ملاحظه مىشود بدين گونه: ثُمَّ سَارَ الَى الْمَدينَة فَاسْتَقْبَلَهُ اهْلُ الْمَدينَة فَقَالَ يَا قَوْم ايَّةُ مَدينَةَ هَذه قَالُوا مَدينَةُ رَسُول اللّه صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ سَلَّمَ قَالَ فَايْنَ قَصْرُ رَسُول اللَّه حَتَّى اصَلِّى فيه قَالُوا مَا كَانَ لَهُ قَصْرٌ انَّمَا كَانَ لَهُ بَيْتٌ لَاطىءٌ بالأرْض قَالَ فَايْنَ قُصُورُ اصْحَابه رَضى اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا مَا كَانَ لَهُمْ قُصُورٌ انَّما كَانَ لَهُمْ بُيُوتٌ لَاطئَةٌ بالْأَرْض[1].
و قصه حاتم اصم در تلبيس ابليس ص 59 و در تذكرة الاولياء در ضمن شرح حال حاتم اصم نقل شده است.
[ص 17 قصص مثنوى] مأخذ اين داستان بىهيچ شك، حكايت ذيل است كه محمد بن عمر واقدى (207- 130) در فتوح الشام نقل كرده است بدين گونه: ثُمَّ اسْتَدْعَى (قيصر) برَجُل منَ الْمُتَنَصِّرَة يُقَالُ لَهُ طَليعَةُ بْنُ مَارَانَ وَ ضَمنَ لَهُ مَالًا وَ قَالَ لَهُ انْطَلقْ منْ وَقْتكَ هَذَا الَى يَثْرب وَ انْظُرْ كَيْفَ تَقْتُلُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّاب فَقَالَ لَهُ طَليعَةُ نَعَمْ ايُّهَا الْمَلَكُ ثُمَّ تَجَهَّزَ وَ سَارَ حَتَّى وَرَدَ مَدينَةَ رَسُول اللَّه6وَ كَمَنَ حَوْلَهَا وَ اذَا بعُمَرَ بْن الْخَطَّاب خَرَجَ يُشْرفُ عَلَى امْوَال الْيَتَامَى وَ يَفْتَقدُ حَدَائقَهُمْ فَصَعدَ الْمُتَنَصِّرُ الَى شَجَرةٍ مُلْتَفَّة الْاغْصَان فَاسْتَتَرَ بَاوْرَاقهَا وَ اذَا بِعُمَرَ بْن الْخَطَّاب رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ قَدْ اقْبَلَ حَتَّى قَرُبَ مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِى عَلَيْهَا الْمُتَنَصِّرُ وَ نَامَ عَلَى ظَهْره وَ تَوَسَّدَ بحَجَر فَلَمَّا نَامَ هَمَّ الْمُتَنَصِّرُ انْ يَنْزلَ الَيْه لِيَقْتُلَهُ وَ اذَا بسَبُع اقْبَلَ مِنَ الْبَريَّةِ فَطَافَ حَوْلَهُ وَ اقْبَلَ يَلْحَسُ قَدَمَيْه وَ اذَا بِهَاتِفٍ يَقُولُ يَا عُمَرُ عَدَلْتَ فَامنْتَ فَلَمَّا اسْتَيْقَظَ عُمَرُ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ ذَهَبَ السَّبُعُ وَ نَزَلَ المُتَنَصِّرُ وَ تَرَامىَ عَلَى عُمَرَ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ فَقَبَّلَ يَدَيْه وَ قَالَ بابى انْتَ وَ امِّى افْدِى مَن الْكَائِنَاتُ مِنَ السِّبَاعِ تَحْرُسُهُ وَ الْمَلَائِكَةُ تَصِفُهُ وَ الْجِنُّ تَعْرِفُهُ ثُمَّ اعْلَمَهُ بِمَا كَانَ مِنْهُ وَ اسْلَمَ عَلَى يَدَيْه[2].
