2) خوددارى افراد از شرارت و آزار نسبت به يكديگر. 3) تعاون و كمك كردن و همصدا شدن بر خير و حق. دين و اعتقاد به مبدأ و معاد به نحو احسن سه اصل نامبرده را در جامعه عملى مىسازد. اولين فايده مهم دين براى جامعه ايجاد وحدت معنوى و اخوت و يگانگى ميان افراد جامعه است و نيز مؤثرترين وسيله براى الفت دادن دلها به يكديگر است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً(سوره آل عمران/ 103). يعنى: همه به ريسمان الهى چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد كه شما با هم دشمن بوديد خدا دلهاى شما را با هم الفت داد و به نعمت خدا با هم برادر شديد.
مؤمنان معدود ليك ايمان يكى
جسمشان معدود و ليكن جان يكى
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهاى شيران خداست
فايده دوم دين براى جامعه اين است كه دين اذيت و آزار و شرارت مردم را از يكديگر مىگيرد يا لااقل كم مىكند، نيت شر و فساد را كه موجب بدبختى فرد و جامعه است محو و نابود
مىكند، دين بر دست و پاى اهريمنى كه در باطن انسان در كمين است و همواره در تلاش است كه برآشوبد و فتنهاى برپا كند، زنجير مىزند و او را مهار مىكند، دين از سركشى و زورگويى و ارتكاب فحشاء نسبت به يكديگر ممانعت و جلوگيرى مىكند، دين پيوستگى ميان خويشاوندان را محكم و به آن امر مىكند. خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(سوره نحل/ 90). يعنى: خدا به عدالت و نيكوكارى و محبت به خويشاوندان امر مىكند و از كار زشت و ناپسند و ستم نهى مىكند، خدا شما را پند مىدهد، باشد كه شما بپذيريد. فايده سوم دين براى جامعه آن است كه عموم مردم را به معاونت و همكارى بر انجام كارهاى خير وامىدارد و آنها را از معاونت و هم دست شدن بر انجام و به وجود آمدن بدى و گناه بازمىدارد، آنها را از عداوت و دشمنى با همديگر نهى مىكند، آنها را از دوزخ نمودن محيط براى همنوعان خود منع مىكند و آنان را از عذاب سخت بر حذر مىدارد. خدا در قرآن فرموده است:وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ(سوره مائده/ 2) يعنى: يكديگر را بر نيكى و پرهيز كارى كمك كنيد و بر گناه و دشمنى كمك نكنيد و از خدا بترسيد كه عذاب
خدا سخت است. خلاصه اين كه دين با قوانين و برنامههاى انسان ساز خويش جامعهاى را تشكيل مىدهد كه روح آن جامعه خير مطلق است و با چنين برنامهاى قوى و با نشاط و سربلند، افراد آن جامعه واجد سعادت دنيا و آخرت خواهند بود. ان شاء اللَّه. اكنون كه معناى دين، ضرورت و فوايد آن به طور خلاصه روشن شد بر مىگرديم به اصل سخن. گفته شد كه دين داراى سه بخش است و موضوع بحث ما بخش اعتقادات است و قبل از ورود به اين بحث به اين مطلب توجه كنيم كه:
بايد به اصول دين يقين داشته باشيم
همان گونه كه در مسأله اول رساله توضيح المسائل آمده است، مسلمان بايد به اصول دين يقين داشته باشد، يعنى تحصيل معرفت و اعتقاد راسخ و جزمى لازم است و نمىتواند به صرف اين كه ديگرى گفته است اكتفا كند و خلاصه به حكم عقل و به حكم آيات شريفه و روايات معتبره، بر هر مسلمانى تحصيل ايمان و يقين و اعتقاد به اصول دين واجب است و تقصير و مسامحه در اين امر موجب عذاب ابدى خواهد شد، ولى ناگفته نماند آنچه كه لازم است اصل تحقّق يقين و اعتقاد جزمى است و اين معنا از هر دليل و طريقى حاصل شود كفايت مىكند، بنابراين اكثر مردم كه اصول دين خود را از تعليمات و گفته علماء و مبلغين و معلمين و حتى از گفته والدين خود فرا گرفته و به خاطر كمال وثوق و اعتماد به قول آنها و عدم احتمال
خلاف و كذب در آنان، يقين پيدا كردهاند، كفايت مىكند گرچه نتوانند اقامه دليل و برهان كنند و نتوانند پاسخ شبهات را بدهند.
