حفظ و نگهدارى مىكند. آرى انسان اگر به دين صحيح پى ببرد و آن گونه كه شايسته است از دين استفاده كند سعادتى را كه آرزو مىكند به بركت دين به دست مىآورد زيرا دين برايش هم فوايد معنوى دارد و هم فوايد مادى، دين به انسان اعتماد به نفس و قوت روح و آرامش و خرمى دل مىدهد و او را از زشتىها بازمىدارد و در نتيجه تنش سالم، مالش محفوظ، زندگىاش خوش، نامش نيك و عاقبتش به خير مىشود، خدا فرموده است:مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ(سوره نحل/ 97). يعنى: هر كس مرد يا زن- كار نيك كند و با ايمان باشد به او زندگانى پاكيزه مىدهيم و چنين كسان را نيكوتر از آن چه كه انجام دادهاند پاداش مىبخشيم.
فوايد اجتماعى دين
مردمى كه با هم زندگى مىكنند و در سود و زيان و عزت و ذلت و زندگى و مرگ با هم شريكند و در طرز فكر و احساسات به هم شبيهاند جامعه را تشكيل مىدهند. جامعه درست همانند يك انسان است و حكم يك شخص را دارد و بايد سه اصل اساسى در جامعه باشد تا جامعه سالم، قوى، با نشاط و قابل بقاء گشته و از زندگى حد اكثر بهره را ببرد: 1) الفت و يگانگى و اتحاد و همدلى ميان افراد و طبقات.
2) خوددارى افراد از شرارت و آزار نسبت به يكديگر. 3) تعاون و كمك كردن و همصدا شدن بر خير و حق. دين و اعتقاد به مبدأ و معاد به نحو احسن سه اصل نامبرده را در جامعه عملى مىسازد. اولين فايده مهم دين براى جامعه ايجاد وحدت معنوى و اخوت و يگانگى ميان افراد جامعه است و نيز مؤثرترين وسيله براى الفت دادن دلها به يكديگر است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً(سوره آل عمران/ 103). يعنى: همه به ريسمان الهى چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد كه شما با هم دشمن بوديد خدا دلهاى شما را با هم الفت داد و به نعمت خدا با هم برادر شديد.
مؤمنان معدود ليك ايمان يكى
جسمشان معدود و ليكن جان يكى
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهاى شيران خداست
فايده دوم دين براى جامعه اين است كه دين اذيت و آزار و شرارت مردم را از يكديگر مىگيرد يا لااقل كم مىكند، نيت شر و فساد را كه موجب بدبختى فرد و جامعه است محو و نابود
مىكند، دين بر دست و پاى اهريمنى كه در باطن انسان در كمين است و همواره در تلاش است كه برآشوبد و فتنهاى برپا كند، زنجير مىزند و او را مهار مىكند، دين از سركشى و زورگويى و ارتكاب فحشاء نسبت به يكديگر ممانعت و جلوگيرى مىكند، دين پيوستگى ميان خويشاوندان را محكم و به آن امر مىكند. خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(سوره نحل/ 90). يعنى: خدا به عدالت و نيكوكارى و محبت به خويشاوندان امر مىكند و از كار زشت و ناپسند و ستم نهى مىكند، خدا شما را پند مىدهد، باشد كه شما بپذيريد. فايده سوم دين براى جامعه آن است كه عموم مردم را به معاونت و همكارى بر انجام كارهاى خير وامىدارد و آنها را از معاونت و هم دست شدن بر انجام و به وجود آمدن بدى و گناه بازمىدارد، آنها را از عداوت و دشمنى با همديگر نهى مىكند، آنها را از دوزخ نمودن محيط براى همنوعان خود منع مىكند و آنان را از عذاب سخت بر حذر مىدارد. خدا در قرآن فرموده است:وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ(سوره مائده/ 2) يعنى: يكديگر را بر نيكى و پرهيز كارى كمك كنيد و بر گناه و دشمنى كمك نكنيد و از خدا بترسيد كه عذاب
