آفريده نتواند آمد[1]
124و گفت: همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند كه ديدار من بر ان افگنند. گفتم «غرّه باد آنكه به چنين چيزها غرّه شود». از حقّ ندا آمد كه «بو الحسن، دنيا را به تو در نصيب نيست، از هر دو سراى ترا منم.»
125و گفت «خداوند من زندگانى من در چشم من گناه گردانيد.»
126و گفت: تا دست از دنيا بداشتم هرگز با سرش نشدم، و تا گفتم «اللّه» به هيچ مخلوق بازنگرديدم.
127و گفت «پير گشتم، هنگام رفتنست. هرچه در اعمال بنده آيد من به توفيق خداى بكردم، و هر چه عطاى او بود با بندگان به منّت مرا بداد. اين سخن گاه از معامله گويم و گاه از عطا. خلق را آنجا راه نيست. مرگ را هابژارى[2]كه پنجاه سال بو الحسن مرگ را هابژارد[3]تا مرگ مؤمن خوش كردند».
128گفت «خواهيد كه با خضر7صحبت كنيد؟» صوفيى گفت «خواهم». گفت «چند سال بود ترا؟» گفت «شصت سال». گفت «عمر از سر گير! ترا او آفريده، صحبت با خضر كنى؟ كه تا صحبت من با اوست در تمنّاى من نيست كه با هيچ آفريده صحبت كنم.»
129و گفت «خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن، كه به هر زبان كه از من عبارت كنند من به خلاف آنم».
130و گفت «بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى، و دوزخ در فنا برم تا دوزخيان را كجا برى.»
131و گفت: خداى تعالى روز قيامت گويد «بندگان مرا شفاعت كن».
گويم «رحمت زان تست، بنده زان تو؛ شفقت تو بر بنده بيش از آنست كه از ان من».
[1]- ف 123 در دو نسخه از نسخههائى كه نيكلسن از براى تصحيح متن تذكرة الاوليا بكار برده است نبوده است. جملههاى آن كاملا روشن نيست.
[2]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.
[3]- هابجاردن، هابژاردن، بمعنى مهيّا و آماده بودن. بجاردن در لغتنامه دهخدا ديده شود.
132و گفت «وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد. خلق اسير وقتاند، و بو الحسن خداوند وقت. هرچه من از وقت خويش گويم آفريده از من بهزيمت شود، [چنانكه بهزيمت شود] جان جوانمردان از وقت مصطفى7، تا به قيامت به هستى حق اقرار دهد.»
133و گفت: به هستى او در نگريستم نيستى من به من نمود. چون نيستى خود من نگريستم هستى خود به من نمود. در اين اندوه بماندم تا با دلى كه بود. از حقّ ندا آمد كه «به هستى خويش اقرار كن.» گفتم «بجز تو كيست كه به هستى تو اقرار دهند؟ نه گفتهاى شهد اللّه!»
134و گفت «چون حق، تعالى، اين راه بر من بگشاد در روش اين راه چندان فرق بود كه هر سال گفتيا از كفر به نبوّت شدم. چندان تفاوت بود».
135و گفت «روز و شب كه بيست و چهار ساعتست مرا يك نفس است و آن نفس از حقّ و با حقّ است. دعوى من نه با خلق است. اگر پاى آنجا برنهم كه همّتست به جائى بررسم كه ملائكه حجابت را آنجا راه نبود».
136و گفت: دوش جوانمردى گفت «آه» آسمان و زمين بسوخت. شيخ گفت: آن كسان را كه آنجا آورد همه با نور ديدم، بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر. گفتم «إلهى آنچه در اينان بيافريدهاى به اينان وانماى» گفت «بو الحسن، حكم دنيا مانده است، اگر اينان را با اينان وانمايم دنيا خراب شود».
137و گفت: از خويشتن سير شدم، خويشتن را فرا آب دادم غرقه نشدم، و فرا آتش دادم بنسوخت، آنكه اين خلق خورد چهار ماه و دو روز از حلق[1]بازگرفتم بنمرد، سر بر آستان عجز نهادم فتوح سر در كرد تا به جايگاهى برسيدم كه صفت نتوان كرد.
