بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 91

451و گفت: اين نه آن طريقست كه زفانى برو اقرار آورد، يا بينائى‌[1]بود كه او را بيند، يا شناختى كه او را شناسد، يا هفت اندام را نيز آنجا راهست؛ همه از ان اوست و جان در فرمان او. اينجا خدائى است و بس.

452و گفت: كسانى ديده‌ام كه به تفسير قرآن مشغول بوده‌اند. جوانمردان به تفسير خويش مشغول بوده‌اند.

453و گفت: عالم آن عالم بود كه به خويشتن عالم بود، عالم نبود آنكه به علم عالم بود. و گفت: خداى، تعالى، قسمت خويش پيش خلقان كرد، هر كسى نصيب‌[2]خويش برگرفتند، نصيب جوانمردان اندوه بود.

454و گفت: درخت اندوه بكاريد تا باشد كه به برآيد و تو بنشينى و مى‌گريى كه عاقبت بدان دولت برسى كه گويندت «چرا مى‌گريى؟» گفتند «اندوه به چه بدست آيد؟» گفت: بدانكه همه جهد آن كنى كه در كار او پاك روى، و چندانكه بنگريى دانى كه پاك نه‌اى و نتوانى بود كه اندوه او فروآيد، كه صد و بيست و چهار هزار پيغامبر بدين جهان درآمدند و بيرون شدند و خواستند كه او را بدانند سزاى او، و همه پيران همچنان، نتوانستند.

455و گفت: درد جوانمردان اندوهست كه به دو عالم درنگنجد.

456و گفت: اگر عمر من چندان بود كه عمر نوح من از اين تن راستى نبينم، و آنكه من ازين دانم اگر خداوند اين تن را به آتش فرونيارد داد من از اين تن بنداده باشد. پرسيدند از نام بزرگ، گفت: نامها[3]همه خود بزرگست، بزرگتر در وى نيستى بنده است؛ چون بنده نيست گرديد از خلق بشد در هيبت يك بود.

[1]- ظ: بينائيى.

[2]- در اصل: نصيبى.

[3]- در اصل: نامهاء.


صفحه 92

457پرسيدند از مكر، گفت: آن لطف اوست ليكن مكر نام كرده است كه كرده با اوليا، مكر نبود.

458پرسيدند از محبت، گفت: نهايتش آن بود كه هر نيكوئى كه او با جمله بندگان كرده است اگر با او بكند بدان نيارامد، و اگر به عدد درياها شراب به حلق او فروكند سير نشود و مى‌گويد «زيادت هست؟».

459و پرسيدند از اخلاص، گفت: هر چه بر ديدار خدا كنى اخلاص بود، و هر چه بر ديدار خلق كنى ريا بود. خلق در ميانه چه مى‌بايد؟ جاى اخلاص خدا دارد.

460پرسيدند كه «جوانمرد به چه داند كه جوانمردست؟» گفت: بدانكه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند و با او يكى كرده بود آن يك نيز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نيز برادر او را بود.

461پرسيدند كه «ترا از مرگ خوف هست؟» گفت: مرده را خوف مرگ نبود؛ و هر وعيدى كه او اين خلق را كرده است از دوزخ در آنچه من چشيده‌ام ذرّه‌اى نبود، و هر وعده كه خلق را كرده است از راحت ذرّه‌اى نبود از آنچه من چشم مى‌دارم.

462و گفت: اگر خداى، تعالى، گويد «بدين صحبت جوانمردان چه خواهى؟» من گويم «هم اينان را خواهم».

463نقلست كه دانشمندى را گفت «تو خداى را دوست دارى يا خدا ترا؟» گفت «من خداى را دوست دارم». گفت: پس برو و گرد او گرد كه كسى كه كسى را دوست دارد پى او گردد[1]

464روزى شاگردى را گفت «چه بهتر بودى؟» شاگرد گفت «ندانم».

گفت «جهان پر از مرد همه همچون با يزيد».

465و گفت: بهترين چيزها دليست كه در وى هيچ بدى نباشد.

[1]- متن را مطابق نسخه‌H كردم.


صفحه 93

466روزى يكى را گفتند «ريسمانت بگسلد چكنى؟» گفت «ندانم».

گفت «بدست او ده تا در بندد.»

