پدرم راست بايستاد و گفت: درآى و عليك السّلام. گفتم[1]: يا پدر، كرا بينى؟ گفت: شيخ بو الحسن خرقانى است كه وعده كرده است از بعد چندين گاه و اينجا حاضر است تا من نترسم، و جماعتى جوانمردان نيز با او بهم. اين بگفت و جان بداد، رحمة اللّه عليه».
[أحوال و أقوال خرقانى از مرصاد العباد]
502بدان كه ارادت دولتى بزرگ است و تخم جمله سعادتهاست، و ارادت نه از صفات انسانيّت است بلكه پرتو انوار صفت مريدى حقّ است، چنانكه شيخ ابو الحسن خرقانى مىگويد كه او را خواست كه ما را خواست.
مريدى صفت ذات حقّ است، و تا حقّ تعالى بدين صفت بر روح بنده تجلّى نكند، عكس نور ارادت در دل بنده پديد نيايد، مريد نشود
(مرصاد العباد چاپ رياحى 250).
503و ديگر آنكه وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بلكه از عنايت بىعلّت و تصرّف جذبات الوهيّت است. شيخ ابو الحسن خرقانى قدّس اللّه روحه گويد «راه به حضرت عزّت دو است: يكى از بنده به حقّ و يكى از حق به بنده. آن راه كه از بنده به حقّ است همه ضلالت بر ضلالت است، و آن راه كه از حقّ به بنده است همه هدايت بر هدايت است.»
(مرصاد العباد ص 330 چاپ رياحى).
[1]- در اصل: گفت.
[أحوال و أقوال خرقانى از مثنوى مولوى]
مولانا جلال الدّين محمّد بلخى، معروف به رومى و مولوى، در كتاب مثنوى بعضى از حكايات مربوط به ابو الحسن خرقانى را كه خوانده و شنيده بوده است موضوع تمثيل كرده و اقوال او را در ضمن انديشهها و آراء خويش گنجانيده است. مثلا در دفتر اوّل آنجا كه گويد:
گفت «المعنى هو اللّه» شيخ دين
بحر معنيهاى ربّ العالمين
جمله اطباق زمين و آسمان
همچو خاشاكى در آن بحر روان
از قرارى كه نيكلسن در شرح خود بر مثنوى مىگويد مولانا لفظ شيخ دين را براى شيخ ابو الحسن به كار برده است (دفتر ششم ب 2119 نيز ديده شود)، و بنابرين اين لفظ المعنى هو اللّه گفته او بايد باشد؛ در تذكرة الاوليا ج 2 ص 212 حكايت شده است كه خرقانى گفت «چون به گرد عرش رسيدم صف صف ملايكه پيشباز مىآمدند و مباهات مىكردند كه «ما كرّوبيانيم و ما معصومانيم» من گفتم «ما هو اللّهانيم» ايشان همه خجل گشتند ...». ف 57 ديده شود.
504در دفتر دوّم مثنوى ابياتى است كه در ان نام بو الحسن آمده است و مرحوم نيكلسن معتقد است كه اين هم، اگر منظور شخص معيّنى از مبرّزين صوفيّه بوده باشد اشاره به شيخ خرقانى است:
روح با علمست و با عقلست يار
روح را با تازى و تركى چه كار؟
از تو اى بىنقش با چندين صُوَر
هم مُشَبّه هم مُوَحّد خيره سر
گه مشبّه را موحّد مىكَنَد
گه موحّد را صور ره مىزند
گه ترا گويد ز مستى بو الحسن
«يا صغير السّنّ يا رطبَ البدن»
گاه نقش خويش ويران مىكند
از پى تنزيه جانان مىكَند.
