16خواجه ابو طاهر قصد سفر حجاز كرد و از شيخ اجازت خواست.
شيخ با جماعت گفت «تا ما نيز موافقت كنيم» ... صوفيان و مريدان شيخ جمعى بسيار با شيخ برفتند، چون از نشابور بيرون آمدند شيخ گفت «اگر نه حضور ما بود آن عزيز اين رنج نتواند كشيد.» جماعت با يكديگر گفتند كه «اين سخن كرا مىگويد؟» و ندانستند. برفتند چون به خرقان رسيدند كسى شيخ ابو الحسن خرقانى را، قدّس اللّه روحه العزيز، خبر داد كه «فردا شيخ ابو سعيد اينجا خواهد بود». شيخ ابو الحسن بدان سخن شاديها نمود. و شيخ ابو الحسن را پسرى بود احمد نام كه پدر را به وى نظرى بودى هر چه تمامتر، ... در اين شب كه شيخ ابو سعيد به خرقان مىرسيد شب زفاف[1]بود، احمد را ناگاه بگرفتند و سرش از تن جدا كردند و بر در صومعه پدر انداختند. وقت بانگ نماز شيخ ابو الحسن از صومعه بيرون مىآمد پايش بر آن سر آمد، مادر پسر را آواز داد كه «چراغى بياور». مادر پسر چراغ آورد، سر پسر ديد. شيخ ابو الحسن گفت «اى دوست پدر اين چه بود كه تو كردى؟ و چه كرديى كه نكرديى؟» پس تنى چند را بياورد تا احمد را بشستند و كفن كردند و همچنان بنهاد تا شيخ بو سعيد در رسيد. و شيخ دير مىرسيد، وقت چاشتگاه درويشى درآمد.
شيخ بو الحسن گفت كه «شيخ بو سعيد كجاست؟» آن درويش گفت كه «دوش راه گم كردند و اگر به شب خواهست آمد.» شيخ بو الحسن بانگ بر وى زد و گفت كه «خاموش، كه ايشان راه گم نكنند؛ زمينى بود از همه دولتها بىنصيب مانده، و از قدم ايشان به خداى بناليده باشد كه «بار خدايا، قدم دوستى از دوستان خود بر من بران تا من فردا بر زمينهاى ديگر فخر كنم» حاجت اين زمين روا كردند و عزيزان فرستادند تا عنان آن بزرگ بگرفتند و سوى آن زمين بردند تا به حضور وى آن زمين را خلعت
[1]- يعنى آن شب شب زفاف احمد بود.
دادند و به غيبت او سر پسر ما ببريدند». چون آن درويش اين سخن بشنيد باز گشت و با شيخ بگفت. شيخ گفت «أللّه اكبر». مشايخ و صوفيان بدانستند كه اين آن سخن است كه بر در نشابور مىگفت.
چون شيخ ما، ابو سعيد، به خرقان رسيد، و در خانقاه شد، و در خانقاه شيخ بو الحسن مسجد خانهاى بود كه شيخ بو الحسن در آنجا بودى، شيخ بو الحسن بر پاى خاست و تا به ميان مسجد پيش شيخ ما باز آمد و آنجا دست به گردن يكديگر فراز كردند. شيخ بو الحسن رحمة اللّه عليه، مىگفت كه «چنين داغ را چنين مرهم نهند، و چنين قدم را قربان چنان احمد شايد». پس شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را دست بگرفت كه «بر جاى من نشين». شيخ ما ننشست و شيخ بو الحسن را گفت كه «تو بر جاى خود نشين» او هم ننشست، و هر دو در ميان خانه بنشستند و هر دو مىگريستند.
شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را گفت كه «مرا نصيحتى بكن». شيخ بو سعيد گفت كه «او[1]را بايد گفتن.» پس مقريان بودند با شيخ بو سعيد، اشارت كرد كه «قرآن برخوانيد». قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعرهها زدند، و هر دو شيخ بسيار بگريستند. شيخ بو الحسن خرقه از سر زاويه خويش به مقريان انداخت. پس شيخ بو الحسن گفت كه «فرضى در پيش است و عزيزان منتظرند». جنازه بيرون آوردند و نماز كردند و دفن كردند و وقتها و حالها رفت و صوفيان به سر زاويهها رفتند و صوفيان معارضه كردند با مقريان كه «اين خرقه به ما بايد داد تا پاره سازيم». خادم شيخ بو الحسن اين سخن با وى بگفت، او گفت كه «اين خرقه ايشان را مسلّم كنيد تا من شما را خرقهاى ديگر دهم تا پاره سازيت».
پس ايشان را خرقهاى ديگر فرستاد تا پاره كردند. پس خانهاى جدا راست
[1]-« او» يعنى شيخ ابو الحسن.
