بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 65

و چون از خويشتن برسد بجز حقّ هيچ نبود.

227و گفت: كس بود كه به هفتاد سال يك بار آگاه نبود، كس بود كه به پنجاه سال، و كس بود كه به چهل سال، و كس بود به بيست سال، و كس بود به هر سال، و كس بود به هر ماه، و كس بود به هر وقت نماز، و كس بود كه برو احكام مى‌راند و او را از اين جهان و از آن جهان خبر نبود[1].

228و گفت: آسان آسان نگوئيا كه من مردى‌ام تا هفتاد سال معامله خويش چنانكه تكبير اوّل به خراسان پيوندى و سلام به كعبه بازدهى، زبر تا به عرش و زير تا به ثرى بينى، همه را همچون بى‌نمازى زنان بينى، آن وقت بدان كه مردى نه‌اى.

229و گفت: هر كه در دار دنيا دست به نيكمردى بدر كند بايد تا از خداى آن يافته بود كه بر كنار دوزخ بايستد به قيامت، و هر كرا خداى به دوزخ مى‌فرستد او دست او مى‌گيرد و به بهشت مى‌برد.

230و گفت: از خلقان بعض به كعبه طواف كنند، و بعض به آسمان بيت المعمور، و بعض به گرد عرش. و جوانمردان در يگانگى او طواف كنند.

231و گفت: همه كس نماز كنند و روزه دارند، و ليكن مرد آن مردست كه شصت سال برو بگذرد كه فرشته‌اى برو هيچ ننويسد كه او را از ان شرم بايد داشت از حقّ، و حقّ را فراموش نكند به يك چشم زخم‌[2]، مگر بخسپد.

آنچه مشاهده بود، كه گويند در بنى اسرائيل كس بودى كه سالى در سجود بودى و دو سال در مشاهده، اين بود كه اين امّت دارد، كه يك ساعت فكرت اين بنده با يكساله سجود ايشان برابر بود.

232و گفت: مى‌بايد كه دل خويش چون موج دريائى بينى كه آتش از ميان آن موج برآيد، و تن در آتش بسوزد، درخت وفا از ميان آن سوخته‌

[1]- ف 586 ديده شود.

[2]- چشم زخم را غالبا به معنى چشم بهم زدن، لحظه، به كار برده است.


صفحه 66

برآيد، ميوه بقاى ظاهر حاصل شود، و چون ميوه بخوردى آب آن ميوه به گذر دل فرو شود فانى شوى در يگانگى او.

233و گفت: خداى را بر روى زمين بنده‌ايست كه در دل او نورى گشاده است از يگانگى خويش كه اگر هرچه از عرش تا ثرى هست گذر در آن نور كند بسوزد چنانكه پر گنجشكى كه به آتش فرو دارى.

234دانشمندى گفت «چيزى پرسيدم» گفت «اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه بروزى هفتاد بار بميرى و بشبى هفتاد بار». و كارش چهل سال چنين زندگانى بود.

235و گفت: اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّه‌اى ميان دو لب و دندان او بيايد همه خلق آسمان و زمين در فزع افتد.

236و گفت: خداى را بر پشت زمين بنده‌ايست كه به شب تاريك در خانه‌اى تاريك خفته بود و لحاف در سر كشيده، پس ستاره آسمان مى‌بيند كه در آسمان مى‌گردد و ماه را همچنين و طاعت و معصيت همه خلايق مى‌بيند كه به آسمان مى‌برند و مى‌بيند كه روزى خلقان از آسمان به زمين مى‌آيد و ملائكه را مى‌بيند كه از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مى‌روند و خورشيد را مى‌بيند كه در آسمان گذر مى‌كند.

237و گفت: كسى را كه همگى او خداوند فراگرفته بود، از موى سر تا إخمص قدم او، همه به هستى خداى اقرار دهد.

238و گفت: مردان خداى، تعالى، هميشه بودند و هميشه باشند.

239و گفت:«أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»را بعض شنيدند كه «نه من خداام؟» و بعض شنيدند كه «نه من دوست شماام؟» و بعض چنان شنيدند كه «نه همه منم؟».

240و گفت: خداى، تعالى، به اولياى خويش لطف كرد، و لطف خدا چون مكر خدا بود.