505در دفتر چهارم مثنوى حكايت «مژده دادن ابو يزيد از زادن ابو الحسن خرّقانى قدّس اللّه روحهما پيش از سالها و نشان صورت او و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخنويسان آن را جهت رصد» به تفصيل هرچه تمامتر آمده است (ابيات 1802 تا 1850). بنده آن داستان را با حذف بعضى ابيات ذيلا نقل مىكنم:
آن شنيدى داستان با يزيد
كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد
روزى آن سلطان تقوى مىگذشت
با مريدان جانب صحرا و دشت
بوى خوش آمد مر او را ناگهان
در سواد رى ز سوى خارقان
هم بدان جا ناله مشتاق كرد
بوى را از باد استنشاق كرد
بوى خوش را عاشقانه مىكشيد
جان او از باد باده مىچشيد
چون در او آثار مستى شد پديد
يك مريد او را از آن دم بررسيد
پس بپرسيدش كه «اين احوال خوش
كه برونست از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد
مىشود رويت چه حالست و نويد؟
قطرهاى بر ريز بر ما زان سبو
شمّهاى زان گلستان با ما بگو
لطف كن، اى رازدان رازگو
آنچه بازت صيد كردش بازگو»
گفت «بوى بو العجب آمد به من
همچنانكه مر نبى را از يمن ...
گفت «زين سو بوى يارى مىرسد
كاندرين ده شهريارى مىرسد
بعد چندين سال مىزايد شهى
مىزند بر آسمانها خرگهى
رويش از گلزار حقّ گلگون بود
از من او اندر مقام افزون بود»
«چيست نامش؟» گفت «نامش بلحسن»
حليهاش واگفت ز ابرو و ذقن
قدّ او و رنگ او و شكل او
يك به يك واگفت از گيسو و رو
حليههاى روح او را هم نمود
از صفات و از طريقه و جا و بود
برنبشتند آن زمان تاريخ را
از كباب آراستند آن سيخ را
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست
زاده شد آن شاه و نرد ملك باخت
از پس آن سالها آمد پديد
بو الحسن بعد وفات با يزيد
جمله خوهاى او ز امساك و جود
آن چنان آمد كه آن شه گفته بود
506بار ديگر در همين دفتر (ابيات 1925 تا 1934) داستان «شنيدن شيخ ابو الحسن رضى اللّه عنه خبر دادن ابو يزيد را از بود او و احوال او» آورده است:
همچنان آمد كه او فرموده بود
بو الحسن از مردمان آن را شنود
كه «حسن باشد مريد و امّتم
درس گيرد هر صباح از تربتم»
گفت «من هم نيز خوابش ديدهام
وز روان شيخ اين بشنيدهام»
هر صباحى رو نهادى سوى گور
ايستادى تا ضحى اندر حضور
يا مثال شيخ پيشش آمدى
يا كه بىگفتى شكالش حل شدى
تا يكى روزى بيامد با سعود
گورها را برف نو پوشيده بود
توى بر تو برفها همچون علم
قبّه قبّه ديد و شد جانش بغم
بانگش آمد از حظيرهى شيخ حىّ
«ها أنا أدعوك كى تسعى إلىّ
همين بيا اين سو، برآوازم شتاب
عالم از برفست روى از من متاب»
حال او زان روز شد خوب و بديد
آن عجايب را كه اوّل مىشنيد.