467و پرسيدند كه «فَأَوْحى‌ إِلى‌ عَبْدِهِ ما أَوْحى‌چه بود؟» گفت: دانستم آنچه گفت: خداى گفت «اى محمّد، من از ان بزرگترم كه ترا گفتم مرا بشناس، و تو از ان بزرگترى كه گفتم خلق را به من دعوت كن.»

468پرسيدند كه «نام او به چه برند؟» گفت: بعضى به فرمان برند، و بعضى به نفس، و بعضى به دوستى، بعضى به خوف، كه سلطانست.

469گفتند «جنيد كه هشيار درآمد و هشيار بيرون رفت، و شبلى مست درآمد و مست برفت.» گفت: اگر جنيد و شبلى را سؤال كنند و ازيشان پرسند كه شما در دنيا چگونه درآمديد و چگونه بيرون شديد، ايشان نه از بيرون شدن خبر دارند و نه از آمدن. هم در حال به سرّ شيخ ندا كردند كه «صدقت». راست گفتى كه از هر دو پرسند همين گويند كه خداى را دانند و از چيزهاى دگر خبر ندارند.

470گفتند: شبلى گفته است «إلهى، همه خلق را بينا كن كه ترا بينند.»

471گفتند «دعوى بتّر است يا گناه؟» گفت «دعوى خود گناهست.»

472گفتند «بندگى چيست؟» گفت «عمر در ناكامى گذاشتن.»

473گفتند «چكنيم تا بيدار گرديم؟» گفت «عمر به يك نفس باز آور و آن يك نفس چنان دان كه ميان لب و دندان رسيده است.»

474گفتند «نشان بندگى چيست؟» گفت «آنجا كه منم نشان خداونديست، هيچ نشان بندگى نيست.»

475گفتند «نشان فقر چيست؟» گفت «آنكه سياه دل بود.» گفتند «معنى اين چگونه باشد؟» گفت «يعنى از پس رنگ سياه رنگى ديگر نبود.» گفتند «نشان توكّل چيست؟» گفت «آنكه شير و اژدها و آتش و دريا و بالش هر پنج ترا يكى بود كه در عالم توحيد همه يكى بود. در توحيد


صفحه 94

كوش چندانكه توانى كه اگر در راه فروشوى تو بر سود باشى و باكى نبود.»

476گفتند «كار تو چيست؟» گفت «همه روز نشسته‌ام و بردابرد مى‌زنم.» گفتند «اين چگونه بود؟» گفت: آن كه هر انديشه كه بدون خدا در دل آيد آن را از دل مى‌رانم، كه من در مقامى‌ام كه بر من پوشيده نيست سرّ مگسى در مملكت براى چه آفريده است و ازو چه خواسته است. يعنى بو الحسن نمانده است، خبردار حقّ است، من در ميان نيم، لاجرم هرچه در دست گيرم گويم «خداوندا، اين را نهاد تن من مكن».

477و گفت: پنجاه سال با خداوند صحبت داشتم باخلاص كه هيچ آفريده را بدان راه نبود. نماز خفتن بكردمى و اين نفس را بر پاى داشتمى و همچنين روز تا شب در طاعتش مى‌داشتم و در اين مدّت كه نشستمى به دو پاى نشستمى نه متمكّن، تا آن وقت كه شايستگى پديد آمد كه ظاهرم اينجا در خواب مى‌شد و بو الحسن به بهشت تماشا مى‌كرد و به دوزخ در مى‌گرديد، و هر دو سراى مرا يكى شد. با حق همى بودم تا وقتى كه دوزخ را ديدم، از حقّ ندا آمد «اين آن جائيست كه خوف همه خلق بديده‌ست».

از آنجاى بجستم و در قعر دوزخ شدم. گفتم «اين جاى منست». دوزخ با اهلش بهزيمت شد. نتوان گفتن كه چه ديدم، وليكن مصطفى را،7، عتاب كند كه «امّت را فتنه كردى.»

478و گفت: اين طريق خدا نخست نياز بود، پس خلوت، پس اندوه، پس بيدارى. و ميان نماز پيشين و نماز ديگر[1]پنجاه ركعت نماز ورد داشتى كه خلق آسمان و زمين در ان برخى نبودى. چون بيدارى پديد آمد آن همه را قضا كردن حاجت آمد.

479گفت: چهل سالست تا نان نپختم و هيچ چيز نساختم مگر براى مهمان، و ما در آن طعام طفيل بوديم. چنين باشد كه اگر جمله جهان لقمه‌

[1]- يعنى ميان نماز ظهر و نماز عصر.


