هزار حديث از ابن حميد نوشت چگونگى تحصيل طبرى در رى و دولاب قبلًا بيان شد .
< فهرس الموضوعات > ورود ببغداد < / فهرس الموضوعات > ورود ببغداد پس از آن طبرى رخت سفر بغداد كه در آن زمان مشهور به مدينة السلام بود بست و بر آن انديشه بود كه مجلس درس ابو عبد الله احمد بن حنبل[1]را درك نمايد و از وى حديث بشنود و بنويسد ولى بدين مقصود نرسيد زيرا ابن حنبل اندكى پيش از ورود طبرى ببغداد از جهان رخت بربسته بود . طبرى در بغداد به خدمت اكثر اساتيد و دانشمندان رسيد و از علماى فقه و حديث اخبار و احاديث زياد نوشت و مدتى در آن شهر اقامت گزيد .
< فهرس الموضوعات > مسافرت ببصره و كوفه < / فهرس الموضوعات > مسافرت ببصره و كوفه طبرى پس از توقف مدتى در بغداد و استفاده از مجلس درس دانشمندان آنجا بسوى بصره كه در آن زمان يكى از مراكز علم و ادب بود ، رهسپار شد و در بين راه از علماى فقه و حديث شهر واسط[2]احاديث بسيارى فرا گرفت و نوشت . پس از آن وارد بصره گرديد و در آنجا بمجلس درس و بحث علماى معروف و بزرگ راه يافت و از آنان احاديث و اخبار زيادى فرا گرفت و نوشت . اسامى اساتيد و شيوخ طبرى را در بصره ياقوت حموى بتفصيل ذكر كرده است و چون در اين جا فايدهاى بر دانستن آنها مترتب نبود از ذكر آنها خوددارى شد .
چون از محضر درس علماى بصره استفادهء خود را كامل كرد ، بجانب كوفه رهسپار شد و از فقها و علماى آنجا احاديث زيادى شنيد و نوشت .
از معاريف استادان او در بصره ، ابو كريب محمد بن علاء همدانى بوده كه از
[1]ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل مروزى يكى از ائمه اربعهء اهل سنت است و پيروان او بنام حنبلى معروف ميباشند . احمد بن حنبل احاديث بسيارى ميدانست و كتابهائى نوشت كتاب معروف او بنام مسند است كه در آن افزون از چهل هزار حديث آورده شده است . وفاتش در 241 هجرى قمرى اتفاق افتاد .
[2]واسط نام چندين شهر بوده است و مقصود از آن در اين جا شهرى است كه ميان بصره و كوفه قرار داشته است .
بزرگان اصحاب حديث بشمار ميرفته است و ازين پيش داستان او را با طبرى ذكر كرديم .
< فهرس الموضوعات > بازگشت ببغداد < / فهرس الموضوعات > بازگشت ببغداد چون مدتى در بصره و كوفه اقامت كرد ببغداد بازگشت و شروع به نوشتن احاديث كرد و مدتى در آنجا اقامت گزيد و به تحصيل و تكميل علوم فقه و قرآن پرداخت .
< فهرس الموضوعات > مسافرت بمصر و شام < / فهرس الموضوعات > مسافرت بمصر و شام پس از آنكه طبرى در شهرهاى شرقى ممالك اسلامى باندازهء كافى گردش كرد و از محضر علما و اساتيد برخوردار شد ، تصميم گرفت كه به شهرهاى غربى مملكت اسلامى نيز سفرى بكند و محضر درس اساتيد آن بلاد را درك كند . ازينرو عزيمت سفر مصر كرد . مصر از همان آغاز صدر اسلام و در دورهء خلفاى عباسى و فاطمى هميشه يكى از مراكز بزرگان و نامداران علوم اسلامى بود . در بين راه طبرى هر جا بيكى از علما و اساتيد بر مىخورد بحضورش ميشتافت و ازو حديث ميپرسيد و مينوشت و همواره در تحقيق و بحث و فراگرفتن علوم و احاديث بود . چنانكه از فقها و مشايخ نواحى شام و سواحل و سرحدات احاديث بسيارى شنيد و نوشت تا آنكه بسال 253 وارد مصر شد و هنوز در آنجا جمع بسيارى از مشايخ و علماى فقه و حديث باقى بودند و مجامع و مجالس درس و بحث داير و رايج بود . طبرى در مصر احاديث زيادى از مالك[1]و شافعى[2]و ابن وهب و غير ايشان نوشت و آنگاه بسوى شام رفت و پس از توقف كمى بمصر بازگشت .
