنَّار أَهلًا وَ هُم في أَصلَاب آبَائهم[1].
شرح بحر العلوم، دفتر چهارم، ص 75 [ص 114 احاديث مثنوى]
[ «خلق ما بر صورت خود كرد حق»]
595-
«خلق ما بر صورت خود كرد حق
وصف ما از وصف او گيرد سبق
اشاره است بدين روايت:
إذَا قَاتَلَ أَحَدُكُم أَخَاهُ فَليَجتَنب الوَجهَ فَإنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَته[2].
مسلم، ج 8، ص 32
إذَا ضَرَبَ احَدُكُم فَليَجتَنب الوَجهَ فَانَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَته[3].
مسند احمد، ج 2، ص 244، 251، 234
خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَى صُورته[4].
بخارى، ج 4، ص 56، مسلم، ج 8، ص 149، مسند احمد، ج 2، ص 315 جامع صغير، ج 2، ص 4.
لَا تُقَبِّحُوا الوَجهَ فَانَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورته[5].
[1]- اى عايشه در جمع آفژيدههاى خدا گروهى سزاوار بهشتند و گروهى در خور جهنم. و هم اكنون عدهاى از آنان در پشت پدرانند.
[2]- در به قتل رساندن( و مجازات) يكديگر از آسيب رساندن به چهره اجتناب ورزيد. زيرا خداوند آدم را مانند چهره خود آفريده است.
[3]- در ضربه زدن به يكديگر از آسيب رساندن به صورت اجتناب كنيد. زيرا خداوند آدم را مانند صورت خود آفريده است.
[4]- خداوند آدم را مانند صورت خويش آفريده است.
[5]- چهره را زشت نسازيد. زيرا خداوند آدم را مانند چهره خويش آفريده است.
لَا تُقَبِّحُوا الوَجهَ فَانَّهَ خُلقَ عَلَى صُوَرة الرَّحمَن[1].
كنوز الحقائق، ص 154 [ص 115 احاديث مثنوى]
[حمد مخصوص خداوند است و بس]
596-
«چون كه آن خلّاق، شكر و حمد جوست
آدمى را مدح جويى نيز خوست
اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح
كه چرا فربه شود احمد به مدح
اشاره است به روايت ذيل:
لَا أَحَدَ أَغيَرُ منَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ لذلكَ حَرَّمَ الفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منهَا وَ مَا بَطَنَ وَ لَا أَحَدَ أَحبُّ إلَيه المَدحُ منَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ لذَلكَ مَدَحَ نَفسَهُ.[2]
مسند احمد، ج 1، ص 436 و نيز ص 381، 426
عَن الاسوَد بن سَريعٍ قَالَ قُلتُ يَا رَسُولَ اللَّه ا لَا انشدُكَ مَحَامدَ حَمَدتُ بهَا رَبِّى تَبَارَكَ وَ تَعَالى قَالَ امَّا انَّ رَبَّكَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحبُّ الحَمدَ[3].
مسند احمد، ج 3، ص 435
لَيسَ احَدٌ احَبَّ الَيه المَدحُ منَ اللَّه وَ لَا احَدٌ اكثَرُ مَعَاذيرَ منَ اللَّه[4].
جامع صغير، ج 2، ص 134 [ص 115 احاديث مثنوى]
[1]- چهره را زشت نسازيد. زيرا به مانند چهره خداوند رحمان آفريده شده است.
[ به نظر مىرسد مرجع ضمير« ه» در« صورته» صاحب صورت باشد نه خدا، با قبول اين نظر ارتباط معنايى روايت با بيت ضعيف مىشود و منظور اين است كه خدا چهره شخص آسيب ديده را مانند چهره حضرت آدم( ع) آفريده است.]
[2]- هيچ كس از خداى- عز و جل- غيرتمندتر نيست به همين جهت ارتكاب گناهان را- چه آشكارا باشد و چه پنهانى- حرام كرده است. و هيچ كس مانند خداوند ستايش را دوست ندارد و به همين جهت است كه خود را ستوده است.