(فتوح الشام، طبع مصر، ج 1 ص 54) و بىگمان همين روايت است كه از گفته ابو سعيد ابى الخير، با حذف كرامتهاى عمر و نوعى از اختصار، در اسرار التوحيد نقل شده و ما آن را در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص 17) [در همين رديف، 109، آمده است.] به عنوان مأخذ اين حكايت آوردهايم.
[ص 491 شرح مثنوى]
[1]- او( حاتم اصمّ، از بزرگان و مشايخ متصوفّه) وارد مدينه شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت. پرسيد اينجا كجاست؟ گفتند شهر رسول خدا6است.
پرسيد كاخ حكومتش كجا بوده است؟ مىخواهم در آنجا نماز بگزارم. گفتند پيامبر6كاخى نداشت. آن حضرت در خانهاى محقّر مىزيست. پرسيد كاخهاى حكومت خلفاى پيامبر كجاست؟ گفتند ايشان هم مانند پيامبر در خانههاى محقّر به سر مىبرند.
[2]- قيصر روم يك نفر از نصرانيان را كه نامش طليعة بن ماران بود خواست و به او گفت از نظر مالى تأمين خواهى شد به شرط آن كه سريعاً به يثرب بروى و عمر را به قتل رسانى. وى پذيرفت و با آمادگى كامل حركت كرد تا وارد مدينه شد و در كمين نشست. هنگامى كه خليفه براى رسيدگى به امور مالى و مستغلات يتيمان بيرون آمده بود نصرانى در تعقيبش بالاى درخت بزرگى رفت و خود را لا به لاى برگها استتار كرد اتفاقاً خليفه به همان درخت نزديك شد. سنگى را زير سر گذاشت و به پشت خوابيد. نصرانى خواست از فرصت استفاده كند. ناگهان شير درندهاى از بيابان سر رسيد و شروع كرد دور خليفه گرديدن و به احترام پاهايش را ليسيدن! هاتفى ندا در داد اى عمر چون به عدل پرداختى اين چنين در امانى. خليفه كه بيدار شد شير هم آنجا را ترك كرد.
نصرانى( كه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود) خود را به دامن خليفه انداخت.
دستهايش را بوسيد و گفت پدر و مادرم فداى تو باد چگونه انسانى هستى كه درندگان از تو حفاظت مىكنند و فرشتگان از تو تعريف و جنيان تو را مىشناسند. آن گاه خود را معرفى كرد و علت آمدنش را به مدينه گفت و سپس به دست وى اسلام آورد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[كوخ باشد كاخ اسلام نخست]
110-
«گر چه از ميرى ورا آوازهاى است
همچو درويشان مر او را كازهاى است
عمر بن الخطاب زندگانى ساده و بىآلايشى داشت و امراى مسلمين را از زياده روى در معيشت منع مىكرد. وقتى مسلمانان كوفه كه در خانههاى محقر و ساخته از نى مىزيستند، از وى اجازه خواستند كه منزل از خشت بر آورند. وى در جواب نوشت كه لَا تَطَاوَلوُا فِى الْبُنْيَانِ (خود نمايى و زياده روى در ساختمان مكنيد.) و به گروهى از آنان كه نزد او آمدند گفت كه بيش از حد حاجت خانه مسازيد. و به همين مناسبت هنگامى كه سعد بن ابى وقاص در كوفه قصرى بر آورد خليفه نامهاى اعتراض آميز به وى نوشت و دستور داد تا در آن قصر را پاك سوختند تا ميان او و مردم فاصله و جدايى نباشد.