هنگامى كه طبرى در مصر اقامت داشت ، يكى از علماى متبحر و نامدار بنام :
ابو الحسن على بن سراج مصرى در آنجا زمامدار علم و ادب بود و خود در علوم
[1]مالك بن انس بن ابى عامر از قبيلهء قريش و يكى از چهار امام اهل سنت مىباشد . در زمان خود از زهاد و فقهاى بزرگ حجاز بشمار ميرفت . كتاب معروفش بنام موطاء مىباشد . وفاتش بسال 179 در مدينه اتفاق افتاد .
[2]ابو عبد الله محمد بن ادريس شافعى نيز از قبيلهء قريش و يكى ديگر از ائمهء اربعهء اهل سنت است . شافعى معروف بتشيع و محبت حضرت على عليه السلام بوده و اشعارى در مدح آن بزرگوار بوى نسبت داده شده است . كتاب معروفش در فقه بنام مبسوط است . وفاتش بسال 204 در مصر اتفاق افتاد .
و آداب مهارتى بسزا داشت چنانكه هر كس از دانشمندان و فضلا وارد مصر ميشد بديدن او ميرفت ، و از محضر او استفاده ميكرد . چون طبرى وارد مصر شد و با علما و فقهاى آنجا آشنا گرديد به زودى شهرت فضل و دانشش بالا گرفت و تبحر او در قرآن و حديث و فقه و لغت و نحو و شعر آشكار گرديد . ابو الحسن سراج بملاقات او رفت و ويرا در هر علم و فنى مردى دانشمند و با اطلاع يافت چنانكه هر سؤالى از او ميكرد ، جواب وافى و درست دريافت ميداشت تا اينكه سخن از شعر و ادب بميان آمد و سراج درين قسمت نيز طبرى را اديب و سخنورى بى بديل و فاضل و دانشمندى كم نظير ديد .
آنگاه از شعر طرماح پرسيد و در آن هنگام در مصر كسى نبود كه از شعر طرماح آگاه باشد ، طبرى اشعار طرماح را برو فرو خواند . پس ابو الحسن از طبرى خواهش كرد كه قسمتى از احاديث خود را برو بخواند تا بنويسد و طبرى خواهش او را پذيرفت .
ياقوت در معجم الادباء حكايتى از ابتداى ورود طبرى بمصر آورده است كه نقل آن در اين جا خالى از فايده نيست . نوشته است كه : « چنان اتفاق افتاد كه محمد بن جرير طبرى و محمد بن اسحق بن خزيمه و محمد بن نصر مروزى و محمد بن هرون رويانى[1]در مصر با هم در يك زمان جمع شدند و پس از مدتى اندوخته و پولشان تمام شد و بى زاد و توشه شدند چنانكه ديگر براى امرار معاش چيزى نداشتند .
پس يك شب در خانهاى كه سكونت داشتند گرد هم نشستند و قرار گذاشتند كه قرعه بكشند بنام هر كس اصابت كند ، از خانه بيرون رود و از مردم براى ياران خوراكى طلب كند . قرعه بنام محمد بن اسحق بن خزيمه بيرون آمد . وى از ياران مهلت خواست كه وضو بگيرد و نماز حاجت بخواند . ياران موافقت كردند و او مشغول نماز شد . در اين وقت ناگهان شمعهاى بسيارى بدست خادمى نمايان گرديد كه از جانب والى مصر آمده بود . پس از اينكه خادم داخل خانه شد ، گفت : كدام يك از شما محمد بن نصر است ؟ او را بوى نشان دادند . وى كيسهاى كه در آن پنجاه دينار بود بيرون آورد و به پسر نصر داد و باز پرسيد : كه كدام يك از شما محمد بن جرير است ؟
[1]رويانى منسوب به رويان شهر بزرگى در قسمت كوهستان مازندران بوده است .