صفحه 95

كنند و در دهانى نهند از ان مهمانى هنوز حقّ او نگزارده باشند؛ و از مشرق تا به مغرب بروند تا يكى را براى خدا زيارت كنند هنوز بسيار نبود.

480و گفت: چهل سالست تا نفس من شربتى آب سرد يا شربتى دوغ ترش مى‌خواهد وى را نداده‌ام.

481نقلست كه چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود. يك روز مادرش پستان درو ماليد و خواهش كرد تا شيخ نيم بادنجانى بخورد.

همان شب بود كه سر پسرش بريدند و بر آستان نهادند، و شيخ ديگر روز آن بديد و مى‌گفت: آرى كه آن ديگ كه ما برنهاده‌ايم در آن ديگ گرم كم از اين سر نبايد. پس گفت: نه با شما مى‌گويم كه «كار من با او آسان نيست؟» و شما مى‌گوئيد كه «بادنجان بخور».

482و گفت: هفتاد سالست تا با حقّ زندگانى كرده‌ام كه نقطه‌اى بر مراد نفس نرفته‌ام.

483و نقلست كه شيخ را پرسيدند كه «از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميانست؟» گفت «اگر به شريعت گيريد همه راستست و اگر به معرفت گيريد سخن آن شرحها دارد. و من ديدم كه از مسجدهاى ديگر نور برآمد و به آسمان شد و بر اين مسجد قبّه‌اى از نور فرو برده‌اند و به عنان آسمان درمى‌شد؛ و آن روز كه اين مسجد بكردند من درآمدم و بنشستم، جبريل بيامد و علمى سبز بزد تا به عرش خداى، و همچنين زده باشد تا به قيامت.

484و گفت: يك روز خدا به من ندا كرد كه «هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد گوشت و پوست وى بر آتش حرام گردد؛ و هر آن بنده‌اى كه در مسجد تو دو ركعت نماز كند، به زندگانى تو و پس مرگ تو، روز قيامت از عبّادان‌[1]خيزد.»

485و گفت: مؤمن را همه جايگاهها مسجد بود و روزها همه آدينه و ماهها

[1]- در دو نسخه: از عابدان.


صفحه 96

همه رمضان.

486و گفت: اگر دنيا همه زر كند و مؤمن را سر آنجا دهد همه در رضاى او صرف كند، و اگر يك دينار در دست كم خوردى كنى چاهى بكند و در آنجا كند و از آنجا برنگيرد تا پس از مرگ او ميراث خوران برگيرند و سويق كنند و خشتى چند بر سر روى يكديگر زنند.

487و گفت: از اين جهان بيرون مى‌شوم و چهار صد درم وام دارم، هيچ باز نداده باشم و خصمان من در قيامت از دامن من درآويخته باشند دوستر از ان كه يكى سؤال كند و حاجت او روا نكرده باشم.

488و گفت: گاه گاه مى‌گريم از بسيارى جهد و اندوه و غم كه به من رسد از براى لقمه‌اى نان قوم كه خورم و اگر خواهى با تو بگذارم.

489و گفت: فردا در قيامت با من گويند «چه آوردى؟» گويم «سگى با من دادى در دنيا كه من خود درمانده شده بودم تا در من و بندگان تو درنيفتد، و نهادى پرنجاست به من داده بودى، من در جمله عمر در پاك كردن او بودم.

490و گفت: از ان ترسم كه فردا در قيامت مرا بينند بيارند و به گناه همه خراسانيان عذابم كنند.

491و گفت: بيامدمى و به كنار گورستان فرونشستمى، گفتمى تا اين غريب با اين زندانيان دمى فرونشيند.

492و گفت: على گفت، رضى اللّه عنه، «إلهى، اگر يك روز بود پيش از مرگ مرا توبه ده.»

493و گفت: مردمان دعا كنند و گويند «خداوندا، ما را به سه موضع فرياد رس: يكى در وقت جان كندن، دوم در گور، سيم در قيامت» من گويم «إلهى مرا به همه وقتى فرياد رس».

494نقلست كه گفت: يك شب حق، تعالى، را به خواب ديدم، گفتم‌


صفحه 97

«شصت سالست تا در اميد دوستى تو مى‌گذارم و در شوق تو باشم» حق، تعالى، گفت «به سالى شصت طلب كرده‌اى و ما در ازل الآزال در قدم دوستى تو كرده‌ايم.»

