161گفت: با خلق خدا صلح كردم كه هرگز جنگ نكردم و با نفس جنگى كردم كه هرگز صلح نكردم.
162و گفت: اگر نه آن بودى كه مردمان گويند كه «به پايگاه با يزيد رسيد و بىحرمتى كرد» و الّا هرچه با يزيد با خدا بگفته است و بينديشيده من با شما بگفتمى. و عجب اينست كه ازو نقل مىكنند كه گفته است «هرچه با يزيد با انديشه آنجا رسيده است بو الحسن به قدم آنجا رسيده است».
163و گفت: اين جهان به جهانيان واهشتيم و آن جهان به بهشتيان، و قدم بر نهاديم جائى كه آفريده را راه نيست.
164و گفت: چنانكه مار از پوست بدر آيد بدر آمدم.
165و گفت كه: با يزيد گفت «نه مقيم و نه مسافر»، و من مقيم در يكيّى[1]او سفر مىكنم.
166و گفت: روز قيامت من نگويم كه «من عالم بودم يا زاهد يا عابد» گويم «تو يكىاى من زان يكيّى[2]تو بودم».
167و گفت: بدين جا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت، كه آنچه مراست با او اگر با خلق بگويم خلق آن برنتابد، و اگر اينچه او راست با من بگويد چون آتش باشد به بيشه درافگنى. دريغ آيدم كه با خويشتن باشم و سخن او گويم.
168و گفت: تا خداوند تعالى مرا از من پديد آورد بهشت در طلب منست و دوزخ در خوف من، و اگر بهشت و دوزخ اينجا كه من هستم گذر كنند هر دو با اهل خويش در من فانى شوند، چه اميد و بيم من از خداوند منست و جز او كيست كه ازو اميد و بيم بود.
169و گفت: تكبير فرضى خواستم پيوست، بهشت آراسته و دوزخ
[1]- در اصل: يكى.
[2]- در اصل: يكى.
تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند. تكبير احرام پيوستم، بينائى من بر جاى بود كه نه بهشت ديدم و نه دوزخ. رضوان را گفتم «درآى، در اين نفس نصيب خويش يابى». فرا درآمد و در سيصد و شصت و پنج رگ من چيزى نديد كه ازو بيم داشت.
170و گفت: هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند و چيزى خواستند، و بعضى خواستند و نيافتند، و باز جوانمردان را عرضه كردند نپذيرفتند، و باز بو الحسن نپذيرفت، و باز بو الحسن را ندا آمد كه «همه چيز به تو دهيم مگر خداوندى». گفتم «الهى اين داد و دهم از ميان برگير كه در ميان بيگانگان رود، و اين از غيرت بود كه نبايد كه بيگانگى بود».
171و گفت: انديشيدم وقتى كه «از من آرزومندتر بندهاى هست؟» خداوند، تعالى، چشم باطن من گشاده كرد تا آرزومندان او را بديدم، شرم داشتم از آرزومندى خويش. خواستم كه بدين خلق وانمايم عشق جوانمردان، تا خلق بدانستندى كه هر عشق عشق نبود، تا هر كه معشوق خود را بديدى شرم داشتى كه گفتى «من ترا دوست دارم».
172و گفت: خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود، و بو الحسن آن گويد كه حق را با او بود.
173و گفت: سى سالست تا روى فرا اين خلق كردهام و سخن مىگويم و خلق چنان دانند كه من با ايشان مىگويم، من خود با حقّ مىگويم، به يك سخن با اين خلق خيانت نكردم، به ظاهر و باطن با حقّ بودم، و اگر محمّد7از اين در درآيد مرا از اين سخن خاموش نبايد بود.
174و گفت: پدرم و مادرم از فرزند آدم بود. اينجا كه منم نه آدمست و نه فرزندان، جوانمردى راستى[1]با خدايست و بس.
175و گفت: بقفا باز خفته بودم از گوشه عرش چيزى قطره قطره مىچكيد
[1]-- راستين.
به دهانم و در باطنم حلاوت پديد مىآمد.
176و گفت: به خواب ديدم من و با يزيد و أويس قرنى در يك كفن بوديمى.