و چون او را نشان دادند كيسهاى به مثل كيسهء نخستين بوى داد . باز پرسيد : كدام يك محمد بن هرون است ؟ او را نشان دادند ، پنجاه دينار نيز بوى داد و باز پرسيد : كدام يك محمد بن اسحق بن خزيمه است ؟ گفتند آنست كه نماز ميخواند . چون از نماز فارغ شد كيسهاى كه در آن پنجاه دينار بود بوى داد ، آن گاه گفت : امير در خواب بود در عالم رؤيا چنان بر وى ظاهر شد كه كسى ميگويد : محمدها ( محامد ) در سختى افتادهاند ! پس اين كيسهها را فرستاد و شما را سوگند ميدهد كه هر گاه اينها تمام شود ، كسى را بسوى وى گسيل داريد تا باز مبلغى افزونتر ازينها فرستد » < فهرس الموضوعات > بازگشت ببغداد و مازندران < / فهرس الموضوعات > بازگشت ببغداد و مازندران طبرى پس از آنكه چندى در مصر اقامت گزيد و بتحقيق و مطالعه و مباحثه مشغول بود ، ببغداد بازگشت و در آنجا مشغول نوشتن گرديد توقف در بغداد درين دفعه زياد به طول نيانجاميد و پس از مدت كمى بسوى طبرستان مولد و موطن اصلى خود بازگشت . پس از بيرون آمدن از طبرستان به قصد تحصيل علم و نوشتن احاديث و اخبار ، اين نخستين سفر وى بود بطبرستان و سفر دوم در سال 290 اتفاق افتاد . در مازندران مدتى توقف كرد و آنگاه بار ديگر رهسپار شهر بغداد گرديد و در محلهء قنطرة البردان ساكن شد و آوازهء دانش و فضلش بالا گرفت و احاطهاش بر علوم و تفوقش بر دانشمندان عصر بر همه مسلم گرديد .
< فهرس الموضوعات > آغاز برخورد و جدال طبرى با حنبليان و آزارى كه از آنان بوى رسيد < / فهرس الموضوعات > آغاز برخورد و جدال طبرى با حنبليان و آزارى كه از آنان بوى رسيد در رجوع ببغداد از طبرستان ، پيش آمد ناگوارى براى طبرى اتفاق افتاد . در آن عصر بازار جنگ و جدال مذهب و عقيده و تعصبات شديد و ناشايست عاميانه بين اصحاب فرق مختلفهء اسلامى سخت رواج داشت . مجالس و محاضر علما و فقها بيشتر بستيز و جدال و مناظره دربارهء حقانيت مذهب و عقيدهء خود و ابطال مذاهب و عقايد ديگران برگزار ميشد . ازينرو علم كلام و منطق در آن عصر رواج بسزا يافت . از جمله ابتلائات و اشكالات بزرگى كه براى علما و عقلا پيدا شده بود كثرت نفوذ پيروان احمد بن حنبل[1]كه يكى از ائمهء اربعهء
[1]ترجمهء احمد بن حنبل پيش ازين در پاورقى ذكر شد .
اهل سنت است بود . حنبليان مردمى متعصب و جامد بودند و عقل و برهان را در امور مذهبى به كار نميبردند و در تمام مواضيع و مسائل حتى در مرتبهء توحيد و اثبات صفات وجودى و عدمى خداوند - كه بايد فقط متكى بدليل عقل باشد و تعبد و تقليد در آن راه نيابد - تعبد صرف را رويهء خود قرار داده بودند . و چون در اثبات عقايد سخيفهء خود و ابطال عقايد ديگران پافشارى و سماجت داشتند ازينرو سخت موى دماغ و مزاحم فلاسفه و خردمندان و علما و فقهاى ساير مذاهب اسلامى شده بودند و از هيچگونه آزار و اذيت دربارهء مخالفان مذهب و عقيدهء خود فرو گذار نميكردند .
كم كم خلفاى عباسى و زمامداران امور نيز كم و بيش بمقتضاى سياست وقت گاهى آنان را براى خرد كردن و از بين بردن مخالفان خود دستاويز قرار ميدادند ، و همه نوع فشار و شكنجه بحكما و فلاسفه و مخالفان وارد ميساختند .
