گفتار مورخان و دانشمندان دربارهء تاريخ طبرى كتاب تاريخ طبرى از جمله كتب پر ارزش و سودمندى است كه از زمان تأليف تاكنون همواره ارزش و مقام خود را حفظ كرده و مورد توجه و استناد و استشهاد دانشمندان و مورخان بوده است . مورخان اسلام و غير اسلام در تمام اين مدت كه متجاوز از هزار سال مىشود از كتاب مذكور استفاده نموده و آن را مرجع و مأخذ خود قرار دادهاند .
مسعودى در مقدمهء كتاب نفيس و پرارزش خود بنام مروج الذهب پس از نام بردن جمع بسيارى از مورخان و شمردن كتب هر يك از آنان با ذكر مزايا و اختصاصات آنها چنين مينويسد :
« . . . و اما تاريخ ابو جعفر طبرى كه برترى بر كتب ديگر تاريخ دارد و افزونتر از آنهاست ، جامع انواع خبرها و آثار و حاوى اقسام فنون و علوم مىباشد .
اين كتاب داراى محسنات و فوايد زياد است و نفعش به تمام طالبان و پژوهندگان تاريخ و آثار گذشتگان ميرسد . مؤلف اين كتاب فقيه عصر و زاهد و پرهيزكار زمان خود بوده است و علوم فقهاء و دانشمندان شهرها و اخبار محققان سير و آثار بوى منتهى گرديده بوده است . . . »[1]مورخ علامه ابو الحسن على بن ابو الكرم معروف به ابن اثير جزرى در مقدمه كامل التواريخ خود نوشته است :
« . . . و ابتدا كردم بتاريخ بزرگ تأليف امام ابو جعفر طبرى زيرا كتاب مذكور در نزد عموم محققان مورد اعتماد و در موارد اختلاف محل رجوع مىباشد . . .
و من از ميان همگى مورخان بطبرى اعتماد كردم زيرا وى از روى حق و صواب درين فن پيشوا و از روى حقيقت و واقع جامع علوم و فنون مىباشد . . . »[2]
[1]مروج الذهب مسعودى چاپ پاريس
[2]كامل التواريخ ابن اثير جلد اول چاپ مصر
< فهرس الموضوعات > اهتمام دانشمندان اروپا بطبع و نشر تاريخ طبرى و استفادهء از آن < / فهرس الموضوعات > اهتمام دانشمندان اروپا بطبع و نشر تاريخ طبرى و استفادهء از آن شهرت و رواج كتاب تاريخ طبرى تنها در ميان مسلمانان و استفاده از آن منحصر به آنان نبوده است بلكه از زمانى كه غربيان بعلوم و فرهنگ و آثار درخشان اسلامى و شرقى آشنا شدند و در صدد كسب و اقتباس برآمدند كتاب مذكور نيز مورد استفادهء آنان قرار گرفت و براى بحث و تحقيق از تاريخ عالم و تاريخ اسلام بدان كتاب مراجعه كردند . گروهى از مستشرقين كتاب تاريخ طبرى را بزبانهاى اروپائى ترجمه و تلخيص كردند تا دانشمندان و محققان كشورهاى آنان بيشتر از آن استفاده كنند . مستشرق معروف دخويه M . D . Goeje با جمعى از محققان و علماى هلاند در سال 1879 ميلادى بطبع و نشر اين اثر بزرگ پرداختند و در سال 1901 ميلادى چاپ آن در ده مجلد بپايان رسيد .
جلد دهم مشتمل بر مدخل و حواشى و نسخه بدلها و تصحيحات و تعليقات مىباشد . در همين تاريخ مستشرق دانشمند ديگر نولدكه M . Noldeke از كتاب مذكور قسمت مربوط بتاريخ ايران قبل از اسلام يعنى سلسلهء ساسانيان را استخراج كرد و ترجمه نمود . ترجمهء مذكور خود كتابى سودمند مىباشد .[1]< فهرس الموضوعات > ترجمهء فارسى تاريخ طبرى بوسيلهء ابو على بلعمى < / فهرس الموضوعات > ترجمهء فارسى تاريخ طبرى بوسيلهء ابو على بلعمى كتاب تاريخ طبرى را ابو على محمد بن محمد بلعمى وزير منصور بن نوح سامانى در سال 352 كه هنوز نيم قرن از وفات طبرى نگذشته بوده است به فارسى ترجمه و تلخيص كرده است[2]« اين كتاب چنانكه در مقدمهء آن اشاره شده است به فارسى هر چه نيكوتر ترجمه شده است و تمام تاريخ محمد جرير را شامل بوده است مگر آنكه نام روات و اسناد
[1]كتاب : متفكران اسلام تأليف بارونكارراى فرانسوى De l ، islam , - Par : Barron Carrade Vaau Les Penseurs
[2]نويسندهء اين رساله دربارهء « خاندان بلعميان » رسالهء جداگانه نوشته و در آن راجع بمزايا و اختصاصات ترجمهء تاريخ طبرى كه بوسيلهء وزير دانشمند ابو على بلعمى به فارسى ترجمه شده بتفصيل بحث كرده است .