241و گفت: هر كه از خدا به خدا نگرد خلق را نبيند.


صفحه 67

242و گفت: مثل جان چون مرغيست كه پرّى به مشرق دارد و پرّى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا كه آن را نشان نتوان داد.

243و گفت: دوست چون با دوست حاضر آيد همه دوست را بيند، خويشتن را نبيند.

244و گفت: آن را كه انديشه‌اى به دل درآيد كه از ان استغفار بايد كردن دوستى را نشايد.

245و گفت: سرّ جوان‌مردان را خداى، تعالى، بدان جهان و بدين جهان آشكارا نكند، و ايشان نيز آشكارا نكنند.

246و گفت: اندكى تعظيم به از بسيارى علم و عبادت و زهد.

247و گفت: خداى، تعالى، موسى را،7، گفت‌«لَنْ تَرانِي»، زبان همه جوانمردان از اين سؤال و سخن خاموش گرديد.

248و گفت: چشم جوانمردان بر غيب خداوند بود تا چيزى بر دل ايشان افتد، تا بچشند آنچه اوليا و انبيا چشيده‌اند؛ دل جوانمردان به بارى در بود كه اگر آن بار بر آفريده نهند نيست شود، و اولياء خود را خود مى‌دارد تا آن بار بتوانند كشيد، و الّا رگ و استخوان ايشان از يكديگر بيامدى.

249و گفت: چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه خايه‌اش‌[1]زرّين بود؟ چه مردى بود كه حق، تعالى، او را به راهى ببرد كه آن راه مخلوق بود؟

250و گفت: خداى، تعالى، را بر پشت زمين بنده‌اى هست كه او خداى را ياد كند همه شيران بول بيفگنند، ماهيان در دريا از رفتن فرو ايستند، ملائكه آسمان در هيبت افتند، آسمان و زمين و ملائكه بدان روشن بباشند.

251و گفت: همچنين خداى، تعالى، را بندگان‌اند بر پشت زمين كه خداى را ياد كنند ماهى در دريا از رفتن باز ايستد، زمين در جنبيدن آيد، خلق‌

[1]- در اصل: خانه‌اش.


صفحه 68

پندارند كه زلزله است. و همچنين بنده‌اى هست او را كه نور او به همه آفريده برافتد، چون خداى را ياد كند از عرش تا به ثرى بجنبد.

252و گفت: از آن آب محبت كه در دل دوستان جمع كرده است اگر قطره‌اى بيرون آيد همه عالم پر شود كه هيچ آب در نشود، و اگر از آن آتش كه در دل دوستان پديد آورده است ذرّه‌اى بيرون آيد از عرش تا به ثرى بسوزد.

253و گفت: سه جاى ملائكه از اوليا هيبت دارند: يكى ملك الموت در وقت نزع، دوم كرام الكاتبين در وقت نبشتن، سوم منكر و نكير در وقت سؤال.

254و گفت: آن را كه او بردارد پاكيى‌[1]دهد كه تاريكى درو نبود، قدرتى دهد كه هرچه گويد «بباش» بباشد ميان كاف و نون. و گفت: گروهى را به اوّل خداوند ندانستند كه به آخر هم بود (؟)، خدا ما را ازيشان كناد! و گروهى از بندگان آنهااند كه خداى، تعالى، ايشان را بيافريد ندانستند كه به اوّل ايشان را خداوند است تا به آخر، و آخر ايشان قيامت.

255و گفت: ندا آمد از خداوند كه «بنده من، آن را كه تو مى‌جوئى به اوّل خود نيست به آخر چون توان يافت؟ كه اين راهيست از خدا به خدا، بنده آن باز نيابد.

256مردى را گفت: آنجا كه ترا كشتند خون خويش ديدى؟ پس گفت:

بگو كه «آنجا [كه‌] مرا كشتند هيچ آفريده نبود، كه خون جوانمردان بر وى مباحست‌[2]».

257و گفت: چون به عمر خويش در نگرستم همه طاعت خويش هفتاد و سه ساله يك ساعت ديدم، و چون به معصيت نگريستم درازتر از عمر نوح‌

[1]- در اصل: باكى.

[2]- ف 545 ديده شود.


صفحه 69

ديدم.