177و گفت: در همه جهان زندهاى ما را ديد، و آن با يزيد بود.
178نقلست كه: روزى اين آيت همى خواند، قوله تعالى:إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ، گفت «بطش من سختتر از بطش اوست، كه او عالم و اهل عالم گيرد و من دامن كبريائى او گيرم».
179و گفت: چيزى بر دلم نشان نشد از عشق كه در همه عالم كس را محرم آن نيافتم كه با وى بگويم.
180و گفت: فردا خداى، تعالى، گويد به من «هرچه خواهى بخواه» گويم «بار خدايا، تو عالمترى.» گويد «همّت تو ترا بدادم، جز آن حاجت خواه.» گويم «الهى، آن جماعت خواهم كه در وقت من بودند و از پس من تا به قيامت به زيارت من آمدند و نام من شنيدند و نشنيدند». از حقّ، تعالى، ندا آيد كه «در دار دنيا آن كردى كه ما گفتيم، ما نيز آن كنيم كه تو خواهى[1]».
181و گفت: خداى تعالى همه را پيش من كند. رسول،7، گويد «اگر خواهى ترا از پيش جاى كنم» گويم «يا رسول اللّه، من در دار دنيا تابع تو بودم، اينجا نيز پسرو توم». بساطى از نور بگستراند، ابو الحسن و ژنده جامگان او بر آنجا جمع آيند، مصطفى را بدان جمع چشم روشن شود، اهل قيامت همه متعجّب بمانند، فرشتگان عذاب مىگذرند، مىگويند «اينان آن قومند كه ما را از ايشان هيچ رنگى نيست».
182و گفت: مصطفى،7، فردا مردانى را عرضه دهد كه در اوّلين و آخرين مثل ايشان نبود. حقّ، تعالى، بو الحسن را در مقابله ايشان آورد و
[1]- شايد فقره بعد دنباله اين باشد.
گويد «اى محمّد، ايشان صفت تواند، بو الحسن صفت منست».
183و گفت: خداى، تعالى، به من وحى كرد و گفت «هر كه از اين رود تو آبى خورد همه را به تو بخشيدم».
184و گفت: روز قيامت من نه آنم كه زيارتيان خويش را شفاعت كنم كه ايشان خود شفاعت ديگران كنند.
185و گفت: هر كه استماع سخن ما كرد و كند كمترين درجتش آن بود كه حسابش نكنند فردا.
186و گفت: به ما وحى كردند كه «همه چيزى ارزانى داشتم غير الخفية».
187و گفت «گاه بو الحسن اويم، گاه او بو الحسن منست». معنى آنست چون بو الحسن در فنا بودى بو الحسن او بودى، و چون در بقا بودى هرچه ديدى همه خود ديدى، و آنچه ديدى بو الحسن او بودى. معنى ديگر آنست كه در حقيقت چون «ألست» و «بلى» او گفت پس آن وقت كه بلى جواب داد بو الحسن او بود و بو الحسن ناموجود، پس بو الحسن او بوده باشد. و معنى اين در قرآن است كه مىفرمايد، قوله، تعالى:وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى.
188و گفت «هفتصد هزار نردبان بىنهايت باز نهادم تا به خدا رسيدم[1]قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم به خدا رسيدم». معنى آنست كه به يك قدم به خدا رسيدن دنى است و چندان نردبان نهادن متدنّى. يكى سفر است فى نور اللّه، و نور اللّه بىنهايت است.
189و گفت: مردمان گويند «خدا و نان» و بعض گويند «نان و خدا» و من گويم «خدا بىنان، خدا بىآب، خدا بىهمه چيز».
190و گفت «مردمان را با يكديگر خلافست تا فردا او را ببينند يا نه، بو الحسن داد و ستد بنقد مىكند، كه گدائى كه نان شبانگاه ندارد، و دستار
[1]- شايد« رسم».
از سر برگيرد و دامن به زير نهد محال بود كه بنسيه فروشد.»
191و گفت: از هر چه دون حقّست زاهد گرديدم، آنگاه خويش را خواندم.
192و گفت: من در ولايت تو نيايم كه مكر تو بسيارست.