خدا سخت است. خلاصه اين كه دين با قوانين و برنامههاى انسان ساز خويش جامعهاى را تشكيل مىدهد كه روح آن جامعه خير مطلق است و با چنين برنامهاى قوى و با نشاط و سربلند، افراد آن جامعه واجد سعادت دنيا و آخرت خواهند بود. ان شاء اللَّه. اكنون كه معناى دين، ضرورت و فوايد آن به طور خلاصه روشن شد بر مىگرديم به اصل سخن. گفته شد كه دين داراى سه بخش است و موضوع بحث ما بخش اعتقادات است و قبل از ورود به اين بحث به اين مطلب توجه كنيم كه:
بايد به اصول دين يقين داشته باشيم
همان گونه كه در مسأله اول رساله توضيح المسائل آمده است، مسلمان بايد به اصول دين يقين داشته باشد، يعنى تحصيل معرفت و اعتقاد راسخ و جزمى لازم است و نمىتواند به صرف اين كه ديگرى گفته است اكتفا كند و خلاصه به حكم عقل و به حكم آيات شريفه و روايات معتبره، بر هر مسلمانى تحصيل ايمان و يقين و اعتقاد به اصول دين واجب است و تقصير و مسامحه در اين امر موجب عذاب ابدى خواهد شد، ولى ناگفته نماند آنچه كه لازم است اصل تحقّق يقين و اعتقاد جزمى است و اين معنا از هر دليل و طريقى حاصل شود كفايت مىكند، بنابراين اكثر مردم كه اصول دين خود را از تعليمات و گفته علماء و مبلغين و معلمين و حتى از گفته والدين خود فرا گرفته و به خاطر كمال وثوق و اعتماد به قول آنها و عدم احتمال
خلاف و كذب در آنان، يقين پيدا كردهاند، كفايت مىكند گرچه نتوانند اقامه دليل و برهان كنند و نتوانند پاسخ شبهات را بدهند.
چرا اصول دين تقليدى نيست؟
علت اين كه فقهاء و مراجع عظام فرمودهاند: محل تقليد و مورد آن احكام فرعيه عمليه است و در اصول دين تقليد جارى نمىشود[1]و ادعاى اجماع نيز بر آن شده است، اين است كه تقليد: عمل كردن به دستور مجتهد است (و به نظر برخى، پذيرفتن گفته غير است تعبّداً و بدون دليل) هرچند يقين به واقع حاصل نشود، و حال اين كه آيات و روايات[2]دلالت دارند بر اين كه در اصول دين ايمان و معرفت و يقين معتبر و لازم است و ايمان به معناى اطمينان و سكون
[1]- العروة الوثقى: التقليد: مسأله 67: محلّ التقليد و مورده هو الأحكام الفرعيّة العملية، فلا يجرى في اصول الدين.
[2]- قال اللَّه تعالى:«مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ»(سوره نحل/ 106). و قال:«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»(سوره حجرات/ 14). و روي عن النبيّ صلى الله عليه و آله:- ما قيل بتواتره عن طريق الفريقين-: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية» (راجع بحار الانوار ج 23، ص 76 إلى 95). و نحوها غيرها من الآيات و الروايات الدالّة على لزوم تحصيل الإيمان باللَّه و باليوم الآخر، و المراد بالإيمان الاطمئنان و سكون القلب، كما أنّ الروايات التي دلّت على لزوم تحصيل المعرفة بالإمام ظاهرة في اعتبار الجزم و اليقين، و انّ الظنّ لا يغني من الحق شيئاً، و اللَّه العالم.