258و گفت: تا بيقين ندانستم كه رزق من بروست دست از كار بازنگرفتم، و تا عجز خلق نديدم پشت بر خلق نياوردم.

259و گفت: جوانمردى به كنار باديه رسيد به باديه فرونگريست و باز پس گرديد و گفت «من اينجا فرو نگنجم» يعنى آنچه منم.

260و گفت: چنان بايد بودن كه ملائكه كه بر شما موكّلند با رضا ايشان را وا پس فرستى، و يا اگر نه، چنان بايد بود كه شبنگاه ديوان از دست ايشان فراگيرى و آنچه ببايد ستردن بسترى و آنچه ببايد نبشتن بنويسى؛ و اگر نه، چنان بودن كه شبانگاه كه آنجا باز شوند گويند «نه نيكى بودش و نه بدى» خداوند، تعالى، بگويد «من نيكوئى ايشان با شما بگويم».

261و گفت: مردان خداى را اندوه و شادى نبود، و اگر اندوه و شادى بود هم ازو بود.

262و گفت: صحبت با خداى كنيد، با خلق مكنيد، كه ديدنى خداست و دوست داشتنى خدا، و آن كس كه به وى نازيد خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست.

263و گفت: كس بود كه در سه روز به مكّه رود و بازآيد، و كس بود كه در شبانروزى، و كس بود كه در شبى، و كس بود كه در چشم زخمى. پس آنكه در چشم زخمى برود و بازآيد قدرت بود.

264و گفت: تا خداى تعالى بنده را در ميان خلق دارد فكرتش از خلق جدا نشود، چون دل او را از خلق جدا كند در مخلوقش فكرت نبود، فكرتش با خداوند بود، يعنى در دلش فكرت بنماند.

265و گفت: خداى، تعالى، مؤمنى را هيبت چهل فرشته دهد، و اين كمترين هيبت بودش كه داده بود، و آن هيبت از خلقان بازپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كرد.


صفحه 70

266و گفت: اگر كسى اينجا نشسته بود چشمش به لوح برافتد روا بود و من فرا پذيرم، وليكن بايد كه نشانش با من دهد.

267و گفت: اگر خداى، تعالى، را به خردشناسى علمى با تو بود، و اگر به ايمان‌شناسى راحتى با تو بود، و اگر به معرفت‌شناسى دردى با تو بود.

268و گفت كه: على دهقان گفت كه «مرد به يك انديشه ناصواب كه بكند دو ساله راه از حقّ تعالى باز پس افتد».

269و گفت: عجب دارم از اين شاگردان كه گويند «پيش استاد شديم» وليكن شما دانيد كه من هيچ كس را استاد نگرفتم كه استاد من خدا بود، تبارك و تعالى، و همه پيران را حرمت دارم.

270دانشمندى ازو سؤال كرد كه «خرد و ايمان و معرفت را جايگاه كجاست؟» گفت: تو رنگ اينها را به من نماى تا من جايگاه ايشان با تو نمايم. دانشمند را گريه برافتاد، به گوشه‌اى نشست.

271شيخ را گفتند «مردان رسيده كدام باشند؟» گفت «از مصطفى،7، درگذشتى مرد آن باشد كه او را هيچ ازين درنيابد و تا مخلوق باشى همه دريابد» يعنى از عالم امر باش نه از عالم خلق.

272و گفت: مردان از آنجا كه باشند سخن نگويند، پستر بازآيند تا شنونده سخن فهم كند.

273و گفت: همه كسى نازد بدانچه داند، تا بداند كه هيچ نداند. چون بدانست كه هيچ ندانست شرم دارد از دانش خود تا آنگاه كه معرفتش بكمال باشد.

274و گفت: خداوند را به تهمت نبايد دانست و به پنداشت نبايد دانست كه گوئى دانيش و ندانيش، خداى را چنان بايد دانست كه هر چند مى‌دانيش گوئى كاشكى بهتر دانستمى.

275و گفت: بنده چنان بهتر بود كه از خداوند خويش نه به زندگانى‌


صفحه 71

واشود و نه به مرگ.

276و گفت: چون خداى، تعالى، به سوى خويش راه نمايد سفر و اقامت اين بنده در يگانگى او بود، و سفر و اقامت او بسرّ بود.