193و گفت: اگر بر بساط محبّتم بدارى در ان مست گردم در دوستى تو، و اگر بر بساط هيبتم بدارى ديوانه گردم در سلطنت تو، چون نور گستاخى سر بر زند هر دو خود من باشم و منى من توى.
194و گفت: روى به خدا بازكردم گفتم «اين يكى شخص بود كه مرا به تو خواند، و آن مصطفى بود،7، چون ازو فروگذرى همه خلق آسمان و زمين را من به تو خوانم». و اين بيان حقيقت است به اثبات شريعت.
195و گفت: روى به خدا بازكردم و گفتم «إلهى خوشى به تو در بود، اشارت به بهشت كردى!»
196و گفت: خداى، تعالى، در غيب بر من بازگشاد كه «همه خلق را از گناه عفو كنم مگر كسى را كه دعوى دوستى من كرده باشد». من نيز روى بدو بازكردم و گفتم «اگر از آن جانب عفو پديد نيست از اين جانب هم پشيمانى پديد نيست! بكوش تا بكوشيم، كه بر آنچه گفتهايم پشيمان نيستيم!»
197و گفت: روى به خدا بازكردم گفتم «إلهى روز قيامت داورى همه بگسلد، و آن داورى كه ميان من و تست نگسلد».
198و گفت: چون به جان نگرم جانم درد كند، و چون به دل نگرم دلم درد كند، چون به فعل نگرم قيامتم درد كند، چون به وقت نگرم درد توم كنى. إلهى، نعمت تو فانيست و نعمت من باقى، و نعمت تو منم و نعمت من توى، و گفتم «إلهى، هرچه تو با من گوئى من با خلق تو گويم و هر چه تو با من دهى من خلق ترا دهم».
199و گفت: إلهى، حديث تو از من نپذيرند.
200و گفت كه: هيچ كس نبود با او نشسته و مىگفت[1]«تو مرا چيزى گفتى كه در اين جهان نيايد و من ترا جوابى دادم كه در هر دو جهان نيايد».
و چنين بسيار بودى كه جوابى همى دادى و كسى حاضر نبودى.
201و گفت: إلهى، روز بزرگ پيغامبران بر منبرهاى نور نشينند و خلق نظّاره ايشان بود، و اولياى تو بر كرسيها نشينند از نور، خلق نظّاره ايشان بود، بو الحسن بر يگانگى تو نشيند تا خلق نظّاره تو بود.
202و گفت: إلهى سه چيز از من به دست خلق مكن: يكى جان من كه من جان از تو گرفتم به ملك الموت ندهم؛ و روز و شب با من توى، كرام الكاتبين در ميان چه كار دارند؟ و ديگر سؤال منكر و نكير نخواهم، كه نور يقين تو با ايشان دهم، تا بتو ايمان نيارند دست وانگيرم.
203و گفت: اگر بندهاى همه مقامها به پاكى خود بگذارد هستى حقّ هيچ آشكارا نشود تا هر چه ازو فرو گرفته است با او ندهند.
204و گفت: إلهى، مرا در مقامى مدار كه گويم «خلق و حقّ» يا گويم «من و تو»؛ مرا در مقامى دار كه در ميان نباشم همه تو باشى.
205و گفت: إلهى، اگر خلق را بيازارم همينكه مرا بينند راه بگردانند، و چندانكه ترا بيازرديم تو با مائى.
206و گفت: اين راه پاكان است، إلهى، با تو دستى بزنم تا به تو پيدا گردم در همه آفريده يا فروشوم كه ناپديد گردم. صدق آن برزيدم آن نيافتم، كه كرامت هر زاهد برسيدم و روز و شب بر من برحذر بود، كه بر من گذر كرد، خضر،7، كه آمد در حذر بود،
207و گفت: چون دو بود همتا بود، يكى بود همتا نبود.
208و گفت: إلهى هر چيز كه از ان منست در كار تو كردم، و هر چه از ان تست در كار تو كردم تا منى از ميان برخيزد و همه تو باشى.