تاريخ طبرى، طبع مصر، ج 4، ص 191، 193. [ص 510 شرح مثنوى]
[ «اى برادر چون ببينى قصر او؟»]
111-
اى برادر چون ببينى قصر او
چون كه در چشم دلت رُسته است مو
چشمِ دل از مو و علّت پاك آر
وانگه آن ديدارِ قصرش چشم دار
... ممكن است تعبير: قصر او ناظر باشد بدين روايت: عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ انَّهُ قَالَ مَا كَانَ شَيْءٌ احَبَّ الَىَّ انْ اعْلَمَهُ مِنْ امْرِ عُمَرَ فَرْأَيْتُ فِى الْمَنَامِ قَصْراً فَقُلْتُ لِمَنْ هَذَا قَالُوا لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ. (آوردهاند كه عبد الله عمر گفت دانستن هيچ چيز را آن چنان دوست نمىداشتم كه پايان كار عمر را. تا شبى قصرى را در خواب ديدم گفتم اين قصر از آن كيست؟ گفتند از آنِ عمر بن خطاب است.) حلية الاولياء، طبع مصر، ج 1، ص 54 نظير آن حديثى نيز نقل كردهاند، جامع صغير ج 2، ص 13 [ص 512 شرح مثنوى]
[ «لاجرم جوينده يابنده بود»]
112-
«جُست او را تاش چون بنده بُوَد
لا جرم جوينده يابنده بُوَد
«جوينده يابنده بود» مَثَل است و اصل آن به تازى چنين است: مَنْ طَلَبَ وَجَدَ[1].
عيون الاخبار، طبع مصر، ج 4، ص 137 مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَ. مجمع الامثال مىدانى، طبع ايران، ص 640. مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَهُ وَ انْ لَمْ يَجدْهُ يُوشَكْ انْ يَقَعَ قَريباً منْهُ [1]. كتاب المعمرين
______________________________ [1] نهجالبلاغة ص 544 قصار 386-
قَالَ عَليٌّ7مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ
هر كه چيزى طلب كند به همه آن يا به قسمتى از آن مىرسد.
[1]- كسى كه بجويد، مىيابد.( نيز ر ك: رديف 1084)
لابى حاتم السجستانى ص 49. مَنْ طَلَبَ الشَّىءَ وَ جَدَّ وَجَدَ[1]. مجموعه امثال، نسخه خطى متعلق به جناب آقاى همايى. بعضى آن را به ابو القاسم جنيد بغدادى نسبت دادند.
كشف المحجوب هجويرى، طبع لنينگراد، ص 540. نيز امثال و حكم دهخدا، ذيل: جوينده يابنده است كه به عنوان حديث نبوى و بدون ذكر مأخذ نقل شده است. اين مثل را در مثنوى مكرر خواهيم ديد. [ص 522 شرح مثنوى]
[ «زير سايه خفته بين سايه خدا»]
113-
«زير خرما بُن ز خلقان او جدا
زير سايه خفته بين سايه خدا
سايه خدا: خليفه، پادشاه. مأخوذ است از حديث ذيل:
السُّلْطَانُ ظلُّ اللَّه فى الْارْض يَأْوي إلَيْه كُلُّ مظْلُومٍ [1]
، من عباده. (پادشاه يا حكومت، سايه خدا است در زمين كه هر مظلومى از بندگان خدا بدو پناه تواند برد.) كه به صور مختلف روايت شده است. جامع صغير، طبع مصر، ج 2، ص 37. الحكمة الخالده، طبع مصر، ص 179 [ص 523 شرح مثنوى]
[بر لباسش وصلهها مىزد]
114-
«هيبت حقّ است اين از خلق نيست
هيبت اين مرد صاحب دلق نيست [2]