138و گفت: به ديدار بايستادم خلق آسمان و زمين را بديدم، معامله ايشان
[1]- در اصل: از خلق.
مرا به هيچ نيامد بدانچه مىديدم زان او، از حق ندا آمد كه «تو و همه خلق نزديك من همچنانيد كه اين خلق نزديك تو».
139و گفت: من نه عابدم و نه زاهد و نه عالم و نه صوفى، الهى، تو يكىاى من از آن يكى تو يكىام.
140و گفت: چه مرد بود كه با خداوند اين چنين نه ايستد كه آسمان و زمين و كوه ايستاده است؟ هر كه خويشتن را به نيك مردى نمايد نه نيكست، كه نيكى صفت خداوند است.
141و گفت: اگر خواهى كه به كرامت رسى يك روز بخور و سه روز مخور، سيم روز بخور و پنج روز مخور، پنجم روز بخور چهارده روز مخور، اوّل چهارده روز بخور ماهى مخور، اوّل ماهى بخور چهل روز مخور، اوّل چهل روز بخور چهار ماه مخور، اوّل چهار ماه بخور سالى مخور. آنگاه چيزى پديد آيد چون مارى چيزى به دهان درگرفته در دهان تو نهد[1]. بعد از ان هرگز ار تو نخورى شايد؛ كه من ايستاده بودم و شكم خشك بوده، آن مار پديد آمد، گفتم «الهى بواسطه نخواهم». در معده چيزى واديد آمد بوياتر از مشك خوشتر از شهد، سر بحلق من برد. از حق ندا آمد «ما ترا از معده تهى طعام آوريم و از جگر تشنه آب». اگر آن نبودى كه او را حكمست از آنجا خوردمى كه خلق نديدى.
142و گفت: من كار خويش به اخلاص نديدم تا بجز او كسى را مىديدم، چون همه او را ديدم اخلاص پديد آمد. به بىنيازى او را درنگرستم كردار همه خلق پرّ پشّهاى نديدم. به رحمت او نگريستم همه خلق را چند ارزن دانهاى نديدم. از اين هر دو چه آيد آنجا؟
143و گفت: از كار خدا عجب بماندم كه چندين سال خرد از من ببرده بود و مرا خردمند به خلق مىنمود.
[1]- رجوع شود به ف 586.
144گفت: الهى چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى تا پديد آمدى كه خداپرست كيست؟
145و گفت: خداوند بازار من بر من پيدا كرد. در اين بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نيز دانستنى. چون در اين بازار افتادم بازارها از پيش من برگرفت.
146و گفت: خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد، اوّل و آخر خويش قيامت ديدم، هر چه به اوّل به من داد به آخر همان داد، از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط گردانيد.
147و گفت «از خويشتن بگذشتى صراط واپس كردى.»
148و گفت «هر كس را از اين خداوند رستگارى بود، ما را اندوه دايم بود، خداى قوّت دهاد تا ما اين بار گران بكشيم».
149و گفت: عجب بماندهام از كردار اين خداوند كه از اوّل چندين بازار در درون اين پوست بنهاد بىآگاهى من، پس آخر مرا از ان آگاه كرد تا من چنين متحيّر گرديدم. يا دليل المتحيّرين، زدنى تحيّرا.
150و گفت: كلّه سرم عرش است و پايها تحت الثرى و هر دو دست مشرق و مغرب.
151و گفت: راه خداى را عدد نتوان كرد. چندانكه بنده است به خدا راه است، به هر راهى كه رفتم قومى ديدم. گفتم «خداوندا مرا به راهى بيرون بر كه من و تو باشيم، خلق در آن راه نباشد». راه اندوه در پيش من نهاد، گفت «اندوه بارى گرانست، خلق نتواند كشيد».
152و گفت: هر كه به نزديك خدا مردست نزديك خلق كودكست، و هر كه نزديك خلق مردست آنجا نامردست. اين سخن را نگه داريد كه من در وقتىام كه آن را صفت نتوان كرد.