كردند از براى شيخ بو سعيد تا وى زاويه در آنجا بنهاد و به خلوت در آنجا مىبود.
و شيخ بو الحسن جماعت خويش يك يك را نصيحت مىكرد كه «گوش داريت كه اين مرد معشوق مملكت است و بر همه سينهها اطلاع دارد، تا فضيحت نگرديت». و شيخ بو سعيد در اين كرّت سه شبانه روز در پيش شيخ بو الحسن بود و در اين سه شباروز هيچ سخن نگفت. شيخ بو الحسن او را معارضه سخن مىكرد و شيخ بو سعيد مىگفت كه «ما را بدان آوردهاند تا سخن بشنويم، او را بايد گفت». پس شيخ بو الحسن گفت «تو حاجت مائى از خداى، تعالى؛ ما از خداى، تعالى، به حاجت خواستهايم كه «دوستى از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرّها را به او گوئيم» تو آن حاجت مائى. من پير بودم و ضعيف بودم بنزديك تو نتوانستم آمدن، و ترا قوّت بود و عزّت بود، ترا بنزديك ما آوردند، ترا به مكّه نگذارند كه تو عزيزتر از انى كه ترا به مكّه برند، كعبه را بنزديك تو آرند تا ترا طواف كند و دران شيخ را اختيار نبود». و در اين سفر والده خواجه مظفّر با شيخ بود و در خدمت وى، كه هر روز بامداد شيخ بو الحسن بر در خانه آمدى و سلام كردى و گفتى «فقيره، چگونهاى؟ هشيار باش و بيدار باش كه تو صحبت با حقّ مىدارى. اينجا بشريّت نمانده است، اينجا هم نفس نمانده است، اينجا همه حقّى، اينجا همه حقّى.»
و در ميان روز، وقت خلوت شيخ بو سعيد، شيخ بو الحسن بر در خانه آمدى و پرده باز گرفتى و گفتى «دستورى هست تا درآيم؟» شيخ بو سعيد گفتى «درآى». شيخ بو الحسن سوگند دادى كه «سر از بالش برنگيرى، همچنانكه هستى مىباش تا من درآيم». او درآمدى و در پيش شيخ بو سعيد به دو زانو بنشستى و گفتى «اى شيخ، دردها دارم كه انبيا از كشيدن آن عاجز آيند، و اگر يك نفس از آن درد برآرم آسمان و زمين تحمّل آن
نتوانند كرد». پس سر تنگ بنزديك شيخ درآوردى و سخن مىگفتند آهسته، و هر دو مىگريستند، و من[1]ندانستمى و نشنيدمى كه چه مىگويند.
پس شيخ بو الحسن دست به زير جامه شيخ بو سعيد دركردى و به سينه او فرو مىآوردى و مىگفتى «دست به نور باقى مىآرم».
يك روز قاضى آن جانب در رسيد كه به تعزيت شيخ بو الحسن آمده بود. گفتند «شيخ بو سعيد اينجاست». گفت «تا در روم و او را سلام گويم». شيخ بو الحسن گفت «يا دانشمند، گوش دار و هوش دار». قاضى در رفت و سلام گفت. شيخ را ديد در چهار بالش چون سلطانى خفته و درويشى پاى شيخ بر كنار نهاده و مىماليد. قاضى گفت «با خود انديشه كردم كه اينجا فقر كجاست و اين مرد با چندين تنعّم نيز از فقرا چون تواند بود. اين پادشاهى است نه صوفى و درويش!» چون اين انديشه بر دل من بگذشت شيخ بو سعيد در حال سر از بالش برداشت و در من نگريست و گفت كه «اى دانشمند، من كان فى مشاهدة الحقّ هل يقع عليه اسم الفقر؟» قاضى يك نعره بزد و بيهوش افتاد. درآمدند و او را برداشتند و بيرون آوردند. شيخ بوالحسن گفت كه «من نگفتم كه شما طاقت نظر پادشاهان نداريت؟» دانشمند گفت «توبه كردم» و ديگر بار بيهوش گشت و يك شباروز همچنان بود. شيخ بو الحسن بنزديك شيخ بوسعيد درآمد و گفت «اى شيخ، نظرى بهيبت كردى، نظرى برحمت بكن». شيخ بو سعيد دست به وى فرود آورد، قاضى در حال به هوش بازآمد و بهتر شد.
شيخ بو الحسن گفت «يا شيخ، ما مىبينيم كه هر شبى كعبه بر سر تو طواف مىكند، ترا كعبه رفتن چه كار آيد؟ بازگرد كه ترا از براى آن مىآوردند كه ما را دريابى، اكنون حجّ كردى و باديه اندوه بو الحسن
[1]- معلوم نمىشود گوينده كيست. شايد راوى حسن مؤدّب باشد.