مقصود از صاحب دلق در گفته مولانا عمر است. به مناسبت آن كه عمر جامهاى بر تن داشت كه بر آن دوازده وصله زده بودند و تنها سه وصله بر پشت شانهاش بود. خَطَبَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَ عَلَيْهِ ازَارٌ فِيهِ ثِنْتَا عَشْرَةَ رُقْعَةً. (عمر بن خطاب خطبه خواند و بر تنش ازارى بود با دوازده پينه) حلية الاولياء طبع مصر، ج 1 ص 53. وَ عَنْ انَسٍ قَالَ كَانَ بَيْنَ كَتفَىْ عُمَرَ ثَلَاثُ رقَاع. (ميان دو شانه عمر سه وصله بود در جامهاش) صفة الصفوة، طبع حيدرآباد دكن، ج 1، ص 108. وَ عُدَّ عَلَى قَمِيصِ عُمَرَ اثْنَتَا عَشْرَةَ رُقْعَةً بَعْضُهَا مِنْ ادَمٍ (بر پيراهن عمر دوازده وصله شمردند كه بعضى از پوست بود.) احياء العلوم، چاپ مصر، ج 4 ص 160 [ص 526 شرح مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه جعْفَر بْن مُحَمّدٍ، عَنْ أَبيه، عَنْ جَدّه، عَنْ الْحُسَيْن بْن عَليّ، عَنْ عَليّ:، عَن النَّبيّ6، قال: السُّلْطَانُ ظلُّ اللَّه فى الْارْض يَأْوي إلَيْه كُلُّ مظْلُومٍ، فَإنْ عَدَلَ كَانَ لَهُ الْأَجْرُ وَ عَلَى الرَّعيَّة الشُّكْرُ، وَ إنْ جَارَ كَانَ عَلَيْه الْوزْرُ وَ عَلَى الرَّعيَّة الصَّبْرُ حَتَّى يَأْتيهمُ الْأَمْرُ.
(امام صادق7از پدرش از جدش از امام حسين از امام على:نفل مىكند كه پيامبر گرامى6فرمودند: پادشاه يا حكومت، سايه خدا است در زمين كه هر مظلومى از بندگان خدا بدو پناه تواند برد. اگر عدالت پيشه كند براى او پاداش و بر مردم شكر لازم است و اگر جور و ستم پيشه سازد بر او گناه و كيفر و بر مردم صبر لازم تا امر الهى فرود آيد). امالى شيخ طوسي ص 634 مجلس (31).
[2] حضرت على7در وصف پيامبر اكرم6چنين مى فرمايد:
وَ لَقَدْ كَانَ6يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْض وَ يَجْلسُ جلْسَةَ الْعَبْد وَ يَخْصفُ بيَده نَعْلَهُ وَ يَرْقَعُ بيَده ثَوْبَهُ وَ يَرْكَبُ الْحمَارَ الْعَاريَ وَ يُرْدفُ خَلْفَهُ وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَاب بَيْته فَتَكُونُ فيه التَّصَاويرُ فَيَقُولُ يَا فُلَانَةُ لإحْدَى أَزْوَاجه غَيِّبيه عَنِّي فَإنِّي إذَا نَظَرْتُ إلَيْه ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارفَهَا فَأَعْرَضَ عَن الدُّنْيَا بقَلْبه وَ أَمَاتَ ذكْرَهَا منْ نَفْسه وَ أَحَبَّ أَنْ تَغيبَ زينَتُهَا عَنْ عَيْنه.
نهج البلاغة صبحى صالح ص 228.
پيامبر6روى زمين (بدون فرش) مىنشست و غذا مىخورد، و با تواضع همچون بردگان جلوس ميكرد با دست خويش كفش و لباسش را وصله ميكرد، بر مركب برهنه سوار مىشد و حتى كسى را پشت سر خويش سوار مىنمود، پردهاى را بر در اطاقش ديد كه در آن تصويرهائى بود، همسرش را صدا زد و گفت آن را از نظرم پنهان كن كه هر گاه چشمم به آن مىافتد به ياد دنيا و زرق و برقش ميافتم او با تمام قلب خويش از زرق و برق دنيا اعراض، و ياد آن را در وجودش ميراند، وى سخت علاقمند بود كه زينتها و زيورهاى دنيا از چشمش پنهان گردد.