507مولوى در دفتر ششم مثنوى هم «حكايت مريد شيخ حسن خرّقانى قدّس اللّه سرّه» را آورده است (ب 2044 تا 2152) كه مختصر آن مفصّل را نقل مىكنم:
رفت درويشى ز شهر طالقان
بهر صيت بو الحسين خارقان
كوهها ببريد و وادىّ دراز
بهر ديد شيخ با صدق و نياز
آنچه در ره ديد از رنج و ستم
گرچه در خور دست كوته مىكنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوان
خانه آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقهى درش
زن برون كرد از در خانه سرش
كه «چه مىخواهى؟ بگو، اى ذو الكَرَم»
گفت «بر قصد زيارت آمدم»
خندهاى زد زن كه «خه خه، ريش بين
اين سفر گيرىّ و اين تشويش بين
خود ترا كارى نبود آن جايگاه
كه ببيهوده كنى اين عزم راه؟»
گفت نافرجام و فحش و دمدمه
من نتابم باز گفتن آن همه
از مثل وز ريشخند بىحسيب
آن مريد افتاد از غم در نشيب
اشكش از ديده بجست و گفت او
«با همه، آن شاه شيرين نام كو؟»
گفت «آن سالوس زرّاقِ تهى،
دام گولان و كمند گمرهى،
صد هزاران خام ريشان همچو تو
اوفتاده از وى اندر صد عُتُو
گر نبينيش و سلامت واروى
خير تو باشد، نگردى زو غوى
لاف كيشى كاسه ليسى طبلخوار
بانگ طبلش رفته اطراف ديار»
بانگ زد بر وى جوان و گفت «بس
روزِ روشن از كجا آمد عسس؟
نورِ مردان مشرق و مغرب گرفت
آسمانها سجده كردند از شگفت
آفتاب حق برآمد از حَمل
زير چادر رفت خورشيد از خَجَل
تُرّهات چون تو ابليسى مرا
كَى بگرداند ز خاك اين سرا؟
مظهر عزّست و محبوب بحق
از همه كرّوبيان برده سَبق
كَى شود دريا ز پوزِ سگ نجس؟
كَى شود خورشيد از پُف منطمس؟
مَه فشاند نور و سگ وع وع كند
سگ ز نور ماه كَى مَرتع كند؟
چون تو ننگى جفت آن مقبول روح
چون عيال كافر اندر عقد نوح
گر نبودى نسبت تو زين سرا
پاره پاره كردمى اين دم ترا
رو دعا كن كه سگ اين موطنى
ور نه اكنون كردمى من كردنى»
بعد از ان پرسان شد او از هر كسى
شيخ را مىجست از هر سو بسى
پس كسى گفتش كه «آن قطب ديار
رفت تا هيزم كشد از كوهسار»
آن مريد ذو الفقار انديش تفت
در هواى شيخ سوى بيشه رفت
ديو مىآورد پيش هوش مرد
وسوسه، تا خُفيه گردد مَه ز گرد
«كاين چنين زن را چرا اين شيخ دين
دارد اندر خانه يار و همنشين؟
ضدّ را با ضدّ ايناس از كجا؟
با امام النّاس نسناس از كجا؟»
باز او لاحول مىكرد آتشين
«كاعتراض من برُو كفرست و كين»
اندرين بود او كه شيخ نامدار
زود پيش افتاد بر شيرى سوار
شير غرّان هيزمش را مىكشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانهش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خَرزن به كف
ديدش از دور و بخنديد آن خديو
گفت «آن را مشنو، اى مفتون، ز ديو»
از ضمير او بدانست آن جليل
هم ز نور دل بلى نعم الدّليل
خواند بر وى يك به يك آن ذو فنون
آنچه در ره رفت بر وى تاكنون
بعد از ان در مشكل انكار زن
برگشاد آن خوش سراينده دهن
ك «آن تحمّل از هواى نفس نيست
آن خيال نفس تُست، آنجا مهايست
گرنه صبرم مىكشيدى بارِ زن
كَى كشيدى شير نر بيگار من؟»
508نيز به مناسبت اين بيت مولانا (در دفتر دوم ب 3764):
يك گزى ره كه بدان سو مىروى
همچو گز قطب مساحت مىشوى
نيكلسن در شرح خود مىگويد «اين بيت را با گفته ابو يزيد بسطامى (تذكرة الاوليا ص 165 ج 1) بسنجيد كه: هر چه هست در دو قدم حاصل آيد كه يكى بر نصيبهاى خود نهد و يكى بر فرمانهاى حقّ؛ آن يك قدم را بردارد، و آن ديگر بر جاى بدارد. و نيز با گفته ابو الحسن خرّقانى كه (تذكرة الاوليا ج 2 ص 226): «قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم به خدا رسيدم». نيز ف 61 ديده شود.