از جمله عقايد سخيفى كه حنبليان داشتند يكى عقيده بقدمت قرآن بود و ديگرى نشستن خداوند بر « عرش » . چون هيچيك از عقلا و دانشمندان اسلامى حاضر نبودند عقايد سخيفهء مذكور و مانند آنها را و مخصوصاً گمان ناشايست « جلوس بر عرش » را بپذيرند ازينرو در معرض اذيت و آزار حنابله قرار ميگرفتند . طبرى نيز كه خود از خردمندان و دانشمندان اسلامى بود هرگز زير بار عقايد مذكور نميرفت و در نتيجه با ابن حنبل و پيروان قشرى او ميانهء خوبى نداشت .
هنگامى كه از سفر دومش بطبرستان ، بازگشت و وارد بغداد گرديد ، گروهى از متعصبان جاهل حنبلى از قبيل : ابو عبد الله جصاص و جعفر بن عرفه و بياضى آهنگ وى كردند و روز جمعه در مسجد جامع نزد او آمدند و دربارهء احمد بن حنبل و حديث « جلوس بر عرش » از وى سؤال كردند ابو جعفر طبرى در پاسخ آنان با كمال آزادى و شجاعت گفت : « اما احمد بن حنبل پس خلاف او اعتبارى ندارد . و من تاكنون نديدهام كه ازو حديثى روايت شده باشد و نديدهام براى او اصحاب و پيروانى كه بسخنان آنان اعتماد و اعتبارى باشد . و اما حديث « جلوس بر عرش » پس محال است » آنگاه اين شعر را خواند :
< شعر > سبحان من ليس له انيس و لا له فى عرشه جليس < / شعر > « منزه و پاك است خداوندى كه يار و همدمى ندارد و نه در عرش او جليسى وجود دارد » حنابله و اصحاب حديث چون گفتار او را شنيدند برو تاختند و دواتهاى خود را كه افزون از هزار بود بسوى او پرتاب كردند . ابو جعفر از ميان آن گروه متعصب نادان برخاست و داخل خانهاش شد . مردم نادان دور خانهاش را فرا گرفتند و از گوشه و كنار آنجا را سنگباران كردند ، چنانكه بر در خانهاش تودهء انبوهى از سنگ فراهم شد . درين موقع نازوك صاحب شرطهء بغداد با جمعى كثير از لشكريان سوار شد و مردم را از دور خانه دور كرد و خود يك روز و يك شب براى محافظت ابن جرير و خانهء وى از تعرض حنبليان نادان در پيرامون خانه پاس ميداد و دستور داد كه سنگها را از در خانه بردارند . طبرى بر پيشانى خانهء خود شعر سابق الذكر : سبحان من ليس له انيس . . . را نوشته بود ، نازوك فرمان داد كه آن را پاك كردند و بجاى آن اشعار ذيل را كه در مدح احمد بن حنبل بود و اشعار بجلوس بر عرش داشت نوشتند :
< شعر > لا حمد منزل لا شك عال اذا وافى الى الرحمن وافد فيدنيه و يقعده كريما على رغم لهم فى الف حاسد على عرش يغلفه بطيب على الاكباد من باغ و عاند له هذا المقام الفرد حقا كذاك رواه ليث عن مجاهد < / شعر > ابن خزيمه كه از معاصران طبرى است گفته است ، حنبليان دربارهء طبرى ظلم كردند و نميگذاردند هيچكس نزد طبرى آيد و ازو حديث بشنود .
طبرى پس از آنكه سفرهاى بسيارى براى طلب علم كرد و از علما و فقهاى هر شهرى علومى فراگرفت و احاديثى نوشت ، آخر الامر در بغداد - مركز خلافت اسلامى - اقامت گزيد و در آن شهر مشغول تعليم و تأليف و كارهاى علمى بود تا آنكه سرانجام در شوال 310 هجرى وفات يافت و در خانهء خودش مدفون شد .