قلب و باور باطنى است. و اين معنا با تقليد حاصل نمىشود. به عبارت ديگر، آن چه انسان را به سعادت دنيا و آخرت مىرساند و او را از عذاب و هلاكت نجات مىدهد اعتقاد قلبى و ايمان جزمى است، آن چه انسان را از فوايد دين (كه قبلًا به آنها اشاره شد) بهرهمند مىكند تنها باور باطنى و يقين و اطمينان است و اين حالت و اين معنا جداى از عمل و تقليد است و به صرف گفته غير حاصل نمىشود، لذا تقليد- كه عمل كردن به دستور مجتهد، يا قبول قول غير بدون دليل و تعبّدى است- در اينجا جا ندارد. بلكه بايد گفت: ايمان و تحصيل علم و يقين به اصول دين از فضايل نفسانى است، معرفت و اعتقاد به خدا و صفات كماليه او، شناخت حجج الهى و وسائط فيض و ولاة امر، كسب علم و يقين به معاد و رجوع الى اللَّه، از كمالات انسانى و موجب خروج نفس از رذيله جهل و نادانى است و به حكم عقل تحصيل اين امور مطلوب و پسنديده و لازم است.
اعتقاد به خداوند يگانه
اعتقاد به خداوند يگانهأَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(سوره ابراهيم/ 10). يعنى: آيا در خداوند شكى هست كه آفريننده آسمانها و زمين است؟ علم و اقرار به وجود خداوند متعال بديهى است و كفار هم به آن اقرار داشتهاند چنان چه خدا فرموده است:وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ(سوره عنكبوت/ 61). يعنى: و هرآينه اگر از آنها سؤال كنى، كيست كه آسمان و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟
مىگويند البته خدا پس بگو به كجا به دروغ رانده مىشويد؟ لذا رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه مبعوث گرديد مردم را دعوت به توحيد و يگانهپرستى كرد نه اقرار به وجود خدا. منشأ اين اقرار و اعتراف، سرچشمه اين دريافت و غريزه، همان فطرت و قوه درك و فهمى است كه خداوند در نهاد و طبيعت هر انسانى قرار داده استفِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها(سوره روم/ 30). آرى خداوند اين حقيقت را در كمون و سرّ سويدايى هر كس نهاده است و لذا انسان در اصل خلقت و ذات خود حسّ مىكند كه به خود واگذار نيست بلكه به يك مبدئى مربوط است كه آن مبدأ او را نگهدارى مىكند و به او كمك مىرساند و مراقب انديشهها و اعمال او است، همان مبدئى كه
بر سراسر جهان حكم فرما است و همه موجودات به او برپاست. هر متفكرى درك و باور دارد كه همه جهان مطيع نظم و قانون است و او در پرتو همين نظم و قانون از تمام ذرات عالم بهرهمند است از هوا نفس مىكشد، از آب مىآشامد، از روييدنىها مىخورد، از اشعه آفتاب استفاده مىكند و مىفهمد كه همه عالم به يك قوه و از يك مبدأ سرچشمه گرفته و تحت يك اراده اداره مىشوند و به مقتضاى همين فطرت و فهم و درك است كه در هنگام حاجت به او استغاثه مىكند، هنگام سختى به او پناه مىبرد، هنگام نعمت به او اميدوار مىشود و معلوم است كه اين احساس و درك مربوط به ضعف و يا جهل و نادانى نيست، زيرا انسان از هر طبقه و گروهى كه باشد، هرگاه خود را از تمام افكار علمى و عقايد و عادات و رسوم برهنه كند، و خود را موجودى فرض كند كه همين ساعت به وجود آمده و هيچ كس را نديده و هيچ سخنى نشنيده، آنگاه نظرى به خود و نظرى به جهان افكند چه خواهد ديد؟ خود را موجودى خواهد ديد داراى چشم، گوش، فهم و هوش كه در گوشهاى از جهان بىپايان پيدا شده و به هر سو نظر مىافكند نگاهش به آخر جهان نمىرسد، جهان را بسيار بزرگ و خود را بسيار كوچك مىبيند زير پاى خود زمينى پر از عجايب و بالاى سر خود فضايى پر از غرايب مىيابد، در جهان آمد و شد و گردش و حركت مشاهده مىكند، مىبيند كه آفتاب و ماه طلوع و غروب مىكنند، شب و روز منظّماً از پى