شيخ ابو الحسن خرقانى [از نفحات الانس]
509نام وى علىّ بن جعفر است[1]، يگانه و غوث روزگار خود بود و قبله وقت، كه در روزگار وى رحلت به وى بودى. شيخ ابو العبّاس قصّاب
[1]- چنين است در متن، و گويا غلط است. اسم پدرش احمد بوده است ظاهرا.
گفته بود كه، اين بازارك ما به خرقان افتد، يعنى رحلت و زيارت، و پس از وى به خرقانى گشت، چنانكه گفته بود.
و انتساب شيخ ابو الحسن در تصوّف به سلطان العارفين شيخ ابو يزيد بسطامى است، قدّس اللّه تعالى روحه، و تربيت ايشان در سلوك از روحانيّت به شيخ ابو يزيد است.
و ولادت شيخ ابو الحسن بعد از وفات شيخ ابو يزيد به مدتى است و شيخ ابو الحسن شب سه شنبه عاشوراى سنه خمس و عشرين و اربعمأية از دنيا برفته.
510روزى با اصحاب خود گفت كه «چهچيز بهتر بود؟» گفتند «شيخا، هم تو بگوى» گفت «دلى كه در وى همه ياد كرد وى بود.»
511از وى پرسيدند كه «صوفى كيست؟» گفت «صوفى به مرقّع و سجّاده نبود، و صوفى به رسم و عادات صوفى نبود، صوفى آن بود كه نبود.»
512و هم وى گفته كه: صوفى روزى بود كه به آفتابش حاجت نبود، و شبى كه به ماه و ستارهاش حاجت نبود، و نيستيى است كه به هستيش حاجت نيست.
513از وى پرسيدند كه «مرد به چه داند كه وى بيدار است؟ گفت «به آنكه چون حق را ياد كند از فرق تا قدمش از ياد كرد حقّ خبر داشته باشد.»
514و از وى پرسيدند كه «صدق چيست؟» گفت «صدق آنست كه دل سخن گويد.» يعنى آن گويد كه درويش باشد.
515و از وى پرسيدند كه «اخلاص چيست؟» گفت «هر چه براى حق كنى اخلاص است و هر چه براى خلق، رياست.»
516و از وى پرسيدند كه «كرا رسد در فنا و بقا سخن گفتن؟» گفت «كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان در آويخته باشندش بادى بيايد كه درختها و بناها بيفگند و همه كوهها بركند و همه درياها انباشته كند و وى
را از جايگاه نتوانند جنبانيد».
517و هم وى گفته كه «هرگز با كسى صحبت مداريد كه شما گوئيد خدا، و او گويد چيز ديگر.»
518و هم وى گفته كه «اندوه طلب كن تا آب چشمت پديد آيد، كه حق، تعالى، گريه بندگان را دوست مىدارد.»
519و هم وى گفته كه «وارث رسول ص آن كس بود كه به فعل رسول اقتدا كند، نه آن بود كه روى كاغذ سياه كند.»
520شبلى گفته است «آن خواهم كه نخواهم»، و وى گفته است كه «اين هم خواستى است.»
521و هم وى گفته كه «امروز چهل سال است كه تا در يك وقتم، و حق به دلم مىنگرد بجز خود را نمىبيند. ما بقى فىّ لغير اللّه شىء و لا فى صدرى لغيره قرار.»
522وى گفته است كه «چهل سال است كه نفسم يك شربت آب سرد مىخواهد يا شربت دوغ ترش مىخواهد، و هنوز وى را ندادهام.»
523و هم وى گفته «علماء و عبّاد در جهان بسيارند، ترا از ان بايد بودن كه روز به شب آرى چنانكه حقّ پسندد، و شب به روز آرى چنانكه حقّ پسندد.»
524و هم وى گفته كه «روشنترين دلها آن بود كه در ان خلق نبود، و بهترين كارها آن بود كه در ان انديشه مخلوق نبود، و حلالترين نعمتها آن بود كه به جهد تو بود، و بهترين رفيقان آن بود كه زندگانيش با حق بود.»
(نفحات الانس چاپ 1336 طهران ص 298 تا 299).