وَ قَالَ7وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَ لَا تَنْبِذُهَا عَنْكَ فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّي «فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى»
حضرت على7مىفرمايد: به خدا سوگند آن قدر اين پيراهن خود را وصله زدم كه از وصله كننده آن شرم دارم، كسى به من گفت چرا اين لباس كهنه را بيرون نمىاندازى؟ گفتم، از من دور شو «صبحگاهان رهروان شب ستايش مىشوند» (آنها كه بيدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسيدند از آنها كه خواب ماندند و به مقصد نرسيدند شناخته مىشوند).
و نيز در نهجالبلاغة ص 416 نامه 45- آمده است: و من كتاب علي7إلى عثمان بن حنيف:
أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَة.
حضرت على7در نامه خويش به استاندارش (عثمان بن حنيف) مىنويسد:
آگاه باش هر مأمومى امام و پيشوائى دارد كه بايد باو اقتدا كند. و از نور دانشش بهره گيرد، بدان امام شما از دنيايش بهمين دو جامه كهنه و از غذاها بدو قرص نان اكتفا كرده است، آگاه باش شما توانائى آنرا نداريد كه چنين باشيد امامرا با ورع، تلاش عفت، پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد، بخدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقرهاى نيندوختهام، و از غنائم و ثروتهاى آن مالى ذخيره نكردهام و براى اين لباس كهنهام بدلى مهيا نساختهام و از زمين آن حتى يك وجب در اختيار نگرفتهام.
و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى بر نگرفتهام. اين دنيا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كه بر شاخه درخت بلوطى برويد.
و نيز در نهجالبلاغة ص 76 خطبه 33 مىخوانيم:
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ7بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِي: مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا، فَقَالَ7وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاس.
عبد اللّه بن عباس مىگويد در منزل «ذى قار» بر امير مؤمنان وارد شدم هنگامى كه مشغول وصله نمودن كفش خود بود.
به من فرمود «قيمت اين كفش چقدر است» گفتم «بهائى ندارد» فرمود «به خدا سوگند همين كفش بى ارزش برايم از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اين كه با اين حكومت حقى را به پا دارم و يا باطلى را دفع نمائم» سپس امام از (خيمه) بيرون آمد و براى مردم ايراد سخن كرد.
[1]-( معنى جملههاى مشابه): كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد. كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد و اگر نيافت، اميد دست يابى به آن در او زياد مىشود. كسى كه چيزى را بجويد و تلاش كند آن را مىيابد.
[چون ز حق ترسى ز تو ترسند خلق]
115-
«هر كه ترسيد از حق و تقوى گزيد
ترسد از وى جنّ و انس و هر كه ديد
مضمون اين بيت مستفاد است از حديث ذيل: [1]
مَنْ خَافَ اللَّهَ خَوَّفَ اللَّهُ منْهُ كُلَّ شَيْءٍ.
(هر كه از خدا بترسد، خدا همه چيز را از او مىترساند.) كنوز الحقائق، طبع هند، ص 127 [ص 526 شرح مثنوى]
[ «گفت پيغمبر سلام آنگه كلام»]
116-
«كرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پيغمبر سلام، آنگه كلام
اشاره است بدين حديث كه به صور ذيل نقل مىشود: [2]
السَّلَامُ قَبْلَ الْكَلام[1].
السَّلَامُ قَبْلَ الْكَلَام وَ لَا تَدْعُوا احَداً الَى الطَّعَام حَتَّى يُسَلِّمَ[2].
السَّلَامُ قَبْلَ السُّؤَال فَمَنْ بَدَأَكُمْ بالسُّؤَال قَبْلَ السَّلَام فَلَا تُجيبُوهُ[3].
جامع صغير، ج 2، ص 27 و روايت اول در كنوز الحقائق، ص 72
مَنْ بَدَأَ بالْكَلَام قَبْلَ السَّلَام فَلَا تُجيبُوهُ[4].
جامع صغير، ج 2، ص 166 [ص 17 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَن الْهَيْثَم بْن وَاقدٍ قَالَ سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ منْهُ كُلَّ شَيْءٍ وَ مَنْ لَمْ يَخَف اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ منْ كُلِّ شَيْءٍ.