چرا اصول دين تقليدى نيست؟
علت اين كه فقهاء و مراجع عظام فرمودهاند: محل تقليد و مورد آن احكام فرعيه عمليه است و در اصول دين تقليد جارى نمىشود[1]و ادعاى اجماع نيز بر آن شده است، اين است كه تقليد: عمل كردن به دستور مجتهد است (و به نظر برخى، پذيرفتن گفته غير است تعبّداً و بدون دليل) هرچند يقين به واقع حاصل نشود، و حال اين كه آيات و روايات[2]دلالت دارند بر اين كه در اصول دين ايمان و معرفت و يقين معتبر و لازم است و ايمان به معناى اطمينان و سكون
[1]- العروة الوثقى: التقليد: مسأله 67: محلّ التقليد و مورده هو الأحكام الفرعيّة العملية، فلا يجرى في اصول الدين.
[2]- قال اللَّه تعالى:«مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ»(سوره نحل/ 106). و قال:«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»(سوره حجرات/ 14). و روي عن النبيّ صلى الله عليه و آله:- ما قيل بتواتره عن طريق الفريقين-: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية» (راجع بحار الانوار ج 23، ص 76 إلى 95). و نحوها غيرها من الآيات و الروايات الدالّة على لزوم تحصيل الإيمان باللَّه و باليوم الآخر، و المراد بالإيمان الاطمئنان و سكون القلب، كما أنّ الروايات التي دلّت على لزوم تحصيل المعرفة بالإمام ظاهرة في اعتبار الجزم و اليقين، و انّ الظنّ لا يغني من الحق شيئاً، و اللَّه العالم.
قلب و باور باطنى است. و اين معنا با تقليد حاصل نمىشود. به عبارت ديگر، آن چه انسان را به سعادت دنيا و آخرت مىرساند و او را از عذاب و هلاكت نجات مىدهد اعتقاد قلبى و ايمان جزمى است، آن چه انسان را از فوايد دين (كه قبلًا به آنها اشاره شد) بهرهمند مىكند تنها باور باطنى و يقين و اطمينان است و اين حالت و اين معنا جداى از عمل و تقليد است و به صرف گفته غير حاصل نمىشود، لذا تقليد- كه عمل كردن به دستور مجتهد، يا قبول قول غير بدون دليل و تعبّدى است- در اينجا جا ندارد. بلكه بايد گفت: ايمان و تحصيل علم و يقين به اصول دين از فضايل نفسانى است، معرفت و اعتقاد به خدا و صفات كماليه او، شناخت حجج الهى و وسائط فيض و ولاة امر، كسب علم و يقين به معاد و رجوع الى اللَّه، از كمالات انسانى و موجب خروج نفس از رذيله جهل و نادانى است و به حكم عقل تحصيل اين امور مطلوب و پسنديده و لازم است.
اعتقاد به خداوند يگانه
اعتقاد به خداوند يگانهأَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(سوره ابراهيم/ 10). يعنى: آيا در خداوند شكى هست كه آفريننده آسمانها و زمين است؟ علم و اقرار به وجود خداوند متعال بديهى است و كفار هم به آن اقرار داشتهاند چنان چه خدا فرموده است:وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ(سوره عنكبوت/ 61). يعنى: و هرآينه اگر از آنها سؤال كنى، كيست كه آسمان و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟
مىگويند البته خدا پس بگو به كجا به دروغ رانده مىشويد؟ لذا رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه مبعوث گرديد مردم را دعوت به توحيد و يگانهپرستى كرد نه اقرار به وجود خدا. منشأ اين اقرار و اعتراف، سرچشمه اين دريافت و غريزه، همان فطرت و قوه درك و فهمى است كه خداوند در نهاد و طبيعت هر انسانى قرار داده استفِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها(سوره روم/ 30). آرى خداوند اين حقيقت را در كمون و سرّ سويدايى هر كس نهاده است و لذا انسان در اصل خلقت و ذات خود حسّ مىكند كه به خود واگذار نيست بلكه به يك مبدئى مربوط است كه آن مبدأ او را نگهدارى مىكند و به او كمك مىرساند و مراقب انديشهها و اعمال او است، همان مبدئى كه
