همچنان زنده و جاويد، در حوزههاى علميه و توسط فقهاى بزرگ به عنوان فقه و فقاهت و تحت عنوان وظايف عملى و فروع دين، مورد بحث و تجزيه و تحليل است. چهارم: معجزه جاويد آن حضرت قرآن كريم است كه سند قطعى و معجزه جاويد آن بزرگوار است، قرآنى كه در مدت بيست و سه سال بر آن حضرت نازل شد و از آن زمان تا كنون در جامعه گوناگون بشرى از جهات مختلف مورد توجه و مطالعه قرار داشته و شگفتى دانشمندان را برانگيخته و همچنان در طول قرنها استحكام و مقام ارجمند خود را حفظ كرده و از هر گونه تحريف و تغيير و كم و زياد شدن محفوظ مانده است و صدها تفسير و كتاب درباره معانى و الفاظ و حقايق آن نوشته شده و خداوند متعال حفظ آن را ضمانت فرموده است كه:إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ(سوره حجر/ 9).
مصطفى را وعده داد الطاف حق
گر بميرى تو نميرد اين سبق
من كتاب و معجزت را رافعم
بيش و كم كن را ز قرآن مانعم
تا قيامت باقيش داريم ما
تو مترس از نسخ دين اى مصطفى
هست قرآن مر تو را همچون عصا
كفرها را در كشد چون اژدها
تو اگر در زير خاكى خفتهاى
چون عصايش دان هر آنچه گفتهاى
پنجم: يكى ديگر از معجزات پيامبر، ذريه پاك و اهل بيت معصوم آن حضرت است، بدين لحاظ كه تنها مقام والاى نبوت مىباشد كه مىتواند آن گونه دختر و امامان معصوم تحويل جامعه بشرى بدهد و انسان با انصاف همين كه به علوم، زندگى، گفتار و اعمال اهل بيت عليهم السلام نگاه كند اقرار مىكند كه هر يك از آنان، همانند قرآن كريم، معجزه مستقل و دليل جداگانهاى بر نبوت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىباشند، به طورى كه اگر فرضاً هيچ دليلى بر نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله در دست نبود جز وجود مقدس چنين اهل بيتى، همين كفايت مىكرد و حجت تمام بود البته بسط و توضيح اين معجزه از حوصله اين مقاله خارج، خصوصاً كه حقير هم كوچكتر از آنم كه بتوانم حتى گوشهاى از اين واقعيت را مجسم و ارائه نمايم:
امامت
يكى ديگر از اصول اعتقادى كه ويژه پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام است مسأله امامت است. از آنچه در بحث نبوت گذشت معلوم گرديد كه وجود امام براى دين و اجتماع مانند وجود پيغمبر است و همانگونه كه تعيين پيغمبر بايد از طرف خدا باشد تعيين امام و خليفه پيغمبر كه حافظ و بيانكننده دين است بايد از طرف خدا باشد و مردم را نمىرسد و نمىتوانند و حق ندارند براى پيغمبر خليفه تعيين كنند، از شئون مردم نيست كه براى بيان احكام الهى و شريعت نبوى كسى را تعيين كنند و ادله آن بسيار است كه به برخى از
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
آنها اشاره مىكنيم: اول: چنانچه اشاره شد مرتبه امامت نظير مرتبه نبوت و تالىتلو آن است بنابراين هر دليلى بر لزوم ارسال رسل اقامه نموديم بر لزوم تعيين امام نيز دلالت مىكند و خلاصه امامت با همان ادله ثابت مىشود. دوم: بر همه واضح و آشكار است كه وجود امام براى دين و قرآن و امت متضمن مصالح بسيار و خالى از هر گونه مفسده است پس به مقتضاى عدل و لطف بر خداوند حكيم تعيين آن حتم و لازم است، زيرا در تعيين نكردن آن علاوه بر فوت مصالح دين و مردم، مفسده حاصل و زحمات رسول خدا و دين و شريعت و قرآن مضمحل و همه به فراموشى سپرده مىشود و اين نقض غرض است و نقض غرض بر خدا روا نيست و محال است. سوم: همانگونه كه در ادله امامت ذكر شده، امام بايد معصوم و متصف به جميع فضائل انسانى و منزّه از كليه رذايل نفسانى و عالم به جميع آنچه امت محتاجند و قادر بر دفع همه شبهات باشد و بالاخره از هر جهت بايد كامل باشد و چون بيشتر اين امور، امور باطنى است و كسى غير از علّام الغيوب به آنها احاطه ندارد، لذا تعيين چنين شخصى از عهده بشر خارج است.اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ(سوره انعام/ 124) و مردم هرگز قدرت تعيين او را ندارند و حق دخالت هم ندارند. چنانچه خدا فرموده است:وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ(سوره قصص/ 68).