گذاشتى و لبّيك نياز وى شنيدى و در صومعه عرفات[1]وى شدى، رمى جمار نفسهاى وى بديدى، بو الحسن را بر جمال خود قربان ديدى و بر يوسف وى نماز عيد كردى، فرياد اندوه سوختگان شنيدى. بازگرد كه اگر جز چنين بودى بو الحسن نماندى. تو معشوق عالمى.» شيخ بو سعيد گفت «بجانب بسطام شويم و زيارت كنيم و باز گرديم.» شيخ بو الحسن گفت «حجّ كردى، عمره خواهى كرد؟» پس شيخ بو سعيد، بعد از انكه سه روز آنجا مقام كرده بود روى به بسطام نهاد.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 175 تا 180).
17بعد از آنكه ابو سعيد و ياران او از رى به جانب خراسان بازگشتند:
زير اين هر دو ديه فرود آمدند بر سر بيابان كه سوى سبزوار شود، كه شيخ انديشه چنان داشت كه سوى بسطام و خرقان نشود تا ايشان را بارى نبود از وى، و در اين ديه درازگوشان به كرا گرفتند و كرا بعضى بدادند و سفره راه راست كردند كه چهار پنج روز در بيابان مىبايست بود و جمعى گران بودند با شيخ. شيخ بو الحسن را خبر شد از آمدن شيخ، و انديشه وى آن بود كه مگر خواهد گذشت. سه درويش را بفرستاد بعد از نماز خفتن بدان ديه آمدند و ايشان بر آن عزم بودند كه سحرگاه درازگوشان بيارند و سوى بيابان بروند؛ و درويشان جمله سرباز[2]نهاده بودند و شيخ نيز سرباز[3]نهاده بود و ليكن بيدار بود و حسن مؤدّب ميان بسته بود به شغلى كه مىكرد و فراز آواز مىشد. پس آواز درآمد آهسته، حسن فراز شد و در بگشاد، سه درويش را ديد كه ميان بسته درآمدند. حسن ايشان را جائى بنشاند، شيخ آواز داد حسن را كه «بيا». حسن پيش شيخ شد. شيخ گفت كه «اينها چه كسانند كه درآمدند؟» گفت «درويشان خرقاناند» گفت «چه
[1]- قاعدة بايد« عرفات صومعه» گفته باشد.
[2]- در اصل: بار.
[3]- در اصل: بار.
مىگويند؟» گفت «نپرسيدم». شيخ گفت «روشنائى درگير و بياور».
حسن شمع درگرفت و پيش شيخ نهاد. شيخ گفت «ايشان را بخوان».
درويشان پيش شيخ آمدند و سلام شيخ بو الحسن رسانيدند. شيخ ما گفت «و عليه منّا السّلام». پس شيخ ما گفت ايشان را كه «شيخ بو الحسن چه فرمان داده است؟» گفتند «گفته است: بدان خداى كه ترا اين عزّت كرامت كرده است كه نگذرى تا مرا نبينى». شيخ ما گفت كه «فرمان وى را بود».
پس شيخ ما حسن مؤدّب را گفت كه «ايشان را چيزى بده تا بخورند و دو تن را در وقت بازگردان تا بنزديك آن پير باز شوند تا او را دل فارغ بود و يك تن باشد تا با ما بهم برود، و اگر خربندگان بيايند عذرى از ايشان بازخواه و جوالها به ايشان ده». حسن گفت «خربندگان در شب بيامدند، جوالها به ايشان دادم و نفقات راه در جوالها بود، از ان دست بداشتم، كه شيخ در اين معنى هيچ اشارت نفرموده بود.»
و صوفيان از اين حال خبر نداشتند، پنداشتند كه ديگر روز سوى بيابان خواهند رفت. چون شيخ به جانب خرقان و بسطام روى نهاد دانشمندى از بسطام پيش شيخ باز آمد سواره، در راه هر دو به هم رسيدند و مىراندند.
و شيخ را آن روز بغايت وقت خوش بود و بيتهاى تازى مىگفت. آن دانشمند گفت كه «امروز افزون از هزار بيت بر زبان وى برفت».
.... و شيخ به بسطام شد و زيارت بكرد و بجانب خرقان برفت و پيش شيخ بو الحسن شد و سه روز ديگر آنجا مقام كرد. روزى شيخ بو الحسن در ميان سخن از شيخ بو سعيد پرسيد كه به ولايت شيخ عروسى بود؟» شيخ گفت «بود، و در عروسى بسيار نظّارگى بود كه آن[1]عروس نيكوتر بود، وليكن در ميان ايشان تخت و كلاه و جلوه يكى را بود.» شيخ نعرهاى بزد و مىگفت:
[1]- ظ: از آن.