بر سراسر جهان حكم فرما است و همه موجودات به او برپاست. هر متفكرى درك و باور دارد كه همه جهان مطيع نظم و قانون است و او در پرتو همين نظم و قانون از تمام ذرات عالم بهرهمند است از هوا نفس مىكشد، از آب مىآشامد، از روييدنىها مىخورد، از اشعه آفتاب استفاده مىكند و مىفهمد كه همه عالم به يك قوه و از يك مبدأ سرچشمه گرفته و تحت يك اراده اداره مىشوند و به مقتضاى همين فطرت و فهم و درك است كه در هنگام حاجت به او استغاثه مىكند، هنگام سختى به او پناه مىبرد، هنگام نعمت به او اميدوار مىشود و معلوم است كه اين احساس و درك مربوط به ضعف و يا جهل و نادانى نيست، زيرا انسان از هر طبقه و گروهى كه باشد، هرگاه خود را از تمام افكار علمى و عقايد و عادات و رسوم برهنه كند، و خود را موجودى فرض كند كه همين ساعت به وجود آمده و هيچ كس را نديده و هيچ سخنى نشنيده، آنگاه نظرى به خود و نظرى به جهان افكند چه خواهد ديد؟ خود را موجودى خواهد ديد داراى چشم، گوش، فهم و هوش كه در گوشهاى از جهان بىپايان پيدا شده و به هر سو نظر مىافكند نگاهش به آخر جهان نمىرسد، جهان را بسيار بزرگ و خود را بسيار كوچك مىبيند زير پاى خود زمينى پر از عجايب و بالاى سر خود فضايى پر از غرايب مىيابد، در جهان آمد و شد و گردش و حركت مشاهده مىكند، مىبيند كه آفتاب و ماه طلوع و غروب مىكنند، شب و روز منظّماً از پى
يكديگر مىآيند و مىروند، ماهها و فصلها به نوبت و با نظم و حساب در گردشاند، هنگام شب فضاى بالا پر از ستارگان درخشان و زيبا مىشود، در روى زمين گياهان و درختهايى مىبيند كه دانه بعضى از آنها در ابتداى امر به اندازهاى كوچك است كه در لاى انگشتان او گم مىشود و پس از چندى درختى تنومند با شاخههاى بلند و برگها و شكوفههاى رنگارنگ و ميوههاى گوناگون، داراى طعمها و بوهاى جانپرور مشاهده مىكند، جانورانى مىبيند داراى شكلها و حجمها و طبيعتها و غريزههاى گوناگون، موجوداتى مىبيند كه پيدا مىشوند و باز از ميان مىروند، زنده مىشوند و مىميرند، جريان حيات را از گياه تا انسان مشاهده مىكند. عظمت و ريزه كارى خلقت خود را مىبيند، اندام خود، استخوانها و رگهاى بدن، عجايب استخوان سر، چشم و گوش و صورت و دستگاه گوارش و گردش خون و ضربان قلب و خلقت دستها و انگشتان و كيفيت تركيب اعضا و جوارح و چگونگى تغذيه و تأمين مواد لازم بدن، دستگاه توليد فرزند و نقش قوه عقل و شهوت و خيال و واهمه و ساير قواى نامرئى موجود در جسم خود را مدّ نظر مىآورد و بىاختيار اعتراف مىكند كه:
اى همه هستى ز تو پيدا شده
خاك ضعيف از تو توانا شده
زيرنشين علمت كائنات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
و با زبان بىزبانى مىگويد:
اى ز وجود تو وجود همه
پرتوى از بود تو بود همه
نيست كن و هست كن و هست و نيست
غير تو و صنع تو موجود نيست
آرى در چنين حالى انسان با جان خود يك اراده، يك مشيت، يك حيات، يك قدرت، يك علم، يك هستى حقيقى را كه داراى همه اين صفات است و به منزله روح جهان است، به روشنى مىبيند و او را محيط به همه موجودات و آگاه از همه آنها و توانا بر همه آنها و گرداننده تمام آنها مىبيند و خويشتن را نيز با تمام وجود به او وابسته و مربوط مىبيند اگر چه حقيقت او را نمىتواند دريابد و بر آفرينش جهان و سرّ خلقت خويش هم نمىتواند پى برد اما اين اندازه مىفهمد كه جهان را صانعى باشد خدا نام و مىفهمد كه در فطرت همه موجودات همين ادراك و برداشت وجود دارد و همه با هستى خود به آن مبدأ يگانه مربوط و وابستهاند و همه با تمام وجود به وجود او اقرار و اعتراف دارند. و طبعاً در برابر عظمتش سر تسليم فرود آورده او را سجده مىكنند.وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(سوره رعد/ 16).
مگر مىكرد درويشى نگاهى
بر اين درياى پر درّ الهى