495و گفت: يك بار ديگر حق، تعالى، را ديگر به خواب ديدم كه گفت «يا بو الحسن، خواهى كه ترا باشم؟» گفتم «نه». گفت «خواهى كه مرا باشى؟» گفتم «نه» گفت «يا ابا الحسن، خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من كسى را باشم. تو مرا اين چرا گفتى؟» گفتم «بار خدايا، اين اختيار كه تو به من كردى از مكر تو ايمن كى توانم بود؟ كه تو به اختيار هيچ كس كار نكنى».

496و گفت: شبى به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند. جماعتى را ديدم كه زار زار مى‌گريستند از ملائكه. گفتم «شما كيستيد؟» گفتند «ما عاشقان حضرتيم». گفتم «ما اين حالت را در زمين تب و لرز گوئيم و فسره، شما نه عاشقانيد». چون از آنجا بگذشتم ملائكه مقرّب پيش آمدند و گفتند «نيك ادبى كردى آن قوم را، كه ايشان عاشقان حضرت نبودند. بحقيقت، عاشقان كسى‌[1]مى‌بايد كه از پاى سر كند و از سر پاى، و از پيش پس كند و از پس پيش، و از يمين يسار كند و از يسار يمين، كه هر كه يك ذرّه خويش را باز مى‌يابد يك ذرّه از آن حضرت خبر ندارد.

پس از آنجا به قعر دوزخ فروشدم، گفتم «تو مى‌دم تا من مى‌دمم تا از ما كدام غالب آيد».

497و گفت: درخواستم از حق، تعالى، كه «مرا به من نمائى چنانكه هستم». مرا به من نمود با پلاسى شوخگن، و من همى درنگرستم و مى‌گفتم «من اينم؟» ندا آمد كه «آرى». گفتم «آن همه ارادت و خلق و شوق و تضرّع و زارى چيست؟» ندا آمد كه «آن همه مائيم، تو اينى».

[1]- شايد: عاشق آن كسى.


صفحه 98

498و گفت: چون به هستى او درنگرستمى نيستى من از هستى خود سر برآورد؛ چون به نيستى خود نگرستم هستى خود را نيستى من برآورد. پس ماندم، در پس زانوى خود بنشستم تا دمى بود. گفتم «اين نه كار منست».

499نقلست كه: چون شيخ را وفات نزديك رسيد گفت «كاشكى دل پر خونم بشكافتندى و به خلق نمودندى تا بدانندى كه با اين خداى بت‌پرستى راست نخواهد آمدن». پس گفت «سى گز خاكم فروتر بريد كه اين زمين زبر بسطام است روا نبود و ادب نباشد كه خاك من بالاى خاك با يزيد بود»، و آن گاه وفات كرد. پس چون دفنش كردند شب را برفى عظيم آمد. ديگر روز سنگى بزرگ سپيد بر خاك او نهاده ديدند و نشان قدم شير يافتند دانستند كه آن سنگ را شير آورده است. و بعضى گويند «شير را ديدند بر سر خاك او طواف مى‌كرد». و در افواهست كه شيخ گفته است كه «هر كه دست بر سنگ خاك ما نهد و حاجت خواهد روا شود» و مجرّبست.

500از بعد آن شيخ را ديدند در خواب پرسيدند كه «حقّ، تعالى، با تو چه كرد؟» گفت «نامه‌اى به دست من داد. گفتم: مرا به نامه چه مشغول مى‌كنى؟ تو خود پيش از انكه بكردم دانسته‌اى كه از من چه آيد، و من خود مى‌دانستم كه از من چه آيد. نامه به كرام الكاتبين رها كن كه چون ايشان نبشته‌اند ايشان مى‌خوانند و مرا بگذار نفسى با تو باشم».

501نقلست كه محمّد بن الحسين گفت «من بيمار بودم و دل اندوهگن از نفس آخر. شيخ مرا گفت: هيچ مترس! در آخر كار از رفتن جانست كه گوئى همى ترسم؟ گفتم: آرى. گفت: اگر من بميرم پيش از تو آن ساعت حاضر آيم نزديك تو در وقت مردن تو، و اگر همه سى سال بود. پس شيخ فرمان يافت و من بهتر شدم». نقلست كه پسرش‌[1]گفت «در وقت نزع‌

[1]- يعنى پسر محمد بن الحسين. و هويّت اين شخص معلوم نشد.