277و گفت: دل كه بيمار حقّ بود خوش بود زيرا كه شفاش جز حق هيچ نبود.

278و گفت: هر كه با خداى، تعالى، زندگانى كند ديدنيها همه ديده بود و شنيدنيها همه شنيده و كردنيها كرده و دانستنى دانسته.

279و گفت: به يارى آسمان و زمين، طاعت، با انكار اين جوانمردان، هيچ وزن نيارد.

280و گفت: «در اين واجار بازاريست كه آن را بازار جوانمردان گويند و نيز بازار حقّ خوانند از ان راه حقّ، شما آن را ديده‌ايد؟» گفتند «نه».

گفت «در آن بازار صورتها بود نيكو، چون روندگان آنجا رسند آنجا بمانند، و آن صورت كرامت بود و طاعت بسيار و دنيا و آخرت، آنجا بمانند و به خدا نرسند؛ بنده چنين نيكوتر كه خلق را بگذارد و با خدا به خلوت درشود و سر به سجده نهد و به درياى لطف گذر كند به يگانگى حقّ رسد و از خويشتن برهد؛ همه بر وى مى‌راند و او خود در ميان نه».

281و گفت: اين علم را [ظاهريست و] ظاهر ظاهرى، و باطنى و باطن باطنى. علم ظاهر و ظاهر ظاهر آنست كه علما مى‌گويند، و علم باطن آنست كه جوانمردان با جوانمردان مى‌گويند، و علم باطن باطن راز جوانمردان است با حقّ، تعالى، كه خلق را آنجا راه نيست.

282و گفت: تا تو طالب دنيا باشى دنيا بر تو سلطان بود، و چون از وى روى بگردانى تو بر وى سلطان باشى.

283و گفت: درويش كسى بود كه او را دنيا و آخرت نبود و نه در هر دو نيز رغبت كند، كه دنيا و آخرت از ان حقيرترند كه ايشان را با دل نسبت بود.


صفحه 72

284و گفت: چنانكه از تو نماز طلب نمى‌كند پيش از وقت تو نيز روزى مطلب پيش از وقت.

285و گفت: جوانمردى دريائيست به سه چشمه: يكى سخاوت، دوم شفقت، سيم بى‌نيازى از خلق و نيازمندى به حقّ.

286و گفت: نفس كه از بنده برآيد و به حق شود بنده بياسايد؛ نظر كه از خداى به بنده آيد بنده را برنجاند.

287و گفت: از حال خبر نيست و اگر بود آن علم بود نه حال؛ يا به حق راهست يا به حقّ كسى را راه نيست؛ همه آفريده در بو الحسن جاى گيرد و بو الحسن را در خويشتن يك قدم جاى نيست.

288و گفت: از هر قومى يكى بردارد و آن قوم را بدو بخشد؛ قومى را به دوستى گرفت و از خلق جدا واكرد[1].

289و گفت: در گوشه بنشينيد و روى به من فرا كنيد.

290و گفت: مردان كه بالا گيرند به پاكى بالا گيرند نه به بسيارى كار.

291و گفت: اگر ذرّه‌اى نيكوئى خويش بر تو بگشايد در عالم كسى نباشد كه ترا از وى ببايد شنيدن يا ببايد گفتن.

292و گفت: علما گويند كه «ما وارثان رسوليم». رسول را وارث مائيم كه آنچه رسول بود بعضى ما داريم: رسول درويشى اختيار كرد و درويشى اختيار ماست؛ با سخاوت بود، و با خلق نيكو بود، و بى‌خيانت بود، با ديدار بود، رهنماى خلق بود، بى‌طمع بود، شرّ و خير از خداوند ديد، با خلقش غش نبود، اسير وقت نبود، هرچه خلق ازو بترسند نترسيد، و هرچه خلق بدو اميد دارند او نداشت، به هيچ غرّه نبود؛ و اين جمله صفات جوانمردان است. رسول،7، دريائى بود بى‌حدّ كه اگر قطره‌اى از ان بيرون آيد همه عالم و آفريده غرق شود. در اين قافله كه مائيم مقدّمه حقّ است،

[1]- يقين ندارم كه آيا 288 و 289 يكى بوده است و از هم جدا شده يا همين‌طور بايد باشد.