153و گفت: هر كه اين سخنان بشنود و بداند كه من خداى را ستودم
بعزّش بردارند، و هر كه پندارد كه خود را ستودهام بذلّش بردارند، كه اين سخنان من از آن درياى پاكست، زان خلق در وى برخه نيست.
154و گفت: عافيت را طلب كردم در تنهائى يافتم و سلامت در خاموشى.
و گفت: در دل من ندا آمد از حق كه «اى ابو الحسن، فرمان مرا ايستاده باش كه من زندهاىام كه نميرم تا ترا حياتى دهم كه در آن حيات مرگ نبود، و هرچه ترا از ان نهى كردم دور باش از ان كه من پادشاهىام كه ملك مرا زوال نيست تا ترا ملكى دهم كه آن را زوال نباشد.»
155و گفت: هر كه مرا بشناخت بدوستى حق را دوست داشت، و هر كه حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پيوست، و هر كه به صحبت جوانمردان پيوست به صحبت حقّ پيوست.
156و گفت: زبان من به توحيد گشاده شد، آسمانها و زمينها را ديدم كه گرد بر گرد من طواف مىكردند و خلق از ان غافل.
157و گفت: به دل من ندا آمد از حق كه «مردمان طلب بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكردهاند مرا، از من چيزى ديگر مىطلبند.»
158و گفت: مزاح مكنيد، كه اگر مزاح را صورتى بودى او را زهره نبودى كه در آن محلّت كه من بودمى درآيد.
159و گفت: عالم بامداد برخيزد، طلب زيادتى علم كند، و زاهد طلب زيادتى زهد كند، و بو الحسن در بند آن بود كه سرورى به دل برادرى رساند.
و گفت: هر كه مرا چنان نداند كه، من در قيامت بايستم تا او را در پيش نكنم در بهشت نشود، گو «اينجا ميا و بر من سلام مكن».
160و گفت: چيزى به من درآمد كه مرا سى روز مرده كرد از آنچه اين خلق بدان زندهاند از دنيا و آخرت، آن گاه مرا زندگانيى داد كه در ان مرگ نبود. و گفت: اگر من بر خرى نشينم و از نشابور درآيم و يك سخن بگويم تا قيامت دانشمند بر كرسى ننشيند.
161گفت: با خلق خدا صلح كردم كه هرگز جنگ نكردم و با نفس جنگى كردم كه هرگز صلح نكردم.
162و گفت: اگر نه آن بودى كه مردمان گويند كه «به پايگاه با يزيد رسيد و بىحرمتى كرد» و الّا هرچه با يزيد با خدا بگفته است و بينديشيده من با شما بگفتمى. و عجب اينست كه ازو نقل مىكنند كه گفته است «هرچه با يزيد با انديشه آنجا رسيده است بو الحسن به قدم آنجا رسيده است».
163و گفت: اين جهان به جهانيان واهشتيم و آن جهان به بهشتيان، و قدم بر نهاديم جائى كه آفريده را راه نيست.
164و گفت: چنانكه مار از پوست بدر آيد بدر آمدم.
165و گفت كه: با يزيد گفت «نه مقيم و نه مسافر»، و من مقيم در يكيّى[1]او سفر مىكنم.
166و گفت: روز قيامت من نگويم كه «من عالم بودم يا زاهد يا عابد» گويم «تو يكىاى من زان يكيّى[2]تو بودم».
167و گفت: بدين جا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت، كه آنچه مراست با او اگر با خلق بگويم خلق آن برنتابد، و اگر اينچه او راست با من بگويد چون آتش باشد به بيشه درافگنى. دريغ آيدم كه با خويشتن باشم و سخن او گويم.
168و گفت: تا خداوند تعالى مرا از من پديد آورد بهشت در طلب منست و دوزخ در خوف من، و اگر بهشت و دوزخ اينجا كه من هستم گذر كنند هر دو با اهل خويش در من فانى شوند، چه اميد و بيم من از خداوند منست و جز او كيست كه ازو اميد و بيم بود.
169و گفت: تكبير فرضى خواستم پيوست، بهشت آراسته و دوزخ
[1]- در اصل: يكى.
[2]- در اصل: يكى.
تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند. تكبير احرام پيوستم، بينائى من بر جاى بود كه نه بهشت ديدم و نه دوزخ. رضوان را گفتم «درآى، در اين نفس نصيب خويش يابى». فرا درآمد و در سيصد و شصت و پنج رگ من چيزى نديد كه ازو بيم داشت.
170و گفت: هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند و چيزى خواستند، و بعضى خواستند و نيافتند، و باز جوانمردان را عرضه كردند نپذيرفتند، و باز بو الحسن نپذيرفت، و باز بو الحسن را ندا آمد كه «همه چيز به تو دهيم مگر خداوندى». گفتم «الهى اين داد و دهم از ميان برگير كه در ميان بيگانگان رود، و اين از غيرت بود كه نبايد كه بيگانگى بود».
171و گفت: انديشيدم وقتى كه «از من آرزومندتر بندهاى هست؟» خداوند، تعالى، چشم باطن من گشاده كرد تا آرزومندان او را بديدم، شرم داشتم از آرزومندى خويش. خواستم كه بدين خلق وانمايم عشق جوانمردان، تا خلق بدانستندى كه هر عشق عشق نبود، تا هر كه معشوق خود را بديدى شرم داشتى كه گفتى «من ترا دوست دارم».
172و گفت: خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود، و بو الحسن آن گويد كه حق را با او بود.
173و گفت: سى سالست تا روى فرا اين خلق كردهام و سخن مىگويم و خلق چنان دانند كه من با ايشان مىگويم، من خود با حقّ مىگويم، به يك سخن با اين خلق خيانت نكردم، به ظاهر و باطن با حقّ بودم، و اگر محمّد7از اين در درآيد مرا از اين سخن خاموش نبايد بود.
174و گفت: پدرم و مادرم از فرزند آدم بود. اينجا كه منم نه آدمست و نه فرزندان، جوانمردى راستى[1]با خدايست و بس.
175و گفت: بقفا باز خفته بودم از گوشه عرش چيزى قطره قطره مىچكيد
[1]-- راستين.
به دهانم و در باطنم حلاوت پديد مىآمد.
176و گفت: به خواب ديدم من و با يزيد و أويس قرنى در يك كفن بوديمى.
177و گفت: در همه جهان زندهاى ما را ديد، و آن با يزيد بود.
178نقلست كه: روزى اين آيت همى خواند، قوله تعالى:إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ، گفت «بطش من سختتر از بطش اوست، كه او عالم و اهل عالم گيرد و من دامن كبريائى او گيرم».
179و گفت: چيزى بر دلم نشان نشد از عشق كه در همه عالم كس را محرم آن نيافتم كه با وى بگويم.
180و گفت: فردا خداى، تعالى، گويد به من «هرچه خواهى بخواه» گويم «بار خدايا، تو عالمترى.» گويد «همّت تو ترا بدادم، جز آن حاجت خواه.» گويم «الهى، آن جماعت خواهم كه در وقت من بودند و از پس من تا به قيامت به زيارت من آمدند و نام من شنيدند و نشنيدند». از حقّ، تعالى، ندا آيد كه «در دار دنيا آن كردى كه ما گفتيم، ما نيز آن كنيم كه تو خواهى[1]».
181و گفت: خداى تعالى همه را پيش من كند. رسول،7، گويد «اگر خواهى ترا از پيش جاى كنم» گويم «يا رسول اللّه، من در دار دنيا تابع تو بودم، اينجا نيز پسرو توم». بساطى از نور بگستراند، ابو الحسن و ژنده جامگان او بر آنجا جمع آيند، مصطفى را بدان جمع چشم روشن شود، اهل قيامت همه متعجّب بمانند، فرشتگان عذاب مىگذرند، مىگويند «اينان آن قومند كه ما را از ايشان هيچ رنگى نيست».
182و گفت: مصطفى،7، فردا مردانى را عرضه دهد كه در اوّلين و آخرين مثل ايشان نبود. حقّ، تعالى، بو الحسن را در مقابله ايشان آورد و
[1]- شايد فقره بعد دنباله اين باشد.