[1]- آيا« و گفت كه» در اوّل اين فقره زائد است؟
209و گفت: در همه حال مولاى توام و از ان رسول تو و خادم خلق تو.
210و گفت: هشتاد تكبير بكردم، يكى بر دنيا، دوم بر خلق، سيم بر نفس، چهارم بر آخرت، پنجم بر طاعت؛ و اين را با خلق بتوان گفت، و ديگر را مجال نيست.
211و گفت: چهل گام برفتم، به يك قدم از عرش تا ثرى بگذاشتم، ديگران را صفت نتوان كرد. و اگر اين با كسى بگوئى كه ميان وى و خداوند حجابى نبود دل و جانش بشود.
212و گفت: إلهى، اگر ميان من و تو حجابى بودى چنين نبودى. كسى بايستى كه زندگانيش به خداى بودى تا من صفت تو با او بكردمى كه اين خلق زنده نهاند.
213و گفت: اگر اين رسولان و بهشت و دوزخ نبودى من هم ازين بودمى كه امروز هستم از دوستى تو و از فرمانبردارى تو از بهر تو.
214و گفت: چون مرا ياد كنى جان من فداى تو باد، و چون دل من ترا ياد كند نفس من فداى دل من باد.
215و گفت: إلهى، اگر اندامم درد كند شفا تو دهى، چون توم درد كنى شفا كه دهد؟
216و گفت: إلهى، مرا تو آفريدى براى خويش آفريدى، از مادر براى تو زادم مرا بصيد هيچ آفريده مكن.
217و گفت: از بندگان تو بعض نماز و روزه دوست دارند، و بعض حجّ و غزا و بعض علم و سجّاده، مرا از ان باز كن كه زندگانيم و دوستيم جز از براى تو نبود.
218و گفت: إلهى، اگر تنى بودى و دلى بودى از نور، هم ترا نشايستى، فكيف تنى و دلى چنين آشفته كى ترا شايد؟
219و گفت: إلهى، هيچ كس بود از دوستان تو كه نام تو بسزا برد تا بينائى
خود بكنم و در زير قدم او نهم؟ و يا هستند در وقت من تا جان خود فداى او كنم؟ و يا از پس من خواهند بود؟
220و گفت: إلهى، مرا بدين خلق چنين نمودى كه سر بدان گريبان بركردهام كه ايشان بركردهاند، اگر بديشان فرا نمودى كه من سر به كدامين گريبان بركردهام چه كردندى؟
221و گفت: خداوند، من در دنيا چندانكه خواهم از تو لاف بخواهم زد، فردا هرچه خواهى با من بكن.
222و گفت: إلهى، ملك الموت ترا بفرست تا جان من بستاند و من جان او بستانم تا جنازه هر دو به گورستان برند.
223و گفت: إلهى، گروهىاند كه ايشان روز قيامت شهيد خيزند كه ايشان در سبيل تو كشته شده باشند. من آن شهيد خيزم كه به شمشير شوق تو كشته شده باشم، كه دردى دارم كه تا خداى من بود آن درد مىبود و درد را جستم نيافتم، درمان جستم نيافتم، امّا درمان يافتم.
224و گفت: در همه كارها پيش طلب بود پس يافت، الّا در اين حديث كه پيش يافت بود پس طلب. و مريدان را گفتند پاى آبله كرديد و مردان بىآبله رسيدند؛ نامردان را پاى آبله كند و مردان را نشستگاه.
225و گفت: با يزيد مريدان را گفت كه «حق گفت: هر كه مرا خواهد بسيار كرامتها كنم با او، و هر كه ترا كه با يزيدى خواهد نيستش كنم كه هيچ جايش پديد نيارم». اكنون شما چه گوئيد؟ گفتند «اگر نيز نيست نكند جان را خواهيم» (؟)
226و گفت: اگر بنده آفريده در پيش حق بايستد چنانكه دو به يكى بود هنوز آن روش چيزى نيست به مقام مردان. ازو پرسيدند كه «دو به يكى چون بود؟» گفت: چنانكه خلق از پيش او برخيزد، او نيز در خويشتن برسد. همى خورد و طعم نداند، سرما و گرما برو گذر مىكند و خبرش نبود،