يعنى: پروردگار تو مىآفريند آنچه را مىخواهد و برمى گزيند هر كه را مىخواهد و براى ايشان اختيارى در اين امر نيست. بنابراين تعيين امام و خليفه پيغمبر شأن خدا است و از عهده مردم خارج است. بر اين اساس ما شيعيان معتقديم كه به تعيين و دستور خداى متعال و از جانب رسول اكرم صلى الله عليه و آله دوازده معصوم براى رهبرى و امامت معين شدهاند و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را با نام و مشخصات به مردم معرفى فرموده است:
امام اول
رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اولين جلسهاى كه دعوت خود را اظهار و مردم را به اسلام فرا خواند امام و جانشين خويش را نيز معرفى و او را به مردم شناساند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا سال سوم بعثت مخفيانه دعوت به اسلام مىفرمود، تا اين كه آيه شريفهوَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ(سوره شعراء/ 214) نازل گرديد. پيغمبر صلى الله عليه و آله بستگان نزديكش را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد، پس از صرف غذا فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب به خدا سوگند هيچ جوانى را در عرب نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من آوردهام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام
«إنّي جئتُكم بخير الدنيا و الآخرة»
و خداوند به من دستور داده است كه شما را دعوت به اين آيين كنم، كدام يك
از شما مرا در اين كار يارى خواهيد كرد تا برادر من و وصى و جانشين من باشيد؟ حاضرين همگى سرباززدند جز على عليه السلام كه از همه كوچكتر بود برخاست و عرض كرد: «اى پيامبر خدا، من در اين راه يار و ياور توام». پيامبر صلى الله عليه و آله دست بر گردن على عليه السلام نهاد و فرمود: «اين برادر و وصى و جانشين من در شما است سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد».
«انَّ هذا اخي وَ وَصيّي وَ خَليفَتي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ اطيعُوهُ».
جمعيت از جا برخاستند در حالى كه خنده تمسخرآميزى بر لب داشتند و به ابو طالب مىگفتند: به تو دستور مىدهد كه به فرمان پسرت گوش كنى و از وى اطاعت نمايى. اين حديث را جمع كثيرى از دانشمندان اهل سنت، همچون، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، أبو نعيم، بيهقى، ثعلبى، طبرى، ابن اثير، أبو الفداء و گروهى ديگر، نقل كردهاند.
(به كتاب المراجعات و كتاب احقاق الحق جلد 4 مراجعه شود). از اين حديث معلوم مىشود كه دعوت به نبوت و امامت همراه هم و در كنار هم صورت گرفته است، معلوم مىشود همان عنايتى كه رسول خدا به نبوت و پذيرش آن داشته به امامت نيز داشته است، معلوم مىشود قبول نبوت بدون قبول امامت هدف و خواسته اسلام نيست و نظر رسول خدا را تأمين نمىكند.
پس از اين قضيه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در فرصتها و مناسبتهاى مختلف و بيانهاى گوناگون امامت حضرت امير عليه السلام را به اطلاع مردم مىرساند و آيات زيادى نيز در اين باره نازل گرديد تا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت به مكه معظمه عزيمت كرد و مراسم حج را انجام داد و اين با آخرين سال عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مصادف شد و از اين جهت آن را حجة الوداع، ناميدند، افرادى كه در آن سفر با حضرت بودهاند تا صد و بيست هزار نفر تخمين زده شده است. خلاصه جريان غدير خم پس از پايان مراسم حج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله راه مدينه را در پيش گرفت، وقتى به سرزمين «غدير خم» نزديك شد، جبرئيل امين نازل گرديد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان توقف داد و از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به همراهان دستور توقف داده شد، كاروانيان از توقف ناگهانى در منطقه گرم و بىآب و گياه شگفت زده شدند و با خود گفتند: حتماً از جانب خدا فرمان مهمى رسيده است، در اين هنگام اين آيه نازل گرديد:يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ(سوره مائده/ 67). اى پيامبر آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده است كاملا [به مردم] برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام ندادهاى و
خداوند تو را از [خطرات احتمالى] مردم نگاه مىدارد، و خداوند جمعيت كافران [لجوج] را هدايت نمىكند. مؤذن مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، پس از نماز ظهر پيامبر صلى الله عليه و آله همه مردم را براى شنيدن پيام الهى فراخواند و منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله بر فراز آن قرار گرفت و بعد از حمد و سپاس پروردگار به مردم فرمود: «من به همين زودى از ميان شما مىروم، من مسئولم شما هم مسئول هستيد ... [تا آنكه فرمود] اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مىگذارم چه خواهيد كرد». از ميان جمعيت يك نفر صدا زد، كدام دو چيز گرانقدر يا رسول اللَّه؟ حضرت فرمود: «ثقل اكبر كتاب خدا كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما است، دست از آن برنداريد تا گمراه نشويد، اما دومين يادگار گرانقدر من، خاندانم مىباشند خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد». ناگهان مردم ديدند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اطراف خود نگاه كرد و همين كه چشمش به على عليه السلام افتاد خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند، در اينجا رسول اكرم صلى الله عليه و آله با صداى بلند و رسا فرمود: «چه كس از همه مردم نسبت به
مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟». گفتند: خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله داناترند، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خدا مولا و رهبر من است و من مولا و رهبر مؤمنانم [سپس فرمود:] فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاه؛ هر كس من مولا و رهبر او هستم على عليه السلام مولا و رهبر او است». و اين سخن را سه يا چهار مرتبه تكرار كرد. بعد فرمود:
«اللّهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ أَحِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ ادِرِ الحقَّ مَعَهُ حَيْثُ مَا دارَ».
خداوندا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، دوست بدار هر كس او را دوست دارد و دشمن بدار آن كس كه با او دشمنى كند، يارانش را يارى كن، كسانى را كه ياريش نكنند ياريشان نكن و حق را همراه او بدار و او را از حق جد مكن» خطبه حضرت- كه خلاصهاى از آن نقل شد- به پايان رسيد و در همين هنگام اين آيه نازل گرديد:الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً(سوره مائده/ 3). امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين [جاودان] برايتان پذيرفتم. در اين هنگام شور و غوغايى مردم را فرا گرفت و به حضرت امير المؤمنين عليه السلام تبريك گفتند و أبو بكر و عمر نيز در حضور مردم امير المؤمنين عليه السلام را مخاطب قرار داده گفتند:
«بَخٍ