[3]- از اسود بن سريع، چنين نقل شده كه گفت به رسول خدا6عرض كردم آيا بر تو نخوانم ستايشهايى كه پروردگارم- تبارك و تعالى- را به آن ستودهام؟
فرمود( خير، ستايش مخصوص خداوند است) مگر نمىدانى پروردگارت دوست دارد ستوده شود.
[4]- هيچ كس از خدا مشتاقتر به اين نسبت كه ستايش شود و نيز از خدا كسى عذر پذيرتر نيست.
[قصّه ديو و سليمانىّ او!]
597-
«ديو گر خود را سليمان نام كرد
مُلك برد و مملكت را رام كرد
اشاره است به قصه صخر جنّى كه خاتم سليمان را ربود و بر جاى سليمان نشست و مدتى ملك راند و سلطنت كرد و آن قصه مشهور و تفصيل آن در قصص الانبياء ثعلبى (ص 273) مذكور است.
[مسجد اقصى و تخريبش شنو]
598-
«چون سليمان نبى شاه انام
ساخت مسجد را و فارغ شد تمام
هر صباحى چون سليمان آمدى
خاضع اندر مسجد اقصى شدى
مأخذ آن روايت ذيل است:
كَانَت الشَّجَرَةُ تَنبُتُ فى محرَاب سُلَيمَانَ النَّبىِّ (ع) وَ تُكَلِّمُهُ بلسَانٍ ذَلقٍ فَتَقُولُ انَا شَجَرَةٌ كَذَا وَ فىَّ دَوَاءٌ كَذَا فَيَامُرُ بهَا سُلَيمَانُ فَيُكتَبُ اسمُهَا وَ مَنفَعَتُهَا وَ صُورَتُهَا وَ تُقتَطَعُ وَ تُرفَعُ فى الخَزَائن حَتَّى كَانَ آخرُ مَا جَاءَ منهَا الخَرُّوبَةَ فَقَالَت انَا الخَرُّوبَةُ فَقَالَ سُلَيمَانُ الآنَ نَعيت الَىَّ نَفسى وَ اذنَ فى خَرَاب بَيت المَقدس[1].
عيون الأخبار، ج 1، ص 150، ص 151- نيز رجوع كنيد به قصص الانبياء ثعلبى، ص 275 و حلية الاولياء، ج 4، ص 304 و اسرار النزول واحدى، ص 21 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 361 [ص 115 احاديث مثنوى و 138 قصص مثنوى]
[1]- هر بار كه اطراف محراب سليمان( ع) درختى مىروييد، به زبانى بليغ خود را به آن حضرت معرفى مىكرد. و مىگفت من فلان درختم و در من فلان خاصيت دارويى است. حضرت هم دستور مىداد نام. خاصيت و مشخصات آن را بنويسند و پس از بريده شدن در انبارها نگه دارى كنند. يك روز نوبت به درخت خرّوب رسيد. وقتى خود را معرفى كرد( و گفت من خروبم و هر جا برويم همان جا ويران مىشود)، سليمان( ع) به او خطاب كرد و گفت: پس مرگ من هم فرا رسيد. آن گاه اجازه داد بيت المقدس را( براى باز سازى) خراب كنند.( قرار بود پدرش حضرت داود آن را باز سازى كند ولى وحى شد كه سليمان اين مأموريت را انجام خواهد داد و مرگش پس از آن خواهد بود.)
[گور كندن از كلاغ آغاز شد]
599-
«كندن گورى كه كمتر پيشه بود
كى ز فكر و حيله و انديشه بود
مأخذ آن [گور كندن قابيل] مطلبى است كه در ذيل آيه مباركه:فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ[1]. (سوره مائده، آيه 31) بدان اشاره شده و مفسرين آن مطلب را به تفصيل نقل كردهاند.
رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، ص 38 و تفسير ابو الفتوح، ج 2، ص 140.
[ص 138 قصص مثنوى]
[چون قضا آمد خرد زايل شود]
600-
«پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما
تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد
چشم وا گشت و پشيمانى رسيد
مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (97) ذكر نموديم.
[ص 116 احاديث مثنوى]
[1]- خداوند كلاغى را مأمور كرد كه زمين را بكَنَد.