[ 1 ] كتاب : متفكران اسلام تأليف بارونكارراى فرانسوى De l ، islam , - Par : Barron Carrade Vaau Les Penseurs [ 2 ] نويسندهء اين رساله دربارهء « خاندان بلعميان » رسالهء جداگانه نوشته و در آن راجع بمزايا و اختصاصات ترجمهء تاريخ طبرى كه بوسيلهء وزير دانشمند ابو على بلعمى به فارسى ترجمه شده بتفصيل بحث كرده است .
پياپى از آن افكنده شده است و از ذكر روايات مختلف در يك مورد كه در اصل عربى ذكر شده مترجم احتراز كرده و از اختلاف روايتها ، بر يك روايت كه در نزد مؤلف يا مترجم مرجح به نظر رسيده اكتفا جسته است و نيز هر جا كه روايتى ناقص يافته است آن را از مأخذهاى ديگر در متن كتاب نقل كرده و اشاره نموده است كه پسر جرير اين روايت را نياورده بود و ما آن را آورديم مانند مقدمهء مفصلى از به دو تاريخ يا داستان بهرام چوبين در سلطنت هرمز و نظاير اينها . . . »[1]از آن چه گفته شد روشن گرديد كه ابو على بلعمى وزير دانشمند در حقيقت بترجمه خشك و مقيد اكتفا نكرده و برخى فصول را نسبت باصل كتاب مقدم و مؤخر قرار داده است همچنين بتعبير خود گاهى « بيرون از كتاب پسر جرير » اخبار و تأويلات فلسفى و حكايات و قصصى دربارهء پيغمبران آورده است .
ترجمهء فارسى تاريخ طبرى مأخذ و مرجع بسيارى از ترجمههاى ديگر تاريخ طبرى مانند ترجمه بتركى و ترجمه به عربى شده است زيرا بواسطهء اطناب و تفصيل تاريخ طبرى و زيادى حجم آن و اختصار و شيوائى ترجمهء بلعمى اولى موجب زحمت و عسرت استنساخ و كسالت و ملالت خوانندگان و دومى سهل التناول براى نوشتن و شيرين و شيوا براى خواننده است .
يكى از مستشرقان فرانسوى بنام دوبو LDubeaux بر آن شد كه ترجمهء بو على را بفرانسه ترجمه كند و اين كار را شروع كرد و مستشرق ديگر فرانسوى بنام زوتامبرك M . Zotemberg كار ناتمام او را دنبال كرد و بانجام رسانيد[2]مؤلف كتاب متفكران اسلام دربارهء ارزش اين كتاب چنين نوشته است :
« عبارات كتاب ترجمهء تاريخ طبرى فصيحتر و شيواتر از متن عربى است و يكى از گنجينههاى نفيس نثر قديم فارسى شمرده مىشود . بلعمى در مجلد اول و قسمتى از مجلد دوم كتاب خود تا اندازهاى بحوادث و قضاياى تاريخى صورت داستان و قصه
[1]جلد دوم سبك شناسى تأليف ملك الشعراء بهار .