كافى ج 2 ص 68 باب الخوف و الرجاء (هيثم مىگويد: از امام صادق7شنيدم كه فرمودند: هر كه از خدا بترسد، خدا همه چيز را از او مىترساند. و هر كه از خدا نترسد خدا او را از همه چيز بترساند.)
[2]
الْقُطْبُ الرَّاوَنْديُّ في دَعَوَاته، رُويَ أَنَّهُ إذَا بَدَأَ الرَّجُلُ بالثَّنَاء قَبْلَ الدُّعَاء فَقَد اسْتَوْجَبَ وَ إذَا بَدَأَ بالدُّعَاء قَبْلَ الثَّنَاء كَانَ عَلَى رَجَاءٍ وَ قَدْ أَدَّبَنَا رَسُولُ اللَّه6بقَوْله السَّلَامُ قَبْلَ الْكَلَام.
كسى كه به ثناگويى خدا قبل از دعا بپردازد اجابت را در پيش دارد، و اگر قيل ثناى خداوند آغاز به دعا كند اميدوار باشد. براستى پيامبر خدا ما را چنين ادب آموخته است با فرمايشش كه: «سلام پيش از كلام». دعوات راوندى ص 23 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 213 باب 29- باب استحباب تقديم تمجيد الله ح 5719- 5.
الْحَسَنُ بْنُ عَليِّ بْن شُعْبَةَ في تُحَف الْعُقُول، عَن الْحُسَيْن بْن عَليٍّ8أَنَّهُ قَالَ لَهُ رَجُلٌ [ابْتدَاءً]: كَيْفَ أَنْتَ عَافَاكَ اللَّهُ فَقَالَ لَهُ السَّلَامُ قَبْلَ الْكَلَام عَافَاكَ اللَّهُ ثُمَّ قَالَ لَا تَأْذَنُوا لأَحَدٍ حَتَّى يُسَلِّمَ.
مردى پيش از هر سخنى به امام حسين7عرض كرد: چطورى تو؟ خدا به سلامت داردت حضرت به او فرمود: اول سلام بعد كلام سپس فرمود: به كسى تا سلام نگفته اجازه سخن (يا ورود) ندهيد تحفالعقول ص 246 و مستدرك الوسائل ج 8 ص 358 باب 31- باب استحباب الابتداء بالسلام ح 9659- 11.
[1]- اول سلام، سپس كلام.
[2]- اول سلام، سپس كلام. از كسى كه قبل از اين كه اداى سلام كند پذيرايى نكنيد.
[3]- اداى سلام مقدم بر هر پرسش و درخواستى است. بنا بر اين درخواست كسى را كه تقديم در سلام ندارد اجابت نكنيد.
[4]- به كسى كه سخنش را قبل از اداى سلام آغاز كند پاسخ ندهيد.
[ «آن كه خوفش نيست چون گويى مترس»]
117-
«آن كه خوفش نيست چون گويى مترس
درس چه دهى نيست او محتاج درس
... ابو بكر واسطى در اشاره بدين مقام مىگويد: اذَا ظَهَرَ الحَقُّ عَلَى السَّرَائر لَا يَبْقَى فيهَا فَضْلَةٌ لخَوْفٍ وَ لَا رَجَاءٍ. (چون آفتاب حقيقت بر اسرار سالكان تابد خوف و رجا آنجا نگنجد.) و اين حالت بر اثر وصول به «فناى ذاتى» حاصل مىگردد.
[ص 530 شرح مثنوى]
[هست ز اسماء خدا «نعمَ الرّفيق»]
118-
«بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق
وز صفات پاك حق نعمَ الرفيق
نعْمَ الرَّفيقُ: چه خوش دمساز و نرم خويى است! رفيق يكى از اسماء الهى است كه در حديث:
بَل الرَّفيقُ الْاعْلَى
[1]، بدين معنى توجيه شده است.