خسرو همه حال خويش ديدى در جام
روزى شيخ بو الحسن با شيخ بو سعيد نشسته بودند و جمع همه حاضر بودند. شيخ بو الحسن روى به جمع كرد و گفت «روز قيامت همه بزرگان را بياورند و هر كسى را كرسيى بنهند در زير عرش و از خداوند ندا آيد خلق را كه از حقّ سخن گويند، و شيخ بو سعيد را كرسيى بنهند تا از حقّ سخن گويد و او در ميان نى.»
چون سه روز تمام شد روز چهارم شيخ بو سعيد دستورى خواست. شيخ بو الحسن گفت به راه كوه در شويت كه اين راه ده بر دهست، درويشان را آسانتر بود. و شيخ بو الحسن گفت «سى مرد مريد مىبايد مرا تا ده در خدمت تو مىباشند تا به نشابور، و ده از نزديك تو خبر به من باز مىآرند و ده از نزديك من خبر به تو مىبرند، همچنين تا آنگاه كه به نشابور برسى.» شيخ بو الحسن با فرزندان و جمع همه به وداع شيخ بو سعيد بيرون آمدند و به وقت وداع شيخ بو الحسن مر شيخ بو سعيد را گفت كه «راه به تو بر بسط و گشايش است و راه ما بر قبض و حزن، اكنون تو شاد مىباش و خرّم مىزى تا ما اندوه مىخوريم، كه هر دو كار او مىكنيم».
پس شيخ بو الحسن چندانكه مردم داشت با شيخ بو سعيد بفرستاد تا به جاجرم به هر منزلى از وى خبر بدو مىبردند. پس ديگر روز كه شيخ بو سعيد برفت در خانقاه شيخ بو الحسن جامهها برچيدند و زاويهها برداشتند.
در آن موضع كه زاويه حسن مؤدّب بود در زير جامه كاغذى يافتند چيزى در وى، پيش شيخ بو الحسن بردند و گفتند «يافتيم چيزى در اينجاست».
گفت «چيست؟» گفتند «ندانيم». گفت «بنگريد». باز كردند زر بود.
گفت «اين در زاويه كه بودهست؟» گفتند «در زير زاويه حسن مؤدّب كه خادم شيخ بو سعيد است». گفت «وزنى بكنيت». وزن كردند، بيست دينار زر برآمد؛ گفت «بنگريد تا ما را وام چندست»؛ بنگريستند بيست دينار
وام او بود. شيخ بو الحسن گفت «در وام صرف كنيت كه وام ما وام او بود».
شيخ بو سعيد در راه به ديهى رسيد آنجا منزل كردند. شيخ بو سعيد حسن را گفت كه «به گرمابه شويم». و عادت چنان بودى شيخ را كه هر بار كه به گرمابه شدى ده دست سيم فتحى به گرمابه بردى، و حسن پيوسته با خويشتن چيزى داشتى براى كرا و نفقات راه را، و اگر چيزى فتوح بودى هم حسن مؤدّب داشتى، و به اشارت شيخ خرج مىكردى. چون حسن اين سيم گرمابه راست مىكرد آن كاغذ زر كه به خرقان ضايع شده بود نديد. دلش مشغول شد. شيخ آن بديد، گفت «چه بودهست اى حسن؟» گفت «چيزى داشتم ضايع شده است». شيخ گفت «آنجا كه شده است هم در فراغت ما شده است». ديگر روز از خرقان خبر باز رسيد كه آنجا چيزى يافتند و شيخ ابو الحسن آن را چه فرمود و چگونه كردند. چون شيخ بو سعيد بشنيد كه شيخ بو الحسن را چه رفته است گفت «همچنانست كه وى گفت.»
و مريدان شيخ بو الحسن هم بر آن قرار كه شيخ بو الحسن فرموده بود در خدمت شيخ بو سعيد بودند تا به جاجرم، و از جاجرم شيخ بو سعيد ايشان را باز گردانيد و گفت «ما از اينجا به نشابور مىشويم. شيخ بو الحسن را از ما سلام برسانيد و بگوئيت كه دل با ما مىدار.»
... چون به نشابور رسيدند بعضى از صوفيان مىگفتند كه «چون شيخ به خرقان رسيد در آن مدّت كه آنجا بود هيچ سخن نگفت بسبب آنكه شيخ بو الحسن گفته بود كه «تو حاجت مائى كه از خداى، تعالى، درخواست كردهايم كه دوستى از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرّهاى تو بدو گوئيم». چون شيخ ما را آنجا بدين مهمّ برده بودند او سخن