[2]متفكران اسلام
داده است و ازينرو خواننده با كمال ميل و رغبت به خواندن آن ميپردازد . باقى مجلدات شامل مطالب تاريخى و حاوى فوائد مهمى است » در اين جا بحث و تحقيق دربارهء تاريخ طبرى را خاتمه ميدهيم و براى اينكه خوانندهء اين رساله تا اندازهاى از چگونگى مطالب تاريخ طبرى آگاه شود و نيز در پارهء از موارد كه ابو على بلعمى در ترجمه خود اضافاتى آورده است ترجمه را با اصل مقايسه كند ، چند قسمت از مجلد اول را كه شامل تاريخ قبل از اسلام است به فارسى ترجمه ميكنيم و چند مورد از ترجمهء ابو على را نيز عينا در اين جا نقل و خود ما نيز همان مورد را از تاريخ طبرى ترجمه ميكنيم :
در جزء دوم تاريخ طبرى كه بيشتر از پادشاهان ايران از كيانيان و اشكانيان و ساسانيان بحث كرده است ، شرح مبسوط و سودمندى درباره واليان و فرماندهانى كه از جانب شاهنشاه ايران در خاك حيره ( عراق عرب ) و خاك حمير ( يمن ) حكومت كردهاند نوشته است از آن جمله دربارهء حاكم يمن در زمان خسرو پرويز چنين مينويسد :
مروزان فرمانده ايرانى از جانب هرمز در يمن « از هشام بن محمد شنودم كه : هرمز پسر انوشيروان « زين » را كه حاكم يمن بود عزل كرد و « مروزان » را بجاى او برگزيد . « مروزان » زمان درازى در يمن فرمانروا بود چنانكه داراى فرزندانى شد و فرزندانش بسن رشد و بلوغ رسيدند . يمن داراى ناحيهء كوهستانى بود بنام « مصانع » . در زمان « مروزان » مردمان آن ناحيه بناى سركشى و مخالفت گذاردند و از دادن ماليات و خراج خود - دارى كردند . در مدخل دژ محكم مصانع كوه بلندى وجود داشت كه صعود بدان ممتنع بود نزديك آن كوه ، كوه مرتفع ديگرى بود كه ميان آن دو بريدگى و دره عميقى وجود داشت كه عبور از آن نيز مشكل بود و بخاطر كسى نميرسيد كه بتواند از آن تنگه بگذرد . مروزان براى سركوبى مردم مصانع بدان ناحيت لشكر كشيد چون بدانجا رسيد و وضع طبيعى آنجا را ديد دريافت كه جز از يك دروازه بدان دژ راهى نيست و آن دروازه را نيز هميشه يك تن نگهبانى مىكند . مروزان براى دست يافتن به آن دژ محكم بر كوهى كه برابر دژ بود بر شد و تنگترين فاصله ميان دو كوه را در نظر گرفت
و تنها راه رسيدن بدژ را در عبور از آن قلهء مرتفع كه تا زمين فاصلهء زيادى داشت ديد پس بلشكريانش فرمان داد كه در دو صف قرار گرفتند . آن گاه بفرمان او همه يك باره فرياد بركشيدند و خود مهميز بر اسب زد و اسب را از آن تنگه جهانيد ، و بر روى دژ قرار گرفت . مردم حمير يعنى ساكنان دژ كه اين كار شگفت و دلاورى مروزان را ديدند به زبان حميرى گفتند اين شيطان است . پس مروزان دژ را گشود و مردمان آنجا را سركوبى و گوشمالى سخت داد . بفرمان او مردم دژ بازوهاى يك ديگر را بستند آن گاه آنان را از دژ فرود آورد و گروهى را كشت و جمعى را اسير كرد . پس نامهاى بخسرو پرويز شاهنشاه ايران نوشت و داستان سركوبى مردم مصانع را گزارش داد .
خسرو از تدبير و شجاعت او در شگفت شد و فرمان داد هر كه را خواسته باشد در يمن بجاى خود بگمارد و خود بپايتخت رهسپار گردد .
مروزان دو پسر داشت كه يكى از آن دو بشعر و ادب عرب علاقه و ميل فراوان داشت و اشعار عرب را حفظ ميكرد و ميخواند و نامش « خرخسره » بود و ديگرى از اسواران[1]بود كه بپارسى سخن ميگفت و چون ايرانيان و دهقانان لباس ميپوشيد[2]. مروزان خرهخسره را كه از پسر ديگرش بيشتر دوست ميداشت بجانشينى خود برگزيد و بسوى پايتخت روانه شد ليكن در بين راه اجلش فرا رسيد و در يكى از بلاد عرب درگذشت . جنازهء او را در تابوتى گذاردند و نزد خسرو فرستادند خسرو فرمان داد تابوت را در دخمهاى نهادند و بر روى آن نام مروزان و داستان شجاعت و تدابير او را در گرفتن دژ مصانع بر آن ثبت كردند .
پس از آن بخسرو آگاهى رسيد كه خرهخسره بزى عرب درآمده و بفرهنگ و ادب و شعر عرب توجه و علاقه دارد ازينرو ويرا عزل كرد و « باذان » را بجاى او برگزيد و باذان آخرين كسى است كه از طرف شاهنشاهان ايران بر يمن فرماندهى داشته است . . . »
[1]ايرانيانى كه در يمن ساكن شده بودند ، در كتب سير و تواريخ عربى بنام اساوره خوانده شدهاند و اين كلمه جمع اسوار است كه اكنون سوار ميگوئيم .