طبقات ابن سعد، طبع بيروت ج 2، ص 230 احياء العلوم، طبع مصر، ج 4، ص 338 اتحاف السّادة المتقين، طبع مصر، ج 10 ص 296- 288، نهايه ابن اثير طبع مصر در ذيل رفق. [2] [ص 531 شرح مثنوى]
[داد الفت حق ميان جسم و جان]
119-
«مرد گفتش كاى امير المؤمنين
جان ز بالا چون در آمد در زمين
مرغ بىاندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
... اين جواب شباهت دارد به سخن مجد الدّين بغدادى: فَسُبْحَانَ مَنْ جَمَعَ بَيْنَ اقْرَب الْاقْرَبينَ وَ ابْعَد الْابْعَدينَ بقُدْرَته. (پاك آن خدايى، كه به قدرت خود نزديكترين چيزى را كه جان است با دورترين چيزى كه جسم خاكى است، الفت داد و با هم آورد).
مرصاد العباد طبع تهران، ص 39 [ص 542 شرح مثنوى]
______________________________ [1] من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 163
[2] بعضى هم آن را عبارت از انبيا و شهيدان گرفتهاند به جهت آيه 69 سوره نساء:
وَ مَن يُطع اللَّهَ وَ الرَّسولَ فَأُولَئك مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيهم مّنَ النَّبيّينَ وَ الصدّيقينَ وَ الشهَدَاء وَ الصلحينَ وَ حَسنَ أُولَئك رَفيقاً (و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز،) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان؛ و آنها رفيقهاى خوبى هستند!).
[گفت احمد6قلب را گوش است و چشم]
120-
«گوش جان و چشم جان جز اين حس است
گوش عقل و گوش ظن زين مُفلس است
... تعبير گوش جان و چشم جان ناظر است بدين حديث:
رُوىَ عَن النَّبىِّ6انَّهُ قَالَ للْقَلْب اذُنَان وَ عَيْنَان فَاذَا ارَادَ اللَّهُ تَعَالَى بعَبْدٍ خَيْراً فَتَحَ عَيْنَيْه اللَّتَيْن فى قَلْبه.
(روايت كردهاند كه پيغمبر- ص- گفت دل نيز دو گوش و دو چشم دارد و چون خدا خير كسى را بخواهد چشمهاى دلش را باز مىكند.) نوادر الاصول از حكيم ترمذى، طبع استانبول، ص 5 [ص 547 شرح مثنوى]
[ «وا ندارد كارش (خدا) از كار دگر»]
121-
«حق محيط جمله آمد اى پسر
وا ندارد كارش از كار دگر
مصراع اول ناظر است به آيه شريفه:وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً. (خدا به همه چيز محيط است.) النّساء آيه 126 و مصراع دوم ترجمه اين جمله است:
لَا يَشْغُلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ
(خدا را هيچ كارى از كار ديگر باز نمىدارد) كه با تفاوت مختصر گفته امير مؤمنان على-7- است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، طبع بيروت، ج 3 ص 408) [ص 561 شرح مثنوى]
[قارى قرآن كليم من بُوَد./ هست قارى با نبوّت مندرج]
122-
«چون كه در قرآن حق بگريختى
با روان انبيا آميختى
مضمون آن مناسبت دارد با اين حديث: [1]
مَنْ قَرَأ الْقُرْآنَ فَكَانَّمَا شَافَهَنى وَ شَافَهْتُهُ[1].
كنوز الحقائق، ص 132 [ص 17 احاديث مثنوى]
مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَكَأَنَّمَا أُدْرجَت النُّبُوَّةُ بَيْنَ جَنْبَيْه وَ لَكنَّهُ لَا يُوحَى إلَيْه.