مقام علمى و وسعت معلومات و اطلاعات طبرى چنانكه ازين پيش گفتيم ، در ميان دانشمندان بزرگ ايرانى و نوابغ مشهور اسلامى ، در دورهء اسلام كمتر دانشمندى از جهت توسعهء دايرهء معلومات و تبحر در هر يك از آنها مانند طبرى برخاسته است . طبرى با اينكه در اغلب علوم متداول عصر خود سر رشته داشت در هر يك نيز تبحر و تخصص داشت و با كثرت تأليفات - كه سابقه و لاحقه ندارد - هر يك از كتب او در نهايت اتقان و استحكام است . تمام دانشمندان اسلامى اذعان دارند كه كمتر كتابى به صحت و استحكام تاريخ بزرگ طبرى ( در تاريخ عالم ) و تفسير بزرگ او نوشته شده است .
ابو محمد عبد العزيز پسر طبرى كه خود از دانشمندان بوده گفته است :
« طبرى از حيث فضل و دانش و هوش داراى مقامى بود كه هر كس ويرا ديده و شناخته بود منكر آن نميشد ، زيرا وى چندان از علوم اسلامى جمع كرده بود كه هيچكس ديگر بپايهء او درين قسمت نرسيده است و نيز باندازهاى كتب و رسالات نوشته است كه از هيچيك از علما و فقهاى اسلامى آن اندازه كتب نوشته و منتشر نشده است . طبرى در علوم قرآن و قراآت مختلف و علم تاريخ پيغمبران ، خلفا و پادشاهان و همچنين از اختلاف فقهاء با ذكر روايت ( چنانكه در كتب : بسيط و تهذيب و احكام قراآت ديده مىشود ) تبحرى بسزا و مهارتى كامل داشت . در روايات كتابهاى مذكور بسخنانى كه در ميان مردم رد و بدل ميشد و به اجازاتى كه از علما به كسانى داده ميشد اعتماد نميكرد بلكه به عين اسناد مشهور استناد مينمود . طبرى در علم لغت و نحو هم فضل و اطلاع كامل داشت چنانكه اين قسمت را در كتاب تفسير و كتاب تهذيب كه در آن شرح حالش را نوشته تذكر داده است ، همچنين در علم جدل مهارتى بسزا داشت . نقضهائى كه وى بر مخالفانش كرده و در كتبش نوشته است خود بهترين دليل است كه او ازين علم نيز بهرهء كافى و وافى داشته است . » ابو جعفر طبرى با اينكه عالمى متبحر و فقيهى جامع و محدثى بى بديل بود ، از علوم ادب و شعر و لغت نيز حظى وافر و اطلاعى كامل داشت . ثعلب كه يكى از علماى
معروف ادب است ، گويد : « پيش از آنكه مردم براى فرا گرفتن علوم ادب و اشعار نزد من آيند ، ابو جعفر طبرى شعر شعرا را نزد من ميخواند » ابو العباس نحوى كه از معاريف علوم ادبيه است روزى از اصحاب خود پرسيد چه كسى از علماى نحو در جانب شرقى بغداد باقيمانده است ؟ گفتند هيچكس باقى نمانده است ، تمام شيوخ و اساتيد از ميان رفتند آنگاه ابو العباس بمخاطب خود گفت : حتى جانب شما هم از بزرگان و دانشمندان نحو خالى شده است ؟ جواب داد : آرى مگر اينكه طبرى فقيه را جزء علماى نحو هم حساب كنيم . ابو العباس پرسيد :
پسر جرير ؟ جواب شنيد : آرى آنگاه گفت كه وى از علماى متبحر و بصير در نحو « مكتب كوفيين » مىباشد . گفتهاند اين سخن از ابو العباس غريب است زيرا وى مردى تندخو و مغرور بود و براى هيچكس شهادت بحذاقت و تبحر در علمى نميداد ، و از اينكه دربارهء طبرى از علمى كه خود در آن يگانه بود اينگونه شهادت داده است ، دليل روشنى بر احاطه و اطلاع كامل طبرى از علم نحو مىباشد . داستان ملاقات طبرى را با ابو الحسن سراج مصرى كه از نامداران و مشاهير علماى شعر و ادب بوده است و مذاكره و مباحثهء آن دو را در علوم شعر و ادب ازين پيش ذكر كرديم .