[2]در كتب قديمى فارسى و عربى دهقان بعموم ايرانيان و مخصوصاً به نجبا و بزرگان ايرانى گفته ميشده است . )
طبرى پس از ذكر اين قسمت از تاريخ مينويسد كه خسرو پرويز در آخر سلطنتش بناى بد رفتارى و ستمكارى با مردم گذارد و در نتيجهء زيادى اموال و جواهر و متاعهاى نفيس كه در خزانه جمع كرده و شهرهاى بسيارى كه گشوده بود تكبر و نخوت و حرص پيدا كرد و اموال مردم را به زور از آنان ميگرفت كه همين امور موجب شورش ايرانيان و بر تخت نشاندن شيرويه و از بين بردن پرويز گرديد .
دربارهء وسعت كشور ايران در زمان خسرو پرويز و بسيارى تجملات و شكوه دربار خسرو ، طبرى شرح مبسوطى مينويسد كه در اين جا ترجمهء قسمتى از آن آورده مىشود .
وسعت كشور ايران در زمان خسرو پرويز و شكوه و جلال دربار او و سبب زوال سلطنتش « از هشام بن محمد شنودم كه خسرو پرويز چندان سيم و زر در خزانه انباشته بود كه در خزانهء هيچيك از شاهان ديگر آن اندازه مال و متاع فراهم نشده بود .
لشكريان خسرو تا قسطنطنيه و افريقيه پيش رفته بودند . وى زمستانها در كاخهاى مدائن بسر ميبرد و تابستانها در شهرهاى بين مدائن و همدان .
گفتهاند كه در شبستان او دوازده هزار زن و كنيزك و در اصطبلش نهصد و نود و نه فيل وجود داشت وى علاقهء بسيارى بجواهر گرانبها و ظروف نفيس و اشياء تجملى داشت . برخى ديگر از مورخان گفتهاند در شبستان او هزار زن عقدى و هزاران كنيزك و پرستار براى خدمت و خوانندگى و خنياگرى وجود داشته است . سه هزار مرد نيز كارهاى خصوصى او را انجام و تمشيت ميدادند .
بفرمان خسرو در شهرها آتشكدهها ساختند و دوازده هزار هيربد در آتشكدهها بمراسم مذهبى و زمزمه[1]ميپرداختند .
خسرو در هيجدهمين سال پادشاهيش فرمان داد كه آمارگران آنچه خراج و ماليات و ساير درآمدها از شهرهاى ايران و كشورهاى تابعه جمع آورى شده است شمارش كنند و به او گزارش دهند . آمارگران بعرض شاهنشاه رسانيدند كه در آن سال چهار صد و بيست ميليون درهم جمع آورى و بخزانه تحويل شده است . . . !
[1]زمزمه در ميان زرتشتيان عبارت بوده است از كلماتى كه در هنگام ستايش آتش و غذا خوردن موبدان و هيربدان آهسته بر زبان ميراندهاند . )
بفرمان پرويز در شهر تيسفون خزانهاى براى ماليات و خراج و ساير اموال بنا نهادند و نام آن را « بهار حفرد خسرو » گذارد و تمام سيم و زر و ساير اموال را بدان خزانه انتقال دادند . . . در خزانه خسرو باندازهاى سيم و زر و جواهر و جامههاى نفيس و ساير اشياء قيمتى فراهم شده بود كه جز خدا كسى شمارهء آن را نميدانست .
خسرو مردم را حقير و خوار ميشمرد و اين سزاوار پادشاه خردمند و دورانديش نيست . از جمله كارهاى زشت و ناپسند او كه گستاخى در برابر خداوند شمرده ميشد آن بود كه برئيس پاسبانان كاخ پادشاهى كه « زادان فرخ » نام داشت فرمان قتل عام زندانيان را داد . زندانيان را شماره كردند ، تعداد آنان به سى و شش هزار تن رسيد . زادان فرخ از كشتن آنان خوددارى كرد و براى تأخير در اجراى فرمان دليلهائى نزد پرويز آورد . خسرو با رفتارهاى بد و ناشايست دشمنى مردم كشور خود را بىجهت متوجه خود ساخت .