(هر كه ختم قرآن كند گويى كه پيمبرى در درون او مندرج شده با اين تفاوت كه بدو وحى نمىرسد.) احياء العلوم، طبع مصر، ج 1، ص 195 «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ ... (كسى كه قرآن تلاوت كند)» آمده است. [ص 586 شرح مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ فَكَأَنَّمَا أُدْرجَت النُّبُوَّةُ بَيْنَ جَنْبَيْه وَ لَكنَّهُ لَا يُوحَى إلَيْه.
(هر كه ختم قرآن كند گويى كه پيمبرى در درون او مندرج شده با اين تفاوت كه بدو وحى نمىرسد.) كافى ج 2 ص 604 باب فضل حامل القرآن.
و در وسائلالشيعة ج 6 ص 191 باب 11- باب استحباب كثرة قراءة القرآن ح 7704 احياء العلوم، طبع مصر، ج 1، ص 195 «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ ... (كسى كه قرآن تلاوت كند)» آمده است.
[1]- كسى كه قرآن تلاوت كند مانند آن است كه با من به گفت و شنود پرداخته است.
[آدمى را آفتى چون شهرت است]
123-
«خويش را رنجور سازى زار زار
تا تو را بيرون كنند از اشتهار
كه اشتهار خلق بند محكم است
در ره اين از بند آهن كى كم است. [1]
اينك حكايتى در فرار مولانا از شهرت: «روزى حضرت مولانا رو به ياران كرده فرمود كه چندان كه ما را شهرت بيشتر شد و مردم به زيارت ما مىآيند و رغبت مىنمايند از آن روز باز از آفت آن نياسودم. زهى كه راست مىفرمود حضرت مصطفاى ما كه
الشُّهْرَةُ آفَةٌ وَ الرَّاحَةُ فى الْخُمُول
(شهرت آفت و گرفتارى است و آسايش در گم نامى است.) و پيوسته اصحاب را از آفت شهرت حذر مىفرمود.» مناقب افلاكى، طبع انقره، ص 226 [ص 589 شرح مثنوى]
[ «بود بازرگان و او را طوطيى»/ با سليمان گفت مرغك راز خويش/ بشنو از عطّار اينك قصّه را]
124-
«بود بازرگان و او را طوطيى
در قفس محبوس زيبا طوطيى
مأخذ اين قصه كه در قرن ششم شهرت داشته و خاقانى در تحفة العراقين بدان اشاره كرده و گفته است:
من مرده به ظاهر از پى جَست
چون طوطى كاو بمُرد وارست
حكايت ذيل است:
در روزگار سليمان-7- شخصى در بازار مرغكى خريد كه او را هزار دستان گويند. اگر او را در نوا هزار دستان است تو را در هوا هزار دستان بيش است. او را در نوا و تو را در بىنوايى. آن مرغك را به خانه برد و آنچه شرط او بود از قفس و جاى و آب و علف بساخت. و به آواز او مستأنس مىبود. يك روز، مرغكى بيامد هم از جنس او بر قفس نشست و چيزى به قفس او فرو گفت. آن مرغك نيز بانگ نكرد. و مرد آن قفس برگرفت و پيش سليمان آورد و گفت اى رسول اللّه اين مرغك ضعيف را به بهاى گران بخريدم. و به آنچه شرط اول است از جاى و آب و علف، قيام نمودم تا براى من بانگ كند روزى چند بانگ كرد و مرغكى بيامد و چيزى به قفس او فرو گفت، اين مرغك گنگ شد. از او بپرس تا چرا اوّل بانگ كرد و اكنون نمىكند؟ و آن مرغك را گفت چرا بانگ نمىكنى؟ مرغك گفت يا رسول اللّه من مرغى بودم هرگز دام و دانه صياد ناديده. و صيّادى بيامد و در گذر من دامى بگسترد. و دانه چند در آن دام فشاند من چشم حرص
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: الشُّهْرَةُ خَيْرُهَا وَ شَرُّهَا في النَّار.
امام صادق7مىفرمايد: شهرت، خير و شرش هر دو در آتش است.
الكافي ج 6 ص 445 باب كراهية الشهرة.