نخستين رفتار بدش آن بود كه مردمان را خوار و بزرگان را حقير شمرد .
دوم آنكه « فرخان زاد » را كه مردى ناپاك و پست بود بر مردم مسلط كرد .
سوم آنكه فرمان قتل عام زندانيان را داد .
چهارم آنكه فرمان داد جمعى را كه از نزد هرقل امپراطور روم فرار كرده و بايران پناه آورده بودند ، بقتل رسانند .
اين سوء رفتار و ستمكاريهاى پرويز سبب شد كه جمعى از بزرگان بجانب بابل رفتند و در آن هنگام شيرويه پسر پرويز با برادرانش در آنجا بودند و گروهى از مربيان بدستور پرويز بتعليم و تربيت او ميپرداختند . . . مردمى كه از پايتخت آمده بودند رو بسوى شيرويه آوردند و شيرويه در شب وارد شهر « بهرسير »[1]شد و زندانيان آنجا را آزاد ساخت . زندانيان آزاد شده و مردمى كه از روم فرار كرده و خسرو فرمان قتل آنان را داده بود همگى در پيرامون شيرويه جمع شدند و فرياد زدند : « شاهنشاه قباد »[2]از آنجا بسوى پايتخت روانه شدند و چون نزديك كاخ شاهى رسيدند پاسبانان و دربانان همگى گريختند و پرويز را تنها گذاردند . پرويز از ترس بباغى كه نزديك قصر بود و « باغ
[1]بهرسير چنانكه از تاريخ طبرى برمىآيد شهرى بوده است نزديك مدائن
[2]نام نخستين شيرويه قباد بوده است . )
هندوان » ناميده ميشد پناه برد . عدهاى در دنبالش بجستجو پرداختند تا آنكه در ماه آذر و روز آذر[1]به او دست يافتند و بزندانش انداختند . شيرويه داخل پايتخت شد و بزرگان دور او جمع شدند و او را بتخت شاهى نشاندند . شيرويه كسى نزد پدر فرستاد و او را از كارهاى زشت و ناستودهاش توبيخ و سرزنش كرد .
و نيز از هشام بن محمد شنودم كه خسرو پرويز داراى هجده پسر بود و بزرگترين آنان شهريار نام داشت كه « شيرين » او را بفرزندى پذيرفته بود . منجمان پرويز گفته بودند كه به زودى يكى از فرزندان او داراى پسرى خواهد شد كه نقصى در تن خواهد داشت و انقراض شاهنشاهى ساسانى بدست او و در زمان او خواهد بود . ازينرو پرويز پسران خود را از نزديك شدن بزنان منع كرده بود مدتى سپرى شد و هيچيك از پسران او اجازه نزديكى بزنان نداشتند تا اينكه شهريار بشيرين شكايت كرد و ميل و علاقهء خود را بزن اظهار داشت و اجازه خواست كه زنى به اختيار او گذارند و الا خود را هلاك خواهد كرد . شيرين بوى پيغام داد كه نميتواند زنى در اختيار او گذارد مگر زنى باشد كه از زشتى و پستى كسى ميل نزديكى به او نكند . شهريار پاسخ داد هر زنى كه باشد براى او يكسان است . پس شيرين كنيزى را كه حجامتش ميكرد نزد شهريار فرستاد گفتهاند اين كنيز از اشراف زادگان و نجبا بوده است ولى چون شيرين برو خشم گرفته بود او را جزء زنان حجام قرار داد . چون كنيز بر شهريار داخل شد شهريار به او نزديكى كرد و كنيز از او به « يزدجرد » باردار شد . شيرين او را در جائى پنهان كرد تا يزدجرد از او متولد شد . مدت پنج سال نيز تولد او را پنهان داشت . پس از آن چون ديد كه پرويز بكودكان اظهار علاقه و ميل مىكند به او گفت آيا خشنود مىشود از اينكه يكى از فرزندانش را ببيند با اينكه از اين امر كراهت داشته است ؟ خسرو اجازه داد او را نزد وى بياورند . شيرين دستور داد تا كودك را خوشبو كردند و جامهء نيكو بر پوشاندند و او را نزد خسرو بردند . آن گاه شيرين گفت اين كودك يزدجرد پسر شهريار است .
[1]ايرانيان قديم براى هر يك از سى روز ماه نام جداگانه داشتند و بسيارى از نامهاى روزها با نامهاى ماهها يكى بود چنانكه مثلا مهر و آذر هم نام ماه بوده است و هم نام يكى از روزهاى ماه . )